سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

این هم درختان رنگارنگی که وصفشان در پاسخ به نظر آقای

امین آمده بود. شکوفه های یاسی را مشاهده می فرمایید؟

تمام دانشگاه این رنگی شده بود...لبخند

 

این هم یکی دیگرش از دور و از نزدیک:

این هم University Gate یا همان در اصلی دانشگاه. همان طور

که در تصویر پایین مشاهده می فرمایید در اصلی یا به عبارتی

دورازه اصلی دانشگاه حصار ندارد فقط دو تا ستون دارد که همه

می توانند براحتی وارد شوند حتی روزهای تعطیل. در تصویر

ذیل، بنده داخل دانشگاه هستم و دقیقاً همان روزی بود که رفته

بودم بانک و ماجرای آن روز را برایتان تعریف کرده بودم. لبخند

نکته قابل توجه در وسترن و شاید دیگر دانشگاه های 

کانادایی!؟ این است که در بسته و تعطیلی و دانشجو وارد

نشود امروز کنکور است و امروز امتحان است و روز جمعه است

و تعطیل است و نگهبان نگذارد و ورود ممنوع حتی اگر کار

واجبی داشتی و با استادت قرار داری اما ساعت 8 شب به بعد

است و نمی توانی بروی طبقه بالا و الخ* نداریم.

شما می توانید شب تا پاسی از شب گذشته یا همه شب تا

صبح تا هر موقع که دلتان بخواهد و کار داشته باشید در دانشگاه

بمانید بی آنکه کسی سؤال و جواب کند و بازخواست شوید.

نهایتش این است که هر دانشکده رمز ورود یا دستگاه کارت

خوان دارد که روزهای تعطیل (شنبه ها و یک شنبه ها) که

دانشگاه تعطیل است و در ورودی ساختمان ها بسته،

دانشجویان بتوانند برای انجام کارهای خودشان از طریق رمزی

که دپارتمان به آنها داده یا از طریق کارت دانشجویی شان که

دستگاه کارت خوان آنها را شناسایی می کند و در باز می شود،

وارد ساختمان شوند.

این هم یکی از خیابان های اطراف و خودنمایی درختانی که به

میهمانی بهار دعوت شده و زیباترین لباس های طبیعت را

بر تن کرده بودند لبخند

الآن هر چه فکر می کنم اینجا کجاست یادم نمی آید متفکر

لبخند


نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام اما بااااااااااااور کنید وقت ندارم. اوهوقت تمام

چند تا عکس می گذارم جهت تغییر حال و هوای خوانندگان

محترم.

طبیعت بهاری وسترن:

تصویر بالا را دقت بفرمایید! روی درختی که سمت راست تصویر

است، برچسبی وجود دارد که مشخصات درخت بر روی آن درج

شده است. ناگفته نماند که شاید بتوانم به جرأت بگویم که

تمامی درختان وسترن برچسبی دارند که نام درخت و سایر

مشخصات بر روی آنها درج شده است و بنده به شخصه درختی

ندیده ام که اطلاعاتش را ننوشته باشند.لبخند

این برگ پایین را همین دیروز دیدم. در لابلای اینهمه شادابی و

طراوت این تنها برگی بود که در برابر بادهای موسمی شدید این

سرزمین مقاومت کرده و تا اکنون از پای نفتاده است.

او* را بخاطر اینهمه اراده و استواری اش تحسین کردم و حین

نوشتن این سطور تنها این مطالب در ذهنم مرور شد که با شما

به اشتراکش می گذارم:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

این روزها به دلیل خستگی شدید ناشی از 8 ماه کار بی وقفه

که قبلاً وصفش آمد، حس خوبی ندارم در کل، و افکار پریشان

خیلی به سراغم می آید اوه

شاید باید این برگ را می دیدم و عبرت می گرفتم که زود میدان

را خالی نکنم و جا نزنم.

به هر حال دیدار خوبی بود و دلم نیامد خاطره اش جاودانه نگردد.

به قدری این تک برگ نماد مقاومت را دوست داشتم که تصمیم

دارم هر روز سری به او بزنم تا اندکی باهم به گفت و گو

بنشینیم... اما ای کاش، چشم و گوش دلم باز بود که داستان

زندگیش را از زبان خودش می شنیدم خیال باطل

تصویر پایین یکی از درختان عجیب حیاط پشتی دانشکده ما را

نشان می دهد که ریشه هایش نیز به اندازه شاخه های یک

درخت تنومند رشد کرده و از زمین بیرون آمده است. عکس های

این درخت را در تاریخ 23 مارس گرفته ام یعنی سه روز پس از

نوروز ما. عکس ها از زوایای مختلف گرفته شده است.

فقط به نظاره بنشینید خلقت خدا را...

 

احساس می کردم ریشه حرف هایی در دلشان هست که آمده

اند به آدمیزادگان بگویند.

حقایقی شیرین یا تلخ از آن سوی خاک، شاید از آن دنیا!؟

خیال باطل خیال باطلخیال باطل

و این هم شاخه هایش. تو گویی درخت را نیزه باران کرده اند:

 

* اینکه برای توصیف تک برگ مذکور از ضمیر "او" به جای "آن" استفاده نمودم بی دلیل نبود:

مقاومت و ایستادگی آن برگ به قدری مرا شگفت زده کرده بود که احساس کردم خیلی شخصیت بزرگی دارد و نتوانستم در وصف او، به نباتش تشبیه کنم. یک اصطلاحی داریم در صنایع ادبی به نام personnification یعنی شخصیت دادن به چیزی غیر انسانی. ببینید یک برگ به چه مقامی می رسد که صفات والای انسانی را نیز می توان در وصفش بکار برد!!! حکایت این تک برگ و توصیفات من نیز جز این نبود.لبخند


نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام دوستان خوب و تمیز و مهربون من،

روال این وبلاگ این است که اگر بحثی ناقص مطرح شد چه به

دلیل اطلاعات ناقص بنده، چه به هر دلیل دیگری، و یکی از

خوانندگان محترم آن را گوشزد کردند، در صورت امکان به نام

گوینده و گوشزد کننده اش در متن وبلاگ قرار داده شود، تا یک

محیط تبادل افکار و آراء سالم و مؤثری را در این مکان داشته

باشیم و همگان از آن بهره مند گردیم. چون خیلی ها نظرات را

نمی خوانند و بحث را همین طوری ناتمام دریافت می دارند، که

البته به نظر حقیر بهتر است نظرات نیز در مراجعه به هر وبلاگی

خوانده شود (البته برخی نظرات از جمله تبلیغات بازگانی و

بازاریابی و ... نیازی به خواندن ندارد هااااااالبخند) . اینجا هم

مخاطب خاص دارد و نظرات زیبا و ارزنده ای نوشته می شود که

بنده به شخصه از خواندنشان حظّ وافی و کافی می برم.

امیدوارم برای دیگر رهگذران نیز همین گونه باشد.

این سطور مقدمه ای کوتاه بود بر پست قبلی با عنوان "روحیه

مازوخیستی حاکم بر بیشتر جوانان این قوم".

چند نفر از دوستان توضیحاتی بر نوشته مزبور افزوده بودند که

بهتر دیدم در متن وبلاگ نیز بیاید. البته توصیه بنده اینست که

اول پست مذکور خوانده شود بعد این، تا زنجیره کلام از دستتان

درنرود و بدانید از کجا به کجا رسیدیم و چه شد و چرا اینگونه

شد. لبخند

بخشی از نظر جناب آقای رادمان این بود که:

 [...]. خوبی ها و زشتی ها در میان همه ی اقوام و ملت ها

وجود دارد. اگرچه فکر می کنم بسیاری از مردم کانادا با این گونه

رفتار موافق نیستند.*متفکر

بنده هم سؤالی از ایشان پرسیده ام* که منتظر شنیدن

پاسخشان در بخش نظرات هستیم...

آقای امین آقا هم مورد خاصی را که بنده حین نوشتن این سطور

به ذهنم خطور نکرده بود به زیبایی گوشزد کرده بودند* که در

ادامه می آید:

در مورد اول** شدیدا درد کشیده ام!

در مورد دوم** هم واقعا هنوز فلسفه این کار را نفهمیدم. اگه

قرار به داشتن همیشگی یک طرح روی بدن است که خب،

آمدیم فردا روزی این طرح از مد افتاد، تکلیف چیست؟! آیا واقعا

می شود یک طرح را مثل یک لباس برای همیشه در بدن

داشت!؟ با عقل جور در نمی آید. اگر خسته شدی، چه؟ اگر

تکراری شد، چه؟! اگر همسرت از دیدنش خوف کرد، چه؟! اگر و

اگر و اگر...

و نکته آخر: خدایی که آنقدر باهوش است و زیبا می آفریند و

خلقتش هیچ کم و کاستی نداشته، اگر لازم می دانست بدن

های هر کداممان را از نقش و نگارها می زد، به بهترین شکل!!!

فاطمه خانم هم کاملاً بجا و مناسب، به بعد ایرانی قضیه اشاره

کرده و نوشته اند:

دردی را که شما اونجا میکشید من اینجا از دست هموطنان

عزیز میکشم. بینی هایی که الکی جراحی میشه، ساکشن

ها، پوستهایی که یه کم پیر شده و حالا باید به مدد تیغ جراحی

جوان بشه و ... اگر بدونید چه زجری میکشم!نگران متأسفانه دور و

بریهای ما [...]*** باهم مسابقه دارند. یکی دماغ عمل میکنه

اون یکی پوست میکشه اون یکی روی بازوش تاتو میکنه این

یکی تاتوی ابروش را لیزر میکنه و نو نوا میکنه خلاصه که خیلی

دلم پر بود. دست گذاشتی روی دل من!! والّا بخدا اینها همه

کفاره داره مگه میشه هر کاری دلمان خواست با بدنمان بکنیم

این بدن امانته بابا امانت ...

کسی را یارای مقاوت در برابر حق و حقیقت هست آیا؟!لبخند

 

از همه دوستان نظر دهنده که همکاری کردند جوانب این آفتی

را که مثل خوره افتاده به جان مردم، بررسی کنیم، سپاسگزارم).


 * رک. بخش "نظر شما" مربوط به پست مذکور.

** مورد اول که در متن آمده بود مربوط به حلقه آویز کردن بخش هایی از بدن از جمله بالای پلک و لب ها و لاله گوش و الخ می باشد. مورد دوم حاکی از خالکوبی و طراحی نقوش و اشکال عجیب و غریب بر روی دست و پا و ... است.

*** یکی از روش های ارجاع داخل متن این است که اگر بخواهید بخشی از کلام شخص دیگر را که نقل قولش می کنید، نیاورید می بایست بجای بخش حذف شده آکولاد یعنی این علامت [ ] را بنویسید با سه نقطه در وسط یعنی این: [...] بعد ادامه کلام شخص مذکور. لبخند نخندید! خب چه کنم؟ از بس که اینجا کارهای پایان ترممان در حد یک مقاله بود و می بایست قوانین مقاله نویسی را در آنها رعایت می کردیم که اخلاق علمی ام بالا رفته**** و نمی توانم هنگام نقل قول از کسی موارد مذکور را رعایت نکنم. می دانید: اگر رعایت نکنم شب عذاب وجدان درد می گیرم.لبخندلبخندلبخند اینقدر هم نخندید لطفاً!جدی می گویم.

**** از اولش هم بالا بود، جمله بالا را محض مزاح عرض کردم.چشمک


نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام

این را شنیدید؟ : آقا چه حکمتی هست که روزهای عادی باید با

کفگیر از رخت خواب بیارنمون بیرون، بعد، روز های تعطیل عین

جغد بی خوابی می گیردمون؟متفکرمتفکرمتفکر

حکایت من است دقیقاً و تمام و کمال!متفکر

هفته پیش پنج شنبه، به لطف خدا کار دوم هم را تمام کردم و

تحویل دادم و من ماندم و Bibligraphie امتحانات سال آینده.

اوه

بحثش خارج از حوصله من و شما و این دست و این صفحه

است. درد سرتان نمی دهم لبخند

خب، راستش از اوایل سپتامبر که بنده آمدم تا به همین 5 شنبه

ای که گذشت، 5 شنبه 14 اردیبهشت 1391 و مصادف با 3 می

2012، بنده نفس نکشیدماوه. جدی می گویم هاااااااااا:

نفس نکشیدم.

9 ژانویه 2012 آخرین مهلت تحویل دومین کار ترم گذشته و نیز

آغاز ترم جدید بود و عرض به خدمت شریفتان که بنده همان روز

کار را تحویل دادم و درس ها هم آغاز شد و روز از نو و روزی از

نو...

من نه درست و حسابی فهمیدم کریسمس یعنی چه، نه از

حراج های استثنایی همه چیز و همه جوره پایان سال 2011

بهره ای بردم، نه خودم این وسط یکی دو روز استراحت کردم

که شاداب و سرحال ترم جدید را شروع کرده باشماوه.

اما این ترم با خودم گفتم: این کار آخری را هم تحویل بدهم، قبل

از شروع یک برنامه جدید که اجباری هم هست البته، بهتر است

پس از 8 ماه کار نفس گیراوه، یک استراحت دو روزه ای به

خودم بدهم تا کمی تجدید قوا شود. خب کم خوابی های زیادی

هم داشتم در این مدت، گفتم این هم اندکی جبران شود خوب

است. بالاخره بابا! آدم هستم دیگر، آن هم از جنس لطیفش لبخند،

آهن که نیستم که! انسان ظرفیت دارد خب، یک دفعه ممکن بود

آمپرم برود بالا و یک جوری بیاید پایین که سالیان سال به خودم

نیامده باشم! نباید می گذاشتم کار به آنجاهای باریک برسد.

اما بحث همان است که بالا عرض شد خدمتتان: نه به آن

روزهایی که کلاس داشتم و با کلی ناراحتی از خواب شیرین

بامداد رحیل بیدار می شدم نه به این روزهایی که خیر سرم

می خواهم استراحت کنم و عین جغد مذکور از ساعت 6 و 7

صبح قبل از اینکه ساعت بیدارم کند پا می شوم و می نشینم.

اصلاً منظورم چیست؟ که چه؟متفکر شما فهمیدید من هم

فهمیدم.متفکر فکر می کنم دچار قوانین مورفی شده املبخند. همان

هایی که یک زمانی خیلی برایمان ایمیل می شد که "قوانینی

که نیوتن از قلم انداخت"، بعدتر ها به اسم قوانین مورفی که این

 آقای ادوارد مورفی مهندس نیروی هوایی و محقق «تئوری هرج

 و مرج» بوده است و شاید هنوز است!؟، مشهور شد.لبخند مثلاً

 یکی از آنها قانون صف است به این صورت که: اگر در صف

 شلوغی باشید و حوصله صبر کردن نداشته باشید، به محض

 خروج شما از آن صف، صف به سرعت برق و باد پیش خواهد

 رفتخنده

 یا این قانون: وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و...

 همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر

 برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند! من یکی این

 یکی را هم به طرز وحشتناکی تجربه کرده ام و احتمالاً شما ها

 نیزخنده.

 البته در آن لحظه آن اتفاق مورفی اصلاً خنده دار نیست هاااااااااا!

 لبخند

این هم عکس امروز صبح که از ساعت 6 صبح عَلَی الطّلوع عین

جغذ مذکور بیدار شدم و نشستم سر این بی زبان که برای

شما یادداشت بگذارم:

(چقدر زیبا بود این صحنهخیال باطل اما نمی دانم چقدر عکس می تواند آن حس زنده تجربه شده اش را به شما ها انتقال بدهد!؟متفکر)

و اما موضوع بحث امروز:


نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام

خیلی با خودم کلنجار رفتم که: بشین سر درس و مشقت! مگر

وقت اضافه داری که بخواهی خاطره تعریف کنی؟بامن حرف نزن دیدم نمی

شود که نمی شود!

آخر مگر می شود اتفاق امروز را که در برخورد با چنین انسان

های نازنینی تجربه کرده باشی ( گرچه اولین تجربه ات نیست )

و خاموش بمانی؟

امروز چند کار بانکی داشتم که باید حتماً انجام می شد. وقتی

سوار اتوبوس ریچموند (اتوبوس6) شدم که بروم به بانک، از

راننده خانم* اتوبوس پرسیدم که آیا به در اصلی دانشگاه می

رود یا نه. چون می خواستم یک ایستگاه پس از در اصلی

(University Gate) پیاده شوم، البته ناگفته نماند که در نادر

مواردی فاصله بین دو ایستگاه طولانی می شود، اما هر چه هم

طولانی شود هم به پای ایستگاه های کیلومتری مثلاٌ تهران

نمی رسد که از هر 1 کیلومتر یک ایستگاه اتوبوس گذاشته اند و

منظورشان از این کار چه بوده است من نمی دانم!؟ متفکر

با گرفتن جواب مثبت راننده سوار شدم تا در ایستگاه بعد از

Gate پیاده شود، وقتی به ایستگاه Gate رسید، دید من پیاده

نشدم، بلند صدا زد: اون دختر خانمی که می خواست Gate

پیاده بشه، چرا پیاده نمیشه؟! لبخند این شکلک لبخند از من بود

هااااااا نه از راننده. لبخند رفتم جلو و تشکر کردم و گفتم: ایستگاه

بعدی پیاده میشم. ممنون!

خدا رحمت کند قدما را! سالی که نکوست از بهارش پیداست... لبخند

می توانید بقیه ماجرا را نخوانید و خودتان بقیه اش را در ذهنتان

تصور کنید. کسانی که می خواهند ادامه  را بخوانند بروند بخش

ادامه مطلب لطفاً لبخند


نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سینه ­ای کز معرفت گنجینه اسرار بود،

 

کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود؟

 

امروز حتی خواهر کوچک من نیز می­داند که:

 

فاطمیه نام زمان است و مهدیه نام مکان

 

امّا، می ­آید روزی که:

 

فاطمیه نام مکان است و مهدیه نام زمان...

 

شهادت دردانه حضرت رسول (صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِه) را

 

 بر تمامی دوستداران اهل کساء

 

تسلیت عرض می­کنم.

 


برچسب‌ها: غریبانه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

بر آن مردم دیده روشنایی سلام

پس از هفت ماه اقامت در کانادا، دل به دریا زدم که یک آبگوشت

از آن آبگوشت های مادرانه بار بگذارم. البته می دانستم این آن

نمی شود، اما شما که از اعتماد به نفس بالای بنده خبر دارید

که! پس بقیه ماجرا را هم خودتان جمله سازی کنید لطفاً لبخند

 

جای خوانندگان محترم خالی:

این آبگوشت حواشی اش هم برای اولین بار پیش آمد کرد،

درست مانند خودش:

پس از هفت ماه بالاخره بنده یک قوطی رُب خریده بودم که

ظاهراً واقعاً رُب بود. آخر می دانید: اینها رُب به آن معنای واقعی

کلمه که در ایران یافت می شود ندارند انگار!؟ یعنی ما که

تابحال ندیدیم. اوضاع به قدری وخیم شده بود از بی رُبی و بد

رُبی اینجا، که دوستم مرجان وقتی winter break رفت ایران یک

قوطی رُب با خودش آورد. تازه او هم راضی نبود، می گفت:

«یک و یک پیدا نکردم، بابام تبرک خریدناراحت». من هم می گفتم:

«مرجان! تبرک هم محصولاتش بد نیست هاااا! به هر حال،

همان را هم اینجا پیدا نمی کنیم ». بله داشتم عرض می کرم

خدمت شریفتان که اینجا رُب حکایتی دارد برای خودش:

باید خیلی موقع خرید حواستان جمع باشد.

آخر چه کنم؟ وقت درست و حسابی گیرم نمی آید که وقتی

می روم خرید، از تک تک قوطی ها عکس بگیرم و برایتان بگذارم

تا کمی به موضوع آگاهی پیدا کنید که! اوه

به هر حال، در همین حد عرض کنم که:

تا بحال، ما از شِبه رُب استفاده می کردیم و بهتر از آن هم

گیرمان نیامده بود البته با قیمت مناسب. آن شِبه رُب هم

اسمش بود crushed tomato، یعنی رُب خرد شده، له شده،

چلانده شده و الخلبخند

خیلی شل و ول بود، و همین طوری داشت از فرط شل و ولی

از حال می رفت خنده

باز به مدد اعتماد به نفس بالا، ماکارونی های خیلی خوشمزه

هم درست می کردیم با همان شِبه رُب. باور بفرمایید اغراق

نیست، به هر حال کاچی به از هیچ چی بود دیگر.

بله، بالاخره یک عدد رُب را محض امتحان خریدم که ببینم چه

می شود. آبگوشت هم آغاز خوبی بود برای به بوته آزمایش

کشیدن رُب مذکور لبخند

همه چیز مهیا بود که یک آبگوشت جانانه نوش جان کنم در این

غربت، که یک آن یادم افتاد که:


نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام

برای اطلاعات بیشتر و شاید کاملتر در باب ادامه تحصیل در خارج

از کشور و نحوه اخذ پذیرش و مسائل مربوط به این آدرس

مراجعه برمایید لطفاً:

http://www.applyabroad.org/wiki/index.php/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C

کسانی که می خواهند پس از اخذ پذیرش بتوانند ارز

دانشجویی یعنی دلار به قیمت نزدیک به قیمت دولتی از بانک

های ایرانی تهیه بفرمایند، این لینک را دقیق مطالعه بفرمایند:

http://www.applyabroad.org/forum/announcement.php?f=27

عرض دیگری نیست. خدانگهدارتان بای بای


نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام به همگی

بابا شما دیگر چرا آخر؟! متفکر من می گویم درس دارم، حواس

پرت تشریف دارم، ماشاءالله شما از من هم حواس پرت تر

هستید که! بابا مگر ما الآن تو ماه فوریه هستیم آخه؟ متفکر الآن

آوریل است، دو ماه بعد از فوریه! متفکر

 

پست " سرشلوغ" را بخوانید...

خواندید؟

از کی ماه فوریه مصادف شده با فروردین، من نمی دانم!؟ متفکر

حالا اگر خودم نمی دیدم اشتباهی نوشتم، کسی چیزی نمی

گفت دیگــــــــه؟! عجباااااا! متفکر

خب اینطوری معامله مان نمی شود هااااااااااا! اینکه من اشتباه

بنویسم و شما هم یادآوری نکنید! خب آنوقت اینجا دیگر سنگ

روی سنگ بند نمی شود که! قرارمان فراموشتان نشود

خوانندگان عزیز! :

اگر اشتباه املایی یا از این قبیل مشاهده فرمودید، بفرمایید تا با

جان و دل نیوش کنیم لبخند

کلمه کلیدی این پست نمی دانم چه بشود خوب می شود!؟

متفکر زیاد هم نمی توام به مغزم فشار بیاورم و روی آن تمرکز کنم،

چون هنوز به انرژی مغزیم برای تحویل انشاء ها به اساتید نیاز

دارم. شما اگر چیزی به ذهنتان خطور کرد، بفرمایید درج کنم.

با سپاس

یاعلی!

 


برچسب‌ها:
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو