درباره نویسنده
دانشجو
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دانشجو
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مرور تقویم کانادایی
  • تجربه کسب کنی
  • برف
  • تغییر نام دانشگاه وسترن انتاریو به دانشگاه وسترن :(
  • در حسرت اندکی بیشتر زمان
  • می بالم که ایرانی هستم گرچه نامردمی بسی دیده ایم از خودی...
  • پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد
  • مؤسسه حمایت از کودکان سرطانی (محک)
  • جشن سال نو (عکس) و اتوبوس واحد (عکس)
  • کریسمس در کانادا و مقایسه با عید نوروز در ایران
  • خلاصه معرفی دانشگاه تورونتو و وسترن و خیلی چیزهای دیگر...
  • لحظه های ناب من
  • در جواب یک دوست نامرئی از ایران:
  • آزاد کردن دانشنامه، زمان تقاضای پذیرش از دانشگاه خارجی و خیلی چیزهای دیگر...
  • آیا مدرک دانشگاه آزاد مورد قبول است؟
  • عملت چیست که فردوس برین می خواهی؟
  • تیری امام آینه ها را نشان گرفت...
  • تیری امام آینه ها را نشان گرفت...
  • تیری امام آینه ها را نشان گرفت...
  • تعطیل است!
  • یا قَدیمَ الإحسان بحقّ الحُسَین
  • چرا نیستم؟
  • عید غدیر و یک دل گویه
  • پاسخ به سؤال آقای آیدین از کانادا :)
  • Poppy
  • چرا ترانه امام رضا اثر محسن چاووشی؟
  • ادامه شهریه دانشگاه و پاسخ سؤال امین آقا
  • شهریه دانشگاه و حواشی
  • جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
  • دفاع از اسلام در یک کنفرانس بین دانشگاهی
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات (۱٢)
  • غریبانه (۱٢)
  • زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) (۸)
  • مکاتبه با دانشگاه خارجی (٦)
  • تقویم کانادایی (۳)
  • قیمت ها در کانادا (۳)
  • هزینه های تحصیلی (۳)
  • مراحل اخذ ویزا و حواشی اش (٢)
  • نکاتی در باب آموزش زبان انگلیسی (٢)
  • آزاد کردن تعهد خدمت (۱)
  • یک تجربه (۱)
  • چرا این وبلاگ را درست کردم؟ (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • وبلاگ دیگرم: دل آرام
  • خاطرات تحصیل در کانادا
  • مؤسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی
  • مرکز ایرانی اسلامی امام علی (ع)، تورونتو - کانادا
  • اولین سایت خبری فارسی در کانادا
  • دانشگاه وسترن انتاریو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



اوقات شرعی

.

دکتر علی شریعتی تصادفی

دکتر علی شریعتی تصادفی

ماجراهای تحصیل در کانادا
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
مرور تقویم کانادایی
نویسنده: دانشجو - چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

با سلام

این روزها دچار کسالتی هستم که حس و حال نوشتن را از من سلب کرده است و نمی دانم تا کجا و کی ادامه خواهد یافت!؟

درباره اش هم صحبت نمی کنم، چون نمی خواهم شما را هم ناراحت کنم.

بگذریم...

دیروز دوشنبه 21 فوریه 2012 روز خانواده (Family Day) در کانادا بود و تعطیل رسمی. دوستان همیشه مهربان و همدم من که از همان روزهای آغازین ورودم به کانادا کم کم با جمعشان آشنا و به جمعشان پیوستم، از هفته گذشته برنامه ناهار را برای دوشنبه طرح ریزی کرده بودند و کارها انجام شده بود و همه چیز مهیا. اما من بخاطر همین اوضاع روحی و ناخوش احوالیم نمی خواستم به آنها بپیوندم. باز اما آنها به اصرار و برای اینکه از چنین حال و هوای در خود فرورفته ای دربیایم مرا به ضیافت بردند و از حق نگذریم کمی تا قسمتی اندوه مرا نه برطرف که برای ساعاتی از بین برد.

کلاً این هفته ای که در آن هستیم یعنی هفته 20 فوریه* تا آخرش هفته مطالعه ( Reading Week ) است و هیچ کلاس درسی برگزار نمی شود و بچه های undergraduate یعنی همان لیسانس ها خیلی هایشان و شاید همه شان!؟ به شهرهای خودشان رفته اند و دانشگاه سوت و کور است. آنکه مانده و همچنان سنگر علم و دانش را حفظ کرده است، همین دانشجویان بین المللی هستند که امکان یک هفته مسافرت به کشورشان مهیا نیست و ناگزیر از ماندن هستند.

عرض خاص دیگری ندارم، غرض اندکی مرور تقویم کانادایی بود که به لطف خدا حاصل شد.

خدا حافظتان باد!

*چون اینجا نخستین روز هفته از دوشنبه آغاز می شود، وقتی می خواهند از هفته خاصی صحبت کنند مانند همین مثال بالایی مثلاً می گویند: هفته 20 فوریه که از دوشنبه 20 فوریه آغاز و تا یک شنبه 26 فوریه ادامه می یابد. مسلماً در جریان هستید که جمعه های ما شنبه و یک شنبه است لبخند

نظرات ()



تجربه کسب کنی
نویسنده: دانشجو - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

سلام دوستان

دو تا مطلب را خیلی سریع عرض می کنم خدمتتان، آن هم بخاطر اینکه دچار تاریخ انقضاء می شوند و پس از گذشت مهلتش ارزش گفتن نخواهند داشت و می ماند سر دلم یا ته دلم یا نمی دانم!؟ یک جایی در دلم می ماند، و اصلاً خوب نیست آدم چیزی در دلش بماند و نتواند بگوید، آخر مشکلات جسمی فراوانی می شود عوارضش! لبخند

مطلب اول که داغ داغ است و همزمان که دارم می نویسم در حال ادامه یافتن است مربوط به دمای هوا در همین لحظه: ساعت 11 ظهر روز شنبه 11 فوریه 2012 و 22 بهمن 1390.

همین الآن دما -12° است. خب تا اینجا که مسأله ای نیست. امــــــــــــــــــا،

feels like اش -22 درجه است تعجب. خب شاید ندانید feels like یعنی چه!؟

ادامه را بخوانید لطفاً:

feels like یعنی آن دمایی که می روی بیرون در ایستگاه اتوبوس می ایستی و تا اتوبوس بیاید سرما در مغز استخوانت جای می گیرد و می شوی مجسمه یخی! لبخندتعجب

این دما الآن -22 سانتی گراد است تعجب. آن یکی فکر کنم دمای داخل خانه است بدون وسایل گرمایشی. خب خانه یک چهاردیواری محصور است و هر چه باشد دمایش با بیرون متفاوت است دیگر. این در حد اطلاعات محدودی بود که بنده از طریق دوستان اینجایی کسب کرده بودم و حضور ارجمند دوستان آنجایی عرض شد. اگر متخصصی هست که بتواند این دو دما را به طرز کاملاً حرفه ای رمزگشایی کند خوشحال می شوم نظرشان را بفرمایند که با ذکر منبع ( نام خودشان) در متن وبلاگ قرار دهم. لبخند

مطلب دوم مربوط می شود به روز پنج شنبه هفته گذشته که 9 فوریه بود. بنده با یکی از اساتید که روزهای اول ورودم فکر می کردم شاید استاد راهنمایم بشوند و بعدها منصرف شدم ( وچه خوب که منصرف شدم!)، ساعت 1:30 بعد از ظهر قرار ملاقات داشتم. 1:27 رفتم و در اتاقشان را زدم. کسی جواب نداد. گفتم شاید هنوز در کلاس باشد و نیامده باشد. همین طوری که هنوز جلوی در اتاق بودم و منتظر... ( تمام اینها در کمتر از 10 ثانیه اتفاق افتاد) صدای مهیب یک سگ غول پیکر ( از صدایش فهمیدم که چه سگی آن طرف دیوار سکنی گزیده است تعجب)  مرا از جلوی در اتاق استاد به فاصله نمی دانم چند متری پراند یا جهاند یا یک چیزی در همین مایه ها تعجبتعجبتعجب. دنبال شکلکی بودم که بتواند حال آن لحظه مرا توصیف کند... هنوز آن شکلک را نساخته اند شما خودتان زحمت بکشید و همزادپنداری کنید ببینید آن لحظه بر من چه گذشت. وقتی به خودم آمدم دیدم چند متری از در فاصله گرفته ام، اما این عمل کی و به چه صورتی اتفاق افتاده بود نمی دانم!؟ متفکرمتفکرمتفکر

به هر حال، سرتان را درد نیاورم. رفتم آن طرف تر و یکی از دانشجوهای دپارتمان را دیدم که دیده بود من وحشت کرده ام گفت: چه شده؟ و من گفتم سگ فلانی در اتاق بود و باقی ماجرا... از آن طرف سرکار خانم علیّه تشریف فرما شدند. با خودم گفتم: خدایا می خواهیم برویم در اتاقش صحبت کنیم؟ تعجبتعجبتعجب*. خب برای کسی چون من که نماز می خوانم و نجس و پاکی برایم مهم است سگ علی رغم تمام خصیصه های خوبی که دارد نجس محسوب می شود و نمی توانم نزدیکش شوم. با اینکه بسیار هم دوستش دارم. البته ترسم هم به قوت خود باقیست. حال اینکه این دو تضاد را چگونه در درون خودم جمع کرده ام و به توافق رسانده ام، خودم هم نمی دانم!؟متفکر ترس و دوست داشتن را می گویم. لبخند

با خودم گفتم: اینجا دیگر جای تعارف تکه پاره کردن نیست. این سگ به لباس من بخورد تا شب در عذاب ألیم به سر خواهم برد که برگردم خانه و شیرجه بزنم داخل وان! اینکه نمی شود که! تازه جناب سگ هم به طرف من نیاید باز چند ساعتی است دارد در اتاق صاحبش قدم رو می رود و ورجه وورجه می کند روی کدام صندلی بنشینم که مطمئن باشم پاک است!؟ متفکر همه این افکار در کمتر از 2-3 ثانیه از ذهنم عبور کردند** و بنده دل به دریا زده، از استاد پرسیدم: شما سگ دارید؟ من از سگ می ترسم هاااااااااااااا!

فکر می کنید چه جوابی به من دادند؟...

قبل از اینکه ادامه را بخوانید لطفا کمی فکر کنید... می خواهم ببینم چه چیزهایی به ذهن شما خطور می کند. متفکر


ادامه مطلب ...
نظرات ()



برف
نویسنده: دانشجو - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

سلام دوستان دیده و ندیده و حتی شنیده، بله اینجوریش هم هست: دوست شنیده، برای مثال یکی از دوستان من آدرس وبلاگ را به دوستش می دهد و تنها به من می گوید که به یکی از دوستانم با این نام آدرس را دادم، آن وقت آن دومی می شود دوست شنیده لبخند

شما اینگونه نمی گویید؟ خب، در ادبیات بنده این دوست می شود دوست شنیده لبخند

به هر حال، بگذریم...

قابل توجه جناب آقای محمد رضا خان از یزد بدون برف در طی قرن ها لبخند:

به نیت شخص شما یک دستی در برف فرو بردم و یک مشت برف برداشتم و یادی از شما کردم... خلاصه کلی نایب الزّیاره هم وطنان ایرانی برف ندیده بودیم اینجا. یکی دو روز است که دیگر اثری از برف تازه نیست و هوا دوباره گرم شده است.

اما چون بنده می خواهم شما را از صحنه های برف سیراب کنم در این پست هم دل و دیده به تصویر می سپاریم تا روایت را بصری نقل کرده و پیش ببریم.

تا همان اطلاع ثانوی معروف که کلی حرف برایتان دارم و دعا می کنم فراموشم نشود، به خدای مهربان و دوست داشتنی عالم کون و مکان می سپارمتان... بای بای

این عکس ها با گوشی iPhone 4 s گرفته شده است. البته شب بوده و برف. خودتان می دانید که لبخند. با تشکر از عکاسش که نخواست نامش فاش شود ساکتلبخند


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تغییر نام دانشگاه وسترن انتاریو به دانشگاه وسترن :(
نویسنده: دانشجو - یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

سلام

بی مقدمه می روم سر اصل مطلب:

دانشگاه وسترن انتاریو نام خود را به دانشگاه وسترن تغییر داد ناراحتگریه

چرا ناراحتم؟ خب در فارسی اش اتفاق خاصی نمی افتد چون در هر دو حالت بین همه به « وسترن » یا « uwo » معروف بود. اما وقتی brand اش در زبان انگلیسی عوض شد، کلی تو ذوقمان خورد ناراحت

اول بود: University of Western Ontario

الآن شده یا می خواهد بشود: Western University

آرمش هم عوض شده. اولش مناره قدیمی ترین ساختمان دانشگاه یعنی

University College که دانشکده Art and Humanities است* آرمش بود. این عکس پایین:

 

 


 الآن شده این پایینی نچسب: ناراحتقهر

 

 

دیدید حق داشتیم ناراحت شویم؟ گریه

به من و ما چه؟ ما وقتی پذیرش گرفتیم از دانشگاه وسترن انتاریو بورس گرفتیم، صد سال هم بگذره این دانشگاه برای من وسترن انتاریو نام دارد و دیگر هیچ. قهر

به همین دلیل هم در لینک دانشگاه در سمت چپ وبلاگ اسمش را عوض نکردم و نخواهم کرد. حکماً در این فقره نباید شکی به دل راه داد.

یاعلی!

* اینجا برای اینکه رشته های علوم انسانی از اهمیت بیشتری برخوردار هستند، قدیمی ترین ساختمان دانشگاه را نیز ساختمان دانشکده علوم انسانی و هنر کرده اند و حتی آرم دانشگاه هم مناره ساختمان مزبور بود. البته ناگفته نماند که به همان دلیل بالا سختگیری های تحصیلی هم در بخش علوم انسانی نسبت به علوم طبیعی و مهندسی و علوم پایه بیشتر و شدیدتر است.

نظرات ()



در حسرت اندکی بیشتر زمان
نویسنده: دانشجو - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

سلام همگی ( همگی در اینجا مناداست لبخند به همین دلیل است که مستقیماً مورد خطاب قرار گرفته است و با  « سلام به همگی » متفاوت می باشد لبخند). خب این تفسیرها نتیجه تحصیلات و روزمرگی های درسی بنده می باشد. اگر هم سر درنیاوردید زیاد چیز مهمی نیست، خودتان را اذیت نکنید سرش! من خودم منظور خودم را فهمیدم لبخند

به قدری موضوع و پیش آمد اتفاق افتاده یا بهتر است بگویم اتفاق پیش آمده که نمی دانم کی اینهمه را باید بگویم متفکر آخر وقت کم دارم وقت تمامو در حسرت اندکی وقت دارم روزگار می گذرانم...

ای کاش هفته را 10 روزه می کردند یا ای کاش زمان قابل انتقال می بود که کسی که وقت اضافه آورده است به کسی که زمان را بلعیده یا بهتر است بگویم زمان او را بلعیده، یاری می رساند و زمان به حسابش می ریخت یا از طریق اینترنت زمان را به ایمیلش می فرست یا به اشتراکش می گذاشت! آخ

هذیان نمی گویم هاااااااااا! وقعاً با کمبود وقت مواجه شده ام و افتادیم به مسابقه دو و میدانی: من بدو ... درس بدو... جناب زمان هم در این فقره حکم جیمبو جت را دارند ناراحتمتفکرقهر

ای نور به قبرت ببارد لامارتین، شاعر فرانسوی!

در شعر دریاچه ( Le Lac ) از اثر معروف تأملات شاعرانه

( Les Méditations poétiques ) یک جایی که به خاطراتش می رسد، دارد با زمان گفت و گو می کند... مضمونش این است که:

ای زمان! بالهای خود را بر آنانی که احساس خوشبختی می کنند بگستران و از آنانی که نگون بختند به سرعت درگذر!

من هنوز نمی توانم احساس خوشبختی کنم! چون هنوز دچار یک اتفاق خوشبخت کننده نشده ام! ( تعریف من از خوشبختی متفاوت از خیلی چیزهاست و بیانش در این مجال نمی گنجد) با این حال، آرزویم این است که زمان بالهایش را بر من نیز بگسترد ( یا بگستراند) تا اندکی زیر سایه این موهبت ماورائی بیاسایم... خیال باطل

می دانم آرزوی دور و درازی ست و از آن آرزوهای مُحااااااال روزگار...

اما خـــــــــــــب، آرزو بر جوانان عیب نیست که! هست؟

خیال باطل

یاحق!

 

 

نظرات ()



می بالم که ایرانی هستم گرچه نامردمی بسی دیده ایم از خودی...
نویسنده: دانشجو - سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

سلام هم وطن،

صبح و ظهر و شبت بخیر!

یکی از خبرهایی که توانست از این خستگی مفرط بنده در این روزهای آغازین ترم جدید بکاهد خبر جشنواره گلدن گلاب بود که آقای اصغر فرهادی توانستند جایزه بهترین فیلم خارجی را از آن خود و از آن فیلم « جدایی نادر از سیمین » کنند.

آن هم بین یک سری غول فیلمساز مثل پدرو آلمودوار اسپانیایی یا ژانگ ییموی چینی یا آنجلینا جولی خودمان لبخند.

منظورم همین آنجلینا جولی ای بود که همه می شناسیمش لبخند. خب همه می شناسیمش دیگر! مگر بد می گویم؟ خیلی هم در حد و اندازه خودش شرافت دارد به خیلی ها که ادعایشان می شود و طبلی تو خالی یا حبابی روی آبی بیش نیستند. متفکر من یکی به شخصه بخاطر فعالیت های انسان دوستانه اش تحسینش می کنم و احترام خاصی برایش قائل هستم. زندگی خودش به خودش ربط دارد نه به من و ماها، و حساب و کتابش با خدای خودش است نه با من و ماها! اما آنجا که صحبت از نوع انسان می شود به همه مان ربط دارد. راست و حسینیش بنشینیم ببینیم ما چه کرده ایم برای درماندگان نمی گویم خارجی، که هم وطن خودمان، آنوقت این انسان که در وطن خودش درمانده نیست در جای جای دنیا چه کرده است؟

اندکی از تعصب و تحجر به دور بودن هم نعمتی عظمی ست که چه بسا کسان زیادی که از آن محرومند!

باز این دل گویه های من شروع شد و از کجا به کجا رسیدم! متفکر

بگذریم...

خودتان چطور هستید؟ حال و احوالتان خوب است الحمدلله؟ ملالی نیست جز دوری من؟ لبخند. اشکالی ندارد، این هم بگذرد...

به زودی زود و به حول و قوه الهی با سربلندی این دوران هم تمام می شود، البته چاشنی این سربلندی دعای خیر دوستان شناخته و ناشناخته است. فراموشتان نشود که الجارُ ثـُمَّ الدّار لبخند. اگر بزرگواری بفرمایید مرا هم « جار » به حساب آورید ممنونتان می شوم شدیــــــــــــــــــــد ( دنبال گل از بین شکلک ها بودم تقدیمتان کنم، پیدا نکردم. شما آیکون گل را اینجا از نظرتان بگذرانید لطفاً! لبخند).

بله دوستان، حکایت ما - قربان خدا بروم ناشکری نمی کنم هااااااااااااا - شده حکایت سال به سال دریغ از پارسال!


ادامه مطلب ...
نظرات ()



پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد
نویسنده: دانشجو - چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

   در سکوت سینه ام دستی  دانه اندوه می کارد

سلام به همگی

کارهای ترم گذشته من همزمان با شروع ترم جدید دوشنبه 9 ژانویه 2012 به پایان رسید به لطف خدا!

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! متفکریول

نمی دانم قبلاً گفته ام خدمتتان یا نه!؟ این کانادایی ها بچه برف و سرما هستند. روی آذربایجانی ها را نیز سفید کرده اند در این فقره! لبخند بابا! ما آب و هوایمان خودش را در حد کُشت هم سرد کند انگشت کوچک سرمای اینها نمی شود! بله چه فکر کردید؟ تعجب

اینها سرمای -15 الی -20 درجه سانتی گراد خوش خوشانشان است. تازه این سرما نیست که! این تفریح است. گویا هوا هم شوخی اش گرفته باشد! شما برو تا -28 درجه و حتی بیشتر اوه

داشتم عرض می کردم شب کریسمس برف نداشتیم. البته نم نمکی چیزی شبیه برف از آسمان هبوط می کرد*. اما آن چیز آنچنان برف نبود و آخرش هم به برف ختم نشد و هیچ چی به هیچ چی شد قهر و کانادایی ها و حتی این دوستان ایرانی ما که پارسال برف تاریخی کانادا را تجربه کرده بودند (حدود 2 متر و اندکی کمتر شاید!؟) زیاد احساس رضایت نمی کردند که شب کریسمس بی برف نمی شود و از این حرف ها. به هر حال کریسمس که سهل است تا 3 ژانویه برف درست و حسابی ای ندیدیم. یادم هست که از ایران خبر می رسید که حتی مشهد نیز برف آمده. فکر کنید مشهد برف بیاید اما کانادا نه! تعجب اگر این کانادایی ها مشهد و گرمایش را می شناختند حتماً کلی بهشان برمی خورد . من می دانم لبخند

بنده نیز همچنان سرگرم بودم و واقعاً دیگر سرم هم گرم شده بود و به اصطلاح جوانان امروزی دیگر داشتم گیج گیج می زدم آخ. به همه اینها، بی خوابی های شبانه را نیز اضافه کنید که در اثر خستگی، حدود 5-5:30 عصر خوابم می گرفت می خوابیدم تا 7 شب و از آن طرف دیگر خواب نداشتم تا 4 صبح و حتی بیشتر اوه اگر همین روال ادامه می یافت، چند روز دیگر به کل کَأن لَم یَکُن تلقی می شدم. نخندید! راست می گویم لبخند

بله نیمه شب سوم ژانویه برف ما باریدن گرفت و من هنوز بیدار بودم، هرچه لحاف را می کشیدم سرم که خوابم ببرد یک دفعه چشمانم را باز می کردم می دیدم هنوز بیدارم تعجب کلافه. بیرون را که نگاه کردم دیدم برف عجیبی می بارد گفتم از موقعیت استفاده کنم و عکس بگیرم، خواب پیش کش اساتید وسترن که بی خوابی را بر ما عارض کرده اند!!!متفکرقهر

ساعت 2:43 دقیقه نیمه شب بود و حس و حال عکاسی به بنده دست داده بود لبخند

این هم نتیجه اش: (هنوز برف در حال باریدن است افسوس که عکس را توان به تصویر کشیدنش نیست!)

خب چیه؟ انتظار نداشتید که در آن شرایط از پشت پنجره با دوربین 5 مگا پیکسل عکس های نشنال ژئوگرافی را برایتان صید کنم که! متفکر بهتر از این نمی شد دیگر. همینه که هست! ساکت عوض اینهمه اعترااااض، عکس ها را ببینید لذت ببرید. خدائی تا بحال اینقدر برف را یکجا با چشمان غیرمسلح شاهد بوده اید؟ ماشین ها را گویی در برف خاک کرده اند. یکبار دیگر نگاهشان کنید...

خیلی لذتبخش است. البته برای ناظر سومی مثل من که ماشین ندارم. آخر وقتی فردای برف بارون، این راننده های بنده خدا با ابزار آلات مخصوص می افتند جان ماشین که یخ های روی شیشه ها را بشکنند شاید اصلاً برایشان لذتبخش نباشد.

به هر حال، من که نمی توانم لذت این صحنه را بخاطر روزهای آینده ای که شاید خودم ماشین دار شوم در کانادا، آن هم فقط شاید، از دست دهم که! یا بروم با صاحبان این فلزات سنگین همدردی کنم!

پس حالی خوش باش و از عکس لذت ببر لبخند

خب به همین جا که ختم نشد که!

این هم مناظر فردای آن روز بود. این برج مسکونی خودمان است. قابل توجه دوستانی که می گفتند اینجا خوابگاه است؟ متفکر

اما این دیگر ساختمان ما نیست. لبخند

این عکس پایینی یادتان هست؟ عکس که نه، منظره. بله از بالکن خودمان گرفته ام. قبلا هم آسمان آبی اش را در یکی از پست ها برایتان گذاشته بودم. می بینید از آنهمه برف دیشبی خبری نیست؟ از صبح علی الطّلوع، این ماشین ها آمدند تمام برف ها را پارو کردند و رفتند. راستی یک مطلب مهم هم درباره لباس ها و کفش های مخصوص این ایام برفی باید برایتان بگویم. اگر فراموش کردم یادم بیندازید در پست های بعدی حتماً بگویم. مهم است هااااااااااا، نگویید که نگفتم. 

و این آخری که درخت کریسمسی است که خدا خودش تزئینش کرده به زیبایی هر چه تمام تر. اگر سرمای آن روز هوا اجازه می داد می نشستم و ساعت ها این هنرنمایی این بی همتا هنرمند آفرینش را نظاره می کردم لبخند

عکس هم گاهی نمی تواند احساس را انتقال دهد. همیشه حکایت آبشار نیاگارا در طبیعت بکر و دست نخورده برقرار است: تجربه ای شخصی که می بایست از نزدیک نظاره گرش باشید و بس. حکایت این درخت و این عکس هم همان بود و دیگر هیچ.

همه چیز گفتم و از همه جا گفتم غیر از فروغ، فروغ را که می شناسید؟ یادش بخیر! گویا خدا بیامرز عاشق برف بود و وقتی می خواستند به خاکش بسپارند نیز برف می بارید. آخرین جملات شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» ش این است:

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

همیشه این احساس در من زندگی می کند که فروغ می دانست در یک روز برفی به خاک سپرده می شود! فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان...

در پناه حق باشید!

* چرا هبوط و نه سقوط و نه نزول؟ آخر در نظر حقیر برف موهبتی از زیبا موهبت های الهی ست که همان واژه معنوی هبوط درخور و شایسته اش است. نخواستم با واژه دست پایینی چون سقوط یا حتی نزول از بار معنایی ای که برف برایم دارد بکاهم. دوستان می توانند واژه های مخصوص خودشان را استفاده کنند. این یک نظر شخصی است و نمی خواهم حمل بر تحمیل یک اصطلاح بر پیکره زبان فارسی شود.

نظرات ()



مؤسسه حمایت از کودکان سرطانی (محک)
نویسنده: دانشجو - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

 

این موقعیت ها را برای اثبات " مسلمانی " واقعی خودمان نباید از دست دهیم!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »