سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢
نظرات

سلام

در ادامه بحث "مسافرت خارجی و حواشی اش"، توجه شما را به ویدئو

ها و اخبار زیر جلب می کنم که شاید یکی از آنها را که اخیراً از خبر

تلویزیون ایران پخش شده بود مشاهده فرموده باشید.

لینک های زیر:


http://www.lenziran.com/2013/05/dozens-of-thieves-of-passenger-luggage-in-airports-arrested-in-italy/

 

http://www.cnn.com/2013/05/04/travel/italy-police-baggage-theft/

  

http://www.inquisitr.com/648546/baggage-handlers-caught-stealing-from-passengers/

 ما که مغزمان ســــــــــــــــــــــــــــــوت کشید...! آخآخ آخ

شما را نمی دانم!؟ متفکر

در ضمن، گوشی موبایل آن دوستمان را که چمدانش را داغون تحویل

دادند نیز برداشته اند. ما فکر می کردیم که شاید در طی سفرهای

متوالی چمدان به فرانسه و ... و بازرسی شرکت های هواپیمایی

ممکن است گوشی افتاده باشد و متوجه نشده باشند، اما یک روز

دوستم به من گفت که شارژر گوشی اش نیز نیست و ما متوجه شدیم

که افتادن و گم شدنی در کار نیست و این نیست جز یک کار عمدی که

به نیت دزدی صورت گرفته است که حتی شارژر را برداشته که گوشی

به دردش بخورد. من هم به دوستم گفتم که: در ایتالیا دزدی به طرز

فجیعی چشمگیر است و مگر این را نمی دانستی؟ گفت: نه! ناراحت

شما خوانندگان محترم هم توجه و دقت ویژه به این مهم مبذول دارید

که:


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات

سلام علیکم

گم شده پیدا شده اوهلبخند

باور بفرمایید فکر کنم همین روزها پرشین بلاگ وبلاگ بنده را به حراج

بگذارد از فرط غیر فعالی! نیشخند

چه کنم! درگیری ها و مشغله های تحصیلیم امکان اینگونه گفت و

شنودها را به شدّت و حدّت از بنده سلب کرده است. اوه

همین آخر هفته پنج شنبه و به احتمال زیاد جمعه امتحان جامع دومم

را هم می دهم و البته نمی دانم خلاص می شوم یا نمی شوم!؟ چون

واقعاً از این امتحان دوم می ترسم و اصلاً نه امتحان با من شوخی ندارد

نه من با امتحان! قضیه جدی است و باید بنده نیز جدی باشم. استرس

به هر حال، نمی خواهم اضطراب خودم را به شما نیز منتقل کنم و باز به

هر حال، این هم یک مرحله از زندگی است که اندکی سخت تر است

ولی باید طی شود. باید دارد این فقره. لبخند

برای تغییر حال و هوای در سکوت رفته وبلاگ، چند عکس از هوای

تابستانی-زمستانی-بهاری این روزهایمان می گذارم که شما را در

context کانادایی مان نیز سهیم کرده باشم. چه فکر کردید؟ باور

بفرمایید گرچه نمی نویسم اما به یادتان هستم و برایتان کلی عکس

گرفته ام. فقط شما دعا بفرمایید آن "در اولین فرصت" ها موعدشان

برسد به زودی زود... لبخند

 

اول از همه دور و برم اوه

یک روز بهاری زیبا، 5 می 2013 لبخندخیال باطل

آسمان همان بالایی از نمایی نزدیک تر

خطوط مشاهده شده بعضی هایشان جای پای هواپیماها می باشد. لبخندخیال باطل

و نزدیکتر تر

14 و 16 می 2013 یعنی پنج و سه روز پیش خیال باطل

هوا پس از چند روز بازگشت کمی تا قسمتی زمهریری به زمستان،

دوباره به اتمسفر بهاری-تابستانی خود برگشت و من ماندم و یک

دانشگاه خلوت* و یک دنیا خاطره... خیال باطل

بعید می دانم هیچ دوربین عکاسی ای قدرت چشمهای آدمی را داشته

باشد که بتواند یا حتی جرأت کند زیبایی این طبیعت دست پرورده بزرگ

نقاش عالَم امکان را به تصویر بکشد و بیان کند.

بعید می دانم متفکر

لحظاتی سرشار از شور و شعف در درون من شروع به غلیان کردند که

مسلماً شما نیز در برابر طبیعت گل و بلبلی که بارها به عینه مشاهده

فرموده اید چنین تجربه عینی ای را لمس و حس کرده اید بی شک.

تجربه ای یُدرَکُ وَ لایُوصَف

که در ادامه می آید... لبخند

 

و آن درخت کریسمس همیشگی روبروی خانه مان که نه زمستان می

شناسد و نه تابستان و کریسمسی اش تا هست همین گونه است...

و

من و داستان هایش ... لبخند

 

و دوباره وسترن و آن مناره معروفش که مناره دانشکده هنر و علوم

انسانی اش است لبخند

 

و همان عکس بالایی از زاویه کناری اش لبخندخیال باطل

نکته جالب این عکس ها و این طبیعت وسترن این است که:

رنگ دانشگاه وسترن انتاریو بنفش است با انواع طیف های روشن و

تیره اش...

شما از یاسی روشن شروع کنید برسید به بنفش تیره... 

و درختانی که کاشته اند و بعضی هایشان قدمت طولانی ای هم دارند و

نیز گل هایی که می کارند مثل همین لاله های زیبای پایین، همه را از

همین طیف انتخاب می کنند که شکوفه های درختان رنگ وسترن

باشند و گل ها نیز... لبخند

شما ببینید چقدر مدیریت و تدبیر پشت همین یک مورد کوچک نهفته

است که وقتی می دانی رنگ وسترن بنفش است، سایت وسترن هم

بنفش است، گل ها و شکوفه های درختانش هم رنگ و بوی وسترن

می دهند و چقدر ما وسترن بنفش رنگمان را دوست می داریم از

صمیم قلب... لبخند

 

* امتحانات 30 آوریل تمام شده است و در واقع از ماه می، تابستان آغاز شده است و دانشگاه خلوت گشته و تنها ما دانشجویان تحصیلات تکمیلی مانده ایم و دیگر هیچ. لبخند

 

و اگر شما بدانید این عکس ها را چند بار ویرایش کرده و اندازه شان را کم حجم کردم تا از کادر بیرون نزند و چند بار قالب وبلاگ را بخاطرشان تغییر داده و امتحان کرده و به نتیجه نرسیده ام... ناراحتقهر آخر می خواستم عکس ها را در اندازه ای اندکی بزرگتر بگنجانم که می دیدم قسمتی از عکس خورده می شود و زیبایی تصویر از بین می رود. آخر سر هم مجبور شدم در همین اندازه های کوچک بگنجانمشان! ناراحتاوه


نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
نظرات

سلام علیکم اوه

از همان اول اعلام شرمندگی کردم از اینکه هر از گاهی تشریف می آورید و می بینید حتی یک ویرگول هم اضافه نشده به مطالب قبلی! اوه با عرض پوزش چندمین باره باید تحملم کنید حالا حالا هاااا! اوه البته از قدیم گفته اند: چرا عاقل کند کاری که بعداً مدام معذرت خواهی کنه؟! و در جایی دیگر نیز گفته اند: هر کس خربزه می خورد باید پای لرزش هم جلوس بفرماید! و یک البته دیگر اینکه هرچه ضرب المثل به یادم می آید علیه خودم می شود که؟! و به نفع شما!!! نیشخند خب چه کنیم ما یک مولا بیشتر نداریم که فرموده اند: حق را بگو اگر چه به زیان خودت باشد! حالا وقتی حق با شماست من چه کاره ام این وســـــط؟ بد می گویم؟ لبخند

البته یک آن این به ذهنم خطور کرد که دو ضرب المثل بالا هم برای بنده در حکم نویسنده وبلاگ و هم برای سرکاران علّیّه و جنابعالیان در حکم خوانندگان محترم که قدم رنجه می فرمایید و وقت گرانتان را صرف خوانش این سطور می کنید، صدق می کند: من وبلاگ نویسی آغاز کردم و اکنون به دلیل ضیق وقت ناگزیر از معذرت خواهی هستم و شما وبلاگ خوانی آغاز کردید و اکنون پشیمان از چنین کاری در باب این کلبه.

بنده خربزه وبلاگ را خوردم و بایستی تا آخرش پایش بایستم و شما خربزه وبلاگ را خوردید و بایستی مرا تحمل کنید دیگر! نیشخند جای یک «همینه که هست» هم آن وسط خالی بود که خجالت کشیدم بنویسم. شما از نظرتان بگذرانیدش! نیشخند

ای امان از حواشی! امـــــــــــــــــــان! اوه

آقا و خانمی که شما باشید سرتان را درد نیاورم و پرونده آن دو دوست و چمدان هایشان را ببندم که شما هم به کار و زندگی تان برسید. لبخند

آن دوستم که رفته بود ایران و چمدانش در پرواز KLM جا مانده بود چند روز پس از رسیدنش به ایران، به لطف خدا، چمدانش صحیح و سالم و سربلندانه به میهن بازگشت. لبخند

آن یکی که آمد کانادا با Alitalia، پس از یک هفته اعصاب خردی و بحرانی که در منزل ما حکمفرما بود و حتی اشعه هایش به بنده نیز مدام اصابت می کرد و یک هفته کلاً از درس و درس و درس* ساقط شدم به شخصه! بالاخره چمدانش رسید اما با ماجراهایی عجیب و غریب که در ذیل می آید:

طی آن یک هفته پیگیری از ایران و کانادا و ایتالیا، کاشف به عمل آمد که وقتی این خانم چمدان را به counter بار در تهران تحویل داده آن طرف چه اتفاقی افتاده که چمدان بجای اینکه از مسیر بارگیری تهران-رم وارد هواپیمای رم شود حال چطور شده رفته در خط تهران-پاریس و چمدان کلا به ایتالیا نرفته بوده و مسافرت کرده به فرانسه!!!!! تعجب تعجبتعجبنه که آن طرف آن غلتکی را که چمدان را پس از وزن کردن رویش می گذارند و می فرستند برای بارگیری، ندیده ایم من نمی دانم و هیچ ایده ای هم ندارم که چه اتفاقی آن پشت افتاده بوده! متفکر

بله چمدان رفته بوده فرانسه، و از آنجا بجای تورونتو گویا رفته بوده مونترآل و بعد آمده بوده تورونتو. تعجب متفکر ای کاش زبان داشت و سرگذشتش را از زبان خودش می شنیدیم... خیال باطل

البته بماند که بی خیالی و بی توجهی این خانم هم مزید بر علت شده بوده که استرس و نگرانی خودش و اطرافیان را دو چندان کرده بوده! شما از این کارها نکنید لطفا!

آخر چه کسی 9 هزار دلار بی زبان را می گذارد داخل چمدان و تحویل بار می دهد؟؟؟ آن هم چمدانی که حتی قفل هم نزده باشی و رمزش را هم ندانی یا مشکلی چیزی داشته باشد که نتوانی قفلش کنی؟؟؟؟ و فقط دو تا زیپش را کشیده باشی و ... تعجبمتفکرتعجبمتفکرتعجبمتفکرتعجبمتفکرتعجبمتفکر

یعنی هر که این حکایت را شنید کلی ملامتش کرد که تو انگیزه ات چه بوده که چنین کار خطرناکی را با آرامش تمام انجام داده ای و یک آن نگران نشده ای که ممکن است اتفاقی برای پول ها بیفتد؟؟؟  تعجبمتفکر می گفت: اصلاً تابحال نشنیده بودم که چمدان گم شده یا جا مانده باشد (درست مثل من)، فکر کردم ممکن است در ترانزیت بین پروازها خوابم ببرد کسی کیف دستی ام را بدزدد یا یادم برود کیفم را جایی در فرودگاه جا بگذارم و فکر کردیم چمدان امن تر است. ناراحت

به هر حال، به قدری خدا به این دوست ما عنایت داشته که چمدانِ بدون قفل و چفتش رسید و 9 هزار دلاری که قرار بود برای کس دیگری بیاورد هم داخلش بود. اما چه بگویم از چمدان!!! ناراحت خسته، کوفته، بی حال و نزار،... داغون به معنای واقعی کلمه! مرغان هوا به حالش گریه می کردند... ناراحت

یکی از چرخهایش کلاً کنده شده بوده چرخ دیگرش خراب و دور و برش پاره شده بوده بینوا چمدان نو! ناراحت

آخر سر هم غرامتی که دادند 35 دلار voucher (کوپن) مسافرت با Alitalia بود که ایشان هم به کارمند Alitalia گفته بوده: «من دیگر عمراً با هواپیمایی شما پرواز نمی کنم». آنها هم زرنگ هستند، کاری نمی کنند به ضررشان تمام بشود که! متفکر

 

 

*زندگی ما اینجا فقط با درس معنا پیدا می کند و هربار که خواستم بنویسم «یک هفته کلاً از درس و زندگی ساقط شدم» ناخودآگاه دستم همان درس را نوشت و زندگی را به قرینه معنوی حذف کرد. نیشخند

 


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو