سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام دوستان وبلاگی لبخند

روز و شبتان بخیر و شادی إن شاءالله... لبخند

آخرین پست قبل از مسافرتم را برایتان می نویسم و تا اواسط تیرماه دیگر نخواهم بود. خب، اولویت با خانواده ام است که اندکی بیشتر در کنارشان آرام بگیرم و روزهای سخت تنهایی اینجا را با آنها به فراموشی بسپارم... لبخند

راستش را بخواهید خیلی خسته هستم. اگر یک چکاپ کامل بروم فکر کنم دکتر برایم استراحت مطلق بنویسد! شاید هم بستریم کند!؟ لبخند جدی می گویم. باور بفرمایید به قدری تهی از انرژی شده ام که حد و حساب ندارد. این روزهای آخر هم که دوباره غم جای خالی مادربزرگ که چگونه با آن کنار خواهم آمد، در وجودم زنده شده است و بجای اینکه ابراز خوشحالی کنم از تجدید دیدار عزیزان و دوستان، دچار نگرانی و اضطراب و تشویش خاطر شده ام. (هنوز آن شکلکی که بتواند حال اکنون و این روزهای مرا به تصویر بکشد درست نشده است و درست هم نخواهد شد) ناراحت

خداییش غربت هم بد دردیست.

یکی در وطن خود غریب می نماید به آن دلیل که گفت:

"درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی ست که طعم دریا به فکرشان خطور نکرده است." ناراحت متأسفانه این هم درد بی درمانی ست.

یکی هم مثل من دور از عزیزان است و این دردیست که ریشه در جان آدمی می دواند بخصوص اگر آدمی اندکی بیشتر احساسی نیز باشد. ناراحت کو 23 بهمن 90؟ از همان روز تا بحال، چه بگویم که حال من چون است؟ ناراحت البته از من به شما وصیت:

وقتی ناگزیر از تحمل دوری هستید زیاد کنجکاو اینکه در ایران چه خبر است هم نباشید. کسی قرار نبود فوت مادربزرگم را به من بگوید. البته بالاخره که می فهمیدم. اما دو سه ساعت از فوت ایشان نگذشته بود که بر اثر کنجکاوی بیش از حد خودم متوجه شدم که در خانه ما چه خبر است. ناراحت این شکلک گریه هم خیلی سبک و بیخود است، منظورم همان گریه خنده دار است. با آنکه اشک می ریزد هاااااا، اما گویی از فرط خوشبحالی این شکلک را استفاده می کنی. ناراحت خب یکی نیست بگوید پرشین بلاگ می خواستی اوج غم را نشان دهی، یک شکلک درست می کردی که در کنج عزلتی زانوی غمی بغل کرده و آرام آرام اشک از گوشه چشمانش سرازیر می شود. من اگر برنامه نویسی و از این چیزها بلد بودم می رفتم در چنین جاهایی کار می کردم که دست کم زبان حال کاربران اینترنتی را به زیباترین صورت ممکن به تصویر بکشم. چه گریه اش را، چه خنده اش را. این چه وضعش است؟ ناراحت

بگذریم.

می خواهم همچنان از Dihnorath بگویم و از خودم. خدا رحم کند به من! از بس از خودم گفته ام و می گویم می ترسم دچار انانیّت شوم. نگران

یکی از روزهای گذشته به این فکر می کردم که چقدر این انگلیسی زبان ها I، I  می کنند؟ تعجب اینطوری پیش برود شاهد سیل عظیمی از خودشیفتگان انگلیسی زبان خواهیم بود. خنده باور بفرمایید راست می گویم. ناخودآگاه باید برای ساختن جملاتت از ضمیر I زیاد استفاده کنی. چاره ای هم نیست هاااااا! خب، در فارسی ما شناسه هایی آخر فعل ها داریم که بدون آوردن ضمیر نیز می توانیم منظورمان را بیان کنیم. مثلاً می روم، می گویی، می خورد و الخ.

اما این بینواها زبانشان به این اندازه غنی نیست که. اصلاً صرف فعل ندارند که. هنر کرده اند یک s سوم شخص مفرد جلوی فعل گذاشته اند تازه آن را هم بدون ضمیر استفاده نمی کنند که. مثلاً یک go می گذارند جلوی ضمیر و همین طـــــــــــــــــــــوری می رونـــــــــــــــد تا إلی آخر... I go, you go, we go, they go

خب زبانشان ناقص است دیگر. خندهقهقههخنده

قربان فرانسه خودمان!!!! بروم که به قدری زمانِ صرف فعل داریم که آن وسط ها گم می شویم و حالا حالا ها نمی توانیم خودمان را پیدا کنیم. اوه

از قدیم گفته اند و سینه به سینه و نسل به نسل خواهند گفت: فارسی شکر است، ترکی هنر است. لبخند پیدا کنید پرتقال فروش را. خنده

یکی از بزرگترین مزایای مصاحبت با Dihnorath این بود که او بسیار صبور بود و چون خودش هم کلاس زبان می رفت، حوصله به خرج می داد تا من واژه موردنظرم را پیدا کنم و ادامه جمله ام را بسازم. لبخند و این تجربه خوبی برای من شد که در مواجهه با یک خارجی زبان که مثلاً دارد فارسی صحبت می کند خیلی حوصله به خرج دهم. نمی دانم مصاحبت با خود کانادایی ها در این فقره چگونه می تواند باشد. چون تجربه ای در این زمینه ندارم. اما همین حوصله به خرج دادن ها به آدم آرامش می دهد و باعث می شود بتوانی راحتتر با طرف مقابلت ارتباط برقرار کنی. برای شما هم تجربه باشد این. لبخند

همین پنچ شنبه ای که گذشت نزد استادم بودم و به دنبال یک واژه فرانسوی بودم که منظورم را با آن واژه به استاد برسانم. معنی واژه را هم گفتم، اما مغزم قفل کرده بود و واژه مدنظرم به ذهنم خطور نمی کرد. استاد شروع کرد به کمک کردن به من برای یافتن واژه. لبخند. می گفت: این، می گفتم: این هم درسته*، اما من یک واژه دیگر مدنظرم است. می گفت: این، می گفتم: این هم می شود*، اما نه خیر، یک چیز دیگر می خواستم بگویم. به قدری مترادف جلوی من ریخت که بالاخره واژه موردنظر را گفت و بنده تأییدش کردم*. لبخند

بله این صبوری Dihnorath خیلی به من کمک کرد و باور کنید من تازه متوجه شده ام که بیش از آنکه انگلیسیم داغون باشد ذهنم داغون بود و مشکل داشت و این اعتماد به نفسم بود که باید درمان می شد. برخلاف آن اعتماد به نفس پست های اول وبلاگ که مرا به بطن انگلیسی زبان های کانادا کشاند، کم کم داشتم آن کور سوی امیدم را نسبت به این زبان از دست می دادم. خداییش انگلیسی در مقایسه با زبانی مثل فرانسه بسیاااااار راحت تر است. اما بنده نه اینکه حدود 9 سال فقط وَ تنها فقط فرانسه آموخته ام، دیگر انگلیسی برایم ثقیل و سنگین جلوه می کند. اوه

توکل به خدا ... پیش می رویم تا ببینیم چه می شود... خیال باطل

امروز دو تا کار خیلی بزرگ و مهم را نیز با تلفن انجام دادم که امیدوارم نتیجه اش خوب باشد. خیال باطل اولیش مربوط می شد به به حالت تعلیق درآوردن تلفن کانادایی من که شکر خدا با موفقیت انجام شد. لبخند البته پس از 23 دقیقه مکالمه انگلیسی با نماینده یا همان agent شرکتی که بنده تلفنم را خریده ام. لبخند خب چرا این کار را کردم؟ به این دلیل که نزدیک به 50$ بی زبان را بدون هیچگونه استفاده طی یک ماه آینده به جیب اینها نریزم خب. به قول این انگلیسی زبان ها:

The money does not grow on the tree.

خلاصه اش اینکه پول علف هرز نیست که. لبخند  این اصطلاح انگلیسی را هم از دفترچه زبان مرجان یاد گرفته ام. لبخند مورد دوم درباره گوشی خودم بود که اینجا به همراه سیم کارت خریده بودم و مدل اینها بدین صورت است که این گوشی ها مربوط به شرکت مخابراتی ای می شوند که سیم کارت را از آنها خریده اید و به عبارتی قفل شده اند و شما نمی توانید در جایی خارج از کانادا از آنها استفاده کنید. خب این یکی خداییش خیلی غیرقابل تحمل بود. گوشی خوبی دستت باشد بعد نتوانی در ایران از آن بهره ببری! متفکر

این همان موردی بود که طی مکالمه تلفنی بنده با فرد مذکور مطرحش کردم و از او خواستم که قفل گوشی ام را بشکند. البته مجانی نبود هاااااا، مجبور شدم یک 50$ بی زبانی هم سر آن هزینه کنم. آتیش زدم به ویزا کارتم اساســــــــــــــــی. خنثی

عوضش برای همیشه یک کد قفل گشایی دارم که می توانم در ایران یا هر کشور دیگری از همین گوشی ام استفاده کنم. از حق نگذریم هم گوشی خوبی ست، ما که راضی هستیم؛ خدا ازش راضی باشد. لبخند

تمام این عکس هایی که در وبلاگ مشاهده می فرمایید با همین گوشی 5 مگا پیکسلی گرفته شده است و طی این 7 ماه برایم خوب کار کرده است. امیدوارم که در ایران ضد حال نزند و کد مزبور عمل نماید. خیال باطل

سخن آخر اینکه وقتی می آیید کانادا، خدا کسی مثل Dihnorath را نصیبتان کند تا قفل زبان شما هم اگر تاکنون نشکسته است بشکند و بتوانید اعتماد به نفستان را پرورش دهید. راستی بالاخره شکستن هم یک جایی به درد خورد: قفل زبان شکستن، قفل گوشی شکستن... لبخند

ناگفته نماند که به احتمال بسیار بالا از فردا حتی نخواهم توانست  نظرات خوانندگان محترم را پاسخ دهم تا اواسط تیرماه.

بدرود... بای بای

 

 

* می بینید کار بالا گرفته است هااااااااا! بجای آنکه استاد مرا تأیید کنند من استاد را تأیید می کنم. خنده حالا هی مرا دست کم بگیرید. لبخند


نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام

ساعت 12:30 بامداد روز جمعه 25 ماه می 2012 و 5 خرداد

1391 است. بنده تازه از نماز لَیلةُ الرّغائِب فارغ شده و شام را

صرف نموده ام و تقریباً می شود گفت وقت استراحت شبانه ام

است اما چون احساس کردم حس و حال نوشتن هم دارم اینجا

هستم که مطلب کوتاهی را درج کرده و بقیه را به روزهای آتی

موکول کنم.

دیروز ظهر ما که می شد شب شما، با یکی از دوستانم به نام

مرجان* از ایران صحبت می کردیم که یادآوری کاملاً بجایی

کردند که امشب لیلة الرّغائب است و نماز خاصی دارد و ... و

بنده همین جا از تریبون خودم استفاده شخصی می کنم لبخند و از

ایشان سپاسگزاری می نمایم. (همچنان در جستجوی گل بودم

که دیدم باز هم نیست. من به جای پرشین بلاگ بودم، بخاطر

دل یک جوان دور از وطن هم که شده یک گل به بخش شکلک

ها اضافه می کردم. جای دوری نمی رود که هیچ، خدا را هم

خوش می آید دل یک بنده ای را شاد کنی ای پرشین بلاگ!

مگر نه؟لبخند)

خب آخرین مزیت مکالمات انگلیسی من و Dihnorath را اول از

همه می نویسم لبخند چون اتفاق بسیااااااار مهمی برای حقیر به

حساب می آید. گرچه ممکن است برای خیلی از شماها

موضوع پیش پا افتاده ای باشد! لبخند

و اما مقدمه اش طبق معمول لبخند. خب چه کنم نمی توانم که

بی مقدمه یک موضوعی را مطرح کنم و همیـــــــــــــــــــن

طوری همه برایشان سؤال ایجاد شود که. می توانم؟ صد البته

نه. تازه در همین مقدمه چینی هاست که می توانم خاطرات را

بهانه کنم و از زندگی و امکانات کانادا بگویم. لبخند

البته شاید خواب بر چشمانم مستولی شود و اصل مطلب بماند

برای بعد. اما بنده با تمام قوا سعی خواهم کرد که حق مطلب را

ادا کنم... شک نکنید در این فقره. لبخند

مقدمه:

از لندن به دو صورت امکان مسافرت به تورونتو با وسایل نقلیه

عمومی فراهم است. البته شاید به سه صورت که صورت

سومی همان مسیر هوایی است که بنده فرصت پیگیریش را

تابحال پیدا نکرده ام.

اما آن دو صورت مورد اطلاع بنده به شرح ذیل می باشد:

1- مسافرت با اتوبوس های Greyhound که تخفیف خوبی برای

دانشجویان دارند و اتوبوس هایشان نیز خوب است. البته در حد

Man و اسکانیای ایران نیست اما در حد اتوبوس بنز ها هم

نیست یعنی از اولی سطح پایین تر و از دومی سطح بالاتر. اما

تا آنجا که ذهنم یاری می کند صندلی هایش هم راحت است و

خب چون تخفیف خوبی برای دانشجویان دارد مسافرت از لندن تا

تورونتو با یک چمدان در بار حدود 24$ درمی آید.

2- مسافرت با ون های شرکت Robert Q که خیلی خیلی گران

است، چیزی حدود 85$ ناراحت. اما گهگاهی بچه ها ناگزیر از

مسافرت با آن هستند. مزیت های زیادی دارد اما به تناسب آن

مزیت ها قیمتش هم بالاست. یکی از خوبی های Robert Q این

است که Pick up از جلوی در خانه دارد. یعنی خود شرکت

ماشین می فرستد و شما را از جلوی در خانه تان برمی دارند

(pick up) و می برند ترمینال تا آنجا با ون ها عزم سفر کنید.

وقتی می گویم از جلوی در خانه تان، فکر نکنید که پایین

آپارتمان منتظرتان می مانند هاااا! می گویم از جلوی در یعنی

اینکه راننده دقیقاً از جلوی در ورودی آپارتمانتان چمدان شما را

برمی دارد و می برد پایین. البته می توانید خودتان بروید ترمینال

که در این صورت حدود 17$ و چند سنتی برایتان کمتر حساب

می شود. اما اینکه عرض کردم گهگاهی مجبوریم با Robert Q

مسافرت کنیم به این دلیل است که شما را مستقیم می برد

فرودگاه بین المللی تورونتو یعنی

Pearson International Airport و این وقتی می خواهید

مسافرت به ایران داشته باشید یا یک جایی که باید به فرودگاه

تورونتو بروید برای ادامه مسیر، گزینه خوبی است. چرا که

ترمینال Greyhound در مرکز شهر تورونتو  (Down Town) قرار

دارد و از آنجا تا فرودگاه هم می بایست دوباره تاکسی کرایه

کنید که کرایه اش یک چیزی در حد واویلا درمی آید.  تعجب خب

وقتی مسافرت چنین سنگینی هم می خواهید داشته باشید

طبیعتاً با کلی بار همراه هستید که کشاندنشان به این ور و آن

ور کار حضرت فیل است خب! کار من و امثال من نیست که. قهر

اما برای مسافرت های معمولی همان Greyhound بهتر است.

خب با این مقدمه می رویم سر اصل مطلب لبخند

یکی از اتفاقات خوبی که بر اثر مصاحبت بنده با Dihnorath پیش

آمد کرد ماجرای دیشب بود که بنده می بایست به Robert Q

زنگ می زدم تا بلیط بخرم. خب تا بحال هرکاری که می بایست

تلفنی انجام می شد چه مربوط به کل خانه مثلاً اینترنت منزل یا

تلویزیون یا هر چیز دیگر که نیاز به یک مکالمه تلفنی می داشت،

به عهده مرجان هم خانه ایم بود. چون او انگلیسی اش خوب

است و نمره آیلتس آکادمیکش اگر اشتباه نکنم 7.5 شده بود و

این نمره را کسب کردن کار هر کسی نیست. اوه

بنده همیشه طی این 8 ماه از مکالمه انگلیسی پای تلفن

خودداری کرده ام و در مواقع اورژانسی با ترس و لرز اقدام کرده

ام. دلیلش همان listening ضعیفم است که جرأت و جسارت مرا

پای تلفن به زیر صفر رسانده بود. بله فعلش ماضی بعید است

لبخند می دانید چرا؟ به دلیل اینکه خدا رو صد هزار مرتبه شکر

اعتماد به نفس از دست رفته را دارم به دست می آورم و این

یکی از مهم ترین اتفاقاتی است که در رابطه با زبان انگلیسی

من در حال وقوع است. لبخند

با این اوصاف  و به دلیل نبود مرجان که این روزها در ایران به سر

می برد، باید دست به دامن یکی دیگر از دوستان خوبم به

نام مژگان می شدم که خب این هم کار آسانی نبود که! مژگان

تابحال به من کم کمک نکرده است که! سرش هم شلوغ است

حسابی و چند ماه دیگر به امید خدا دفاع می کند و انصاف نبود

که مزاحمش می شدم!  (بخش دوم این شکلکاوه).

خب گزینه مژگان هم که کنسل شد. علی ماند و حوضش! لبخند

دیشب به لطف خدا، با جرأت و بدون هیچگونه ترس و واهمه ای

زنگ زدم به Robert Q و نزدیک به 12 دقیقه پای تلفن با مسؤول

آنجا صحبت کردم و به تمام سؤالاتش جواب دادم و سؤالات

خودم را نیز پرسیدم و اندک تخفیف دانشجویی را نیز که همان

کاچی بهتر از هیچ چی بود گرفتم و تمام. لبخند خب تشویقش

کنید بچه را!

تشویقتشویقتشویق

البته می شد اینترنتی هم بلیط خرید هااااااا! اما در آن صورت،

اینترنت که حالیش نیست که تو دانشجو هستی و چون جایی هم نداشت که بخواهی حالیش کنی بنابراین تخفیفی هم در

کار نبود. اما همین تخفیف اندکی که مرجان توانسته بود از آنها

بگیرد انگیزه ای شد که من هم اقدام به تماس تلفنی کنم و این

نقطه عطفی شد در مکالمات تلفنی بنده به زبان

انگلیسی. لبخند

و این نبود جز به لطف الهی و به مدد مصاحبت من با Dihnorath

که قفل زبانم را شکسته و جرأت انگلیسی صحبت کردن مرا

پررنگتر کرده بود.

خدانگهدارتان بای بای

* این مرجان غیر از مرجان هم خانه ای کانادا است. می دانید جای مرجان ها اصلاً نباید خالی باشد. روابط تنگاتنگ بنده با مدل های مختلف مرجان از دوره ارشد آغاز شد نیشخند و معلوم نیست تا کجا ادامه خواهد داشت: مرجان هم کلاسی ارشد که اینجا هم زحمت می کشد نظر می گذارد. مرجان هم اتاقی ارشد که همین مرجان مذکور است که نماز لیلة الرّغائب را یادآوری کرد. مرجان هم خانه ای کانادا که فعلاً رفیق همراه من شده است تا... اللهُ أعلم لبخند


نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم، 

من آمدم لبخند

بلــــــــــــــــه، داشتم عرض می کردم خدمت شریفتان که این

خانم آمدند و شدند هم خانه ای ما. خب ایشان اسپانیولی حرف

می زدند و بنده فرانسه. تفیهیم و تفاهمی در کار نبود که. گرچه

وقتی دو سه کلمه اسپانیولی حرف زدم کلی ذوق زده شد خوشمزه

و وقتی دید می توانم متن اسپانیولی را درست بخوانم کلی

هیجان زدهتعجب. اما اینها افاقه نمی کرد که. بنده دوره لیسانس از

دوستانی که اسپانیولی می خواندند چند جمله یاد گرفته بودم و

به دلیل اینکه زبانهای فرانسه، اسپانیولی و ایتالیایی بسیار به

هم نزدیک هستند توانسته بودم همان جملات را به خاطر

بسپارم تا در مواقع ضروری به کارم بیاید که البته آن زمان ها هم

به کار می آمد. دیدید کسی که می خواهد دو کلمه از یک زبان

دیگر یاد بگیرد اول از همه می پرسد: "دوستت دارم" در زبان

شما چه می شود؟ ما شاءالله همه هم که عاشق تشریف

دارند متفکر و فقط ما این وسط سرمان بی کلاه مانده است انگار!

(قابل توجه امین آقای ترمودینامیکیخنده). شوخی کردم. گفت:

به جان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

یکی از دانشجویان آن دوران می گفت: « من وقتی می خواهم

یکی دو جمله به زبان دیگر یاد بگیرم، اولین چیزی که می پرسم

به طور ناخودآگاه این جمله است: به مدرسه می روم چه می

شود؟ » لبخند

بنده خودم هم بسته به موقعیت های متفاوت سعی می کنم

جملاتی را که به دردم بخورد از یک زبان دیگر یاد بگیرم. مثلاً

آن زمان ها یکی از دوستان خوبم دانشجوی اسپانیولی بود و

همیشه موقعیت هایی پیش می آمد که نمی شد در جمع

صحبت کرد. به او گفتم: « این جمله را به من یاد بده: الآن، اینجا

نمی شه حرف زد، بعداً بهت می گم ». خنده

باورتان نمی شود به قدری این جمله به دردم خورده بود که هنوز

هم با لهجه اسپانیولی می توانم بیانش کنم. لبخند

خب با این خانم هم اندکی اسپانیولی صحبت کردیم و در نهایت

کار به انگلیسی کشید دیگر! چاره ای نبود که! اوه

طی این 5 روزی که با ایشان هم خانه ای شده ام، معنی

عبارت «توفیق اجباری» را کاملاً درک کرده ام چه جــــــــــــــــــور... لبخند

ماجراهای جالبی باهم طی این مدت داشتیم و تا چند روز آینده

که بنده هنوز اینجا هستم خواهیم داشت. اما چیزی که مهم تر

از این حکایت های بامزه بود و هست، اینست که: ایشان انسان

بسیاااااااااااار باشعور و بامعرفت و با درک و فهمی هستند که آن

سرش ناپیدا......................................................................تشویق


نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام به همگی

طی این 8 ماه حضور بنده در کانادا! (می بینید؟: عمر گرانمایه

است هاااااااااااااا! مثل آب روان می گذرد نه رحمی نه مروتی،

هیچ چی ، هیچ چی! آخ استفاده کردی، کردی، نه که، از

دستش دادی! آخ وقت تمام خاطرم هست در یکی از پست های

اول این صفحه که می خواستم درباره قبله مان بنویسم 20 روز

بیشتر از اقامت من در کانادا نگذشته بود و من کلی متعجب

بودم که 20  روز است کانادا هستم، اکنون اینجا هستم و می

گویم 8 مااااااااااااااه!... 8 ماه کجا؟ 20 روز کجا؟تعجب)

بله عرض به خدمت شریفتان که طی این 8 ماه به هر طریقی

بود جان سالم از انگلیسی صحبت کردن به در بردمتشویق، اما اصل

مطلب هنوز به قوت خود باقیست و همین را بگویم که از

امتحانات جامع دکترایمان به آن اندازه نمی ترسم که از این

مدرک انگلیسی ای که باید به دپارتمان ارائه دهم طی این 4

سال، می ترسم استرساسترساسترس. شبیه این بیچاره ای که از

استرس زیاد ناخن که هیچ به انگشتانش هم رحم نمی کند

شده امناراحت. به قدری که می ترسم از این قضیه. فکر کنید خدای

ناکرده 4 سال اینجا انواع و اقسام فشار آلات روانی را تحمل

کنم، باز هم خدای ناکرده بعدش بگویند مدرک انگلیسی نیاوردی

پس تمام این مدت کأن لم یکن تلقی می شود گریهکلافه آخر

وقتی صحبت از تافل و آیلتس می کنی دیگر بحث مکالمات

روزمره نیست که بگویم گلیم خود را از آب بیرون می کشم و

همین کافیست. دریایی ست ژرف که هرچه بیشتر بدانید درصد

قبولی تان نیز بالا می رود. به قدری این موضوع گوشه مهمی از

ذهن بنده را به خود مشغول کرده است که حد ندارد... استرسو

خیلی شکلک های دیگر...

توکل به خدا، تا چه پیش آید...

اینها مقدمه ای بیش نبود. بحث اصلی همان ماجراهای من و

انگلیسی است که در ادامه به طور مفصل به شرح آن می

پردازم. گرچه ناگزیر از گفتن مقدمه ای دیگر هستم که جهت

اطلاعات عمومی دوستان خالی از فایده نخواهد بود.

در کانادا وقتی شما خانه ای را اجاره می کنید، می توانید خانه

مذکور را اجاره فرعی نیز بدهید. مثلاً ماها که 4 ماه تابستان ( از

می تا آخر آگوست) را حقوق نداریم و می بایست از جیب

بخوریم، اگر قصد مسافرت به دیار خود را داریم می توانیم خانه را

اجاره فرعی دهیم یا همان sublet در زبان انگلیسی و دست کم

کرایه اجاره خانه بدین صورت تأمین شود. البته بنده چون سفر

بسیار کوتاه یک ماهه به ایران خواهم داشت تنها می توانستم

برای این یک ماه خانه را sublet کنم اما مرجان، هم خانه ایم،

چون حدود دو ماه در ایران می ماند می توانست برای دو ماه

خانه را اجاره دهد. به همین منظور ما دو تا، یک آگهی sublet

تنظیم کردیم با ذکر شماره تلفن و آدرس ایمیل تا اگر کسی

شرایط ذکر شده در آگهی را دارا بود بیاید و خانه را ببیند. چند

قلم از شرایطی که ذکر شده بود جهت اطلاع دوستان و ارائه

توضیحاتی بیشتر در ادامه می آید:


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو