ماجراهای تحصیل در کانادا

سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

ماجراهای تحصیل در کانادا سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

سلام دوستان

این قالب جدید که گذاشتم یک چند تا سیب بسیار زیبا آن بالای صفحه دارد که مدام هم عوض می شوند و من نمی دانم چرا دست کم برای من نشان نمی دهد.متفکر آیا برای شما این سیب ها را نشان می دهد؟متفکر

حالا فعلاً چون دیوار پرشین بلاگ از همه کوتاه تر است می شود این را هم گردن ایشان انداخت که به دلیل مشکلات فنی قبلی نمی گذارد سیب های خوشرنگ و لعاب بالای صفحه نشان داده شوند. نیشخند

حالا علی الحساب یک چند عد سیب خوشگل و باطراوت در بالای صفحه از نظر بگذرانید که هی هم عوض می شوندلبخند تا ببینیم بعد چه می شودخیال باطل

آخر می دانید؟ خیلی سخت یک قالب به دلم می نشیند که به جای قالب قبلی انتخابش کنم. حالا این هم اینطوری شده است! خنثی

البته این قاعده در باره ی شخص بنده در بیشتر موارد به همین نحو بوده است:

از هر چه به شدت خوشم می آید یا بسیار گران است و خارج از جیب دانشجویی بنده! نیشخند

یا به سرعت قبل از اینکه بنده اقدام کنم فروخته می شود! نیشخند

یا هم اینطوری می شود و هی به جای سیب های خوشگل و باطراوت یک دایره ی بیخودی آن وسط می چرخد و روی اعصاب می رود! خنثی

تلقین هم نیست ها! دیده ام که می گویم. 

تازه، تازگی ها یک مورد جدید هم اضافه شده است:

از هر کسی تعریف می کنم آن روی بدش در می آید یکهوتعجبنیشخند

این اواخر چندین بار به همسرم گفته ام: «وقتی من می خواهم از کسی تعریف کنم که آدم خوبی است و ... نگذار ادامه بدهم» چون دقیقاً یک روز و نهایتاً دو روز و در بهترین حالتش یک هفته ی دیگر آن روی بدش را می بینیم و نه می توانم حرفم را پس بگیرم نه می توانم باور کنم که ایشان چند چهره داشته اند تعجبو نه می توانم در موضع قبلی بمانمقهر. دیدید گفتم دیدم که میگم؟نیشخند

 

در پناه حق باشید!بای بای


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: یک تجربه , پرشین بلاگ و مشکلاتش!


تاريخ : دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

با سلام و عرض ادب و احترام

یکی از خوانندگان عزیز این صفحه زحمت کشیدند و مطالب پریده ی وبلاگ را که در چند پست قبلی تر آدرس بازیابی شان را برایتان گذاشته بودم در یک فایل زیپ جمع کردند که در آدرس زیر موجود است که می توانید دانلودشان کنید در صورت تمایل.

البته لازم به ذکر است که مطالبی را که در دو تکه در «ادامه ی مطلب» نوشته بودم در هیچ صورتی نمی شود دید و این از الطاف پرشین بلاگ در حق بنده بوده است که واقعاً این زحمت هایشان قابل جبران نیست! اوهقهر

برای من هم درسی شد که دیگر هر چقدر هم مطلب بلند باشد در ادامه ی مطلب چیزی ننویسم که بعداً هم بپرانند!!! و علی بماند و حوضش! خیال باطل

http://s9.picofile.com/file/8300579268/archive_94_94_continue_page.rar.html 

از این دوست بزرگوار (آقای اهمال کار) نیز که وقت ارزشمندشان را به این کار صرف کرده اند بی نهایت سپاسگزارم! لبخند

هنوز از شوک خبر درگذشت پروفسور مریم میرزاخانی درنیامدیم من و همسرم. ناراحتقهر من گرچه از معادلات ریاضی سر در نمی آورم اما پیوندی ناگسستنی با مریم میرزاخانی داشته ام به گونه ای که تو گویی خودم نیز از آن بی اطلاع بوده ام تا کنون... ناراحت دلیل اینکه اینگونه بر من و همسرم این ضایعه ی جبران ناپذیر عالَم علم و دانش سنگین آمده است و هنوز نتوانسته ایم هضمش کنیم همین است! اوه

روحش شاد و نامش جاودان و راهش پررهرو باد...! ناراحت

راستی این را هم بگویم که در حد وسیعی از فضای مجازی کناره گیری کرده ام که این تز بینوایم را سر و سامان دهم! نه از نظر مالی* به نفعم است که طولانی شود نه از نظر وقتی و جانی و زندگانی! قهر

*آخر می دانید از سال پنجم به بعد دیگر بورسیه نیستم و شهریه ی دانشگاه را خودم می دهم. اوه

این را هم درباره ی دو واژه ی «بورس» و «بورسیه» بگویم چون خیلی دیده ام که اشتباه از این دو استفاده می کنند.

واژه های «بورس» و «بورسیه» فرانسوی هستند و معنایشان این است:

«بورس» : کمک هزینه ی مالی ای که دانشجو از طرف دانشگاه یا دولت یا هر جای دیگر دریافت می کند برای ادامه ی تحصیل. حال ممکن است تمام بورس باشد یا نیمه بورس یا ...

«بورسیه»: به کسی گفته می شود که به او «بورس» می دهند یا این «بورس» به او تعلق می گیرد.

در واقع شما وقتی می گوید بورس شدی این جمله هیچ معنایی نمی دهد عزیز دل برادر! «بورس شدی» با توجه به معنای بالا یعنی «کمک هزینه ی مالی شدی» نیشخند خب ای یعنی چه؟ (با لحن شیر فرهاد دو برره بخوانیدشنیشخند).

یا وقتی می گویید : «بورسیه گرفتی» با توجه به معنی واژه یعنی «دانشجویی را که بورس گرفته گرفتی» نیشخندنیشخندنیشخند آیا منظورتان این است که: « با او ازدواج کردی؟ نیشخند قطعاً منظورتان این نیست بلکه می خواهید بگویید که آیا کمک هزینه گرفتی یا کمک هزینه شامل حالت شد؟ برای این جمله باید بگویید «بورس گرفتی؟» یا «بورسیه شدی؟».

خب این از این. که رسالتی بود بر گردنم که باید ادا می شد. خدایا شکرت! خیال باطل

واژه ی «کاندید» و «کاندیدا» را هم در پست بعدی شرح خواهم داد که چقدر حتی در سطح کلان و ملی می بینیم به اشتباه استفاده می کنند و برای کسی که معانی اینها را می داند چقدر خنده دار و بی معنی جلوه می کند این استفاده های نادرست واژگان. متفکر

در پناه خدا باشید...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مشکل فنی پرشین بلاگ , پروفسور مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضی جهان , غریبانه , یک تجربه


تاريخ : جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩٦ | ٥:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

با سلام

نمی دانم چگونه باید درباره اش نوشت قهر غم بزرگی از امروز صبح ۱۵ جولای ۲۰۱۷ بر من و همسرم و قطعاً بر خیلی های دیگر سنگینی می کند که قابل بیان نیست از چه جنس است... 

 (طبق معمول هم گزینه ی درج عکس فعال نیست.) ناراحتقهر

صبح که همسرم یکهو پای کامپیوترش گفت: ای وای! من دلم ریخت! انگاری می دانستم پشت این «ای وای» یک خبر سنگین و تلخی نهفته است اما به سرعت از ذهنم دور کردم که چه می تواند باشد چون در باورم نمی گنجید که خبری از مریم باشد اما... بود. اوه

انگاری سرم به سقف خانه خورد از فرط شوک برانگیز بودن خبر! باز ته دلم امیدواری ای داشتم که حتماً شایعه است چون مریض است حتماً شایعه ساخته اند. گرچه از شایعه های اینچنینی که مثل پتک بر سرت می کوبد بسیار بیزارم اما این یک بار را امیدوار بودم شایعه باشد که نبود. قهر

از صبح اشک چشمانمان خشک نمی شود...

همین دو روز پیش خبرش را خواندم که حالش وخیم است...

من اما افسوسم از هزار جای دیگر است... 

از اینکه این نابغه ی قرن چرا نباید در وطنش شرایطش فراهم می بود که تدریس کند و تمام هوش سرشارش را در میهن خود استفاده کند؟

از اینکه این غم غریبی و غربت کی تمام می شود خدایا؟!

از اینکه دختر کوچولویش یکهو بی مادر شد آخر...

از اینکه چقدر زود رفت و هنوز چه معادله هایی که به دستش رمزگشایی نشد و رفت...

و هزار و یک حسرت بر دل مانده که تنها از یک جا فوران کردند و آن نبود جز چشمانم... 😞

 

این دل نوشته ی من بود برای امروز تلخمان:

در ضایعه ی از دست دادن یک نابغه فقط هشیاران جهان می توانند
 به عمق فاجعه پی ببرند و بس! :'-(
مثل فرسایش یک سانتی متر خاک می ماند که هزاران سال می طلبد
 تا جایش پر شود...!
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید... 😞

من مرده پرست نیستم و نخواهم بود هم! اما وقتی خبر تسلیت و

ابراز تأسف عده ای را می بینم به جای اینکه واقعاً باور کنم آنها

از ضایعه ی از دست دادن این دانشمند زن ایرانی ناراحت هستند

مدام این دو بیت در سرم می چرخد و حالم را بدتر هم می کند:

در حسرتم از مرام این مردم پَست

این طایفه ی زنده کُش مُرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش به جفا  😞

 

 

تا مُرد به عزت ببرندش سر دست

نمی دانم شاعرش کیست اما هر که هست باید قلمش را طلا گرفت که عین واقعیت را خلاصه کرده است و عصاره ی کلام را در قالب این دو بیت ریخته است.


امید که ما از این قماش نباشیم و تا زنده هستیم قدر همنوع و هموطن
را بدانیم فارغ از هر حاشیه ای! 😞

یک بیتی هم از حسین منزوی خطاب به مریم آن عزیز از دست رفته:

بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق
همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟
 
روحش شاد و نامش جاودان... 

این ترانه ی مرغ شب از زنده در یاد ایرج بسطامی را در سوگ
 از دست دادن پروفسور مریم میرزاخانی در وبلاگ گذاشته ام. :'-(
 لطفاً گوش کنید.

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: غریبانه , پروفسور مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضی جهان


تاريخ : یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

دوستان سلام

امروز پس از چندین بار ایمیل فرستادن به بخش فنی پرشین بلاگ بالاخره پاسخ داده اند بدین صورت:

با سلام واحترام

پیرو بررسی های انجام شده متاسفانه مشکلی برای وبلاگ شما پیش آمده که با تلاش های تیم فنی اطلاعات ان در آدرس زیر بازیابی شدند.

http://studyincanada.archive.persianblog.ir/

سپاسگزاریم
گروه پشتیبانی پرشین بلاگ

حالا وقتی این لینک را می زنم مطالب پریده را می توانم ببینم اما گویا قرار نیست به داخل وبلاگم برگردند و حتی بخش نظرات آن مطالب را می زنی خطا می دهد. منتظر 

نمی دانم این دیگر چه جور بازیابی است!؟ سوالمتفکر




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: پرشین بلاگ و مشکلاتش! , مشکل فنی پرشین بلاگ


تاريخ : پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٦ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

سلام

مطالب من از مرداد ماه ۱۳۹۴ تا خرداد ماه ۱۳۹۶ کو؟ تعجبمتفکر

 

پرشین بلاگ پاسخ دهد!عصبانی

نه خودم می بینم نه خوانندگان محترم!  متفکر

مطلب سوزی می کنید و به ایمیل های درخواست کمک هم پاسخ نمی دهید؟ عصبانیمتفکر

دوستان! خودم هم نه در قسمت مطالب نوشته شده نه در قسمت نظرات مطالب قبلی را نمی توانم ببینم. قهرناراحت

دریغ از آن همه مطلب که در عین کمبود وقت و سرشلوغی نوشتم و همه اش را به باد داد این پرشین بلاگ! دریغ! کلافهقهر

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: پرشین بلاگ و مشکلاتش!


تاريخ : چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٦ | ٦:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

دوستان سلام

یک اتفاق ناخوشایندی برای پرشین بلاگ افتاده بود که حدود یکی دو هفته و شاید بیشتر کلاً نمی شد وارد شد و مطلب جدید نوشت و نظرات را پاسخ داد و ... ناراحت از همان موقعی که به یکی از خوانندگان عزیز نوشتم هفته ی بعد پاسخ سؤالشان را خواهم داد از هفته ی بعد آن روز این اتفاق افتاد تا به امروز که رفع شد این مشکل. مدیران پرشین بلاگ با تلاش شبانه روزی شان بالاخره توانستند مشکل فنی ورود به وبلاگ را حل کنند. سپاس! لبخند

اما مسأله این است که من هر چقدر می گردم که پاسخ آن نظر آخری آن دوست عزیز را بدهم اصلاً سؤال ایشان را پیدا نمی کنم. متفکر کلاً بخش نظرات به نظرم به هم ریخته! تعجب به همین خاطر خواستم در متن وبلاگ برایشان یادداشتی بگذارم شاید آمدند و خواندند و پاسخشان را گرفتند خیال باطل

 

به روز رسانی۱: در ضمن، با مراجعه به خود وبلاگ همین الآن مشاهده کردم که بخش نظرات راجع به مطالب جدیدتر غیرفعال شده کلافه تعجب بخاطر همین است که بنده نتوانستم نظرات اخیر وبلاگ را پیدا کنم. حال نمی دانم چکارباید بکنم اصلاً! سوالاوهمتفکرقهر 

 

این دوست عزیز در رابطه با ژنتیک گیاهی (ظاهراًمتفکر) سؤال پرسیده بودند که آیا در دانشگاه ما چنین گرایشی هست و تا چه مقطعی هست؟ من به یکی از دوستان که رشته اش گیاه پزشکی بود پیغام دادم اما شاید شماره تلفنشان عوض شده بود یا به هر دلیل دیگر پیغام را ندیده اند یا هر چه! به هر حال، جواب ندادند. خیال باطلمتفکر

و من همچنان منتظر هستم... خیال باطل

خواستم عکس مشکل فنی پرشین بلاگ و عکس بعد از حل مشکل را نیز اینجا بگذارم که این دوست عزیز ببینند بدقولی نکرده بودم در پاسخ به سؤال ایشان تا هفته ی بعد آن روز، اما مدتی است که کلاً گزینه ی آپلود عکس محو شده کلافه با دو browser مختلف هم امتحان کرده ام اما گزینه ی آپلود عکس وجود ندارد و حتی نتوانستم عکس هایی را که قبلاً تر ها به نیت وبلاگ گرفته بودم در بین مطالب قرار دهم. ناراحت

دلم هم نمی آید اینهمه مطلب را در پرشین بلاگ رها سازم و بروم یک وبلاگ جدید در بلاگفا یا یک جای دیگر باز کنم.  پس تکلیف اینهمه مطلب بی پناه در اینجا چه می شود!؟ ناراحت از طرف دیگر هم مدت زیادی ست که نمی شود عکس گذاشت و این همین طوری روی اعصاب است! ناراحت

خوشحال می شوم اگر از دوستان خواننده متخصص وبلاگ نویسی که به این ریزه کاری ها و فوت و فن های وبلاگ نویسی واردند یک راهنمایی ای به بنده بدهند که از این حالت سردرگمی دربیایم و بتوانم با درج عکس در همین پرشین بلاگ رنگ و لعابی به نوشته ها بدهم یا اگر نمی شود، توضیح دهند چگونه می شود تمام یک وبلاگ را به یک محیط دیگر برد تا مطالب از دست نرود. خیال باطل

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم... لبخند

به روز رسانی ۲: با قسمت فنی پرشین بلاگ هم تماس گرفته ام که ببینم چه بلایی سر مطالب آخر وبلاگ و نظرات خوانندگان آمده کسی تابحال پاسخی نداده است. ناراحت


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خاطرات , یک تجربه , مشکل فنی پرشین بلاگ


تاريخ : جمعه ٩ تیر ۱۳٩٦ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

سلام دوستان.

سرم خیلی شلوغ است آخر شما بگویید مگر کسی که در حال و هوای عروسی باشد سرش هم خلوت می شود؟ اگر می شود با ذکر مورد بفرمایید ما هم الگوبرداری کنیم. نیشخند

در پناه حق...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خاطرات


تاريخ : دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

سلام علیکم

باز با تأخیر آمدم باز.اوه چه کنم؟ زندگی سخت شده خب! خرج اهل و عیال و بدو بدو دنبال یک لقمه نان و از این حرفا!... نیشخند شوخی کردم.  واقعاً سرم به شدّت و حدّت شلوغ بود و درگیر... دلیلش را هم بعدها شاید عرض کردم خدمتتان. خیال باطل

در پست قبلی درباره ی مهاجرت نوشتم. ادامه اش را در این پست خواهم نگاشت.

البته پیش از آنکه وارد ادامه ی مطلب شوم یک نکته در باب چند سطر آخر پست قبلی عرض می کنم. در سطور پایانی پست قبلی این جملات را نگاشته بودم:

تجربه خوب است اما تجربه ی اینچنینی که هزینه های گزافی برای ما در پی خواهد داشت تجربه ای بس سنگین خواهد بود. بخصوص که اگر نمانید و برگردید!!! که در این صورت دو بار دچار خسران شدید خواهید شد! به این دلیل است که بنده تأکید دارم قدم هایتان را بسیاااااااااااار محکم بردارید و آینده نگری قوی و مطمئنی به خرج دهید تا دچار خسران نشوید.

وقتی امروز این سطور را می خواندم که ببینم از کجا مانده ام، احساس کردم این حرف اندکی زیادی کلّی شده است! حتی برای خودم هم خیلی مطلق به نظر رسید. متفکر  بر آن شدم که در این مقال گفته ام را بدین نحو تصحیح یا بهتر است بگویم تعدیل کنم:

صحبت بر سر این بود که می بایست سنجیده عمل کرد و قدم ها را بااحتیاط برداشت تا دچار خسران نشد. حرف بنده درباره ی همان واژه ی "خسران" بود که به نظرم زیادی مطلق آمد. راستش را بخواهید حتی به فرض اینکه شما رفتید و هزینه های همه جوره را تقبّل کردید و نماندید و برگشتید، حتی در این صورت هم شاید این بازگشت برای همه یکسان نباشد و برای همه "خسران" به حساب نیاید. اما هنوز بر سر حرف قبلیم هستم که به هر حال علیرغم تمام تجربه های حتی خوب، هزینه ی های گزاف دو بار مهاجرت بر گُـرده ی آن افراد سنگینی خواهد کرد و شوخی بردار نیست این مسأله. منظورم همان رفتن و نماندن و برگشتن است.

بگذریم...

از خدا پنهان نیست از شما عزیزان چه پنهان! «حرف هایی هست برای نگفتن»! چه کنم که زبان عاجز است از گفتن و قلم قاصر از نوشتن! ناراحت  نپرسید چرا! شاید روزی روزگاری شرح ماجرا را "بتوانم" بیان کنم. نمی دانم!؟ فقط شاید!؟ و شاید هم نه!؟ متفکر

از باقی مطالب می گذرم مگر سؤالی به ذهن شما عزیزان خطور کرده باشد و مختصر و مفید توضیح دهم.

می روم سر مطلبی مرتبط با قضیه ی مهاجرت. طبق آنچه که در این سه سال دیده و شنیده ام به بیان تجربیات می پردازم شاید اندک راهنمایی ای برای علاقه مندان باشد.

تا همین آخر سال 2014، مهاجرت به کانادا تحت چند دسته یا کلاس یا category انجام می شد که از ژانویه ی 2015 یکی از آن کلاس های گسترده شان را بسته اند. البته به قوانین زیاد اعتمادی نیست. آنان مدام در حال تغییر قوانین هستند و تا آیندگان بخواهند کاری بکنند معلوم نیست چه خبرهای جدیدی به وقوع خواهد پیوست!؟ اما بخش کارگر ماهر یا skilled worker که قبلاً شمار زیادی از متقاضیان را پوشش می داد دیگر بسته شده است و به جای آن بخش دیگری با نام express entry را فعال کرده اند که یک جورهایی هم آسان است هم سخت. یعنی اولش سخت است اما بقیه اش آسان. بدین شرح که: قبلاًتر ها اگر اشتباه نکنم در بخش skilled worker حدود 50 رشته ی تحصیلی معرفی کرده بودند که واجدین شرایط می توانستند درخواست اقامت بدهند و در صورت تأیید چندین ماهه و در برخی موارد چندین ساله!!! از طرف دولت کانادا اقامت دائم می گرفتند. اما در حال حاضر شما بایستی با مراجعه به سایت اداره ی مهاجرت و شهروندی کاناداwww.cic.gc.ca پروفایلی برای خودتان در بخش express entry باز کنید و سوابق شغلی و تحصیلی و ... خود را در آنجا قرار دهید و این کارفرمایان کانادایی هستند که با مراجعه به این سایت، در صورت نیاز به حرفه و سابقه و تجربه ی کاری شما برایتان دعوت به کار یا همان job offer خواهند فرستاد و پس از آن است که شما می توانید درخواست اقامت دائم بدهید و در عرض فقط چند ماه permanent resident یا به اختصار پی آر یا همان مقیم شوید. قسمت اولش (به نظر بنده البته)، اندکی سخت می آید که شما باید چنان سابقه ای داشته باشید که کارفرمای کانادایی را جذب کنید که برایتان دعوت به کار بفرستد. شاید هم تحیلات بنده این را سخت می پندارد و در اصل آسان تر است. کسی چه می داند!؟ اما بخش دومش که بعد از دعوت به کار است راحت تر است چون دیگر دردسر چندین سال انتظار را نخواهید کشید. البته من از جزئیات این برنامه ی express entry هیچگونه اطلاعی ندارم و متأسفانه نمی توانم دقیقاً راهنمایی تان کنم. سوال  تنها راهنمایی ارزشمندی که می توانم برایتان داشته باشم این است که خودتان اگر زبان انگلیسی یا فرانسه را بلد هستید تشریف ببرید به سایت بالا و خودتان تمام سایت را زیر و رو کنید و بفهیمد چه خبر است. آن بخش guide که در بخش مربوطه هست خیلــــــــــــــــــــــی خیلــــــــــــــــــی به شما کمک خواهد کرد که بدانید قضیه از چه قرار است. حتی درباره ی نحوه ی پر کردن فرمهای مروبط هم توضیحات خوبی داده اند.

راستش را بخواهید من به وکیل های مهاجرتی هیچ اعتمادی ندارم. قهر بگذارید یک فلاش بک بزنم به گذشته. به روزهایی که پذیرش گرفته بودم و باید برای ویزا اقدام می کردم... خیال باطل

شاید بگویم جزو نادر مواردی بود که ناآگاهی کمکم کرد! چگونه؟ عرض می کنم خدمت شریفتان: 

آن روزها از این قضایا که وکیلی می تواند برایتان اقدام کند و ... هیچ خبری نداشتم. اصلاً نمی دانستم چنین چیزی یا کسی هم هست که پیگیر کارها شود و شما همه ی امورات را به دست ایشان بسپارید و فقط منتظر خبر ایشان باشید! و چه بهتر که نمی دانستم. خودم رفتم سایت cic و مرحله به مرحله و قدم به قدم شروع کردم به خواندن مواردی که برای ویزای تحصیلی ضروری بود. قسم می خورم حتی آشنایی کسی نداشتم که قبلاً این مراحل را رفته باشد و از او راهنمایی بگیرم که چه کنم؟ کجا بروم؟ از کجا شروع کنم و باقی موارد. حتی گشتم مدارک لازم را به زبان فارسی هم پیدا کردم و پرینت گرفتم که نکند متوجه مدارک موردنیاز به زبان خارجی نشده باشم و مدرک اشتباهی برایشان ارسال کنم. همه مدارک را مو به مو آماده می کردم و مدام به سایت سر می زدم ببینم همان مدارک را می خواهد یا باز عوض شده است. حتی به قدری ناشی بودم که فرم های مربوط به درخواست ویزای تحصیلی را با دست پر کردم. فکر کنیــــــــــــــــــــــــــــد! خیلی ریسک بزرگی بود. البته سعی کردم همه را خوانا بنویسم. اما اصلاً با دست پر کردن فرم ها توصیه نمی شود. این را خیلی بعدتر فهمیدم. زمانی که در کانادا بودم. فکرش را بکنیــــــــــــــــــــــد من چقدر از مرحله پرت بودم! J اما از یک بابت خوشحالم که همین ناآگاهیم باعث شد کرور کرور پول به جیب مبارک وکیل وکلا نریزم که آخرش هم معلوم نشود چه شد و چرا شد!!! 

وقتی آدم خودش به قول این کانادایی ها involved می شود در یک کاری، یعنی خودش درگیر کارهای خودش می شود و خودش به شخصه پیگیری می کند دیگر نکته ی مبهمی برایش نمی ماند. بخصوص در کارهای حساسی چون این موارد. حتی نظر شخصی بنده این است که پایان نامه را هم باید خودت تایپ کنی. کاری که در دوره ی ارشد، بنده و بسیاری از دوستانم به شخصه اجرایش کردیم. درست است که دست من نسبت به تایپیست کند بود و زمان می برد اما برایم خوش می گذشت. چون با سطر سطر پایان نامه ی ارشدم "زندگی" می کردم. هی این جمله یا پاراگراف را خودم جابجا کرده و آخر در جای اصلیش قرار دداده بودم. خودم مو به مو به تک تک واژه هایش آشنا بودم. همه اش کار خودم بود نه یک تایپیست که با پایان نامه ی من "زندگی" کند و آخر کار یک پایان نامه ی آماده تحویلم دهد و بنده مجبور شوم چندین و چند بار از رویش بخوانم تا بفهمم چه چیز در کجا قرار دارد. نمی دانم باورتان می شود یا نه!؟ حتی یک جاهایی را با شماره ی صفحه اش بلد بودم که فلان مطلب در صفحه ی x قرار دارد سمت راست یا چپ، بالا یا پایین صفحه. البته عرض کردم این نظر شخصی بنده است در باب پایان نامه، یک وقت حمل بر نسخه پیچی برای جمع نشود! 

کوتاه سخن اینکه: آن کسی مجبور است برای کارهای ویزا و مهاجرت و ... وکیل بگیرد که یا اندک دانش زبانی هم نداشته باشد یا به قدری سرش شلوغ باشد که فرصت پیگیری این مسیر زمان­بَر اخذ اقامت یا ویزا را نداشته باشد. اگر شما جزو این دسته ها نیستید توصیه ی بنده این است که خودتان دنبال کارهایتان باشید. ضرر نخواهید کرد. قطعاً امور اینچنین حساسی که ممکن است با یک اشتباه خیلی کوچک تمام پرونده تان بسته شود نیاز به صبر و شکیبایی بیش از حد و میدان را خالی نکردن و ایستادگی و پیگیری مستمر و دقت و ریزبینی فوق العاده دارد که من همه ی اینها را یکجا برایتان آرزو می کنم آن هم نه فقط در این فقره که در همه ی شئون زندگی تان. 

کلاس های دیگر مهاجرتی در حد اطلاعات بنده عبارتند از:

Provincial Nominees Program  که به PNP معروف است و برنامه ی سرمایه گذاری که این آخری را نمی دانم بسته اند یا همچنان فعال است و یکی دیگر هم مخصوص استان کبک است که از قوانینش اطلاعی ندارم. این PNP مخصوص آنهایی است که در کانادا تحصیلات دانشگاهی داشته اند و درسشان تمام شده است. یعنی بعد از فارغ التحصیلی از یک دانشگاه کانادایی می توانید از طریق این کلاس اقدام به مهاجرت کنید. هزینه اش از آن کلاس کارگر ماهر که الآن بسته شده است بیشتر بود اما مدارکی که می خواست کمتر. برای کلاس کارگر ماهر یا skilled worker نفری 550 دلار کانادا بود و برای این نفری حدود 1500 دلار کانادا. علامت اختصاری دلار کانادا هم این است CDN یعنی Canadian Dollar. یه وقت یک جایی دیدید بدانید که منظور دلار کاناداست. سرمایه گذاری هم برای خودش داستانی داشت که از بودجه ی خیلی ها به دور است چنین پول هایی! قبلاًتر ها حدود 150 هزار دلار کانادا می خواستند، این اواخر شد 180 هزار دلار و الآن باز است یا بسته یا اگر باز است هزینه اش چقدر است من بی اطلاعم. سوال

فکر می کنم در همین حد برای مطلب مهاجرت کافی باشد. اگر در سؤالات شما دوستان موردی بود که از قلم بنده جا مانده باشد حتماً توضیحات لازم را در حد اطلاعات اندک خودم خواهم داد. لبخند

اگر اطلاعات بیشتری در این زمینه نیاز داشته باشید می توانید به سایتwww.iranto.com مراجعه بفرمایید که لینکش هم در بخش لینک دوستان با نام "اولین سایت خبری فارسی در کانادا" موجود است.

در پناه حق پایدار باشید و برقرار... بای بای

طاعات و عباداتتان هم قبول درگاه حق باشد به حق این روزهای عزیز! که بی شک هر روزی عزیز است اگر بصیرت داشته باشیم. لبخندخیال باطل


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خاطرات , زندگی در کانادا , یک تجربه


تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٥:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

سلام. عرض می کنم. عیدتون هم مبارک باشه! نیشخند

به دلیل تأخیرات فراوان چاق سلامتی رو همین جا تمام می کنم و می پردازم به اصل مطلب.

راستش زمانی که یک مطلب گذاشتم و از شما بزرگواران درخواست کردم که پیشنهاد موضوع بدهید عده ای از دوستان دعوت بنده را لبیک گفتند و موضوعاتی را پیشنهاد دادند که مطالب بعد از آن زمان حول یکی دو تا از آن موضوعات چرخید و اکنون بر آن هستم که به صورت البته اجمالی به بحث مهاجرت بپردازم و دیده ها و شنیده هایم را با شما در میان بگذارم.

راستش را بخواهید به قدری این موضوع شخصی است که فکر می کنم اولین مرحله این است که سنگهایتان را با خودتان وابکنید و ببینید می خواهید چه کنید. بنابراین اگر اینجا یا هر جای دیگر مطلبی در این باره می خوانید یک راهنمایی کلی خواهد بود که از هر فرد به فرد دیگری نحوه ی اجرا و حتی شکلش متفاوت خواهد بود. متفکر

اگر خاطر شریفتان باشد در باب اخذ پذیرش از یک دانشگاه خارجی چه در متن وبلاگ و چه در بخش نظرات بحث هایی پیش آمد درباره ی اینکه اگر قرار است دلتنگی آنچنانی داشته باشید که تحصیلتان را در یک دانشگاه خارجی تحت الشّعاع قرار دهد بی خیال این موضوع شوید و از این حرف ها.... حالا بنده عرض می کنم همه ی آن حرف ها رو در باب مهاجرت به یک کشور دیگر چندین برابر پررنگ تر تصور کنید. یعنی این دیگر صحبت دو سال و چهار سال نیست که بخواهید بروید درستان را بخوانید و برگردید. اینجا صحبت از یک عمر زندگی در آن سوی آبهاست. دیگر شوخی بردار نیست این مسأله! اگر می خواهید یک جای دیگر زندگی کنید خیلـــــــــــــــــــــــی سنجیده تر بایستی عمل کنید! متفکروقتی صحبت از «زندگی»  در یک جغرافیای دیگر به میان می آید بالطبع شما بایستی به کار در آن محیط هم فکر کنید به تربیت فرزندف به نفس کشیدن در محیطی که شاید از نظر فرهنگی، اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر یا اشتراکات کمتری با محیط قبلی شما داشته باشد یا اصلاً هیچگونه نقطه ی مشترکی و سنخیّـتی در میان نباشد. اینها مسائل کمی نیستند آقا! متفکرقهر

گاهی آدمیان به جغرافیایی مهاجرت می کنند که 50 سال نیز آنجا مانده باشند و جا افتاده باشند باز هم به چشم یک خارجی و شهروند درجه دو به آنها نگریسته می شود و یک نوع تحقیر در نگاه و رفتار مردمان بومی آنجا به چشم می خورد که شاید برای خیلی ها آزار دهنده باشد و شاید خیلی های دیگر هم اهمیتی به این موضوع ندهند و بنا به بسیاری دلایل شخصی و ... باز آن محیط را به محیط قبلی شان ترجیح دهند حتی بالاجبار! 

اما من می خواهم از منظر دیگری به این موضوع بپردازم. ببینید! بدون شناخت محیط دیگر و سنجش میزان تطابق آن محیط با روحیات خودتان یا میزان تطابق آنجا با ارزش ها و باورهایتان نمی توانید تصمیم به هجرت بگیرید و اقدام کنید. این نظر شخصی بنده است و شاید خیلی ها با این نظر مخالف 100% باشند. اشکالی ندارد. نظر آنها هم محترم است. لبخند اما بحث من این است که نمی شود به گفته ها و شنیده ها خیلی درصد تکیه کرد. آنها فقط می توانند یک کورسویی را جلوی راهمان نشان دهند. همین و دیگر هیچ.

این را از روی تجربه ی عینی زندگی خودم در کانادا عرض می کنم. نمی دانم!؟ شاید روحیات من اینگونه است و دیگران جور دیگرند و ترجیح می دهند به یکباره بی آنکه به طور موقت در آن محیط به سر برده باشند بروند و ماندگار بشوند. آن هم روش آنهاست دیگر! لبخند

البته بندگان خدایی را می شناسم که همین گونه تصمیم به رفتن کردند و اقدام و بعد هم مهاجرت! اما پس از کمتر از یک سال تصمیم به بازگشت نمودند و دلیل اصلی بازگشتشان را خودشان می دانند و خدای خودشان. به شخصه چنین روشی را ریسک مطلق می دانم. البته گاهی ناگزیر از چنین ریسکی می شویم چرا که شاید برای همگان شرایط اقامت موقت مثلاً در قالب دانشجویی کردن در آن جغرافیا مقدور نباشد که بخواهند بروند ببینند می توانند دوام بیاورند بعد پرونده ی مهاجرتی باز کنند.

اما توصیه ی بنده به آن دسته از کسانی که چنین تصمیماتی دارند این است که اگر برایشان مقدور است ابتدا به صورت موقت در جغرافیای مورد نظرشان حضور یابند. آن هم مقدور نخواهد بود مگر با اخذ پذیرش یا گرفتن مجوز کار یا شاید در صورت داشتن قوم و خویشی در آن محیط با اخذ ویزای توریستی که البته مدتش کمتر خواهد بود. آن وقت است که می توانند تصمیم تقریباً درست تری بگیرندکه می خواهند بمانند یا برگردند.

آخر می دانید! داستان بر سر آن است که برای هجرت باید هزینه کرد. منظورم فقط هزینه ی مالی نیست. منظورم هزینه ی همه جانبه ی تمام عیار است. شما اگر اقامتتان هم درست شد و رفتنی شدید به دنیای آن سوی آب ها، بایستی از همه چیز دست و دل بشویید. متفکر این شاید سخت ترین قسمت ماجرا باشد و من حق می دهم که خیلی ها از این مرحله نمی توانند عبور کنند و حق هم دارند. اگر دست و دل شستید و رفتید این یعنی یک هزینه ی گزافی داده اید تا زندگیتان را از نو از صفر از بسم الله در محیطی دیگر بنا کنید. باشد بنا کنید. اما اگر نتوانستید به آنچه که از آن محیط انتظار داشتید دست یابید دوباره ناگزیر خواهید بود که یک هزینه ی دیگر هم بکنید و بازگردید!!! به این می گویند قوز بالا قوز!!! متفکرقهر مگر ما چقدر می خواهیم عمر کنیم که چندین سالش به هزینه کردن اینچنینی با این شدت بگذرد. تجربه خوب است اما تجربه ی اینچنینی که هزینه های گزافی برای ما در پی خواهد داشت تجربه ای بس سنگین خواهد بود. بخصوص که اگر نمانید و برگردید!!! که در این صورت دو بار دچار خسران شدید خواهید شد! به این دلیل است که بنده تأکید دارم قدم هایتان را بسیاااااااااااار محکم بردارید و آینده نگری قوی و مطمئنی به خرج دهید تا دچار خسران نشوید. لبخند

بقیه اش در فرصتی دیگر...

یاحق! بای بای


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زندگی در کانادا , یک تجربه , قابل توجه شما خواننده بزرگوار


تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()

سلامی دوباره چو بوی خوش آشنایی لبخند

در ادامه ی بحث مسائل آموزشی بحث دیگری نیز هست که قابل توجه است و آن دانشجو محور بودن کلاس های دانشگاهی ست. اصلاً اینطوری بگویم خدمت شریفتان که از 100% 20% اش به فعالیت کلاسیتان مربوط می شود و این یک قانون بود در همه ی کلاس های ما. منظورم این است که اینطوری نیست که یک استاد 20% را به فعالیت کلاسی اختصاص دهد و یکی دیگر مثلاً 30% و آن یکی 15%. نه خیر. همه 20% ی بودند. و این قضیه همانطور که قبلاًتر ها هم اشاره کرده ام شوخی بردار نبود. قهر این هم که این دانشجو فرزند همکارم است و فامیلمان است و دوست و آشنایمان که بهش نمره ی الکی بدهیم که اصلاً ماهیتی و جایگاهی نزد آنان ندارد. پس می مانی خودت و خودت که درس بخوانی و آماده سر کلاس بروی و حرفی برای گفتن داشته باشی تا از آن 20% ت به جدّ دفاع کنی و کسبش. لبخند

این هم که عرض کردم دانشجو محور، این فقره اگر اشتباه نکنم مربوط می شود به کل امریکای شمالی که کانادا هم جزوش است. آنچه که حتی از زبان اساتید کاناداییم شنیده ام این است که در اروپا مثلاً فرانسه کلاس (همچون ایران) استادمحورانه اداره می شود و حرف اول و آخر را استاد می زند نه دانشجو.

راستش را بخواهید برای کسی چون بنده که آن سیستم را پیش از این تجربه کرده بودم این روش جدید تازگی داشت و فرصتی به من داد تا مقایسه ی خوبی از هر دو بکنم. ماحصل این مقایسه هم این بود که بنده دومی را یعنی دانشجو محوری را ترجیح دادم. چون یک پویایی خاصی در کلاس حکمفرما می شد که لذتبخش بود و در ضمن زیبایی شناسی هم داشت. به به! خیال باطللبخند

حالا بعضی از اساتید بودند مثل همان استاد تئاترمان که درسشان را خودشان تدریس می کردند و در حین آن بحثی باز می کردند که بچه ها حرف بزنند. اما یکی از اساتیدم خیلی جالب بود و از نظر بنده کلاس های ایشان نماد کامل دانشجو محوری به معنای واقعی کلمه بود. هرگز نحوه ی جریان یافتن کلاس ایشان را فراموش نمی کنم. خیال باطل

اولین کسی که درس را شروع می کرد خود استاد بود. درواقع بدین صورت که:

هر هفته یک کتاب جدید را می بایست می خواندیم. خب، ایشان بحث را آغاز می کردند و به صندلیشان تکیه می دادند و بقیه ی کلاس را فقط به مطالب گوش می سپردند. حالا مطالب از کجا می آمد؟ خب از بحث آغازین ایشان که داشت دست به دست بین بچه ها می چرخید. هرکس هر حرفی راجع به مطلب و بحث مذکور داشت به نوبت بیان می کرد. گاهی یکی یک حرفی می زد که دیگری مخالف آن بود و رو به او می کرد و در جوابش چیزی می گفت و بقیه گوش می دادند. یکی از آن بقیه هم خود استاد بود. خیال باطل اگر نیازی بود وسطش ایشان هم حرفی می زدند. اگر نه، می گذاشتند همین طوری بحث ادامه پیدا کند. یکبار هم نشد که بگویند وقت کم است این بحث را جمع کنید برویم سر بحث بعدی. حتی یکبار هم نشد. یعنی شما تصور کنید اگر دانشجویی حرفی می زد که یک نفر دیگر مخالفش بود می دیدی یک ربع است بحث بین این دو نفر دارد پاس داده می شود. این می گفت... آن می گفت... این می گفت.... آن می گفت... و استاد گوش می دادند و اصلاً بحث را نمی بریدند. خیال باطل

همیشه به این فکر می کردم و می کنم که اگر بخواهی تولید علم کنی ناگزیر هستی اجازه بدهی که بچه ها مباحثه کنند و مدام نگویی وقت تمام است وقت تمام است!!! به کجا چنین شتابان ای یکی از اساتید دوره ی ارشد من که نگذاشتی یک بار هم با دل و جان سؤالاتمان را بپرسیم و از شما جواب درست بگیریم؟!!! متفکر

بعداً ها فهمیدم از روی بی سوادیشان بود که سعی می کردند اجازه ندهند سؤالی پرسیده شود چون ممکن بود در جوابش عاجز بمانند! کلافه آن بعداً ها هم خیلی دیر بود البته! زمانی که به کانادا آمدم متوجه قضیه شدم که اگر مدرس یک کلاس آمادگی کافی و وافی داشته باشد هیچ واهمه ای از سؤال پرسیدن نخواهد داشت. ناراحت دقیقاً مانند استاد تئاتر بنده که برای خودم بارها پیش آمده بود که وسط تدریس پرشور و هیجان انگیز ایشان دستم را برده ام روسریم را درست کنم که ایشان فکر کرده اند که من سؤالی دارم و درست وسط تدریسشان رو به من کرده اند که: سؤالی داری؟ و من گفته ام: نه خیر. تشکر!

خدای من! این استاد همیشه در هر حالی آماده بود که ازش سؤال بپرسی! تعجب چرا؟ چون واهمه ی نداشت که ممکن است در جوابش بماند! متفکر

و من می بایست از این دو تجربه برای خودم، برای زندگیم درسی بگیرم و بهترین روش را اتخاذ کنم، روشی که راه سؤال پرسیدن را بر کسی سد نکنم که اگر غیر از این شود بی شک راه زندگیم را به خطا خواهم پیمود و لاغیر.

 

یا حق!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خاطرات , زندگی در کانادا , یک تجربه


تاريخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : دانشجو | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.