سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
نظرات

سلام دوستان خوب و تمیز و مهربون*

* این پاورقی رو بالا ورقیش کردم لبخند: یک کوچولویی داریم که وقتی کوچولوتر از الآنش بود تو مهد کودک شعر یاد گرفته بود و می آمد در خانه شعر را قاطی می خواند. شعر مزبور این بود:

اینجا که مهدِ کودکه / پر از گل های کوچکه - بچه ها مثل گُلَند / خوب و تمیز و تُپُلَند - مربیانِ مهربون / دلسوز و خوب و خوش زبون - یاد می دهند به بچه ها / از همه چیز و همه جا

برگردانش در زبان کوچولوی ما این بود: (البته زبان زیبای کودکی را هم در نظر بیاورید لطفاًلبخند)

اینجا که مهدِ کودکه / پر از گـُــــــــــر ( گُرش را هم می کشیدلبخند)

بچه ها مثل گُرَن لبخند / خوب و تمیز و تُپُرَن ( آدم یاد تو پُر می افتهلبخند)

مربیا نِمهربون ("ن" مربیان را به "مهربون" وصل می کرد، یعنی فکر می کرد "نِمهربون" یک کلمه جداست خنده) مربیا نِمهربون / دلسوز و خوب و تمیز و تُپُرَن ( می گفتیم نه اینطوری نیست: دلسوز وُ...؟ می گفت: خوب وُ تمیز وُ خوش زبون خنده)

یاد می دهن به بچه ها / ( اینجا را یادش می رفت می گفت:) همه چیز یاد می دن خنده

وقتی اول این پست نوشتم دوستان خوب و تمیز و مهربون، یاد این شعر پارسا کوچولوی خودمان افتادم که به طرز زیبایی شعر می خواند. لبخند الآن برای خودش شیرین زبانی شده است که نگو و نپرس لبخند و دل من برایش به اندازه هسته سلول*تنگ...خیال باطل

* این هم یک بالاورقی دیگرلبخند:

امروز گویا روز بچه هاست، چه کنم، فی البداهه می نویسم و این قلم و این دست مرا به هر کجا بکشاند همراهی کرده و پا به پایش حرکت می کنم تا آنچه از دل بر می آید بنویسم و لاغیر. یک بار به دختر کوچولوی استادم گفتم: کیمیا دلم برات انقدر شده و با دست اشاره کردم و گفتم به اندازه یک نقطه (.). بعد گفتم: دیگه از این کوچکتر که پیدا نمیشه که.لبخند اگر اشتباه نکنم کلاس سوم یا چهارم دبستان بود. در جوابم گفت: چرا پیدا میشه. من دلم برات به اندازه هسته سلول شده تعجب! از تعجب دقیقاً عین این شکلک شده بودم و آن روز چقدر سر این حرفش ما خندیدیم.لبخندخیال باطل بچه سوم دبستان هسته سلول چه می فهمه؟ تعجب

به این می گویند استفاده عملی از مباحث درسی در زندگی. حتی می شود گفت: بهینه سازی مصرف سوخت. به هر حال اینهمه این بچه ها در مدرسه کالری می سوزانند نباید که بی خودی و الکی باشد که! باید چیزی برای زندگیشان یاد بگیرند خب!

موافقید؟ لبخند

قرار بود درباره اینکه دستم اجازه زیاد نوشتن نمی دهد و نمی توانم از اتفاقاتی که در طی این مدت بعد از جایزه اسکار آقای اصغر فرهادی برایم افتاد بنویسم و نیز از اینکه چند روز بعدش فیلم « هوگو » به کارگردانی مارتین اسکوسیزی را که جوایز اسکار را به معنای واقعی کلمه درو کرد دیدیم و بسیااااااااااااار زیبا بود و این هم چند تا از عکس های این فیلم که از روی پرده برایتان گرفتم:


برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات

سلام

این پست غم انگیزترین روزهای مرا روایت می کند. اگر حال خوشی دارید لطفاً نخوانیدش که احوالتان پریشان نشود. بعداً نگویید: « این چه بود در این حال و هوای سال نو نوشتی و حالمان را گرفتی؟ »! از همین الآن اعلام می کنم که چیز شادی آوری در ادامه این سطور نهفته نیست. می توانید بعد از عید بخوانیدش. یک درد دل است، شاید اندکی خالی شوم و اندکی آرام بگیرم... اما فقط شاید!؟

نمی خواهم در این روزهای آغازین سال ناراحتتان کنم. اما از بی چارگی  و بد حادثه به اینجا آمده ام.

شب چهارشنبه سوری چند سالی بود که برای من با خاطرات آن عزیز از دست رفته ( مادربزرگم) توأم بود: وقتی مادر به کربلا رفتند تنها کسی که آن شب من و خواهرم را حمایت کرد که از تنهایی و دوری مادر در شب چهارشنبه سوری دق نکنیم، مادربزرگم بود... :"(

امشبِ من، اینجا، در این لحظه، به شکلی گذشت که می دانم باب میل او نبود. یادم نمی رود این سال های آخر که نزدیک ما بود، شب چهارشنبه سوری زنگ می زد که: « چرا چراغ ها را روشن نکرده اید؟ امشب به حساب اسراف نیست، همه جا را روشن کنید ». آخر می دانید: قدیمی ها معتقد بودند که باید با نور و روشنایی این شب را سپری کنید تا یمن خوبی داشته باشد.

خیلی تلاش کردم خودم را کنترل کنم که این اشک مجال دهد تا سمینار پنج شنبه را آماده کنم. خیلــــــــــــــی...

آخرش وقتی داشتم غذای فردا را آماده می کردم، یک دفعه یک چیزی بین من و دنیای بیرون حایل شد و آن هیچ نبود جز اشک که دیگر ناخواسته و رها از هر قید و بندی خودش را بر پهنای صورتم جاری کرد...

خدا نصیب نکند دچار حسرت شوید که بد دردی ست بی درمان!

آن هم وقتی که حسرت دیدن یا تنها یکبار دیدن یک عزیزی به دلت بماند و به دل او نیز. او برود و تو بمانی تا کی به او می پیوندی تا این حسرت از دلت کنده شود...

سخت است همه را بخندانی اما کسی نتواند تو را شاد کند چون حسرت به دل شده ای!

در این روزهای شادی که نمی دانم دل شما چقدر آفتابی ست و چقدر ابری و بارانی، برای همگیتان آرزومند سالی سرشار از نور و رحمت پروردگار هستم آن قدر که روزهایتان پر برکت تر از دیروزهایتان سپری شود و خداوند متعال از هر آنچه خیر و خوبی در عالم امکان نهفته است بر کامتان بچشاند!

آمین!

*در جستجوی زمان از دست رفته شاهکاری از مارسل پروست رمان نویس قرن 20 فرانسه است که خاطرات دوران کودکی اش را روایت می کند و ... من هم دچار این رمان شده ام این روزها...

 


برچسب‌ها: غریبانه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات

ناگفته های جالب"جدایی نادر..." در نامه معادی به فرهادی: از دعوت وودی آلن تا تقاضای آنجلینا جولی

در این یک سال گذشته فیلم جدایی نادر از سیمین (فرنگی‌ها به آن می‌گویند: یک جدایی) جوایز فراوانی را از جشنواره‌ها و جشن های مختلف گرفت، آخرینش هم اسکار سینمای فرانسه؛ سزار بود. اما این آخرین قدم می‌تواند آغازگر راه جدید سینمای ایران باشد.

پیمان معادی که در« یک جدایی » نقش نادر را بازی کرد، در این یک روز مانده به مراسم اسکار نامه‌ای به دوستش اصغر فرهادی نوشت و نکاتی را یادآوری کرد. با انتشار بخش‌هایی از این نامه به پیشواز مراسمی می‌رویم که قرار است در ساعت‌های آغازین دوشنبه خواب را از چشمانمان بگیرد.


اصغر فرهادی عزیز

از زمان بازگشتم از مراسم گلدن‌گلوب و حلقه منتقدان لس‌آنجلس که همراه با تو و فیلم‌مان در آن حاضر بودم، می‌خواستم این نامه را بنویسم؛ اما تلاش برای آماده شدن فیلم اولم «برف روی کاج‌ها»، مجال مناسبی باقی نگذاشت.

در مراسم پایانی جشنواره فجر، وقتی فیلمم جایزه بهترین فیلم از نگاه مردم را می گرفت، یاد تو افتادم. تو که همیشه قدردان مردم سرزمینت، سرزمین مان، بودی و هستی؛ و با خودم گفتم حالا وقت این نامه است. به خصوص که کمتر از 10روز دیگر به برپایی مراسم اسکار مانده؛ و خواهم گفت ربط این ماجرا با آن یاد و ارزش مردم و نظرشان چیست.

یکی از خطاهای دید آدمی، این است که وقتی چیزی را از نزدیک تجربه میکند، متوجه عظمت آن نمی شود. سفر و تجربه های اخیری که با دیدن و شنیدن واکنش های مختلف نسبت به «جدایی نادر از سیمین» در کنارت داشتم، به تلاشم برای اینکه دچار این خطای دید نشوم، بسیار کمک کرد. مطمئنم خیلی از مردم ایران از خواندن این واکنش ها شادمان خواهند شد. خصوصا در روزهایی که عده ای تلاش دارند، موفقیت های این فیلم را به دلایل واهی به سیاست ربط دهند و همین انگیزه برای من کافی است تا این نامه را بنویسم و منتشر کنم.

واکنش های دیگری هم که پیش می آید، ممکن است حرف هایی را در پی داشته باشد که چندان اهمیتی ندارد. از قدیم می گفتند همیشه بدتر از این که پشت سرت حرف بزنند، این است که پشت سرت هیچ حرفی نزنند! همان اوایل سفر اخیر، وقتی محمود کلاری که در شرق آمریکا و در تجربه تحسین شدن فیلم در حلقه منتقدان نیویورک همراهت بود، در تماس تلفنی به من گفت که تجربه بسیار عجیبی در مورد این فیلم در انتظارمان است، به قدر کافی تعجب کردم.

کلاری می گفت نکته اساسی این است که ما با سینما زندگی کرده ایم و سال های سال فیلم و مراسم سینمایی را دیده ایم؛ و حالا به خودمان می گوییم قرار است بعضی از نام های بزرگ را در این گونه مراسم ببینیم، در حالی که این بار در کمال تعجب، آنها منتظرند تا ما را ببینند! و این خاصیت فیلم های بزرگ است.

تجربه های قبلی البته میزان تعجب یا هیجان آدم را از این واکنش ها کمتر می کند. اما هرگز آن را از بین نمی برد. حس پشت حرف کلاری را بعدا ذره ذره لمس کردم.

وقتی وودی آلن که همیشه در نظرم سرچشمه خلاقیت بوده، به واسطه خواهرش برایت پیغام داده بود که طبق معمول نمی تواند - یا نمی خواهد - به مراسم بیاید ولی دوست دارد در نیویورک ما را ملاقات و درباره فیلم صحبت کند، تازه فهمیدم آنچه از قول او درباره فیلم شنیده بودم، چه معنایی داشت: آلن گفته بود سال ها بود نه تنها از سینمای ما، بلکه به طور کلی از سینما انتظار نداشته که در این دوران بتواند چیزی بیافریند که چنین تاثیری روی او بگذارد!

وقتی توماس لانگمن پسر کلود بری، کارگردان و تهیه کننده مشهور و تازه درگذشته فرانسوی که خودش تهیه کننده فیلم آرتیست و برنده انبوهی جایزه است، می گفت همه دارند از محصول من تعریف می کنند اما وقتی فیلم تو را دیدم، آرزو کردم که کاش من آن را تهیه کرده بودم، همه چیز داشت معنای کامل تری پیدا می کرد.

وقتی براد پیت می گفت شب قبل از برگزاری جلسه مطبوعاتی گلدن گلوب، دی وی دی جدایی نادر از سیمین را در دستگاه گذاشته اند و در میانه های همان صحنه دادگاه اول فیلم، آنجلینا جولی با دیدن آن جدل زناشویی فیلم را نگه داشته، متاثر شده، فاصله ای انداخته و بعد از چند لحظه باز تماشا را ادامه داده اند، اطمینانم بیشتر شد وقتی آنجلینا جولی درباره کار بعدی ات پرسید و ساده و راحت درخواست کرد که در فیلمت بازی کند و در پاسخ حرفت که گفتی شخصیت زن فیلمت فرانسوی زبان است و گفت تا آن تاریخ می تواند زبان فرانسه یاد بگیرد، من غرق در غرور شدم.

وقتی مریل استریپ درباره جزییات کارگردانی یا بازی صحنه های مختلف فیلم می پرسید و با اشتیاق گفت دوست دارد با تو کار کند، وقتی استیون اسپیلبرگ گفته بود که اعتقاد دارد جدایی نادر از سیمین با فاصله زیاد بهترین فیلم امسال دنیاست، وقتی دیوید فینچر نیم ساعت وقت گذاشت تا با تو حرف بزند و نظرهایش را بگوید، وقتی چند سینماگر سرشناس می گفتند که فیلم را ندیده اند اما تعریف های زیاد فرانسیس فورد کوپولا را درباره آن شنیده اند و خیلی کنجکاوند، وقتی الکساندر پین که خودش گلدن گلوب فیلم و کارگردانی را گرفت فقط به دلیل علاقه به فیلم تو در طول آن روزها به یکی از نزدیک ترین دوستان هم صحبتت بدل شده بود و در هر دو مراسم گلدن گلوب و حلقه منتقدان لس آنجلس می گفت در طول حرف هایت روی صحنه سعی می کرده انرژی مثبت به سمت تو بفرستد.

وقتی دیگرانی که مجاز نیستم نام شان را بیاورم، از فیلمت به عنوان یکی از محبوب ترین های فهرست شخصی شان در دو، سه سال اخیر یاد می کردند، تازه درست دستگیرم شد که فیلم در دل آدم هایی که سالی ده ها فیلم بزرگ و تاثیرگذار می بینند یا یکی، دوتایش را هر سال می سازند، چه مرزهایی را درنوردیده و چه قله هایی را فتح کرده است.

در مراسم برگزیدگان منتقدان آمریکا (Critics’ Choice Award) که باب دیلن بزرگ قطعه جدید بسیار زیبایی را روی صحنه اجرا کرد، ما از لذت شنیدن و دیدن اجرایش حرف می زدیم و به ما گفتند اگر می دانستید خود باب درباره فیلم تان با چه لذتی حرف می زد، چه می گویید. و این تازه بخشی از آن چیزی است که من شنیدم و دیدم. باقی اش بماند برای روزگاری دیگر، مخصوصا داستان تو و رابرت دنیرو که امیدوارم آقای کلاری روزی تعریفش کند.

اصغر فرهادی عزیز، در جلسه مطبوعاتی ویژه گلدن گلوب، یکی از چهار، پنج باری که حاضران به شکلی استثنایی در میان حرف های تو دست زدند، در جواب سوالی بود که می پرسید چطور با محدودیت های توی ایران چنین فیلمی ساخته ای. گفتی هیچ کس مرا مجبور نکرده بود آنجا با وجود محدودیت ها فیلم بسازم، خواست خودم و قصه ای که داشتم، طوری بود که باید همانجا و با همان شرایط ساخته می شد و برای ساخت این فیلم شما فکر کنید همه چیز همان طور که من دلم می خواسته فراهم بوده است.گفتی نمی خواهم بگویم شرایط فیلمسازی در کشورم آرمانی است، اما تصویری هم که شما از فیلمسازی در ایران دارید، خیلی دقیق نیست.این حرف هایت وقتی یادم آمد که لابه لای حرف ها و کارها و مصاحبه های مختلف، به من راجع به طرحی می گفتی که قرار است در آینده در تهران بسازی و آن را خیلی دوست داری.

حرف دیگرت که باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود که گفتی تفاوت های مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهت هایشان است، اما به نفع سیاست است که تفاوت ها و فاصله ها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند.

این روزها که در ایران خبر جوایز فیلم تو حتی مانند نوعی گسترش فرهنگی عمل می کند و از جمله، گاهی حتی طیف هایی را به پیگیری اخبار فرهنگی وامی دارد که به طور معمول هیچ کاری به اتفاق های هنری نداشتند، این روزها که تبریک های هر همکار و هر دوست، هر رهگذر خیابان و حتی هر بیمار اتاق های بیمارستانی که برای بستری کردن و ترخیص پدرم به آن پا گذاشتم، امید را در دل آدم می کارد و می پروراند، یاد همان حرفت می افتم. بله، بین مردمان مختلف دنیا و احساس های انسانی شان، تفاوت ها ناچیز است. اما آن نفعی که گفتی، آنقدر همه جا رخنه کرده که همین مردم این روزها در گذر و خیابان از من می پرسند وقتی از آمریکا برگشتی، کاری با تو نداشتند؟

در خود مراسم، چه حال خوبی بود وقتی من هم مثل میلیون ها ایرانی حرف هایت را موقع دریافت جایزه شنیدم. از آن بالا که چشم می انداختی، می دیدی همه بزرگان سینما که عمری کارهایشان را دیده ای و درباره شان خوانده ای، بهت زل زده اند؛ و انگار عشق و انرژی مردم ایران باعث شده بود ما آنجا محکم بایستیم.


آن لحظه ای که تو از مردم یاد کردی، می دانستم میلیون ها نفر در کشورمان هم به ما زل زده اند و تو به پشتوانه عشق شان، به جای هر عزیز دیگرت از آنها یاد کردی؛ و راستش اصغر، آن بالا چه حالی داد ایرانی بودن.

قدر و منزلتی که تو برای این مردم قایلی، زمانی با آن نمایندگی کردن به درستی پیوند می خورد که حرف آن منتقد آمریکایی را به یاد بیاوریم؛ که در یادداشتی بر جدایی نادر از سیمین نوشته بود: «اگر می خواهید تهدیدی نثار این کشور کنید، بهتر است قبل از آن این فیلم را ببیند، تا بدانید با چه مردمانی روبه رویید، تا در تصمیم خود تجدید نظر کنید.»

اینکه یک فیلم بتواند چنین دستاوردی، چنین تاثیری داشته باشد، یعنی اینکه تو بارها بیشتر از آن جمله هایی که در ستایش مردمان دیارمان می گویی، دین خودت را به آنها ادا کرده ای.

حالا دیگر واقعا مهم نیست که فیلم در یکی از دو رشته «فیلم خارجی» و «فیلمنامه» که نامزد شده، جایزه آکادمی را بگیرد یا نه. مهم تر این است که این فیلم در طول این مدت به این مردم امید، اشتیاق و افتخار بخشید. برای همین امید، اشتیاق و افتخار است که می خواهم با صدایی صد بار بلندتر از آن فریادی که بعد از جایزه گرفتن ات در جشنواره برلین، در سالن برلیناله پالاس برآوردم، فریاد بزنم:

«اصغر؛ خیلی چاکریم! »
برگرفته از سایت ترانه ها. com
* این ترانه زنده یاد استاد محمد نوری کاملا منطبق با این پست هاست. بهتر از این دیگر نمی شود لبخند

برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات

سلام هم وطن،

صبح قشنگت بخیر!


خبرش را خوانده اید، من هم کمی با تأخیر آمدم، چون فرصت کافی نداشتم. وقتی قرار بود بخش  « شرح و فهم » کتاب پل ریکور را برای سمینار کلاسیم آماده کنم اوه، تنها در حد به طور زنده دیدن مراسم اسکار پای تلویزیون نشستم و دیگر تمام. تجربه دلنشینی ست مراسم اسکار را مستقیم از تلویزیون دنبال کنی و یک دفعه نام A Sepration را در بخش بهترین فیلم خارجی زبان بشنوی و یک فریادی بکشی که در تمام تاریخ زندگانیت به عنوان اولین جیغ اساسی ای که کشیده ای ثبت شود متفکر. راست می گویم به مؤنث بودنم نیست که! کلاً جیغو نیستم. یادش بخیر در ارشد یک هم اتاقی ای داشتم که سر هر چیزی جیغی می کشید که کل خوابگاه می لرزید ( این، یکی از آراء ادبی است به نام صنعت اغراق یا مبالغه لبخند که پررنگ بودن یک موضوع را می رساند). بله، من اما همیشه ترس از هزارپاهای معروف خوابگاه آخ و بسیاری چیزهای دیگر را در درونم می ریختم و می ریزم و این خیلی بد است. وقتی در خلقت جنس زن یک جیغ هم گذاشته شده است ( البته شاید نه همه آنها!؟ متفکر)، پس حتماً حکمتی داشته است و خب باید از این موهبت الهی استفاده کرد، البته بجا و به موقع! نخندید، راست می گویم، اگر مانند من جیغ هایتان را می بلعیدید و بعداً دچار هزار مشکل بدتر از جمله یک هفته تب کردن و توهم و ... می شدید می فهمیدید که هر آنجا که وقت جیغ کشیدن است باید جیغ کشید، درست مثل عطسه که وقتی نمی خواهی صدای عطسه ات بلند شود، آن را قورتش می دهی کلی به بدن خودت ضربه می زنی. دلیلش خیلی پزشکی و تخصصی است و از حوصله این سطور و بنده خارج. دوستان علاقه مند، به مباحث زیست شناسی جانوری مراجعه نمایند لطفاً!

بگذریم...

بله، تازه من فقط می خواستم قسمت اصغر فرهادی را از تلویزیون ببینم اما از اولش مراسم را دنبال کردیم و واقعاً زیبا بود، خیلی ها روی سن گریه می کردند و وقتی گریه یکی از بازیگران زن سیاهپوست را دیدم که چقدر بی هیچ سیاستی و بی هیچ شیله و پیله ای دارد زندگی گذشته اش را تعریف می کند و از کسانی که او را به سمت سینما هدایت کرده بودند تشکر می کند و اشک می ریزد و می گوید:

Thank you (!?) to change my life

 

 واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. آخر ما عادت نداریم اینقدر ساده و صمیمی صحبت کنیم و آنچه را که در دلمان است بر زبانمان جاری سازیم. چرا؟

شاید خیلی هایمان می ترسیم بعداً هزار و یک حرف پشت سرمان بزنند، شاید فکر کنند ندید بدید هستیم و هزاران شاید دیگرمتفکرمتفکرمتفکر. مضحک است نه؟ متفکر نمونه دیگر همین فقره را زمانی شاهد بودم که رفتم با یکی از اساتیدم درباره انتخاب وی به عنوان استاد راهنما صحبت کنم...

می دانید چه عکس العملی نشان داد؟ من گفتم: « و اما درباره استاد راهنما... » و به او نگاه کردم و لبخند زدم و سکوت...

او نیز به من نگاه کرد، بعد با اشاره دست به سمت خودش به من گفت: « من؟ »

گفتم: « بله ».

خیلی ساده و راحت گفت: « وااااااااای! ممنونم از انتخاب من به عنوان استاد راهنما... » و طبق عادت همیشگی اش (اگر درست یادم مانده باشد) یک مشت آرامی به نشانه super بودن قضیه زد به میز لبخند و واقعاً از ته دل خوشحال شد. اما متأسفانه اگر در ایران یک استادی بخواهد اینگونه خوشحالی خودش را نشان دهد، خبر این خوشحالیش رسوایش می کند که: (مثلاً از این حرفها): "از بس کسی باهاش پایان نامه برنمی داره، بیچاره خوشحال شده که یکی حاضر شده ایشون استاد راهنماش بشه". این یکی از صدها نمونه حرف و حدیثی است که مثل روز برایم روشن است که پشت سر استاد مذکور زده خواهد شد حتی اگر ایشان یکی از برجسته ترین ها هم باشند. در همین فقره است که گفته اند: در دهان مردم را نمی توان بست! متفکر اااااای خواهر جان! برادر جان! چه بگویم که دلم پر است از این حرفها! ناراحت

من هم از این شاخه به آن شاخه می پرم هااااااااا! ببخشید! الکلامُ یَجُرُّ الکلام یعنی همین دیگر. حرف حرف می آورد دیگر. لبخند

دوباره برمی گردم به جوایز اسکار.

داشتم می گفتم: خدا نصیبتان کند یک بار در زندگیتان این مراسم را زنده ببینید. لذتش چندین و چند برابر است بخصوص زمانی که منتظر شنیدن نام ایران زمین نیز باشی. من شروع کردم به فیلمبرداری از صحنه اعلام بهترین فیلم خارجی و همین طوری زمزمه می کردم: فرهادی، فرهادی...


تا نام فرهادی را شنیدیم بنده با تمام قوا فریاد شادی برآوردم ( منظورم همان جیغ بود اما نه از نوع بنفشش لبخند). به اینجا که ختم نشد که: به هم خانه ای ام گفتم: « بیا این دوربین را بگیر من یک سجده شکر کنم... » و جالبیش این بود که همه اینها در فیلم ضبط شده و هر وقت دوباره فیلم خودگرفته را تماشا می کنم تمام آن لحظات جلوی چشمانم ظاهر می شوند خیال باطل. بعد هم دو ایرانی هم وطن همدیگر را در آغوش کشیدیم و در وجد درونی حاصل از شنیدن این خبر، همدیگر را سهیم کردیم.

غرض از گفتن همه اینها این بود که:

ایرانی هر کجای دنیا باشد، یک ایرانی است* و بر افتخارات مام میهن خود می بالد و با افتخار از آنها یاد می کند. من یکی حاضرم خدا از عمر همیشه مصرف کننده!!! من بردارد و بگذارد روی عمر کسانی چون فرهادی و فرهادی های دیگر که مفید تر و نام ایران سرفراز کننده تر هستند. می دانم: خدا با کمبود "عمر به این و آن دادن" مواجه نیست که بخواهد از عمر من بردارد. اما اگر در این فقره از خود من هم نظر خواهی کند یا می کرد بنده تمام و کمال عمرم را می بخشیدم تا بیشتر بمانند آنانی که آناتشان در خدمت به خلق خدا می گذرد و در همه حال می گویند: مَردُمَم...

اگر توانستید باز کنید این هم لینکش:

http://xa.yimg.com/kq/groups/4396371/1116739141/name/Facebook.mp4

در پناه حق باشید و پایدار و استوار...

* روی صحبتم تنها با آنانی ست که همیشه قرار است ایرانی بمانند و از نسل کوروش کبیر. نه آنها که عضو حزب باد هستند و هر کجا به نفعشان شد، ممکن است منکر هویت ایرانی شان نیز بشوند!


برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
نظرات

با سلام

این روزها دچار کسالتی هستم که حس و حال نوشتن را از من سلب کرده است و نمی دانم تا کجا و کی ادامه خواهد یافت!؟

درباره اش هم صحبت نمی کنم، چون نمی خواهم شما را هم ناراحت کنم.

بگذریم...

دیروز دوشنبه 21 فوریه 2012 روز خانواده (Family Day) در کانادا بود و تعطیل رسمی. دوستان همیشه مهربان و همدم من که از همان روزهای آغازین ورودم به کانادا کم کم با جمعشان آشنا و به جمعشان پیوستم، از هفته گذشته برنامه ناهار را برای دوشنبه طرح ریزی کرده بودند و کارها انجام شده بود و همه چیز مهیا. اما من بخاطر همین اوضاع روحی و ناخوش احوالیم نمی خواستم به آنها بپیوندم. باز اما آنها به اصرار و برای اینکه از چنین حال و هوای در خود فرورفته ای دربیایم مرا به ضیافت بردند و از حق نگذریم کمی تا قسمتی اندوه مرا نه برطرف که برای ساعاتی از بین برد.

کلاً این هفته ای که در آن هستیم یعنی هفته 20 فوریه* تا آخرش هفته مطالعه ( Reading Week ) است و هیچ کلاس درسی برگزار نمی شود و بچه های undergraduate یعنی همان لیسانس ها خیلی هایشان و شاید همه شان!؟ به شهرهای خودشان رفته اند و دانشگاه سوت و کور است. آنکه مانده و همچنان سنگر علم و دانش را حفظ کرده است، همین دانشجویان بین المللی هستند که امکان یک هفته مسافرت به کشورشان مهیا نیست و ناگزیر از ماندن هستند.

عرض خاص دیگری ندارم، غرض اندکی مرور تقویم کانادایی بود که به لطف خدا حاصل شد.

خدا حافظتان باد!

*چون اینجا نخستین روز هفته از دوشنبه آغاز می شود، وقتی می خواهند از هفته خاصی صحبت کنند مانند همین مثال بالایی مثلاً می گویند: هفته 20 فوریه که از دوشنبه 20 فوریه آغاز و تا یک شنبه 26 فوریه ادامه می یابد. مسلماً در جریان هستید که جمعه های ما شنبه و یک شنبه است لبخند


برچسب‌ها: تقویم کانادایی
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو