سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
نظرات

سلام دوستان

یکی از موضوعاتی که از بدو ورود به کانادا (شهریور 90) موجبات شگفتی مرا فراهم کرد این موضوع معلولین جسمی بود. متفکر هرچه بیشتر در اجتماعشان حضور می یافتم و می یابم، بیشتر شاهد تعداد روزافزون این افراد در سطح شهر می شدم و نیز می شوم.

چند هفته پیش با مرجان در این باره صحبت می کردم، به مورد جالبی اشاره کرد که بنده به شخصه به آن جنبه قضیه فکر نکرده بودم. بهتر آن دیدم که شما را نیز از واقعیت امر مطلع سازم:

صحبت سر این بود که چرا کانادایی ها اینقدر معلول دارند؟ و آیا در ژن هایشان ایرادی دارد که اینهمه معلول (بخصوص ویلچرنشین) در این کشور وجود دارد؟ سوار اتوبوس می شوی، یک ویلچرنشین می بینی، پیاده می روی، ویلچرنشین می بینی، خرید می روی، ویلچرنشین می بینی و الخ. متفکر

مرجان گفت: نه، ما در ایران هم معلول کم نداریم اما مسأله اینست که در کانادا به دلیل امکانات زیادی که جهت خدمت رسانی به این قشر از افراد تعبیه شده است، معلولین جسمی در کانادا می توانند براحتی و مانند یک انسان سالم جسمی در صحنه اجتماع حضور فعال داشته باشند


اما معلولین ما مجبورند گوشه خانه بنشینند چون یک بار آمد و رفتشان به سطح شهر با مشکلات فراوانی مواجهشان می کند. متفکر

این حرف عین واقعیت است که من از آن غافل شده بودم! اگر خاطرتان باشد در بحث اتوبوس های واحد لندن درباره نحوه سرویس دهی به معلولین ویلچرنشین صحبت کرده بودم. به کف ورودی اتوبوس توجه بفرمایید. این همان جاییست که برای خدمت رسانی به معلولین ویلچرنشین تعبیه شده است که مانند یک پل باز می شود و در کف پیاده رو قرار می گیرد تا براحتی ویلچر برود داخل. (رک. اتوبوس واحد London Transit مهر ماه 90)


در سطح شهر نیز همین طور است. همیشه در کنار پله ها یک مسیر هموار سراشیبی برای ویلچرنشینان تعبیه شده است حتی در جداول کنار خیابان ها که کمی با سطح خیابان فاصله دارد قسمتی را هموار کرده اند تا ویلچر و دوچرخه و کالسکه و ... بتوانند براحتی از خیابان به پیاده رو و برعکس تغییر مسیر دهند. از این قسمت عکسی نگرفته ام اما در اولین فرصت ممکن عکسش همین جا درج خواهد شد.

بحث دیگری که در کانادا بدون استثناء با آن مواجه خواهید شد بحث درب های کانادایی است که در آن بخش نیز دوباره به مسأله رفاه معلولین جسمی بازخواهم گشت...

به امید دیدار... بای بای

یاعلی!

 


نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
نظرات

سلام

یکی از نوشته هایی که در تاریخ 14 آگوست 2012 یعنی فقط چند روز پس از بازگشت بنده به کانادا در word نوشته بودم که در وبلاگ بگذارم. اما زلزله شهرهای آذربایجان پیش آمد کرد و بنده دست و دلم به نوشتن و درج در وبلاگ نرفت و تا به امروز به تعویق افتاد. اوه

اکنون که می خواهم این نوشته را در اینجا درج کنم باران نمی آید، اما در کل، بی باران هم نیستیم البته! لبخند تنها درخواست کوچکی از بزرگواران داشتم:

اینکه این نوشته چون دچار بُعد زمانی شده است، هرچه از زمان در آن سخن رفته مربوط به تاریخ 14 آگوست می شود و لاغیر.به این نکته توجه داشته باشید لطفاً. متشکرم! لبخند


نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
نظرات

سلام بر شما،

جهت تغییر حال و احوال دوستان، ادامه سفر هوایی سه هفته پیش!!!تعجبتعجبتعجب* بنده را از نظر بگذرانید:

فراموش نکنید که همراه اول، شما را به تماشای ادامه عکس ها دعوت می کند نیشخند

اون خط سفید ریز در دوردست** یکی دیگر از هواپیماهای ترکیش ایرلاین بود لبخند

این سفر از روی ابرها یک چیزی شبیه به رؤیاست که مسلماً خیلی ها تجربه اش را داشته اند. البته اینها هنوز ادامه عکس های ایران به استانبول است، به نظرم می رسد آن طرف (استانبول به تورونتو) زیبایی وصف ناپذیر تری داشت. تا نظر دوستان چه باشد...

در حال نزدیک شدن به فرودگاه استانبول بر فراز دریاچه "وان" یا... سوال {آقای رادمان*** کمکم کنید لطفاًیول}

جالبی این تصاویر برای خودم این بود که:

صندلی ایران-ترکیه ام در سمت چپ هواپیما بود و صندلی ترکیه-کانادایم سمت راست و در هر دو، سمت پنجره نشسته بودم و گرنه من و اینهمه عکس گرفتن هاااا؟ نامقدور می نمود لبخند. حال وقتی به عکس ها نگاه می کنم، از روی بال هواپیما متوجه می شوم که این مربوط به کدام بخش می شود. کوتاه سخن اینکه عکس های از اینجا به بعد، سفر دوم اینجانب را به تصویر می کشند لبخند

یک احساس یُدرَکُ وَ لایُنصَف لبخند:

همان احساس بالایی خیال باطل:

اگر آنها یُدرَکُ و َ لایُنصَف باشند، پس این پایینی را چه بگویم که نه در ارتفاع 6 هزار و هشتصد و اندی متری زمین فتوشاپ داشتم و نه ابزار گرافیکی و تنها من بودم و دیدگانی که اینهمه زیبایی را یکجا به نظاره نشسته بود؟...

در تصویر بالایی اصلاً نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود!؟ بر فراز آسمانی بس فراخ، این خط افقی مرز کجا با کجا می توانست باشد!؟ متفکر گویا این وسط گرد غبارآلودی نیز بر حافظه آن لحظه من نشسته است که از هر آنچه آن بالا بالا ها اتفاق افتاده بود تنها همین منظره را به خاطر دارم و دیگر هیچ...

 

* در عجبم از این زمان که چطور می تواند خاطرات سفرت را برایت نگه داشته باشد اما با گامهای همچون سرعت نورش از تو عبور کند! متفکر

** دوردست ها آوایی ست که مرا می خواند... خیال باطل

*** یاری جستن از آقای رادمان به این دلیل است که ایشان جغرافیا خوانده اند و قطعاً می دانند دریاچه نزدیک استانبول کدام دریاچه است. البته به نظرم همان دریاچه وان بود. تا نظر علمی ایشان چه باشد... لبخند

 


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم،

روزهای آغازین سالتحصیلی جدید است و جدیدالورود ها یا دارند می آیند یا آمده اند... لبخند یاد پارسال بخیر که چه احساس عجیبی بود این جدیدالورودی آن هم در یک مملکت دیگر! خیال باطل تو گویی تازه متولد شده ای هستی که همه چیز این دنیا برایت ناشناخته و عجیب و غریب است. یادم نمی رود که هرچه اطلاعات ضروری (که خیلی هایش را هم فکر می کردم ضروری است و بعد اینجا متوجه شدم که به مرور خودم به آنها پی می بردم و ضروری آنچنانی هم نبودند) از وبلاگ آقای محمد لطیفی و از سایت ایرانتو (لینکشان سمت چپِ همین جا هست) روی word ریختم و پرینتش را گرفتم و مثل جزوه درسی دم دستم بود و هی می خواندمش لبخندخیال باطل و جاهایی را که برایم سؤال برانگیز شده بودند علامت زده بودم و روز اول ورودم به کانادا که رفتیم خانه پدر خانم آقا رضا (یکی از آشناها) در تورونتو، همه ش داشتم سؤالات علامت زده ام را از آنها می پرسیدم و آنها همه ش به من می خندیدند که چرا اینقدر عجولی؟! بگذار برسی بعد...! خنده

من اما به قدری سؤال "از همه چیز و همه جا" در ذهنم انباشته شده بود که می خواستم همان شب اول جواب همه شان را بگیرم! خیال باطل الآن می گویم یادش بخیر، اما خداییش خودمان هستیم وقتی فکرش را می کنم می بینم همه آن رفتارهای خنده دارم از لحاظ روان شناختی نشان از اضطراب و استرسی بود که با ورود به دنیای جدید برایم ایجاد شده بود و حتی قبلتر، یعنی از زمانی که ویزایم رسیده بود همه این دل نگرانی ها را در درونم پرورده بودم و با انبوهی از اطلاعات بدست آمده یک جزوه دستم گرفته بودم و مانند سر کلاس های دانشگاه همه اش آن بینواها را سؤال پیچ کرده بودم. خیال باطل

وقتی خونسردی آنها را در برابر سؤالاتم می دیدم، با خودم می گفتم: «چه دل خوشی دارند اینها!!! خودشان جا پایشان محکم شده، آنوقت به من می گویند عجله نکن، به مرور می فهمی! ناراحت»

اما اکنون که اینجا هستم و پارسال و همین روزها و روزهای آینده آغاز سالتحصیلی کانادایی و وسترنی برایم شده "خاطره"، به تمامی دوستانی که در شُرُف آمدن یا رفتن به کشورهای دیگر هستند صادقانه و با خونسردی کامل عرض می کنم که:


نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
نظرات

سلام دوستان،

دیروز یعنی یک شنبه که 26 آگوست بود و 5 شهریور، برنامه

عصر و شبمان فشرده بود. جای دوستان خالی همان دوستمان

که ما را به مهمانی عید فطر دعوت کرده بودند دوباره یک روز

قبلتر به صرف یک چایی در عالم همسایگی لبخند نیز دعوت نمودند

و شب نیز قرار بود در جشن فارغ التحصیلی یکی از دوستانمان

که Master (فوق لیسانس) اش را تمام کرد حضور بهم رسانیم. لبخند

راستش آن چایی بعد از ظهر در عالم همسایگی به شدت

چسبید و نیز آن آبگوشت جشن فارغ التحصیلی لبخندتشویق

وقتی برگشتم همین طوری که Wi-Fi گوشی ام را روشن

کردم، سری به وبلاگ زدم که ببینم چه خبر است... آنجا بود که

متوجه شدم ادامه ماجرا را لبخند:

یکی از خوانندگان محترم وبلاگ به نام آقای بهزاد که گویا پذیرش

گرفته اند از دانشگاه وسترن انتاریو و قرار است بزودی تشریف

بیاورند لندن از بنده اطلاعاتی درباره اقامت موقت در لندن انتاریو

خواسته بودند که حضورشان عرض شده بود و ایشان پیشنهاد

کردند که این اطلاعات را جهت اطلاع دیگر خوانندگان در وبلاگ

قرار دهم. البته ناگفته نماند که ایشان نظر خصوصی فرستاده

بودند و بنده نمی توانستم عمومی اش کنم. به خودشان نیز

عرض کردم همین جا هم به همه خوانندگان محترم وبلاگ عرض

می کنم:

اگر سؤالی راجع به مسائلی که شاید اطلاعات محدود بنده نیز

بتواند کمکتان کند برایتان پیش آمد، لطفاً در بخش نظرات ضمن

ثبت نظرتان، آن را خصوصی نفرمایید که از سؤال و جواب مذکور

بقیه نیز بتوانند استفاده کنند. چون راه ارتباطی بنده با خوانندگان

همین وبلاگ است و لاغیر! اوه

از حسن توجه همگی نسبت به این موضوع بی نهایت

سپاسگزارم!

و اما سؤال و جوابی که در ادامه از سمع که، از نظرتان می

گذرد لبخند


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو