سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم،

گر چه بنده جزو بی بهره ترین های این ماه رمضانی بودم ناراحت اما

این دلیل نمی شود که به خوانندگان محترم وبلاگ مبارک باد

های خودم را ابلاغ نکنم.

از خداوندِ خدا می خواهم از هر آنچه خیر و خوبی در عالَم امکان

هست بر کام شما رهگذر عزیز این کلبه نیز بچشاند...

 

امروز زمانی که شب شما بود ما در میانِ روزِ عید فطرمان بودیم

و البته همین طوری برای خودمان در خانه نشسته بودیم که

یکی از دوستان جدیدمان که خانواده ای هستند با 15 سال

سابقه اقامت در کانادا و مثل خودتان انسان های شریف و

بزرگواری هستند به بنده زنگ زدند که: « در ماشینمان برای دو

نفر جا هست و اگر دوست دارید می خواهیم برویم یکی از پارک

های اطراف لندن برای ناهار و برگزاری جشن عید فطر ». من و

مرجان هم برنامه مان را هماهنگ کردیم و جای شما خالی با

ایشان رفتیم به Springbank Park و خیلی هم جای شما

خالی خوش گذشت. به هر حال، در این مجالس  و محافل که

شرکت می کنید با عده ای ایرانی دیگر که هم مرام و مسلکتان

هستند آشنا می شوید و نوعی socialize صورت می گیرد. البته

ناگفته نماند که در کانادا این social network خیلی گسترده

است و شما نیز بهتر است ارتباطاتتان را بیشتر کنید چون بعدها

وقتی می خواهید دنبال کار بگردید به این ارتباطات نیاز دارید. به

همین دلیل، همه توصیه می کنند تو این انجمن ها و مراسم

حتی کانادایی شرکت کنیم. درست است که ما برنامه های

خاص آنها را در خوردن و آشامیدن دنبال نمی کنیم اما همین که

دوستانی پیدا کنید خیلی مهم است. آخر می دانید: اینجا برای

پیدا کردن کار باید یک معرف داشته باشید که بتواند به کارفرما

بگوید من ایشان را می شناسم. البته صحبت رشوه و ... نیست

هااا، چون تو مخیله این جماعت هم چنین فکری خطور نمی کند.

اما مسأله معرف و آشنا در کانادا خیلی پررنگ تر از ایران خودش

را نشان می دهد.

اصلاً خیالتان را راحت کنم: اگر می خواهید راحت تر کار گیر

بیاورید، بهتر است یک آشنایی، معرفی، کسی کاری داشته

باشید که شما را به محل مورد نظر معرفی کند. گویا نوعی

تضمین است که این آدم را یکی می شناسد و می شود به او

اعتماد کرد. البته صحبت پارتی بازی از نوع ایرانی اش نیست که

کار نابلد هم به مدد اقوام و خویشان و دوستانش برود بشود

حتی همه کاره یک جایی!!! متفکر

خب، بگذریم...

از طبیعت تابستانی پارک مذکور چند عدد عکس گرفته ام

تا قضیه را بصری اش کنم که حظّ وافی و البته نه کافی

(به دلیل عدم حضور فیزیکی تان در محل که امیدوارم روزی

مرتفع شود لبخند) را ببرید و این پست همچین تئوری تئوری نیز

خدمتتان ارائه نشده باشد. لبخند تا پستی دیگر و دیدار متنیِ دیگر

همگیتان را به خداوندِ خدا می سپارم و مثل همراه اول شما را به

دیدن عکس های عید فطر کانادایی مان در ادامه مطلب دعوت

می کنم. لبخندبای بای


نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام

به قدری این حادثه زلزله حس و حالم را ربوده که حد ندارد!

شاید به این دلیل که فرسخ های دوریِ من از آنجا بیش از

شماهاست! ناراحت نه اینکه بخواهم بگویم اگر نزدیکتر بودم می

رفتم به کمکشان هااا، دروغ چرا؟ امکانش هم برایم نبود نه

روحی و نه جسمی! اما همین غربت و این مصیبتی که شاید به

قول امین آقا بر بی گناهانی عارض شد که تقاص پلیدی های

دیگران را پس داده اند اندکی بیشتر برایم طاقت فرسا جلوه کرده

است. ناراحت

آآآآآآی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید

یک نفر در [خاک] دارد می سپارد جان...

ناراحتناراحتناراحت


برچسب‌ها: غریبانه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
نظرات

 

 

 سلام،

می دانم که خوانندگان خوب این صفحات که برخی هایشان

غریب آشنا هستند و من چقدر این اصطلاح را دوست دارم خیال باطل،

منتظر هستند که بالاخره قفل زبان بنده بشکند و از سکوتی که

طی این دو ماه بر این صفحات عارض شده است بکاهم و به

حرف بیایم. اما راستش را بخواهید نمی دانم چه م شده است

که این دست یاری نمی کند به نوشتن و این ذهن یاری نمی

کند به بیان. اوه

این روزها غم سنگین زلزله شهرهای آذربایجان نیز این حس و

حال نداشته ام را نیز کورتر کرده است. ناراحت دیشب یا دیروز سری

به وبلاگ امین آقا زدم دیدم نوشته ای برای زلزله زدگان

آذربایجان نوشته اند. می خواستم نظری بر نوشته شان بگذارم

اما چون با موبایلم به اینترنت وصل شده بودم کد ثبت نظر را

نشان نداد و درنتیجه نتوانستم نظری بگذارم. اما آن حرف،

سالهاست که در دلم بود و جایش هم همانجا بود و حال و هوای

این روزهای آذربایجان و شهرهای هریس و ورزقان و اهر و

روستاهای بینوایشان!ناراحت

چون می خواستم اندکی در این باره صحبت کنم، بهتر آن دیدم

که مطلب ایشان را در این صفحه در ج نمایم و نظر خودم را نیز.

با پوزش از امین آقا که دسترسی به ایشان مقدور نبود و بنده

بی اجازه مطلبشان را در اینجا قرار می دهم!

 
 
زمین لرزید. خانه ها ویران، کودکان یتیم و دل ها عزادار شد. باز
  
چند روزی همه حواس ها به این مردم است و بعد... فراموشی!

این عجب عادت غریبی است که ما داریم. حالا دیگر همه لایک

ها و کامنت ها روانه مردم آذربایجان است. سعید عبد ولی را

چه زود فراموش کردیم. نه لایک های ما برایش مدال و نه کامنت

هایمان برایش نان و آب شد! زلزله و مردم زلزله زده را هم چند

روز بعد با اتفاق جدیدی فراموش می کنیم. ...

وبلاگ: http://asamadim.blogfa.com/

و پاسخ بنده:

بله انسان فراموشکار است و نیز نمی دانم بگویم نان به نرخ روز

خور، ملاحظه کار، حزب باد یا چه!؟

تا دیروز جک های زننده و شخصیت له کن "یه ترکه..." نقل

مجلس ایرانی بود و شغل های رده پایین فیلم ها و بی

شخصیتی برخی شخصیت های فیلم ها از آن ترکها!!!!

امروز آذربایجان شده قلب ایران و شعارهای " آذربایجان تنهایت

نمی گذاریم" و ... لقلقه زبان خیلی ها!!!

آری ایرانی جماعت* را برای مرده پرستی آفریده اندچون زودتر

از آن هنگام، انسان در نزدشان پشیزی ارزش نخواهد داشت!!!

اما بیشتر از اینها فکر می کنم انسان از نوع ایرانیش* نمک به

حرام هم آفریده شده است و ... یک آن یاد اجناس چینی

افتادم!!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

 

* خوانندگان محترمی که اینگونه نیستند جدای از این ماجرا هستند و لطفاً این سطور را به خود نگیرند.


برچسب‌ها: غریبانه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلامٌ عَلَیکُم بما صَبَرتُم لبخند

اول از همه عکس های مسافرت هوایی بنده از آن سر دنیا به

این سر دنیا! یا برای شما خواننده هم وطن: از این سر دنیا به

آن سر دنیا! لبخند خب راست می گویم دیگر: کره زمین را کلی دور

زدیم تا رسیدیم به کانادا خب!لبخند


اینها عکس های بخش ایران به ترکیه هستند که مشاهده می فرمایید:

 

و نیز این عکس های "ادامه مطلب" که واقعاً لذتبخش بودند خیال باطل.

سفر بنده از ایران به استانبول و نیز مسافرت 10 ساعته ام از

استانبول به کانادا گرچه خسته کننده بود اما بخاطر این صحنه

های زیبا که صفا و جلای روح و جان نیز هستند، هر از گاهی

بهتر است چنین سفری برای آدمی پیش آمد کند. لبخند


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو