سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
نظرات

با سلام مجدد

از این پاراگراف ماندیم:

درباره ی برنامه ی همسر بنده صحبت می کردیم و ما می گفتیم که نمی دانیم چه کنیم باید تحقیق کنیم و از این حرف ها. تو نگو که دوست پزشکِ بنده، خودش و همسرش یک پا مشاور هستند و این راه ها را چند سال قبل تر زمانی که با اقامت دائم به کانادا آمده بودند رفته اند. خب آدم عاقل راه رفته ی دیگران را دوباره نمی رود که «نه باید خودم بروم»! بلکه از تجربیات آنها استفاده می کند خب! لبخند ما هم که دو تا آدم عاقل! نیشخند تو هم خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل... لبخند

ادامه:

این دوستانمان به ما (به همسرم در واقع) گفتند که: «اگر می خواهید زودتر وارد بازار کار شوید دانشگاه راه طول و درازی است و دیر نتیجه می دهد. بهتر است بروید کالج و یک مدرک خدماتی ای چیزی بگیرید». خب اگر تفاوت کالج و دانشگاه را نمی دانید بنده یک توضیح مختصری عرض می کنم خدمتتان:

دانشگاه که معلوم است! (عجب توضیحی نیشخند)

و اما کالج: در کالج رشته هایی تدریس می شود که بیشتر جزو کارهای تخصصی خدماتی هستند. خلاصه اش کنم می شود یک جورهایی گفت مثل سازمان فنی و حرفه ای ما. از لوله کشی گرفته تا نجاری و دستیاری دندانپزشکی و دستیاری داروسازی و آشپزی و ...

مدرک های کالج شامل موارد زیر می باشند:

1- مدرک فنی آن رشته (certificate)

2- دیپلم آن رشته (که نمی دانم فرقش با مدرک فنی چیست!؟)

3- degree (که فرق این را هم نمی دانم!؟) {شاید مورد 2 و 3 یکی باشند دقیقاً یادم نیست!؟متفکر}

4- لیسانس (undergraduate)

البته شاید تفاوت هر کدام از موارد بالا که بنده نمی دانم در مدت زمان دوره باشدسوال مثلاً همین مورد چهارم که لیسانس می دهند واقعاً طول دوره اش 4 سال است.

حال اینها شاید خیلی مهم نباشد مهم این است که بازار کارهای خدماتی در این سر دنیا همیشه گرم است و پررونق و موردنیاز. این است که مهم است.متفکر خب شاید همه به رشته ی بنده که ادبیات زبان فرانسه است نیازی نداشته باشند که قطعاً همین طور است اما همه در خانه هایشان به سیستم گرمایشی-سرمایشی نیاز دارند همه لوله کش لازمشان می شود، همه به داروخانه مراجعه می کنند که نیاز باشد یک دستیار داروساز در دسترس باشد و ... بنابراین کارهای خدماتی کارش هم پررونق است به همین دلایل بالا و خیلی دلایل دیگر...

خلاصه اش اینکه کسی که می خواهد زودتر به نتیجه برسد از نظر بازار کار و درآمد، می رود کالج مهارتی یاد می گیرد. دانشگاه بخصوص قسمت تحصیلات تکمیلی و به ویژه دکترا برای کسانی است که علاقه شان به کارهای پژوهشی بیشتر است. اگر غیر از این است برای شما، و ترجیح می دهید زودتر وارد بازار کار و درآمد شوید، اگر هم از طریق تحصیل به این جغرافیا آمدید و بعد خواستید اقامت دائم داشته باشید خیلی ها می گویند بعد از فوق لیسانس دکترا خواندن یک جورهایی وقت تلف کردن است. این را شنیده ام که آنها که می خواهند زودتر وارد بازار کار شوند حتی در رشته ی تخصصی دانشگاهی، بعد از فوق لیسانس می روند دنبال کار. خب دکترا هم زمان بر است دیگر! 4 الی 6 سال عمری ست برای خودش! متفکر

حال کدام برای چه کسی خوب است تصمیم گیری با هر کدام از آنها که در چنین موقعیت هایی قرار می گیرند. بنده فقط شنیده ها و دیده ها و تجربه کرده ها را انتقال می دهم که شاید افق جدیدی یا نگاه جدیدی برایتان باشد و به دردتان بخورد. همین. لبخند

خب برگردیم سر موضوع خودمان:

همسر بنده از آنجا که مهندسی عمران در ایران خوانده بودند و ما هم مردد بودیم که ادامه تحصیل بدهند یا نه، با مشورت با دوستانمان در شب دوم ورود ایشان به کانادا، یک جورهایی آن کوره راه برایمان روشن تر شد که چه باید کرد و درواقع، این مسأله را که اصلاً در چه زمینه ای بهتر است تحقیقات کنیم برایمان شفاف کرد.

برگردیم سر موضوع حکمت. حال شما به آن بگویید حکمت یا حکمت الهی در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی کند! در هر صورت، کارهای این عالم بی حکمت نیست حتی در حد برگی که از درختی بر زمین می افتد!

اما جانم برایتان بگوید از سرنوشت آن زخم:

آقا و خانمی که شما باشید عرض کنم حضور شریفتان که با پمادی که دوستمان داد در عرض چند روز آن زخم یکهوییِ ناشناخته درمان شد و حتی جای زخم هم نماند اما اثری خوب در آینده ی ما گذاشت که بخشی از شرحش در بالا آمد! لبخندخیال باطل

شاید برایتان سؤال ایجاد شود که عجب حرفی می زنی ها! خب اگر هم با آن دوستانتان پیش نمی آمد مشورت کنید خب بعد از مدتی راهتان را پیدا می کردید خب!

نه خیر، جانم! به این راحتی ها هم که شما فکر می کنید نیست البته! همینکه یکی باشد که از روز اول تکلیف شما را روشن کند و مجبور نشوید یکی دو سال و حتی بیشتر بلاتکلیف دور خودتان بچرخید و از جیب بخورید و درمانده شوید و به چه کنم چه کنم بیفتید خیلی کمک بزرگی ست! همه این شانس را ندارند که روزهای آغازین حضورشان در یک مملکت غریب راه درست را بشناسند و به بیراهه ها سر نزنند و برگردند! آن "یک مدتی" آدم را جان به لب می کند تا سرآید!کلافه 

اینجا بود که چندین ماه بعدتر از این موضوع و حتی فکر کنم تا همیشه خاطره ی آن زخم و حکمتی که پشتش بود برای ما ماندگار شد تا هر از گاهی یادش بیفتیم و شکرگذار باشیم که خداراشکر چنین موقعیتی برایمان ایجاد شد. لبخندخیال باطل

اما اینکه همسر بنده راهش را چگونه انتخاب کرد و به کدام راه رفت بماند تا پست بعدی... لبخند 

خداییش من بهتر از سریال های زرد تلویزیونی که یک هفته هم طول می دهند برای قسمت زرد بعدیش! پیش می روم. نه؟ نیشخند

 

حق نگهدارتان... بای بای


نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥
نظرات

سلام دوستان

یک فرصت کوتاهی دست داد که راجع به یک مسأله ی مهم صحبت کنم:

آن مسأله ی مهم نیست مگر موضوع کسانی که قصد آمدن به کانادا برای تحصیل و بعدش اقامت یا مستقیم برای اقامت و شاید بعدش برای تحصیل دارند.

عرض به خدمت شریفتان که چون بنده طی ۴ سال و خرده ای گذشته و همسرم از پارسال به این طرف درگیر این مسأله بوده ایم خواستم تجربیات خودمان را با شما هم در میان بگذارم که این کوره راهی که هست اندکی پرنورتر راه را برایتان نشان دهد. گرچه شاید در بیشتر موارد وقتی پای مهاجرت (بخصوص به قصد ماندن و زندگی کردن دائمی) به یک کشور دیگر پیش می آید بر این عقیده ام که این تجربه به قدری شخصی است که باید زحمت بکشی خودت منظورم شخص شخیص خودت است ها! بیایی و ببینی می توانی می پذیری دوست داری آیا یا نه و می مانی یا برمی گردی. اما اگر بنا را بر همین بگذاریم که طرف جدّ جهد کرده که بیاید و کار پیدا کند و زندگی کند و این طرف ها سر و سامان گیرد در آن صورت است که تجربیات عمومی تر ما به دردش خواهد خورد و همان کوره راه را پرنورتر خواهد کرد.

طبق روال همیشگی وقتی موضوعی را باید بگویم از مقدمه اش شروع می کنم دیگر! خب! قبلأ تر ها صحبت این مقدمه پردازی و اینها و ربط و ارتباطش با إنشاء و... را در یک پستی آن اوایل ها توضیح داده ام و واردش نمی شوم. لبخند این سه سطر و خرده ای آخر را به این دلیل نوشتم که بگویم : بله از مقدمه شروع می کنم تا به اصل برسم. إنشاء را هم به همین شیوه ای که من می نویسم بنویسید ببینم چه کسی جرأت دارد نمره ی کامل به شما ندهد ها!متفکر

مقدمه:

من تا همین پارسال پیش از آمدن همسرم به کانادا، در این کشور همه اش فقط دانشجویی کرده بودم و به جرأت می توانم بگویم کوچکترین آشنایی ای از نزدیک با بازار کار اینجا نداشته ام اگر هم چیزی گفته ام در این باب، در حد تدریس خودم در دانشگاه بوده است و محیط آکادمیک و یا شنیده هایی از دیگران. البته خیلی هم در این مقوله تا آنجا که به یاد دارم وارد نشده ام مگر در بخش نظرات و سؤال و جواب با خوانندگان محترم و در حد اطلاعات کسب شده که در بالا ذکرش رفت. خیال باطل

اما زمانی که همسر بنده آمد اینجا، قضیه فرق کرد. ایشان می خواست ببیند کدام راه زودتر به نتیجه می رسد تا همان راه را پیش گیرد. آیا دانشگاه برود برای ادامه ی تحصیل، بهتر است یا نه، دنبال کار بگردد و چه شرایطی برای کار باید داشته باشد؟ و از این حرف ها.

 

 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٥
نظرات

سلام دوستان خوبم

حالتان چطور است؟ شما به طرز خندوانه گونه ای بگویید "عالی" لبخند

ما هم خوب هستیم شکر خدا... زندگی جریان دارد و رفت ها و آمد ها و کارها و درس ها و ... خیال باطل

حرف که زیاد است برای گفتن و شنودن اما وقت... دریغ از وقت... اوه گاهی فکر می کنم روزی که آمدم نوشتم "به لطف خدا دفاع کردم تمام شد" اگر پس از آن، روزی یک مطلب اینجا نگذارم تیکه بزرگه ام گوشم است نه؟! نیشخند نگران نیستم البته! آن موقع هم دغدغه های دیگری ایجاد می شود که خودم را توجیه کنم نیشخندخنده

شوخی کردم جدی نگیرید. به هر حال، گرفتاری های الآنم واقعاً زیاد است. استاد راهنمایم خوب از آب درآمده (تا به اینجا البته) اگر فعالیتم خوب نباشد شاید کم کم شروع کند به عصبانی شدن و این اتفاق خوبی نخواهد بود قطعاً. ناراحتقهر

تا کار به آنجا کشیده نشده باید این تز را نوشت و تحویل داد... وقت تمامکلافه راستش را بخواهید خودم هم کلافه هستم و هر از گاهی این کلافگی به صورت های مختلف سردرد، خستگی مفرط، اضطراب و ... بروز پیدا می کند و یک جورهایی از امور روزمره هم گهگاهی باز می مانم. استرسوقت تمامناراحت

امروز روز اول محرم بود و از پارسال بنا بر این شده است که دهه ی اول محرم را به میزبانی چند نفر از دوستان دور هم جمع شویم و یک چیزهایی جدیدی از این ایام بشنویم و بیاموزیم که آموختنی زیاد دارد اگر به هوش باشیم! خیال باطل

به هر حال، چون جمع بیشتر دانشجویی است و اهل تحقیق و پژوهش، به همین جهت، فضا می طلبد که بحث هایی بر سر داستان امام حسین و هدف و راه و پیغامش بکنیم و توشه ای برای خود برگیریم. پارسال ده شب سخنرانی ها پیرامون امر به معروف و نهی از منکر بود. سخنرانی هم که می گویم منظورم این نیست که روحانی ای بیاید مثل ایران و صحبت کند نه خیر. سخنرانی ها را بین بچه های جمع تقسیم میکنند یا یک بنده ی خدایی که اطلاعاتش بهتر است می آید و یکسری سخنرانی ها درباره ی قضیه ی عاشورا را خلاصه می کند و می گوید و پرسش و پاسخی هم باشد مطرح می شود و ...

این بحث ها به این شکلش خیلی مفید است و آدم را از آن داستان همیشگی و البته تحریف شدهی "تشنگی" سیدالشّهدا دور می کند و به واقعیت تاریخی اجتماعی آن زمان و هدف اصلی امام حسین از این نوع قیام آگاه می سازد. امسال که شب اولش همین چند ساعت پیش تمام شد بحث جدیدی و نگاه جدیدی در باب نهضت عاشورا عنوان شده است که به نظرم جالب توجه آمد که شبهای دیگر هم بروم ببینم به کجا می رسد... خیال باطللبخند

با بحث دینی قضیه کاری ندارم که به مزاق بعضی ها خوش بیاید یا نیاید. اینکه یک چنین شخصیتی چکار کرده که اینهمه تأثیر گذار شده در نهضت های آزادی بخش دیگر برایم جالب است و اینکه به هر حال ما که ادعای شناخت نزدیکتر و دقیق تر از ایشان داریم چرا نباید به کُنه مطلب پی ببریم!؟ اگر به اصل پیغام عاشورا که زیر یوغ ظالم نرفتن و توانایی "نه" گفتن به ظلم و ظالم است حتی در صورت به قیمت جان خودت و عزیزترین هایت تمام شدن، پی نبریم و این راه را ادامه ندهیم صدها سال هم برای حسین اشک بریزیم ارزشی نخواهد داشت و گره گشا نخواهد بود. شک نکنید در این فقره! 

با کسی شوخی نداریم که! حبّ علی و حسین و ... که پشتش تأثیر پذیری ای از زندگی این شخصیت ها نباشد به چه درد دین و دنیا و آخرت من می خورد؟! حالا برو هی سینه بزن زنجیر بزن که من عاشق حسینم! راه حسین را رفتن کجا و بیهوده حسین را دوست داشتن کجا!؟ 

تفاوت از زمین تا آسمان است...

می گویم همین طوری ادامه دهم از من یک خانم جلسه ای ای چیزی در می آید ها نه؟! نیشخند

از شوخی گذشته، اینها را اول به خودم می گویم و برای خودم می نویسم تا همیشه بخوانم و بارها بخوانمش که مبادا راه و بیراه را اشتباهی طی کنم! متفکر

(این را هم داخل پرانتز از نظر بگذرانید که مدام دارم می زنم روی پیش نویس که مبادا خاطرات پرش های چند باره ی مطالب گذشته تکرار شود و خاطرم را مکدّر سازد... نیشخند)

یک تجربه ی خوب هم که برای خودم جالب بود با شما به اشتراک می گذارم که اگر شما هم دوست داشتید بر دانش خود بیافزایید این کار را انجام دهید:

از همین پارسال یا دو سال پیش بود که به فکرم خطور کرد (و مایه ی تأسف است که چرا اینقدر دیر به این فکر افتادمناراحت) که دست کم ایام محرم بیایم یک کتاب ارزشمند درباره ی نهضت عاشورا بخوانم. در اینترنت یک جستجویی کردم که ببینم چه کسانی و چه کتابهایی در این باره نوشته اند و کدام کتاب ها ارزش خواندن دارند. یک کتابی که اکنون عنوانش را فراموش کرده ام پیدا کردم که دیدم گویا خیلی موثق تر و بینش خاص تری به این قضیه داشته است چند جلدی هم بود اما به صورت آنلاین در دسترس نبود و من از این راه دور امکان تهیه ی کتاب را نداشتم. اسمش را در یک به روز رسانی دیگر همین جا قرار می دهم.

کتاب دیگر "قیام حسین (ع)" نوشته علامه سید جعفر شهیدی بود که قشنگ هم بود. خواندم تمام شد.

کتاب دیگر "حسین وارث آدم" از دکتر علی شریعتی بود که متأسفانه نیمه خواندمش و باید ادامه دهم.

و به همین ترتیب قصد دارم اینگونه اطلاعاتم را در این زمینه نیز بالا ببرم. همه اش که درس خواندن و دکترا گرفتن نیست که. ما که ادعای تحصیلکردگی می کنیم یا دست کم دیگران ما را با این چشم نگاه می کنند بر سر باورها و اندیشه ها و اعتقاداتمان بیشتر مورد سؤال قرار خواهیم گرفت تا آن بندگان خدایی که سوادی برای تحقیق و پژوهش ندارند. درست است؟

اما یک چیز را هم بگویم و زحمت را کم کنم:

اصل بر انسانیت است بر اخلاق. ارزشهای انسانی و اخلاقی نیز مجموعه ی بزرگتری است که دین را نیز در خود جا داده است یعنی دین آمده همان ارزشها را دوباره به یاد ما بیاورد. همان آموزه های اخلاقی و انسانی را. فرمایش زیبای امام حسین (ع) هم در همین راستا بوده است که رو به سپاه یزید فرمودند:

اگر دین ندارید لااقل در دنیایتان آزادمرد باشید.

از سایت استاد بهاءالدین خرمشاهی هم همین را به نظم دیدم که برایتان می گذارم:

گر ندارد دین برایت اعتبار

زندگی کن لاجرم آزاده وار

در پناه خدا باشید تا اطلاع ثانوی... نیشخند


نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥
نظرات

سلام دوستان

فکر کنم دیگر به کم بودن های بنده عادت کرده اید و شما هم سری به این صفحه نمی زنید چون می دانید دیر به دیر خبرهایی هست. بله، بنده هر روز که می گذرد سرشلوغی هایم کم که نه، روز به روز زیادتر می شود...

یادم هست زمانی خیلی دوست داشتم زندگیم خیلــــــــــــی پویا و پرمعنا شود و پرمعنایی زندگی را در این می دیدم که خیلی فعالیت های زیادی در زندگی داشته باشم چه اجتماعی و کاری، چه درسی؛ چه هنری و ... و ... و ... باورتان می شود الآن بعضی وقتها به مرحله ی به قول اینها overdose (بیش از حد افراطی) می رسد دیگر! اوه

می گویم خدایا حالا من یک چیزی گفتم شما چرا خیلی جدی اش گرفتی و اینهمه سرم را شلوغ کردی؟! او هم می گوید: می خواستی درست و حسابی آرزو کنی! آرزو اومد نیومد داره دلبندم!  نیشخند

بگذریم...

 

 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥
نظرات

سلام بر شما خوانندگان محترم این صفحه،

حلول ماه شوال و عید فطر را به همه ی شما تبریک عرض می کنم گرچه به قدری این روزها خبرهای غمگین می شنویم که این روز عیدی کاممان تلخ است از جفای این موجودات انسان نما! ناراحت

  • قتل عام هایی که توسط داعش به نام اسلام صورت می گیرد! و من بر این باورم که داعش را با اسلام کاری نیست! اگر هست پس چرا به جان مسلمان ها افتاده؟! این چه اسلامی ست که همکیش را هدف گلوله و بمباران قرار می دهد؟! بی شک داعشیان را صنمی با اسلام نیست! شک نکنید در این فقره! 
  • کشته شدن چهار سرباز که امروز جان خود را در دفاع از مرزهای کشور برای جلوگیری از ورود تروریست ها در منطقه جکیگور استان سیستان و بلوچستان فدا کردند. 
  • و درگذشت استاد عباس کیارستمی که من در وصفشان اینچنین می گویم:

«بعضی ها آنات زندگیشان به قدری مفید و پرمعناست که هر زمان از دنیا کوچ کنند رفتنشان ضایعه ای می شود برای باز مانده ها. استاد عباس کیارستمی یکی از پرمعناترین های روزگار بود که فقدان حضورش همیشه احساس خواهد شد...
و چقدر پرافتخار و سربلند و موفق کوچ کرد...» روحشان شاد و قرین رحمت الهی... 

امیدوارم روزی را در این عالَم ببینیم که بوی بهبود از اوضاع جهان به مشاممان برسد... بوی صلح و آرامش...خیال باطل

به امید آن روز... خیال باطل


برچسب‌ها: خاطرات, غریبانه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥
نظرات

دوستان عزیز سلام و وقت بخیر عرض می کنم خدمتتان. لبخند

طاعاتتان هم قبول باشد! لبخند

خوشا آنان که دائم در نمازند... خیال باطللبخند

 

در این پست فقط یک مطلب کوتاه عرض می کنم خدمت شریفتان:

ما یک جلسه ی قرآنی داریم که دوهفته یکبار برگزار می شود و البته اسمش جلسه ی قرآن است و یک ساعتی هم دور هم قرآن می خوانیم، اما بقیه اش مهمانی و دورهمی بودن است. مدتی پیش یکی از دوستان جلسه ی قرآنی ما مطلبی را عنوان کردند که مورد استقبال قرار گرفت و دست به کار شدیم...لبخند

اما مطلب چه بود؟

اینکه یک کتابچه ای تنظیم کنیم درباره ی شهر لندن و همه ی اطلاعات مورد نیاز تازه واردین اعم از دانشجو و مهاجر ایرانی به این شهر را در آن جمع آوری کنیم تا دوستان تازه واردمان در بدو ورود به دلیل ناآشنایی با اماکن، فروشگاه ها، نحوه ی اجاره ی خانه، و ... دچار مشکلات عدیده نگردند و با خیالی آسوده و فراغ بال، روزها و ماه های آغازین زندگی خود در این شهر را سپری نمایند.

الآن پس از ماه ها تلاش، این کتابچه که در لینک ذیل موجود است آماده ی ارائه گردیده است. تمامی دوستانی که عازم کانادا هستند به طور عام، و عازم شهر لندن انتاریو به طور خاص، می توانند از این کتابچه بهره ببرند. 

ناگفته نماند که پیش از این، کتابچه ی مشابهی هم برای شهر مونترآل تنظیم گردیده بود که آن هم در لینک ذیل برای دانلود موجود است.

به هر حال، هر شهری فروشگاه ها و اماکن عمومی و مسائل مربوط به خودش را دارد که همین تفاوت ها می طلبید که نمونه ی لندنی آنچه را که در مونترآل توسط تنی از چند ایرانیان مقیم آنجا برای ایرانیان تازه وارد آماده شده بود تنظیم کنیم.

همین جا خداقوت عرض می کنم به تمامی دست اندرکاران و دوستان عزیزی که زحمت ها کشیدند تا این کتابچه آماده ی ارائه گردد. لبخند (همچنان جای گل دسته گل پرشین بلاگ خالی است که تقدیمشان کنیم).

http://www.londonquranclub.com/

در قسمت لینک دوستان همین صفحه هم با نام "سلام وسترن" می توانید کتابچه را دانلود بفرمایید. 

 

در پناه حق باشید پایدار و برقرار... لبخند

 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
نظرات

سلام به همگی

به حول و قوه ی الهی قصد کردم که باز برایتان بنویسم پس از مدت ها... اوه

می خواهم در این مقال اندکی از فرهنگ و اخلاق شایسته و ناشایسته ی کانادایی بگویم البته اساس را فرهنگ ایرانی خودمان قرار می دهم و نگاهم را به آنچه که اینجا می گذرد بر همین اساس استوار می کنم.

قطعاً نمی شود چیزی را خوب یا بد مطلق دید! اما گاهی هر چند می خواهی بی طرفانه قضاوت کنی باز هم چیزهایی که با خون و گوشتت عجین شده اند این اجازه را خیلی به شما نمی دهند که بی طرفانه پیش بروی. نمی دانم!؟ شاید هم آنچه را که در نظر ما ناپسند می آید نزدیک به درست باشد شاید هم نه!؟ متفکر

از تمیزی و نظافت اینان شروع می کنم بحث را:

خیلی در این فقره غور کرده ام و ساعت ها با خودم در این باره به تفکر پرداخته ام که آیا ما ایرانی ها بخاطر مسائل مذهبی مان نظافت تا حد زیادی برایمان مهم است یا چه!؟ متفکر در این فقره هم بی شک نمی شود نسخه ی قطعی پیچید. اما آنچه که به عینه از تیپ های مختلف ایرانی اینجا دیده ام و از کانادایی ها، برایتان گزارش خواهم کرد. قضاوت با خود شما... 

راستش را بخواهید با متر بنده که بخواهم اندازه بگیرم (و البته همسرم نیز همین گونه می اندیشد طی صحبت هایی که در این باب باهم داشته ایم)، از نظر ما این جماعت در بالای 99 درصد با آن معنا و مفهومی که ما از تمیزی در سر داریم و با آن سال ها زندگی کرده و می کنیم و به همان منوال زندگی خواهیم کرد بیگانه اند! ناراحتقهر نمی دانم اصلاً این موضوع عجیب هست یا نه!؟ متفکر البته آن یک درصدی را که کنار گذاشته ام به این دلیل بود که با خود گفتم شاید در مواردی هر چند اندک، عده ای از اینان نیز حساسیت هایی در باب نظافت داشته باشند که بنده تا به امروز به عینه ندیده ام! اما راستش این است که هنوز با آن یک درصد روبرو نشده ام که ببینم چطور آدمهایی هستند. نیشخند

دلایلی که مرا به این بینش سوق داد در طی این 4 سال (3 سال و اندی) کم نبوده اند اما بنده به ذکر چند مورد اکتفا می کنم تا خودتان حدیث مفصلش را بخوانید از همین چند مورد مختصر...

تصور کنید برف آمده است و داخل اتوبوس با کفش های برفی که وارد می شوید می بینید که کف اتوبوس بر اثر رفت و آمدهای زیاد، شده است برف گِلی. قطعاً با این صحنه بیگانه نیستید در مسیرهایی که رفت و آمد زیاد است و برفِ سطح پیاده رو و خیابان بر اثر رفت و آمدهای فراوان نرم و سیاه و گِل مانند شده است. خب در چنین شرایطی آدم حواسش جمع است که حتی گامهایش را به آرامی بردارد که نکند برف سیاه و دودی و گِلی بپاشد به شلوارش یا کفشش یا دیگران را کثیف کند!

گفتم "کثیف"! اصلاً به شخصه بر این باورم در قاموس لغات کانادایی ها (همان 99% را عرض می کنم) این واژه وجود ندارد یعنی دارد هااا! در انگلیسی به آن می گویند dirty و در فرانسه که زبان دوم کاناداست به آن می گویند sale (سَل خوانده می شود). اما فقط واژه اش را ساخته اند یکی از کنجکاوی های بنده این است که بدانم یک کانادایی به چه چیزی می گوید "کثیف"! سوالباور بفرمایید برایم سؤال شده است نمی دانم چگونه به جواب برسم در این فقره! نیشخند خب، ماها یک مصداق هایی برای کثیفی داریم خب! مثلاً همین آبی که ماشین های خیابان در روزهای بارانی می پاشند به روی مردم که در ایران به جرأت می توانم بگویم بالای 99% اش عمدی است و ناشی از یک بیماری اجتماعی همه گیر و یک درد لاعلاج که اگر درمانی برایش بود امیدی هم پشت بندش به بهبود مردمان مریض آنچنانی جامعه نیز بود اما صد افسوس از درد و هزاران افسوس از درمان... ناراحتقهر

خب این یک مصداقش. مصداق دیگرش زمانی است که از دستشویی درمی آییم. قطعاً عقل سلیم ما اجازه نمی دهد بدون شستن دستها با آب و البته صابون (نه آب خالی و گربه شور کردن!) بیرون بیاییم.

و قِس علی هذا...

خب، اینان به این چیزها کثیف نمی گویند! در مواردی که حتی تعدادشان کم نیز نبوده است شاهد بوده ام که از دستشویی که درمی آیند مستقیم می روند بیرون! بعضی هایشان هم برای خالی نبودن عریضه یک آب گربه شور مانندی به دستانشان می زنند و می روند و البته گروهی هم هستند که با آب و صابون دستانشان را می شویند و می روند.

به هر حال، در فقره ی دستشویی چندین گزینه دیده شده است تابحال.

اما برگردیم به همان اتوبوس کف گِلی. وارد اتوبوس که می شوی همه جا خیس است در آن روزهای برفی. یک پرانتز که باید اینجا باز کنم این است که در این باب نمی شود گفت فقط کانادایی! چون اینجا مهاجر زیاد است و شاید در برخی موارد (به غیر از چینی ها از چهره و هندی ها از لهجه) نتوان فهمید ملیت این شخص چیست! خب، برای طول ندادن بیهوده به کلام، به همان واژه ی کانادایی بسنده می کنم ضمن آنکه از شما خواننده ی گرامی می خواهم که در این فقره بسیاری از مهاجران را نیز از نظر بگذرانید. چرا که بسیاری از این مهاجران که شهروند کانادایی شده اند کانادایی محسوب می شوند.

در آن اتوبوس اتفاقاتی می افتد که روزهای آغازین حضور بنده در این جغرافیا برایم جزو عجایب می نمودند تعجب اما اکنون تنها موجبات تأسف شدید مرا فراهم می آورند قهر و از حالات حیرانی درآمده ام تا حدودی! 

دانشجو یا شخص مذکور وقتی وارد اتوبوس می شود خب در بیشتر موارد یک کوله پشتی به همراه دارد، خب با این کوله چه کند وقتی روی صندلی می نشیند؟! متفکر

شما چه فکر می کنید؟ سوال

خب، کف اتوبوس را برای همین آفریده اند دیگر! کف اتوبوس! کلافه چه فرقی می کند که خیس است خشک است برفی و گِلی است یا آفتابی و ... اصلاً اینها که می گویید یعنی چه!؟ متفکر

کاش به همین جا ختم می شد این داستان! ناراحت

خب، این شخص در ایستگاهی پیاده خواهد شد با یک کوله پشتی خیسی که از آن آب می چکد! تعجب اشکالی ندارد هر طوری باشد. به عینه دیده ام که طرف کوله را برداشت انداخت پشتش و رفت در حالی که آب همچنان از کف کوله می چکید و گهگاهی به شلوار صاحبش هم اصابت می کرد و ...ناراحتکلافه و من در دلم به همین قیافه درآمده بودم از مشاهده ی این صحنه! کلافه

داستان خیلی مفصل تر از اینهاست.

تا پست بعدی و ادامه ی داستان تمیزی اینان بدرود...بای بای


نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳٩٤
نظرات

سلام به همگی دوستان و خوانندگان محترم،

می دانید که نمی دانم چه بگویم از اینهمه غیبت! اوه

راستش را بخواهید امسال یعنی از اول سالتحصیلی که می شود سپتامبر اینجا و شهریور آنجا، با این TA ی که دارم یعنی همان teaching assistantship یعنی همان دستیار تدریسی خودمان لبخند حسابی سرم شلوغ شده است... اوه وقت سر خاراندن؟ تعجب شوخی می کنید! تعجب ندارم! قهر

وقت وبلاگ نوشتن؟ مزاح می فرمایید! تعجب اصلاً ندارم! قهر 

بعدش هم اگر خاطر شریفتان باشد قبلاً تر ها عرض کردم که این صفحه را باید با دلم بنویسم، یعنی می بایست در این فقره قلبم مرا همراهی و مرا وادار به نوشتن کند نه مغزم! خب وقتی آدم دغدغه ها و مشغله های زندگیش افزون می شود طبیعتاً برای کارهای دلی وقت کم می آورد دیگر. درست است؟ لبخند

به هر حال نمی خواهم سرتان را درد بیاورم با این حرف ها که هرگز تمامی ندارد. به قول فرانسوی ها hors sujet نروم! یعنی خارج از موضوع نروم! و بروم سر حرف اصلی. لبخند

همانطور که خدمتان عرض شد، مکان سومی که در مدت دو ماه از بازگشتم به کانادا می بایست اسباب کشی می کردم نزدیک همان ساختمان های به قول اینها luxury ای بود که قبلاً بطور 3 هم خانه ای ای گرفته بودیم که کرایه اش در حد وسع مالی و توانمان باشد!

اینجا دیگر مهمان نبودم پیش دوستانم. البته چون بنا بر این بود که همسر گرام هم تشریف بیاورند اولویت را گذاشتم بر اینکه در نزدیکی آن ساختمان های گران قیمت که یکسری آپارتمان های با قیمت مثلاً ماهانه 200 دلار پایین تر هم بود دنبال خانه بگردم که رفتم هم، اما هیچکدام مورد اجاره ای نداشتند برای زمانی که من می خواستم. 

ناگزیر دوباره رفتم به طرف همان آپارتمان های گران تر! البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان! دلم پی همان گران تر ها بود به هر حال هم نوساز بودند هم ماشین لباسشویی داخل آپارتمان بود نه مثل آن بقیه که رختشوی خانه دارند برای کل ساکنین ساختمان و ماشین لباسشویی ها هم عمومی است و هم جدا باید پول هم بدهی هر بار! متفکر آن هم با این خارجی هایی که حتی شنیده ام کفش هایشان را هم در ماشین لباسشویی می شویند بعضی ها! تعجب اصلاً دلم به آن ساختمان ها نبود اما می دانید باید به جیبمان هم نگاه کنیم دیگر. چند سالی سختی های اینطوری کشیدن گاهی اجباری ست و ناگزیرید از آن! اوه همیشه که همه جا خانه ی خود آدم نمی شود و زندگیش همانند زندگی قبلی اش در رفاه و ... برای آدمیزاده ی شیر خام خورده این سختی ها هم تجربه ای ست باارزش البته اگر طرف آگاه باشد و با بصیرت زندگی کند! متفکر

سرتان را درد نیاورم رفتم ساختمان قبلی خودمان که خیلی دوست داشتم همانجا باشم چون با مدیر ساختمان و همسرش هم دوست شده بودم آدمهای نازنینی بودند و البته خیلی کمک کن! هر جایی چنین مدیرهای ساختمانی گیر آدم نمی آیند ها! اصلاً آن 3 سال قبلی ام هم که در همان ساختمان ماندم بخاطر وجود نازنین این دو مدیر ساختمان بود که برای دختری تنها چون من بسیار مفید و مایه ی دلگرمی بودند. یعنی انواع و اقسام هم خانه ای ها را تحمل کردم صرفاً به این دلیل که در همان ساختمان بمانم بخاطر مدیر ساختمانمان. لبخند

بگذریم...

رفتم آنجا و یک آپارتمان! فقط و تنها فقط یک آپارتمان یک خوابه برای ماهی که من می خواستم خالی می شد که قیمت اجاره اش بود 1050 دلار! متفکر خوب بود اما باز کمتر از این هم گیرم می آمد بهتر می شد. به هر حال یک دلار ارزان تر هم برای ما در چنین موقعیت دانشجویی یک دلار است، اما مسأله این بود که دیگر جای خالی ای در منطقه و ساختمان هایی که می خواستم باشم نبود خب! قهر رفتم چند بلوک آن طرف تر که ساختمان های آنجا هم مثل این یکی ها گران بودند و فقط اندکی از اینها قدیمی تر بودند. اولین برجی که وارد شدم مدیر ساختمانش گفت که فقط و تنها فقط یک آپارتمان برای آن تاریخ خالی می شود با اجاره ی ماهانه ی 983 دلار. تعجب اصلاً فکرش را نمی کردم بتوانم زیر هزار دلار پیدا کنم در این برج ها! خیلی خوب بود. اما گفت تا بعدازظهر به من جواب بده چنین قیمتی نه گیر می آید و اگر گیر بیاید مثل الآن، زود هم از دست می رود! تو خیلی خوش شانس بودی که این را داشتیم. جالبی ماجرا این بود که مدیر این برج خواهر مدیر ساختمان قبلی ما بود. لبخند

دو برج دیگر را هم گشتم نبود و مطمئن شدم که نباید این را از دست داد. آمدم بلافاصله با همسر گرام صحبت کردم و بنا بر این شد که همین را اجاره کنم. لبخند درست است تفاوتش با ساختمان های کناری که ارزان تر هستند حدود 200 دلار در ماه می شود اما در عوض امکاناتی دارد که ترجیح می دادم داشته باشیمشان! از جمله:

- ماشین لباسشویی داخل آپارتمان + خشک کن که هر کدام را بخواهی در ساختمان های دیگر استفاده کنی باید جداگانه برای هر بار شست و شو 2-3 دلاری بدهی!

- سالن ورزشی با تردمیل و الپتیکال و یک دستگاه دیگر که اسمش را نمی دانم با دیگر ابزار و آلات ورزشی، استخر شنا و سونا خشک و جکوزی رایگان که ساختمان های دیگر در صورتی که بخواهند از این امکانات این ساختمان ها استفاده کنند (چون همه شان برای یک شرکت ساختمانی واحد هستند) می بایست ماهانه 25 دلار بدهند!

- سیستم گرمایشی-سرمایشی دوگانه در هر آپارتمان با نام Air Conditioner که در دیگر ساختمان های مسکونیِ فاقد این سیستم فقط سیستم گرمایشی وجود دارد برای زمستان ها و تابستان ها می بایست خود مستأجر کولر تهیه کند برای هر اتاق یا هال و پذیرایی! این هم واقعاً دردسر می شود در تابستان. خانه ی یکی از دوستانمان که اینگونه بود در تابستان به یک جهنم واقعی تبدیل می شد! کلافه تازه تهیه ی کولر به یک طرف، در بعضی از ساختمان ها بخاطر نصب کولر حدود 150 دلار در سال باید بدهی چون منطقشان این است که برق اضافه مصرف می کنی! و وقتی که زمستان شروع شد اگر کولر را که با آن دردسر کنار پنجره نصب کرده ای برنداری، با لحنی حتی در برخی موارد شدید و حتی گاهی توهین آمیز (در ساختمانی اندکی دورتر از منطقه ی ما) اخطار می دهند که اگر کولر را برنداری باید خانه را تخلیه کنی! ناراحت بله پس چی؟ اینجا نفس بکشی باید پولش را بدهی و در برخی موارد واقعاً قانون هایشان بی منطق است! یکی نیست بگوید آخر مرد حسابی! من در چله ی زمستان کانادا که به زور می توانم دمای بدنم را تنظیم کنم که یخ نزنم مگر کولر روشن می کنم که سالی دو بار دردسر نصب و برداشتنش را بر ما تحمیل می کنید؟! واقعاً که!عصبانی

به هر حال، سخن کوتاه کنم:

بنده در منزل جدید به لطف خدا و به کمک دوستان خوبم که زحمت اسباب کشی را برعهده گرفتند سکنی گزیدم و منتظر آمدن همسر گرام شدم و به لطف خدا ایشان آمدند بالاخره. لبخند

در پست بعدی درباره ی موضوعات جدیدی که برای خودمان هم تازگی داشت صحبت خواهم کرد که اطلاعات بسیار مفیدی برای دوستانی که می خواهند اینجا کار کنند در پی خواهد داشت. گرچه نه جامع و کامل اما دید باز کن لبخند شک نکنید در این فقره! لبخند

 

تا مطلبی دیگر و اطلاع ثانوی خدا یار و یاورتان... بای بای


نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ٢٢ آبان ۱۳٩٤
نظرات

سلام به همگی...

بله عرض می کردم خدمت شریفتان که رفتم خانه ی آن یکی دوستم. راه اتوبوسش به دانشگاه نسبت به مسیر قبلی ام در سال های پیش کمی تا قسمتی متفاوت بود و یک مقدار پیچیده می شد گاهی! اتوبس یکهو برنامه اش عوض می شد و نمی رسید و دست ما را در حنا می گذاشت!!! تعجب حتی یکبار ده دقیقه دیرتر به سر کلاس رسیدم و دیدم دانشجوها هنوز نشسته اند! قلبم داشت از دهانم بیرون می زد از بس دویده بودم! نا نداشتم! فقط به بچه ها گفتم ببخشید London Transit  خیلی crazy است! اوه خودشان فهمیدند یعنی چه! چون این برنامه های کنسل شده ی ساعات حرکت اتوبوس ها برای همه پیش آمد کرده است دیگر! اوه اگر ایران بود قطعاً ده دقیقه منتظر استاد نمی شدند و می رفتند و یک کلاس جبرانی و کلی بازخواست نصیبت می شد! خودم در دوره ی دانشجویی تجربه های مشابهی داشته ام که بچه مترصد نیامدن استاد بودند که با دو سه دقیقه تأخیر استاد سریع جمع می کردند و در می رفتند به بهانه ی اینکه دیر آمده و نهایتش می گوییم ما آمدیم شما نبودید رفتیم! تعجب به حساب آن روزها منتظر بودم با یک کلاس خالی مواجه بشوم که شکر خدا نشدم. لبخند اینها نسبت به دانشجوهای ایرانی حسنی* وجودشان به مراتب کمتر است! نیشخند

اینها بماند! آدم یک مقدار زودتر حرکت کند به این بی برنامگی های اتوبوس واحد هم نمی خورد یا اگر بخورد هم، باز دیرش نمی شود.

مشکلی که بنده در ساختمان دوستم داشتم این بود که آنجا pet free نبود یعنی pet friendly بود یعنی شما می توانستید سگ و حیوان و جک و جانور در داخل آپارتمان داشته باشید و این برای من که هم از سگ می ترسم هم حساسیت دارم به حیوانات، کار را سخت کرده بود. ناراحت بنده دقیقاً یک ماه و بیست روزی در آن ساختمان ماندم و اگر بگویم تمام این مدت دست کم روزی دو بار این استرس مواجه شدن با سگ در آسانسور و راهرو ها به جانم حمله ور می شد باورتان نمی شود! ناراحت اصلاً از لحاظ روحی به طرز بدی مرا به هم ریخته بود. استرس نه که همه می توانستند سگ به همراه داشته باشند و بار عام داده بودند در این ساختمان!!! طبیعتاً آنهایی که به دنبال چنین ساختمان هایی بودند همه تشریف آورده بودند آنجا! کلافه و واقعاً آن ساختمان ها جای امثال بنده نبود و نیست! به هر حال چاره ای نبود! من که نمی توانستم برای یک ماه و اندی خانه ی اجاره ای پیدا کنم! باز خدا را شکر دوستم بود و چنین پیشنهادی را به بنده داد! وگرنه تا نقل مکان کنم به آپارتمانی که خودم اجاره کرده بودم نمی دانستم چکار باید می کردم! متفکر این هم که عرض کردم در طول این یک ماه و بیست روز دست کم روزی دو بار این اضطراب و نگرانی در جانم می آمد یک بار هنگام رفتن به دانشگاه و بار دیگر زمان برگشتن منظورم بود! ناراحت راستش را بخواهید علی رغم اینکه با دوستم هیچ مشکل هم خانه ای نداشتیم اما فشار روحی شدیدی را تحمل کردم طی این مدت! ناراحتدل شکسته چون شرطی شده بودم که وقتی سوار آسانسور می شوم یا سگ از آن بیرون بیاید یا در طبقات پایین تر سگ سوار شود و قِس علی هذا! استرس

روزهای آخر که واقعاً دیگر لحظه شماری می کردم که از آن ساختمان زودتر خداحافظی کنم چون طاقتم طاق شده بود دیگر! وقت تمامقهر

مسأله ی دیگر آن ساختمان ها کهنه و قدیمی بودن بیش از حد ساختمان بود و کثیفی ماورای تصورشان! قهر تعجب یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید هاااا! اصلاً همین الآن که دارم این سطور را می نویسم آن بوی تعفنی که از garbage chute آنجا به مشامم رسیده بود دوباره آمد و راه نفسم را بست! خنثی

garbage chute هم یک جای کوچک در دار است در هر طبقه از برج های مسکونی که شما می توانید زباله های غیر بازیافتی خود را در نایلون در بسته از آنجا به پایین بیندازید. پایین هم همان قسمتی است که ماشین های حمل زباله هر روز صبح می آیند و از آن مکان تمام زباله ها را جمع آوری می کنند و می برند. مشکل اساسی این ساختمان این بود که محل زباله های بازیافتی و زباله های تر و غیر بازیافتی یک جا بود که یک چیز افتضاح و فاجعه ای بود و بنده یک بار که رفتم بازیافت ها را در طبقه ی همکف در مکان مربوط بگذارم وقتی وارد آنجا شدم نفسم بند آمد و تازه فهمیدم چه خبر است در این ساختمان ها! تعجب شما فکر کنید کرور کرور پول اجاره از مردم می گیرند این هم از خدمات دهی افتضاحشان! متفکر بله پس چه؟ حتی در این طرف عالَم هم چنین جاهایی که فقط پول درآوردن برایشان مهم است وجود دارد!!! مدیران و مسؤولان این ساختمان ها هیچگونه خدمات قابل توجه و چشمگیری به ساکنین ارائه نمی دهند که هیچ! از هر فرصتی هم برای پول گرفتن از ساکنین نهایت سوء استفاده را می کنند! عصبانی تجربه ی عینی بنده این را ثابت کرد! در عجبم که این دوست بنده که 5 سال است در آن ساختمان ساکن است چطور توانسته زحمت یک بار اسباب کشی را به خود ندهد و 5 سال در آنجا دوام بیاورد!؟ متفکر

تنها و تنها نکته ی مثبت این آپارتمان دوستم این بود که چشم انداز بسیاااااااااار زیبایی داشت و رو به جنگلی در دل شهر بود در طبقه ی 13 ام یک برج 14 طبقه ای! بی نهایت عکس های زیبا و کارت پستالی در شرایط مختلف هوایی این چشم انداز از بالکن خانه گرفته ام که چند نمونه اش را همین جا برایتان می گذارم. لبخند

 

و همین صحنه هنگام زرد شدن برگ درختان لبخند

و یک عکس پانورامایی از کل چشم انداز روبرو لبخند

و پاییز این پادشاه فصل ها لبخند

و پاییز تر لبخند

و یک زمستان زودرس لبخند

 

عکس ها لذت بخش هستند. لبخند اما می دانید! همیشه همه چیز باهم جفت و جور نمی شود که! هزینه ی داشتن چنین چشم اندازی در آن ساختمان خیلی گزاف بود برای من! خیلـــــــــــــــــــــــــی... و پرداختش به مدت طولانی از عهده ی من خارج! اوه قهر حیف! واقعاً حیف به این چشم انداز زیبا! قهر

خلاصه اش کنم ساختمان دوستم جای ماندن بخصوص برای افرادی همچون بنده که تمیزی و مرتب بودن محل زندگی برایشان مهم است نبود! قهرقهرقهر

یعنی اگر عمری برایم باقی باشد و در این جغرافیا حضور داشته باشم، هرگز سراغ آن ساختمان ها نخواهم رفت!!! قهر شما هم نروید! اسمش را هم بخواهید بدانید بخشی از ساختمان های خیابان Proudfoot lane است. خود همین دوستم هم می گفت: «من اگر از روز اول با ساختمان های دیگر آشنایی داشتم هرگز اینجا نمی آمدم! اما یک دختر تنها بودم و اسباب کشی برایم سخت بود و ترجیح دادم جابجا نشوم!» 

آقا و خانمی که شما باشید، جانم برایتان بگوید که: دوباره زمان اسباب کشی رسید اما این بار به جایی کاملاً برعکس آن دو تا مکان قبلی ام! لبخند 

 

 * حسنی به مکتب نمی رفت اگر می رفت جمعه می رفت! 

ادامه در پست بعدی...

 

 

 

 

 

 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤
نظرات

سلام دوستان خوبم،

بسیار پوزش ها می طلبم به دلیل اینکه در این مدت هیچ مطلبی درج نشد!

بهتر آن دیدم که در باب این مدتی که نبودم اندکی گپ فعلاً یک طرفه بزنم و بعد از درج مطلب در این کلبه، منتظر گپ و گفت و گوی شما نیز باشم. لبخند

راستش از همان چند ماه پیش که آمدم کانادا (3 ماه و اندی)، خیلی درگیر شدم! چون آپارتمان نداشتم و نزدیک آغاز سالتحصیلی اینها بود و طبیعتاً همه جا پر شده بود قرار بر این بود که مدتی بروم پیش یکی از دوستانم که آپارتمان یک خوابه ی مستقل گرفته است بمانم تا وقتی که بنده یک آپارتمان یک خوابه ی جدا پیدا کنم. البته طی این مدت هم اجاره را با آن دوستم قرار شد تقسیم عادلانه کنیم. می گویم عادلانه به این دلیل که چون آپارتمان یک خوابه بود طبیعتاً اتاق دومی وجود نداشت برای بنده و می بایستی در هال زندگی می کردم. مشکلی نبود چون مدتش کم بود و می شد سر کرد. لبخند اما چون privacy نداشتم یعنی حریم خصوصی نداشتم و خیلی از امکانات برای بنده کم بود سهم من از اجاره ی آپارتمان قرار شد کمتر باشد.

 

جانم برایتان بگوید که برنامه ها آنطوری که می خواستیم پیش نرفت و این دوستم که پدر و مادرش قرار بود در تابستان بیایند کانادا و تا من بیایم رفته بوده باشند، برنامه ی سفرشان عقب افتاد و وقتی من رسیدم کانادا آنها هنوز در خانه ی دوستم بودند و حدود دو هفته پس از رسیدن من می رفتند. قبل از آمدن که دوستم این مسأله را عنوان کرد من همین طور هاج و واج مانده بودم که خدایا! کجا بروم دو هفته ای!؟ تعجب استرسکلافهنه می شود جایی را فقط برای "دو هفته" اجاره کرد نه می شود رفت آنجا!؟ ناراحتدنبال راه چاره بودم که یکی از دوستان خوبم که همیشه الطاف خود و همسرش شامل حال بنده می شود و به تازگی خانه خریده بودند پیشنهاد کرد که اتاق اضافی برای مهمان دارند و می توانم بروم پیش آنها بمانم. اما راستش را بخواهید نمی خواستم زندگی خانوادگی آنها را معذب کنم. به هر حال، همسرشان شاید نزد من راحت نبودند. بماند که دوستم از طرف خودش و همسرش خیلی عمیق دعوت می کرد که بروم پیش آنها. گفتم ببینم چه می شود کرد! همچنان می گشتم... هم خانه ای قبلی بنده در کانادا با دو نفر دیگر در یک آپارتمان دو خوابه زندگی می کردند (نفر سوم در هال با اجاره ی کمتر). ترجیح می دادم نزد آنها باشم تا همسر دوستم زندگی و آسایششان بخاطر حضور من در خانه به هم نریزد. اما اگر آنجا هم نمی شد باید می رفتم پیش آنها دیگر! اوهسرتان را درد نیاورم: دوستم با دوستانش نیز صحبت کرد و اعلام موافقت کرد که بروم پیش آنها. یکی از دوستان خوبم هم زحمت کشیدند تا فرودگاه تورونتو به استقبالم آمدند و با ماشین ایشان رفتیم لندن و منزل دوستم. (چه دوست در دوستی شد اینجا! فهمیدید چی شد؟نیشخند) دو هفته آنجا بودم با آنهمه وسایلی که از ایران آورده بودم!!! می دانید؟ این بار نه که قرار بود آپارتمان مستقل بگیرم، طبیعتاً یک سری وسایل دیگر هم لازم داشتم بیاورم، از جمله چند تکه ی کوچک از جهیزیه ای که مادر عزیزتر از جانم فراهم کرده بودند به امید اینکه زندگیم آنجا شکل بگیرد که نشد! اوه 

پس از دو هفته زندگی موقتی، دوباره کوچ به خانه ی آن دوستم که پدر و مادرش رفته بودند.

ناراحت

امان از خانه به دوشی...!

ادامه در پست بعدی... 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤
نظرات

سلام دوستان.

سرم خیلی شلوغ است آخر شما بگویید مگر کسی که در حال و هوای عروسی باشد سرش هم خلوت می شود؟ اگر می شود با ذکر مورد بفرمایید ما هم الگوبرداری کنیم. نیشخند

در پناه حق...


برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤
نظرات

سلام علیکم

باز با تأخیر آمدم باز.اوه چه کنم؟ زندگی سخت شده خب! خرج اهل و عیال و بدو بدو دنبال یک لقمه نان و از این حرفا!... نیشخند شوخی کردم.  واقعاً سرم به شدّت و حدّت شلوغ بود و درگیر... دلیلش را هم بعدها شاید عرض کردم خدمتتان. خیال باطل

در پست قبلی درباره ی مهاجرت نوشتم. ادامه اش را در این پست خواهم نگاشت.

البته پیش از آنکه وارد ادامه ی مطلب شوم یک نکته در باب چند سطر آخر پست قبلی عرض می کنم. در سطور پایانی پست قبلی این جملات را نگاشته بودم:

تجربه خوب است اما تجربه ی اینچنینی که هزینه های گزافی برای ما در پی خواهد داشت تجربه ای بس سنگین خواهد بود. بخصوص که اگر نمانید و برگردید!!! که در این صورت دو بار دچار خسران شدید خواهید شد! به این دلیل است که بنده تأکید دارم قدم هایتان را بسیاااااااااااار محکم بردارید و آینده نگری قوی و مطمئنی به خرج دهید تا دچار خسران نشوید.

وقتی امروز این سطور را می خواندم که ببینم از کجا مانده ام، احساس کردم این حرف اندکی زیادی کلّی شده است! حتی برای خودم هم خیلی مطلق به نظر رسید. متفکر  بر آن شدم که در این مقال گفته ام را بدین نحو تصحیح یا بهتر است بگویم تعدیل کنم:

صحبت بر سر این بود که می بایست سنجیده عمل کرد و قدم ها را بااحتیاط برداشت تا دچار خسران نشد. حرف بنده درباره ی همان واژه ی "خسران" بود که به نظرم زیادی مطلق آمد. راستش را بخواهید حتی به فرض اینکه شما رفتید و هزینه های همه جوره را تقبّل کردید و نماندید و برگشتید، حتی در این صورت هم شاید این بازگشت برای همه یکسان نباشد و برای همه "خسران" به حساب نیاید. اما هنوز بر سر حرف قبلیم هستم که به هر حال علیرغم تمام تجربه های حتی خوب، هزینه ی های گزاف دو بار مهاجرت بر گُـرده ی آن افراد سنگینی خواهد کرد و شوخی بردار نیست این مسأله. منظورم همان رفتن و نماندن و برگشتن است.

بگذریم...

از خدا پنهان نیست از شما عزیزان چه پنهان! «حرف هایی هست برای نگفتن»! چه کنم که زبان عاجز است از گفتن و قلم قاصر از نوشتن! ناراحت  نپرسید چرا! شاید روزی روزگاری شرح ماجرا را "بتوانم" بیان کنم. نمی دانم!؟ فقط شاید!؟ و شاید هم نه!؟ متفکر

از باقی مطالب می گذرم مگر سؤالی به ذهن شما عزیزان خطور کرده باشد و مختصر و مفید توضیح دهم.

می روم سر مطلبی مرتبط با قضیه ی مهاجرت. طبق آنچه که در این سه سال دیده و شنیده ام به بیان تجربیات می پردازم شاید اندک راهنمایی ای برای علاقه مندان باشد.

تا همین آخر سال 2014، مهاجرت به کانادا تحت چند دسته یا کلاس یا category انجام می شد که از ژانویه ی 2015 یکی از آن کلاس های گسترده شان را بسته اند. البته به قوانین زیاد اعتمادی نیست. آنان مدام در حال تغییر قوانین هستند و تا آیندگان بخواهند کاری بکنند معلوم نیست چه خبرهای جدیدی به وقوع خواهد پیوست!؟ اما بخش کارگر ماهر یا skilled worker که قبلاً شمار زیادی از متقاضیان را پوشش می داد دیگر بسته شده است و به جای آن بخش دیگری با نام express entry را فعال کرده اند که یک جورهایی هم آسان است هم سخت. یعنی اولش سخت است اما بقیه اش آسان. بدین شرح که: قبلاًتر ها اگر اشتباه نکنم در بخش skilled worker حدود 50 رشته ی تحصیلی معرفی کرده بودند که واجدین شرایط می توانستند درخواست اقامت بدهند و در صورت تأیید چندین ماهه و در برخی موارد چندین ساله!!! از طرف دولت کانادا اقامت دائم می گرفتند. اما در حال حاضر شما بایستی با مراجعه به سایت اداره ی مهاجرت و شهروندی کاناداwww.cic.gc.ca پروفایلی برای خودتان در بخش express entry باز کنید و سوابق شغلی و تحصیلی و ... خود را در آنجا قرار دهید و این کارفرمایان کانادایی هستند که با مراجعه به این سایت، در صورت نیاز به حرفه و سابقه و تجربه ی کاری شما برایتان دعوت به کار یا همان job offer خواهند فرستاد و پس از آن است که شما می توانید درخواست اقامت دائم بدهید و در عرض فقط چند ماه permanent resident یا به اختصار پی آر یا همان مقیم شوید. قسمت اولش (به نظر بنده البته)، اندکی سخت می آید که شما باید چنان سابقه ای داشته باشید که کارفرمای کانادایی را جذب کنید که برایتان دعوت به کار بفرستد. شاید هم تحیلات بنده این را سخت می پندارد و در اصل آسان تر است. کسی چه می داند!؟ اما بخش دومش که بعد از دعوت به کار است راحت تر است چون دیگر دردسر چندین سال انتظار را نخواهید کشید. البته من از جزئیات این برنامه ی express entry هیچگونه اطلاعی ندارم و متأسفانه نمی توانم دقیقاً راهنمایی تان کنم. سوال  تنها راهنمایی ارزشمندی که می توانم برایتان داشته باشم این است که خودتان اگر زبان انگلیسی یا فرانسه را بلد هستید تشریف ببرید به سایت بالا و خودتان تمام سایت را زیر و رو کنید و بفهیمد چه خبر است. آن بخش guide که در بخش مربوطه هست خیلــــــــــــــــــــــی خیلــــــــــــــــــی به شما کمک خواهد کرد که بدانید قضیه از چه قرار است. حتی درباره ی نحوه ی پر کردن فرمهای مروبط هم توضیحات خوبی داده اند.

راستش را بخواهید من به وکیل های مهاجرتی هیچ اعتمادی ندارم. قهر بگذارید یک فلاش بک بزنم به گذشته. به روزهایی که پذیرش گرفته بودم و باید برای ویزا اقدام می کردم... خیال باطل

شاید بگویم جزو نادر مواردی بود که ناآگاهی کمکم کرد! چگونه؟ عرض می کنم خدمت شریفتان: 

آن روزها از این قضایا که وکیلی می تواند برایتان اقدام کند و ... هیچ خبری نداشتم. اصلاً نمی دانستم چنین چیزی یا کسی هم هست که پیگیر کارها شود و شما همه ی امورات را به دست ایشان بسپارید و فقط منتظر خبر ایشان باشید! و چه بهتر که نمی دانستم. خودم رفتم سایت cic و مرحله به مرحله و قدم به قدم شروع کردم به خواندن مواردی که برای ویزای تحصیلی ضروری بود. قسم می خورم حتی آشنایی کسی نداشتم که قبلاً این مراحل را رفته باشد و از او راهنمایی بگیرم که چه کنم؟ کجا بروم؟ از کجا شروع کنم و باقی موارد. حتی گشتم مدارک لازم را به زبان فارسی هم پیدا کردم و پرینت گرفتم که نکند متوجه مدارک موردنیاز به زبان خارجی نشده باشم و مدرک اشتباهی برایشان ارسال کنم. همه مدارک را مو به مو آماده می کردم و مدام به سایت سر می زدم ببینم همان مدارک را می خواهد یا باز عوض شده است. حتی به قدری ناشی بودم که فرم های مربوط به درخواست ویزای تحصیلی را با دست پر کردم. فکر کنیــــــــــــــــــــــــــــد! خیلی ریسک بزرگی بود. البته سعی کردم همه را خوانا بنویسم. اما اصلاً با دست پر کردن فرم ها توصیه نمی شود. این را خیلی بعدتر فهمیدم. زمانی که در کانادا بودم. فکرش را بکنیــــــــــــــــــــــد من چقدر از مرحله پرت بودم! J اما از یک بابت خوشحالم که همین ناآگاهیم باعث شد کرور کرور پول به جیب مبارک وکیل وکلا نریزم که آخرش هم معلوم نشود چه شد و چرا شد!!! 

وقتی آدم خودش به قول این کانادایی ها involved می شود در یک کاری، یعنی خودش درگیر کارهای خودش می شود و خودش به شخصه پیگیری می کند دیگر نکته ی مبهمی برایش نمی ماند. بخصوص در کارهای حساسی چون این موارد. حتی نظر شخصی بنده این است که پایان نامه را هم باید خودت تایپ کنی. کاری که در دوره ی ارشد، بنده و بسیاری از دوستانم به شخصه اجرایش کردیم. درست است که دست من نسبت به تایپیست کند بود و زمان می برد اما برایم خوش می گذشت. چون با سطر سطر پایان نامه ی ارشدم "زندگی" می کردم. هی این جمله یا پاراگراف را خودم جابجا کرده و آخر در جای اصلیش قرار دداده بودم. خودم مو به مو به تک تک واژه هایش آشنا بودم. همه اش کار خودم بود نه یک تایپیست که با پایان نامه ی من "زندگی" کند و آخر کار یک پایان نامه ی آماده تحویلم دهد و بنده مجبور شوم چندین و چند بار از رویش بخوانم تا بفهمم چه چیز در کجا قرار دارد. نمی دانم باورتان می شود یا نه!؟ حتی یک جاهایی را با شماره ی صفحه اش بلد بودم که فلان مطلب در صفحه ی x قرار دارد سمت راست یا چپ، بالا یا پایین صفحه. البته عرض کردم این نظر شخصی بنده است در باب پایان نامه، یک وقت حمل بر نسخه پیچی برای جمع نشود! 

کوتاه سخن اینکه: آن کسی مجبور است برای کارهای ویزا و مهاجرت و ... وکیل بگیرد که یا اندک دانش زبانی هم نداشته باشد یا به قدری سرش شلوغ باشد که فرصت پیگیری این مسیر زمان­بَر اخذ اقامت یا ویزا را نداشته باشد. اگر شما جزو این دسته ها نیستید توصیه ی بنده این است که خودتان دنبال کارهایتان باشید. ضرر نخواهید کرد. قطعاً امور اینچنین حساسی که ممکن است با یک اشتباه خیلی کوچک تمام پرونده تان بسته شود نیاز به صبر و شکیبایی بیش از حد و میدان را خالی نکردن و ایستادگی و پیگیری مستمر و دقت و ریزبینی فوق العاده دارد که من همه ی اینها را یکجا برایتان آرزو می کنم آن هم نه فقط در این فقره که در همه ی شئون زندگی تان. 

کلاس های دیگر مهاجرتی در حد اطلاعات بنده عبارتند از:

Provincial Nominees Program  که به PNP معروف است و برنامه ی سرمایه گذاری که این آخری را نمی دانم بسته اند یا همچنان فعال است و یکی دیگر هم مخصوص استان کبک است که از قوانینش اطلاعی ندارم. این PNP مخصوص آنهایی است که در کانادا تحصیلات دانشگاهی داشته اند و درسشان تمام شده است. یعنی بعد از فارغ التحصیلی از یک دانشگاه کانادایی می توانید از طریق این کلاس اقدام به مهاجرت کنید. هزینه اش از آن کلاس کارگر ماهر که الآن بسته شده است بیشتر بود اما مدارکی که می خواست کمتر. برای کلاس کارگر ماهر یا skilled worker نفری 550 دلار کانادا بود و برای این نفری حدود 1500 دلار کانادا. علامت اختصاری دلار کانادا هم این است CDN یعنی Canadian Dollar. یه وقت یک جایی دیدید بدانید که منظور دلار کاناداست. سرمایه گذاری هم برای خودش داستانی داشت که از بودجه ی خیلی ها به دور است چنین پول هایی! قبلاًتر ها حدود 150 هزار دلار کانادا می خواستند، این اواخر شد 180 هزار دلار و الآن باز است یا بسته یا اگر باز است هزینه اش چقدر است من بی اطلاعم. سوال

فکر می کنم در همین حد برای مطلب مهاجرت کافی باشد. اگر در سؤالات شما دوستان موردی بود که از قلم بنده جا مانده باشد حتماً توضیحات لازم را در حد اطلاعات اندک خودم خواهم داد. لبخند

اگر اطلاعات بیشتری در این زمینه نیاز داشته باشید می توانید به سایتwww.iranto.com مراجعه بفرمایید که لینکش هم در بخش لینک دوستان با نام "اولین سایت خبری فارسی در کانادا" موجود است.

در پناه حق پایدار باشید و برقرار... بای بای

طاعات و عباداتتان هم قبول درگاه حق باشد به حق این روزهای عزیز! که بی شک هر روزی عزیز است اگر بصیرت داشته باشیم. لبخندخیال باطل


نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات

سلام. عرض می کنم. عیدتون هم مبارک باشه! نیشخند

به دلیل تأخیرات فراوان چاق سلامتی رو همین جا تمام می کنم و می پردازم به اصل مطلب.

راستش زمانی که یک مطلب گذاشتم و از شما بزرگواران درخواست کردم که پیشنهاد موضوع بدهید عده ای از دوستان دعوت بنده را لبیک گفتند و موضوعاتی را پیشنهاد دادند که مطالب بعد از آن زمان حول یکی دو تا از آن موضوعات چرخید و اکنون بر آن هستم که به صورت البته اجمالی به بحث مهاجرت بپردازم و دیده ها و شنیده هایم را با شما در میان بگذارم.

راستش را بخواهید به قدری این موضوع شخصی است که فکر می کنم اولین مرحله این است که سنگهایتان را با خودتان وابکنید و ببینید می خواهید چه کنید. بنابراین اگر اینجا یا هر جای دیگر مطلبی در این باره می خوانید یک راهنمایی کلی خواهد بود که از هر فرد به فرد دیگری نحوه ی اجرا و حتی شکلش متفاوت خواهد بود. متفکر

اگر خاطر شریفتان باشد در باب اخذ پذیرش از یک دانشگاه خارجی چه در متن وبلاگ و چه در بخش نظرات بحث هایی پیش آمد درباره ی اینکه اگر قرار است دلتنگی آنچنانی داشته باشید که تحصیلتان را در یک دانشگاه خارجی تحت الشّعاع قرار دهد بی خیال این موضوع شوید و از این حرف ها.... حالا بنده عرض می کنم همه ی آن حرف ها رو در باب مهاجرت به یک کشور دیگر چندین برابر پررنگ تر تصور کنید. یعنی این دیگر صحبت دو سال و چهار سال نیست که بخواهید بروید درستان را بخوانید و برگردید. اینجا صحبت از یک عمر زندگی در آن سوی آبهاست. دیگر شوخی بردار نیست این مسأله! اگر می خواهید یک جای دیگر زندگی کنید خیلـــــــــــــــــــــــی سنجیده تر بایستی عمل کنید! متفکروقتی صحبت از «زندگی»  در یک جغرافیای دیگر به میان می آید بالطبع شما بایستی به کار در آن محیط هم فکر کنید به تربیت فرزندف به نفس کشیدن در محیطی که شاید از نظر فرهنگی، اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر یا اشتراکات کمتری با محیط قبلی شما داشته باشد یا اصلاً هیچگونه نقطه ی مشترکی و سنخیّـتی در میان نباشد. اینها مسائل کمی نیستند آقا! متفکرقهر

گاهی آدمیان به جغرافیایی مهاجرت می کنند که 50 سال نیز آنجا مانده باشند و جا افتاده باشند باز هم به چشم یک خارجی و شهروند درجه دو به آنها نگریسته می شود و یک نوع تحقیر در نگاه و رفتار مردمان بومی آنجا به چشم می خورد که شاید برای خیلی ها آزار دهنده باشد و شاید خیلی های دیگر هم اهمیتی به این موضوع ندهند و بنا به بسیاری دلایل شخصی و ... باز آن محیط را به محیط قبلی شان ترجیح دهند حتی بالاجبار! 

اما من می خواهم از منظر دیگری به این موضوع بپردازم. ببینید! بدون شناخت محیط دیگر و سنجش میزان تطابق آن محیط با روحیات خودتان یا میزان تطابق آنجا با ارزش ها و باورهایتان نمی توانید تصمیم به هجرت بگیرید و اقدام کنید. این نظر شخصی بنده است و شاید خیلی ها با این نظر مخالف 100% باشند. اشکالی ندارد. نظر آنها هم محترم است. لبخند اما بحث من این است که نمی شود به گفته ها و شنیده ها خیلی درصد تکیه کرد. آنها فقط می توانند یک کورسویی را جلوی راهمان نشان دهند. همین و دیگر هیچ.

این را از روی تجربه ی عینی زندگی خودم در کانادا عرض می کنم. نمی دانم!؟ شاید روحیات من اینگونه است و دیگران جور دیگرند و ترجیح می دهند به یکباره بی آنکه به طور موقت در آن محیط به سر برده باشند بروند و ماندگار بشوند. آن هم روش آنهاست دیگر! لبخند

البته بندگان خدایی را می شناسم که همین گونه تصمیم به رفتن کردند و اقدام و بعد هم مهاجرت! اما پس از کمتر از یک سال تصمیم به بازگشت نمودند و دلیل اصلی بازگشتشان را خودشان می دانند و خدای خودشان. به شخصه چنین روشی را ریسک مطلق می دانم. البته گاهی ناگزیر از چنین ریسکی می شویم چرا که شاید برای همگان شرایط اقامت موقت مثلاً در قالب دانشجویی کردن در آن جغرافیا مقدور نباشد که بخواهند بروند ببینند می توانند دوام بیاورند بعد پرونده ی مهاجرتی باز کنند.

اما توصیه ی بنده به آن دسته از کسانی که چنین تصمیماتی دارند این است که اگر برایشان مقدور است ابتدا به صورت موقت در جغرافیای مورد نظرشان حضور یابند. آن هم مقدور نخواهد بود مگر با اخذ پذیرش یا گرفتن مجوز کار یا شاید در صورت داشتن قوم و خویشی در آن محیط با اخذ ویزای توریستی که البته مدتش کمتر خواهد بود. آن وقت است که می توانند تصمیم تقریباً درست تری بگیرندکه می خواهند بمانند یا برگردند.

آخر می دانید! داستان بر سر آن است که برای هجرت باید هزینه کرد. منظورم فقط هزینه ی مالی نیست. منظورم هزینه ی همه جانبه ی تمام عیار است. شما اگر اقامتتان هم درست شد و رفتنی شدید به دنیای آن سوی آب ها، بایستی از همه چیز دست و دل بشویید. متفکر این شاید سخت ترین قسمت ماجرا باشد و من حق می دهم که خیلی ها از این مرحله نمی توانند عبور کنند و حق هم دارند. اگر دست و دل شستید و رفتید این یعنی یک هزینه ی گزافی داده اید تا زندگیتان را از نو از صفر از بسم الله در محیطی دیگر بنا کنید. باشد بنا کنید. اما اگر نتوانستید به آنچه که از آن محیط انتظار داشتید دست یابید دوباره ناگزیر خواهید بود که یک هزینه ی دیگر هم بکنید و بازگردید!!! به این می گویند قوز بالا قوز!!! متفکرقهر مگر ما چقدر می خواهیم عمر کنیم که چندین سالش به هزینه کردن اینچنینی با این شدت بگذرد. تجربه خوب است اما تجربه ی اینچنینی که هزینه های گزافی برای ما در پی خواهد داشت تجربه ای بس سنگین خواهد بود. بخصوص که اگر نمانید و برگردید!!! که در این صورت دو بار دچار خسران شدید خواهید شد! به این دلیل است که بنده تأکید دارم قدم هایتان را بسیاااااااااااار محکم بردارید و آینده نگری قوی و مطمئنی به خرج دهید تا دچار خسران نشوید. لبخند

بقیه اش در فرصتی دیگر...

یاحق! بای بای


نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
نظرات

سلامی دوباره چو بوی خوش آشنایی لبخند

در ادامه ی بحث مسائل آموزشی بحث دیگری نیز هست که قابل توجه است و آن دانشجو محور بودن کلاس های دانشگاهی ست. اصلاً اینطوری بگویم خدمت شریفتان که از 100% 20% اش به فعالیت کلاسیتان مربوط می شود و این یک قانون بود در همه ی کلاس های ما. منظورم این است که اینطوری نیست که یک استاد 20% را به فعالیت کلاسی اختصاص دهد و یکی دیگر مثلاً 30% و آن یکی 15%. نه خیر. همه 20% ی بودند. و این قضیه همانطور که قبلاًتر ها هم اشاره کرده ام شوخی بردار نبود. قهر این هم که این دانشجو فرزند همکارم است و فامیلمان است و دوست و آشنایمان که بهش نمره ی الکی بدهیم که اصلاً ماهیتی و جایگاهی نزد آنان ندارد. پس می مانی خودت و خودت که درس بخوانی و آماده سر کلاس بروی و حرفی برای گفتن داشته باشی تا از آن 20% ت به جدّ دفاع کنی و کسبش. لبخند

این هم که عرض کردم دانشجو محور، این فقره اگر اشتباه نکنم مربوط می شود به کل امریکای شمالی که کانادا هم جزوش است. آنچه که حتی از زبان اساتید کاناداییم شنیده ام این است که در اروپا مثلاً فرانسه کلاس (همچون ایران) استادمحورانه اداره می شود و حرف اول و آخر را استاد می زند نه دانشجو.

راستش را بخواهید برای کسی چون بنده که آن سیستم را پیش از این تجربه کرده بودم این روش جدید تازگی داشت و فرصتی به من داد تا مقایسه ی خوبی از هر دو بکنم. ماحصل این مقایسه هم این بود که بنده دومی را یعنی دانشجو محوری را ترجیح دادم. چون یک پویایی خاصی در کلاس حکمفرما می شد که لذتبخش بود و در ضمن زیبایی شناسی هم داشت. به به! خیال باطللبخند

حالا بعضی از اساتید بودند مثل همان استاد تئاترمان که درسشان را خودشان تدریس می کردند و در حین آن بحثی باز می کردند که بچه ها حرف بزنند. اما یکی از اساتیدم خیلی جالب بود و از نظر بنده کلاس های ایشان نماد کامل دانشجو محوری به معنای واقعی کلمه بود. هرگز نحوه ی جریان یافتن کلاس ایشان را فراموش نمی کنم. خیال باطل

اولین کسی که درس را شروع می کرد خود استاد بود. درواقع بدین صورت که:

هر هفته یک کتاب جدید را می بایست می خواندیم. خب، ایشان بحث را آغاز می کردند و به صندلیشان تکیه می دادند و بقیه ی کلاس را فقط به مطالب گوش می سپردند. حالا مطالب از کجا می آمد؟ خب از بحث آغازین ایشان که داشت دست به دست بین بچه ها می چرخید. هرکس هر حرفی راجع به مطلب و بحث مذکور داشت به نوبت بیان می کرد. گاهی یکی یک حرفی می زد که دیگری مخالف آن بود و رو به او می کرد و در جوابش چیزی می گفت و بقیه گوش می دادند. یکی از آن بقیه هم خود استاد بود. خیال باطل اگر نیازی بود وسطش ایشان هم حرفی می زدند. اگر نه، می گذاشتند همین طوری بحث ادامه پیدا کند. یکبار هم نشد که بگویند وقت کم است این بحث را جمع کنید برویم سر بحث بعدی. حتی یکبار هم نشد. یعنی شما تصور کنید اگر دانشجویی حرفی می زد که یک نفر دیگر مخالفش بود می دیدی یک ربع است بحث بین این دو نفر دارد پاس داده می شود. این می گفت... آن می گفت... این می گفت.... آن می گفت... و استاد گوش می دادند و اصلاً بحث را نمی بریدند. خیال باطل

همیشه به این فکر می کردم و می کنم که اگر بخواهی تولید علم کنی ناگزیر هستی اجازه بدهی که بچه ها مباحثه کنند و مدام نگویی وقت تمام است وقت تمام است!!! به کجا چنین شتابان ای یکی از اساتید دوره ی ارشد من که نگذاشتی یک بار هم با دل و جان سؤالاتمان را بپرسیم و از شما جواب درست بگیریم؟!!! متفکر

بعداً ها فهمیدم از روی بی سوادیشان بود که سعی می کردند اجازه ندهند سؤالی پرسیده شود چون ممکن بود در جوابش عاجز بمانند! کلافه آن بعداً ها هم خیلی دیر بود البته! زمانی که به کانادا آمدم متوجه قضیه شدم که اگر مدرس یک کلاس آمادگی کافی و وافی داشته باشد هیچ واهمه ای از سؤال پرسیدن نخواهد داشت. ناراحت دقیقاً مانند استاد تئاتر بنده که برای خودم بارها پیش آمده بود که وسط تدریس پرشور و هیجان انگیز ایشان دستم را برده ام روسریم را درست کنم که ایشان فکر کرده اند که من سؤالی دارم و درست وسط تدریسشان رو به من کرده اند که: سؤالی داری؟ و من گفته ام: نه خیر. تشکر!

خدای من! این استاد همیشه در هر حالی آماده بود که ازش سؤال بپرسی! تعجب چرا؟ چون واهمه ی نداشت که ممکن است در جوابش بماند! متفکر

و من می بایست از این دو تجربه برای خودم، برای زندگیم درسی بگیرم و بهترین روش را اتخاذ کنم، روشی که راه سؤال پرسیدن را بر کسی سد نکنم که اگر غیر از این شود بی شک راه زندگیم را به خطا خواهم پیمود و لاغیر.

 

یا حق!


نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
نظرات

با سلام حضور شما بزرگواران

در فقره ی مسائل آموزشی در کانادا و بخصوص آنچه که بنده در دانشگاه، دپارتمان و کلاس های مربوط به رشته ی خودم دیده ام بحث دیگری که بسیاااااااااااااار توجه مرا جلب کرد و متأسفانه خیلی غم در دلم آورد میزان راحتی دانشجویان در کلاس درس و در مقابل استاد بود و هست. همین الآن حین نوشتن این سطور این شعر معروف به ذهنم خطور کرد که مثال بارز و تمام عیارش را در کلاس های آنجا به عینه و به شخصه تجربه و زندگی کرده ام:

بحث معلم ار بود زمزمه ی محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

می دانید؟ از روزی که پایم به دنیای دیگری به نام کانادا باز شد آن هم از نوع آکادمیکش، سعی کرده ام نگاهم یک طرفه و مایل به این طرف یا آن طرف نشود و اگر مقایسه ای پیش آمد می کند آن هم با یک نگاه واقع بینانه و مبتنی بر تجربه ی عینی و شخصی بنده یا (در موارد نادری) اطرافیانم شکل گرفته باشد. حضرت علی (علیه السّلام) نیز می فرمایند: « حق را بگو اگرچه به زیانت باشد »! بنابراین گرچه ممکن است به مزاق خیلی هایمان خوش نیاید و اینگونه برداشت کنند که بنده فقط قصد تبلیغ یا تعریف آن جغرافیا را دارم اما دوباره بدینوسیله اعلام می دارم که هدف فقط بیان تجربه های شخصی است تا خوانندگان محترم و آنان که قصد مسافرت یا تحصیل دارند از شرایط موجود تا حدودی هرچند نه کامل آگاهی پیدا کنند. قضاوت نیز به عهده ی خودتان. البته بنده شخصاً با تأمل در احوالات آنان می کوشم نکات مثبت و اخلاقی-انسانی رفتار آنان را الگوبرداری کرده و در زندگی دست کم شخصی خودم به کار گیرم. شاید در این فقره نیز برای شما بزرگواران مفیدِ فایده گردد.

 

 

 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳
نظرات

ناراحتناراحتناراحت 

برگرفته از سایت رسمی مرتضی پاشایی:

http://www.mortezapashaei.in/


برچسب‌ها: غریبانه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
نظرات

همانطور که عرض کردم روش استادم خاص بود و البته جدی و کوتاه نیا!

ایشان چون خودشان نیز تا مدتی در فرانسه تحصیل کرده بودند روش تحقیق آنها را به خوبی می شناختند و خودشان نیز به همان گونه عمل می کردند و از دانشجویان تحت راهنمایی شان نیز همان را انتظار داشتند. بنابراین، به جای اینکه از هر منبعی هر چیزی را عیناً نقل قول کنیم و ذکر مأخذ دهیم، از ما می خواستند که آن قسمت از متن کتاب نویسنده را که می خواهیم نقل قول کنیم در بیشتر مواقع به زبان ساده ی خودمان خلاصه کنیم و به جای نقل قول مستقیم آن حرف ها را به زبان خودمان بنویسیم و به این صورت ارجاع دهیم که "ن.ک" یعنی نگاه کنید به فلان منبع. این کار از کپی paste کردن همه ی کتاب ها جلوگیری می کرد و به پایان نامه رنگ و بوی کاری را می داد که خودت انجام داده بودی و بر سرش زحمت کشیده بودی. البته نه اینکه تمام نقل قول ها و ارجاعات را به این صورت بنویسید. نه خیر! گاهی هم بهتر بود عین جمله یا نوشته ی نویسنده بیاید و ارجاع مستقیم داده شود. بقیه ی دانشجویان استاد را نمی دانم!؟ اما ینده به شخصه سعی کردم توصیه های استادم را اجرا کنم و همین روش را در پایان نامه ام اعمال کردم و نتیجه ی این دستورالعمل ارزنده ی استاد راهنمایم روز دفاع از پایان نامه ام جواب داد لبخند :

پس از صحبت های استاد راهنمایم درباره ی پایان نامه ی بنده، استاد مشاورم که رییس دانشکده هم بودند و ذکر خیرشان نیز پیش از این رفته بود (ر.ج. مطلب "چطور آمدم کانادا" زمانی که ایشان همکاری کردند و مدارکم را داخل پاکت دانشگاه گذاشتند و مهر کردند برای ارسال به وسترن) درباره ی پایان نامه ام گفتند: « من وقتی این پایان نامه را خواندم تنها چیزی که دیدم روح ایشان (بنده) بود که در تک تک سطور این پایان نامه مشهود بود. معلوم است که ایشان واقعاً برای نگارش این رساله زحمت کشیده اند و هر چه نوشته اند کار خودشان است». متفکر و آنجا بود که من فهمیدم اینطوری هم نیست که کسی نفهمد کدام کار کپی از دیگران است کدام کار اصل! منظورم این است که مردم می فهمند. متفکر

این حکایت پایان نامه را به این دلیل عرض کردم که به اینجا برسم:

وقتی آمدم کانادا، تازه فهمیدم چقدر روش استادم این طرف آب جواب می دهد! و البته و صد البته غیر از این از دانشجو انتظار ندارند! و شاید در مخیّله شان نیز آن همه روش عجیب و غریبی که در کشور ما رواج دارد نمی گنجد! متفکر باور کنید! اینان از دانشجو انتظار دارند که کار کار خودش باشد. کپی paste دیگر چه صیغه ای ست؟! قهر و به همین خاطر است که قانون کپی رایت هم به شدّت و حدّت در این ممالک اجرا می شود. ناگفته نماند که ایران تا آنجا که من می دانم هنوز به قانون کپی رایت نپیوسته است و دلیل اینهمه کتاب اُفسِت شده هم که می بینیم همین است! :/ ناراحت

تازه بنده که آن روش تحقیق را آموخته بودم مثل همه ی هم دوره ای هایم و شاید هم نسل هایم متفکر به دلیل عدم تمرین کافی از دوران کودکی، در انشاء نویسی مشکلی حاد داشتم به طوریکه اصلاً نه فهمیدم تعطیلات کریسمس سال اول و دوم یعنی چه!؟ کلافهوقت تمام مناسبت های دیگری که در کانادا بود یعنی چه!؟ کلافهوقت تمام چرا؟ چون همه اش پای کامپیوترم بودم و داشتم به سختی جان کندن تلاش می کردم از دروس ترم نمره بگیرم! وقت تماماوهاسترس آن وقت هم کلاسی های خارجی من (کانادایی، فرانسوی، اسپانیایی، رومانیایی و حتی افریقایی) کَکشان هم نمی گزید که عزا بگیرند برای کارهای پایان ترم. ناراحت و چقدر تفاوت احساس می کردم بین خودم و آنان در این فقره! ناراحت  و چقدر سرخورده می شدم از این لحاظ! ناراحت  و چقدر حسرت می خوردم به تمام آنچه که در این فقره ی انشاء نویسی و ذهن دکارتی داشتن و از این صحبت ها از اوان کودکی بر من و هم سن و سال ها و در سطح کلان بر هم نسل هایم عارض شده بود... خیال باطل و چقدر حسرت کشیدن بد است... و چقدر حس بدی به آدم دست می دهد... ناراحتناراحتناراحت   

و از آنجا بود که آرزویی در دل من شکوفه زد که: ای کاش! می توانستم پس از اتمام تحصیلاتم بیایم و گوشه ای از این بار گرانی را که معلمانمان خیلی ارزان به دوش که نه، روی زمین کشیدند و لهش کردند تا اینگونه به مقصد برسد یا اصلاً نرسد!!! عصبانی به درستی به دوش می کشیدم. البته نه به درستی که ادعای "درستی" کردن خودش گزافه گویی است! بهتر است بگویم "شاید" به درستی! فقط این را می دانم که هر چه باشد آموزه های من خیلی خیلی بهتر از آنچه که به ما آموخته بودند خواهد بود. در این فقره شکی به دل راه نمی دهم. به هر حال، من نیز در چنین سیستمی آموزش دیده ام و به دلیل تجربه ی یک نوع سیستم آموزشی کاملاً متفاوت، به احتمال زیاد خواهم توانست کاستی های سیستم آموزشی خودمان را به خوبی لمس کنم. اما چه کنم که همیشه فقط گفته اند: آرزو بر جوانان عیب نیست. کسی نگفته است: آرزوی جوانان برآورده "نیز" می شود! خیال باطل

بحث انشاء نویسی و مشکلات پیش آمد کرده بر من و شاید خیلی های دیگر را همین جا به اتمام می رسانم. امیدوارم حق مطلبش ادا شده باشد! لبخند

 

در فرصتی دیگر، از زاویه ای دیگر مطلب "همه چیز در باب مسائل آموزشی" را ادامه خواهم داد... لبخندخیال باطل

 

حق یارتان! بای بای


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
نظرات

سلام

ایام شهادت امام حسین (علیه السّلام) و یاران شان را تسلیت عرض می کنم. ناراحت

ادامه ی مطلب:

تا اینکه...

آمدم کانادا... استاد راهنمایم انتخاب شد. عنوان تزم مشخص شد. دغدغه ای که بر سرش داشتم این بود که اگر به نتیجه نرسم چه؟ همان دغدغه ی همیشگی که از دوره ی ارشد به جانم افتاده بود (البته بیشتر در مورد دوستانم نه پایان نامه ی خودم). می دانید پاسخ استاد راهنمایم در کانادا به سؤال و دغدغه ی همیشگی من که "اگر جواب نداد و به نتیجه نرسید چه؟" چه بود؟خیال باطل

باورتان نمی شود همچنانکه من دیگر باورم نمی شد! در کمال ناباوری من و شما ایشان با اطمینان خاطر بالای 100% گفتند: خب، نتیجه ندهد. ما هم در آخر تز می نویسیم آقایان! خانم ها! ما این راه را رفتیم نتیجه نداد! نشد! ای شماها که می خواهید درباره ی این موضوع کار کنید شما دیگر از این راه نروید. راه های دیگری را امتحان کنید. و این می شود جواب پژوهش های ما. به همین راحتی. شکلک استادم: لبخند

 

مرا می گویید؟ تعجبتعجبتعجب اگر بیشتر از این شکلک نشده بودم کمتر هم نبودم!

و استادم کلاً تعجب می کرد که چرا من از نتیجه گیری آخر اینقدر نگرانم! بینوا خبر نداشت که چه ها دیده و شنیده بودم و این نگرانی ها و اضطراب های من از کجا نشأت می گرفت... ناراحت

این شاید بخش عمده ای از عدم تولید علم را در ایران به دوش می کشد (البته در حد اطلاعات و تجربه های اندک بنده در دانشگاه دوره ی ارشدم). اینکه دانشگاه در قبال مواد و امکاناتی که هزینه می کند و در اختیارت می گذارد از شما جواب بخواهد. و من نمی دانم که چرا نتیجه ندادن یک آزمایش بر روی یک ماده ی خاص را به عنوان جواب تحقیق در نظر نمی گیرند!؟ من این فقره را اصلاً متوجه نمی شوم!؟ متفکر واقعاً هااااا! فکر کنید؟ آنها انتظار دارند چون برای هر پایان نامه بخصوص وقتی قضیه آزمایشگاهی است هزینه کرده اند پس دانشجو به هر قیمت ممکن باید جواب مثبت برایشان تهیه کند و اگر این بینوا بگوید آزمایش کردیم جواب نداد پس حتماً ایراد از خود دانشجوی {فلک زده} است که نتوانسته است به جواب برسد! و اینگونه می شود که تراژدی دست بردن در آزمایشات و داده ها سر می گیرد. ناراحت این را هم بگویم که بنده ادعا ندارم که در همه ی دانشگاه هایمان همین رویه است من درباره ی دانشگاه ارشدم صحبت می کنم و آنچه را که شنیده و دیده ام گزارش. امیدِ آن دارم که در این فقره "مشت نمونه ی خروار است" هیچ مصداق عینی نداشته باشد. بلند بگو آمیــــــــــــــن!

سرتان را بیش از این درد نیاورم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمَل...

بنده با استاد راهنمای ارشدم پایان نامه برداشتم و مطالعات کتابخانه ای ام تقریباً به نیمه رسیده نرسیده بود که نگارش پایان نامه را آغاز کردم. علاوه بر موردی که در بالا شرح دادم قضیه ی copy paste هم که در پایان نامه ها و تحقیقات دانشجوها به حدّ کافی معروف است و نیازی نیست شرح مفصل داده شود در ذکر شرّش! :/ قهرناراحت من از این موضوع می گذرم اما شما برای خواندن ادامه ی مطلب این یک فقره را همواره از نظر بگذرانید...

می گویم خدا آدم خوب ها را سر راهمان قرار دهد یعنی همینی که در ادامه می آید:

استاد بنده که خدا به جسم و روح و انرژی و زندگیشان برکت دهاد با همه ی خوبان عالم! روش خاصی برای پایان نامه نویسی داشتند که دانشجویان تحت راهنمایی شان را آنگونه تربیت می کردند. خاطرم هست که من تا آن زمان حتی روش تحقیق هم جزو واحدهای کارشناسی و کارشناسی ارشد نداشتم که بدانم چی به چی است و کی به کی!؟ ایشان چون می دانستند ممکن است برخی از اصول پایان نامه نویسی آگاهی نداشته باشند یک جلسه ی عمومی هم گذاشتند که به دانشجویان تحت راهنمایی خودشان و نیز دانشجویان دیگر در صورت تمایل از نحوه ی پایان نامه نویسی اطلاعاتی را ارائه دهند. باورتان نمی شود اگر بگویم به غیر از بنده و دو یا سه نفر دیگر از دانشجویان تحت راهنمایی ایشان، فقط اگر حافظه ام یاری کند یک یا دو نفر از دانشجویان اساتید دیگر در آن جلسه حضور داشتند!!! خب از قدیم گفته اند: مال مُفت خریدار ندارد دیگر! اگر پوستر چاپ می شد کلی تبلیغ می شد که دکتر فلانی همایشی در باب اصول پایان نامه نویسی برگزار خواهند کرد، زمان فلان، مکان فلان، آن وقت دیگر برای خیلی ها صندلی کم می آمد و صدای همه بلند می شد که چرا سالن کوچک تر گرفته اید ما نتوانستیم وارد شویم و از این حرفا ها.... :/ دست روی دلم نگذارید که خیلی دلم پر است هااااا! گفته باشم! قهر

بگذریم که اگر همین جا توقف کنیم و نگذریم می دانید چطور می شود!ناراحت

آن جلسه هم کلی کمکمان کرد و سؤالاتمان را در باب نحوه ی نگارش بخش های مختلف نگارش پایان نامه (سه بخش مذکور مقدمه، اصل مطلب و نتیجه گیری) و سؤالاتی پیرامون این موضوع پرسیدیم و رفتیم پی نگارش رساله هایمان... لبخند

 خدا یارتان تا بعد...بای بای

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
نظرات

سلام بر شما لبخند

بی مقدمه اصل مطلب لبخند

راستش را بخواهید انشاء هایی که در دوران قبل از دانشگاه نوشته بوده ام گرچه نسبت به برخی از هم کلاسی هایم دست کم محتوا دار تر بود اما خب، اصول نداشت. یعنی نمی دانستم که باید اصول هم می داشت. اگر به طور تصادفی شما مقدمه ای می دیدید یا conclusion ی، دلیلش این بود که آن اندک ذهن دکارتیم و نیز منطق انشاء نویسی به گمان خودم و البته راهنمایی های اعضای خانواده ام یاری کرده بود که انشاء را مثلاً یکهو آغاز یا یکهو به پایان نرسانم و یک مقدمه مانندی در اول یا یک جمع بندی ای در آخِر مطلب ارائه دهم، نه اینکه از اصول و فنون انشاء نویسی آگاه باشم که! اصلاااااااااااااااا و ابدااااااااااااااااقهر.

آقا و خانمی که شما باشید دوره ی دبیرستان نیز تمام شد و بنده وارد دانشگاه شدم و بر حسب اتفاق جزو واحد های درسیمان یک انشاء ساده که پیش نیاز واحد دیگری در ترم بالاتر به نام وقایع نگاری بود وجود داشت. قسم می خورم هر چه به مغزم هم فشار می آورم که یادم بیاید در آن واحد چه به ما آموختند ذهنم یاری نمی کند! تنها چیزی که خیلی پررنگ در حافظه ام مانده است اصول نقطه گذاری ponctuation بود که هنوز هم تا حدودی در خاطر دارم.

آمدم فوق لیسانس با واحد انشاء ادبی در ترم 3 که وصفش پیش از این آمد و ...

بگذارید اول یک دعا به جان همگی مان بکنم بعد ادامه دهم...

از خداوندِ خدا می خواهم همواره ناب ترین و بهترین انسان هایش را سر راه مان قرار دهد... بلند بگو آمیــــــــــــــــــــــــــــن!

یکی از آنها نیز استاد راهنمای عزیز بنده در دوره ی ارشد بودند و هستند البته! که درس هایی از ایشان آموخته ام که سطر سطرشان را نیز با طلا بنویسم باز هم کم است! خیال باطل

راستش را بخواهید از اینجا به بعد مقدمه ای می خواهد که بی آن حق مطلب ادا نخواهد شد. اوه {دیدید گفتم تمام زندگیمان حکم انشاء نویسی را دارد؟ حتی اینجا که می خواهم در قالب داستان شرح ماوقع دهم باز ناگزیر از مقدمه نویسی هستمنیشخند}. می بینید؟ نیشخند

مقدمه:

از نظر بنده، یکی از بزرگترین معضلاتی که تولید علم در جامعه ی ما گرفتارش است این بی هدف ادامه ی تحصیل دادن است که سر از ناکجاها درمی آورد. در حدی که اگر حتی عنوان پژوهشگرِ مثلاً علمی، پزشکی، زیست شناسی، نجوم و هر چیز دیگر را به یدک می کشیم باز هم کاری از پیش نمی بریم که نمی بریم! قهر نه اطلاعات و داده هایی که به دست آورده ایم "داده" است و می شود به آنها اعتماد 100 درصد کرد! نه پژوهشی که انجام می دهیم کاربردی از آب درمی آید و می شود بر پایه ی آن نتایج، صنعت و علم را گسترش داد. شاید هم اصل مشکل اینجا هم نباشد!؟ متفکر بارها و بارها از دوستانی که در مقطع ارشد در رشته های مختلف اما در یک دانشگاه بودیم می پرسیدم:

خب، اگر آزمایشاتت جواب ندهد چه؟ می دانید چه پاسخ غم انگیزی دریافت می کردم؟ ناراحت می گفتند: جواب نمی دهد نداریم! قهر باید جواب دهد! عصبانی اگر جواب ندهد اصلاً پایان نامه بی نتیجه می ماند و نمی گذارند دفاع کنم چون می گویند به نتیجه نرسیده است! ناراحتقهر و من می گفتم: خب دست شما نیست که! تعجب شاید مثلاً فلان ماده که بحث مورد نظر پایان نامه ات است جواب نمی دهد، خب باید بنویسی این ماده را آزمایش کردیم در شرایط مختلف و جواب نداد. به زور که نمی شود دست برد در نتیجه ی آزمایشات!؟ سوال و دوستانم می گفتند: خب، مطلب همین است دیگر! باید جواب بدهد و برای اینکه دچار دردسر نشویم مجبوریم در داده هایی که خودمان به دست آوردیم دست ببریم تا بتوانیم به یک جوابی برسیم و پایان نامه قابل دفاع باشد!!!! نگران مرا می گویید؟ تعجبتعجبتعجب اصلاً در مخیله ام نمی گنجید اما از بس از این موارد به وفور دیدم که دیگر آنچه قبلاً تر ها در مخیله ام نمی گنجید خودِ همان مورد دیگر در مخیله ام نمی گنجید! ناراحتقهر

تا اینکه... 

تا بعد... بای بای


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان عزیز

همچنان که کسالت ناشی از بیماری را دارم سعی می کنم تا آنجا که مقدور است به نوشتن ادامه دهم... لبخند

از ترم 3 ارشد ادامه می دهم...:

استاد ما روش کارشان این بود که یک جمله به ما می دادند و می گفتند سعی کنید منظور این جمله را بفهمید. همین؟ تعجب بله همین و البته خیلی بیشتر از همین. متفکر

هر کسی یک چیزی می گفت و استاد می گفتند "نزدیک شده اید"، "نه موضوع این نیست"، "خارج از بحث رفتید" و از این حرف ها... خیال باطل

باورتان می شود چندین جلسه ی اول ترم فقط کارمان همین بود که سر یک سطر یا یک جمله بحث می کردیم و آن جمله را گره گشایی و یا بهتر بگویم رمزگشایی می کردیم و کلاس تمام می شد...؟ تعجب اما این کار خیلی برایمان سخت می آمد. من که همه اش قُر می زدم که یعنی چه؟ آخرش که چی؟ قهر دلیل این ناراحتیم هم این بود که هر چه ما می گفتیم مورد قبول نبود و هر چقدر نظرات ما به آنچه که در ذهن استاد می گذشت نزدیک می شد مورد پسند ایشان واقع می گشت و من هنوز هم نمی دانم که واقعاً آنچه که در ذهن استاد بود همانی بود که نویسنده یا شاعر یا گوینده ی آن سخن قصد بیان آن را داشته است یا نه، همه ی آنها برداشت های شخصی استادمان بود که می خواستند ما نیز دقیقاً به همان نقطه برسیم. متفکر این فقره هنوز هم برایم جای سؤال دارد. سوال

خیلی وقتها اتفاق می افتاد که گفته های ما خیلی بیشتر به دل می نشست و منطقی به نظر می آمد و مورد تأیید همگان بود تا نظر خود استاد، اما ایشان قبول نمی کردند و این مرا آشفته می کرد... کلافه


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو