سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
نظرات

سلام هم وطن،

صبح و ظهر و شبت بخیر!

یکی از خبرهایی که توانست از این خستگی مفرط بنده در این روزهای آغازین ترم جدید بکاهد خبر جشنواره گلدن گلاب بود که آقای اصغر فرهادی توانستند جایزه بهترین فیلم خارجی را از آن خود و از آن فیلم « جدایی نادر از سیمین » کنند.

آن هم بین یک سری غول فیلمساز مثل پدرو آلمودوار اسپانیایی یا ژانگ ییموی چینی یا آنجلینا جولی خودمان لبخند.

منظورم همین آنجلینا جولی ای بود که همه می شناسیمش لبخند. خب همه می شناسیمش دیگر! مگر بد می گویم؟ خیلی هم در حد و اندازه خودش شرافت دارد به خیلی ها که ادعایشان می شود و طبلی تو خالی یا حبابی روی آبی بیش نیستند. متفکر من یکی به شخصه بخاطر فعالیت های انسان دوستانه اش تحسینش می کنم و احترام خاصی برایش قائل هستم. زندگی خودش به خودش ربط دارد نه به من و ماها، و حساب و کتابش با خدای خودش است نه با من و ماها! اما آنجا که صحبت از نوع انسان می شود به همه مان ربط دارد. راست و حسینیش بنشینیم ببینیم ما چه کرده ایم برای درماندگان نمی گویم خارجی، که هم وطن خودمان، آنوقت این انسان که در وطن خودش درمانده نیست در جای جای دنیا چه کرده است؟

اندکی از تعصب و تحجر به دور بودن هم نعمتی عظمی ست که چه بسا کسان زیادی که از آن محرومند!

باز این دل گویه های من شروع شد و از کجا به کجا رسیدم! متفکر

بگذریم...

خودتان چطور هستید؟ حال و احوالتان خوب است الحمدلله؟ ملالی نیست جز دوری من؟ لبخند. اشکالی ندارد، این هم بگذرد...

به زودی زود و به حول و قوه الهی با سربلندی این دوران هم تمام می شود، البته چاشنی این سربلندی دعای خیر دوستان شناخته و ناشناخته است. فراموشتان نشود که الجارُ ثـُمَّ الدّار لبخند. اگر بزرگواری بفرمایید مرا هم « جار » به حساب آورید ممنونتان می شوم شدیــــــــــــــــــــد ( دنبال گل از بین شکلک ها بودم تقدیمتان کنم، پیدا نکردم. شما آیکون گل را اینجا از نظرتان بگذرانید لطفاً! لبخند).

بله دوستان، حکایت ما - قربان خدا بروم ناشکری نمی کنم هااااااااااااا - شده حکایت سال به سال دریغ از پارسال!


برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
نظرات

   در سکوت سینه ام دستی  دانه اندوه می کارد

سلام به همگی

کارهای ترم گذشته من همزمان با شروع ترم جدید دوشنبه 9 ژانویه 2012 به پایان رسید به لطف خدا!

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! متفکریول

نمی دانم قبلاً گفته ام خدمتتان یا نه!؟ این کانادایی ها بچه برف و سرما هستند. روی آذربایجانی ها را نیز سفید کرده اند در این فقره! لبخند بابا! ما آب و هوایمان خودش را در حد کُشت هم سرد کند انگشت کوچک سرمای اینها نمی شود! بله چه فکر کردید؟ تعجب

اینها سرمای -15 الی -20 درجه سانتی گراد خوش خوشانشان است. تازه این سرما نیست که! این تفریح است. گویا هوا هم شوخی اش گرفته باشد! شما برو تا -28 درجه و حتی بیشتر اوه

داشتم عرض می کردم شب کریسمس برف نداشتیم. البته نم نمکی چیزی شبیه برف از آسمان هبوط می کرد*. اما آن چیز آنچنان برف نبود و آخرش هم به برف ختم نشد و هیچ چی به هیچ چی شد قهر و کانادایی ها و حتی این دوستان ایرانی ما که پارسال برف تاریخی کانادا را تجربه کرده بودند (حدود 2 متر و اندکی کمتر شاید!؟) زیاد احساس رضایت نمی کردند که شب کریسمس بی برف نمی شود و از این حرف ها. به هر حال کریسمس که سهل است تا 3 ژانویه برف درست و حسابی ای ندیدیم. یادم هست که از ایران خبر می رسید که حتی مشهد نیز برف آمده. فکر کنید مشهد برف بیاید اما کانادا نه! تعجب اگر این کانادایی ها مشهد و گرمایش را می شناختند حتماً کلی بهشان برمی خورد . من می دانم لبخند

بنده نیز همچنان سرگرم بودم و واقعاً دیگر سرم هم گرم شده بود و به اصطلاح جوانان امروزی دیگر داشتم گیج گیج می زدم آخ. به همه اینها، بی خوابی های شبانه را نیز اضافه کنید که در اثر خستگی، حدود 5-5:30 عصر خوابم می گرفت می خوابیدم تا 7 شب و از آن طرف دیگر خواب نداشتم تا 4 صبح و حتی بیشتر اوه اگر همین روال ادامه می یافت، چند روز دیگر به کل کَأن لَم یَکُن تلقی می شدم. نخندید! راست می گویم لبخند

بله نیمه شب سوم ژانویه برف ما باریدن گرفت و من هنوز بیدار بودم، هرچه لحاف را می کشیدم سرم که خوابم ببرد یک دفعه چشمانم را باز می کردم می دیدم هنوز بیدارم تعجب کلافه. بیرون را که نگاه کردم دیدم برف عجیبی می بارد گفتم از موقعیت استفاده کنم و عکس بگیرم، خواب پیش کش اساتید وسترن که بی خوابی را بر ما عارض کرده اند!!!متفکرقهر

ساعت 2:43 دقیقه نیمه شب بود و حس و حال عکاسی به بنده دست داده بود لبخند

این هم نتیجه اش: (هنوز برف در حال باریدن است افسوس که عکس را توان به تصویر کشیدنش نیست!)

خب چیه؟ انتظار نداشتید که در آن شرایط از پشت پنجره با دوربین 5 مگا پیکسل عکس های نشنال ژئوگرافی را برایتان صید کنم که! متفکر بهتر از این نمی شد دیگر. همینه که هست! ساکت عوض اینهمه اعترااااض، عکس ها را ببینید لذت ببرید. خدائی تا بحال اینقدر برف را یکجا با چشمان غیرمسلح شاهد بوده اید؟ ماشین ها را گویی در برف خاک کرده اند. یکبار دیگر نگاهشان کنید...

خیلی لذتبخش است. البته برای ناظر سومی مثل من که ماشین ندارم. آخر وقتی فردای برف بارون، این راننده های بنده خدا با ابزار آلات مخصوص می افتند جان ماشین که یخ های روی شیشه ها را بشکنند شاید اصلاً برایشان لذتبخش نباشد.

به هر حال، من که نمی توانم لذت این صحنه را بخاطر روزهای آینده ای که شاید خودم ماشین دار شوم در کانادا، آن هم فقط شاید، از دست دهم که! یا بروم با صاحبان این فلزات سنگین همدردی کنم!

پس حالی خوش باش و از عکس لذت ببر لبخند

خب به همین جا که ختم نشد که!

این هم مناظر فردای آن روز بود. این برج مسکونی خودمان است. قابل توجه دوستانی که می گفتند اینجا خوابگاه است؟ متفکر

اما این دیگر ساختمان ما نیست. لبخند

این عکس پایینی یادتان هست؟ عکس که نه، منظره. بله از بالکن خودمان گرفته ام. قبلا هم آسمان آبی اش را در یکی از پست ها برایتان گذاشته بودم. می بینید از آنهمه برف دیشبی خبری نیست؟ از صبح علی الطّلوع، این ماشین ها آمدند تمام برف ها را پارو کردند و رفتند. راستی یک مطلب مهم هم درباره لباس ها و کفش های مخصوص این ایام برفی باید برایتان بگویم. اگر فراموش کردم یادم بیندازید در پست های بعدی حتماً بگویم. مهم است هااااااااااا، نگویید که نگفتم

و این آخری که درخت کریسمسی است که خدا خودش تزئینش کرده به زیبایی هر چه تمام تر. اگر سرمای آن روز هوا اجازه می داد می نشستم و ساعت ها این هنرنمایی این بی همتا هنرمند آفرینش را نظاره می کردم لبخند

عکس هم گاهی نمی تواند احساس را انتقال دهد. همیشه حکایت آبشار نیاگارا در طبیعت بکر و دست نخورده برقرار است: تجربه ای شخصی که می بایست از نزدیک نظاره گرش باشید و بس. حکایت این درخت و این عکس هم همان بود و دیگر هیچ.

همه چیز گفتم و از همه جا گفتم غیر از فروغ، فروغ را که می شناسید؟ یادش بخیر! گویا خدا بیامرز عاشق برف بود و وقتی می خواستند به خاکش بسپارند نیز برف می بارید. آخرین جملات شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» ش این است:

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

همیشه این احساس در من زندگی می کند که فروغ می دانست در یک روز برفی به خاک سپرده می شود! فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان...

در پناه حق باشید!

* چرا هبوط و نه سقوط و نه نزول؟ آخر در نظر حقیر برف موهبتی از زیبا موهبت های الهی ست که همان واژه معنوی هبوط درخور و شایسته اش است. نخواستم با واژه دست پایینی چون سقوط یا حتی نزول از بار معنایی ای که برف برایم دارد بکاهم. دوستان می توانند واژه های مخصوص خودشان را استفاده کنند. این یک نظر شخصی است و نمی خواهم حمل بر تحمیل یک اصطلاح بر پیکره زبان فارسی شود.


نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
نظرات

 

این موقعیت ها را برای اثبات " مسلمانی " واقعی خودمان نباید از دست دهیم!


برچسب‌ها: غریبانه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
نظرات

سلام

31 دسامبر 2011، شب تحویل سال نوی میلادی.

ناگفته نماند که تقویم میلادی همان طور که همگان مستحضر هستید دقت تقویم جلالی را ندارد و نیز تقویم قمری. اینها لحظه تحویل سالشان همیشه ساعت 12 شب روز 31 دسامبر است و این ساعت تغییری نمی کند.

عکس ها را برایتان می فرستم همچنان که به دعای دوستان نیاز شدید و فوری دارم که این کارم تمام شود که کم کم دارد می رود روی اعصابم و ممکن است خدای ناکرده از تیمارستانی جایی سر دربیاورم این آخر عمری! اوهآخ

راستی این هم از همان اتوبوس هایی بود که عرض کردم خدمتتان که می توانید با اتوبوس دوچرخه سواری کنید یا با دوچرخه اتوبوس سواری لبخند. میله های جلوی اتوبوس باز می شوند و می توانید دوچرخه تان را سوار اتوبوس کنید و خودتان داخل بروید. به همین راحتی لبخند

خسته هستم. بقیه اش بماند برای بعد هااااااا....

شب و روزهایتان یکی بهتر از آن یکی!

خداحافظ!

 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
نظرات

سلام

خوب هستید إن شاءالله؟ ... خدا رو شکر

راستی از دوستانی که به من هم تبریک عید میلادی گفتند سپاسگزاری می کنم شدیــــــــــــــــــــد...

الآن ساعت دقیقاً 8 شب روز دوشنبه 26 دسامبر سال 2011 میلادی است. بهتر است وقتی غذا خوردید از درس خواندن بخصوص، بپرهیزید، به این دلیل که پس از صرف غذا، خون متوجه معده است و مغز نیاز به استراحت دارد و قند خون اش پایین است. بنده نیز طبق این دستور، در خدمت شما هستم تا هم کار مفیدی انجام داده باشم، هم استراحتی به مغز.

دیروز کریسمس بود و قرار بود وقتی حسش بود برایتان از کریسمس اینجا بنویسم. یکی از بزرگترین تفاوتی که عید اینها با ما ایرانی ها دارد اینست که اینها برای عیدشان بسیار شاد هستند و با انگیزه و شور و اشتیاق به استقبالش می روند. اما ما گویی از سر اجبار چاره ای نداریم که خود را شاد نشان دهیم و إلا هرکسی می رفت داخل پستویی و کرکره ها را می کشید و می خزید در تنهایی بی پایان خودش... بخاطر همین است که امسال کانادا جزو چند کشور اول جهان قرار گرفت که مردمانشان شاد زندگانی می کنند.


نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
نظرات

سلام دوستان

امشب شب 25 دسامبر شب عید است، شب کریسمس. خب ما هم چون آب اینجا را خوردیم و به حکم شخص بنده نمازمان هم که کامل می خوانیم پس اینجا می شود موطن ما و چی؟ و تبریک عید بر ما واجب و ضروری است. لبخند

خب باید کمی خودمان را تحویلات بگیریم دیگر. ما چیزی نمی گوییم شما از ما ساکت تر تشریف دارید ماشاءالله متفکر

خیلی موضوعات در ذهنم هست که برایتان بنویسم اما هنوز یک کار دیگر دستم است و تا این کار را تحویل ندهم نه خواب دارم نه خوراک! البته هم می خوابم هم می خورم هاااا! اما وقتی یک کاری را انجام می دهی بی آنکه کوچکترین توجهی به آنچه که در آن لحظه، انجام می دهی داشته باشی یعنی آن کار انجام شده و حتی به پایان رسیده چیزی فراتر از یک پوچ نبوده است و درواقع ادای خوردن و خوابیدن را درآورده ای نه اینکه واقعاً بخوابی یا بخوری! استرس میبینید عوارضش هم ناخن جویدن است. من نمی گویم هاااا! روان شناسان می گویند. خدا نصیب نکند اینگونه فشارهای عصبی را که حال و روزت شود این! البته خاطرتان جمع: این یک بحث روان شناسی است اما من به قدری کار سرم ریخته است که فرصت نمی کنم دست از تایپ نوشته ها و ویرایش آنها بردارم تا به ناخن هایم نگاه کنم چه برسد که بخواهم "ناخن جوون"! راه بیندازم لبخند

ماجرای کریسمس و احساس شخص بنده که می خواهم با شما سهیمش کنم بماند برای فرصت بهتر.

اینجا یک مورد خیلی ضروری را می خواهم توضیح دهم. آن هم به این دلیل که با توجه به نوشته های بنده و اطلاع رسانی از اوضاع و احوال این طرف ها، چند نفر از دوستان می خواهند اقدام کنند و خیلی ها سؤالاتشان را نه در بخش نظرات اینجا، بلکه از طریق وسایل ارتباط جمعی دیگر (صدا و سیما؟ نه خیر، نامه؟ نه خیر، منظورم همان فیس بوک و ایمیل بود) به سمع و نظر حقیر رسانده اند و خواستار پاسخی درخور و شایسته بوده اند. در همین اثناء، بنده این مطلب به ذهنم خطور کرد که عرض کنم حضور تمامی دوستان:


نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
نظرات

سلام به یلدائیان ایران زمین،

در همین بحبوحه درس و درس و درس، کوچکترین فرصت بین راهی که پیش

می آمد سعی می کردم لحظه هایش را قاب کنم* تا این روزهای سرد زمستانی با

این همه کار و مشغله خاطرات تلخی برایم باقی نگذارد که نفهمم دور و برم چه

خبر بوده است و نسبت به لحظه هایی به یاد ماندنی بی توجه بوده باشم.

در این فقره، عنوان قدیمی شکار لحظه ها نیز جای خود دارد. عکس های زیر

بخشی از این شکار لحظه هاست:

ببینید حق دارم این طرف ها پیدایم نشود؟


 

برف که آمد، تو ایستگاه اتوبوس دانشگاه منتظر اتوبوس بودم که برگردم به خانه، صبح بود و تقریبا دانشگاه خلوت، من هم یک سلام جانانه به ایرانی های وسترن دادم لبخند

البته گچ نیست هاااا، همان برف است، مرا به بیت المال چه کار؟ لبخند

بیت المال خوری هم عرضه می خواهد**، هرکسی نمی تواند بیت المال خور شود که! متفکر

این هم بزرگنمایی شده اش:

داشتم در خانه درس می خواندم، باران که آمد، یک دفعه دیدم منظره عجیبی شده است و این هم نتیجه اش:

استاد TA مان با من صحبت کردند که تمامی برگه های امتحانی مربوط به TA

آزمایشگاه را خودم تصحیح کنم حتی برگه های کلاس هایی را که من تدریس نمی

کردم باید تصحیح می کردم که طبق نظر ایشان یک منطق بر همه برگه ها حاکم

باشد و تصحیح اوراق با همان یک منطق پیش رود. فکر خوبی بود اما در این

اوضاع قاراشمیش بنده وقتگیر. به هر حال، علاوه بر کلاس های خودم، برگه

های دو کلاس دیگر را نیز از دوستان TA مان گرفتم و شروع کردم به تصحیح

اوراق. دو تا از بچه های باحال یکی از آن کلاس هایی که دست من نبودند در

آخر برگه امتحانی این خاطرات ماندگار را ثبت کرده بودند که دلم نیامد نمونه ای

از آنها را برای خودم نگه ندارم: لبخندتشویق

این هم کریسمس امسال در داخل برج های مسکونی:

البته این عکس در حال دویدن برای از دست ندادن آسانسور گرفته شده است اما به نظر بنده، در نوع خود خاص است. نه؟ لبخند

این هم یکی دیگر بدون دویدن برای از دست ندادن آسانسور: لبخند

این هم یکی از سنجاب های*** معروف کانادایی که چقدر من عاشقشان هستم. بسیااااار مردم گریز و گریزپا. بخاطر همین با ترس و لرز جلو می رفتم که الآن پا به فرار می گذارد و کمی عکس لرزید. در عکس هم معلوم است که آماده است من یک قدم دیگر بردارم تا دربرود. می بینید؟ لبخند ای جااااااان! جای همه تون خالیه! عالمی دارم با این سنجاب ها... لبخند در یک فرصت بهتر اگر افتخار دوستی به ما دادند عکس نزدیکتر و بهتری را ارائه خواهم کرد: لبخند

یلدای دیشبتان مبارک و به امید یلداهایی پر از شادی و سلامتی برای تمامی

دوستان شناخته، ناشناخته، مرئی، نامرئی! لبخند

*این « قاب کردن لحظه ها » را از استاد عزیزم دارم که نمی دانم راضی هستند در این وبلاگ نامی از ایشان برده شود یا نه!؟ مهم این است که برای من خیلی عزیز هستند، هرچند نتوانم نامی از ایشان به طور مستقیم ببرم. لبخند. از همین جا دستانشان را می بوسم و سبد سبد سلام حضورشان ابلاغ می کنم... سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم / دگری نمی شناسم، تو ببر که آشنایی...

**یک استاد عزیزی داشتیم که همیشه می گفتند: یزید شدن هم عرضه می خواهد، شمر شدن هم عرضه می خواهد، هرکسی لیاقت ندارد یزید و شمر شود!

*** اینجا به جای سگ ولگرد و موش و گربه، تا دلتان بخواهد سنجاب یا همان squirrel هست. سنجاب هم که ولگرد نمی شود که! لبخند اینها موجودات نازنین خدا هستند که وقتی از کنارشان رد می شوی گویی تمام انرژی پاهایشان را در قلب تو جاری می سازند و چه زیباست وقتی روزت را با دیدن یک سنجاب آغاز کنی و باانرژی بروی دنبال کارهایت...خیال باطل امیدوارم یکبار این احساس شیرین را تجربه کنید لبخندخیال باطل


برچسب‌ها: خاطرات
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو