سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات

سلام بر همگـــــــــــــــــــــــــــی لبخند

دست و جیغ و هوراااااااااااااااااااااااا! تشویقنیشخند

بـــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــه!... لبخند

پایان نامه کارشناسی ارشد را دفاع کرده بودم و هنوز در خوابگاه بودم برای انجام اصلاحات پایان نامه و گرفتن تأییدیه ی داوران و تسویه حساب که ... خیال باطلمتفکر راستش را بخواهید دقیقاً خاطرم نیست که بعد از دفاع ارشد بود یا قبل از آن اما حول و حوشش تقریباً همان حول و حوش روزهای دفاع بود که فراخوان پذیرش دکترای مطالعات زبان فرانسه در دانشگاه وسترن انتاریو را دیدم...

هم اتاقی هایم یکیشان ارشد مترجمی زبان انگلیسی بود. اسمش نیز زهرا بود. این را به خاطر داشته باشید تا بعد...

می دانید دوستان! به یقین رسیده ام که سرنوشتمان دست خودمان است و خودمان با اراده و اختیاری که در انتخاب داریم آن را رقم می زنیم. آن دست تقدیر و اینها هم که می گویند آن هم کسی یا چیزی نیست جز دست خودمان و مغز و فکر خودمان. متفکرخیال باطل

اصلاً من برای ادامه ی تحصیل در مقطع دکترا به کانادا فکر هم نمی کردم چه برسد که بخواهم اقدامی هم بکنم. تصمیمم این بود که بتوانم بروم فرانسه و پیگیر آن طرف بودم بیشتر و کارهایی هم جسته و گریخته کرده بودم هم از طرف دانشگاه هم تقریباً شخصاً اما هیچ چیز قطعی نبود و می بایست بیشتر پیگیری می کردم تا ببینم چه می شود. اما به دلیل نگارش پایان نامه و روزهای پایانی ارشد و دفاع و ... در آن بازه ی زمانی اولویت با دفاع پایان نامه ام بود تا با فراغ بال به ادامه فکر کنم...

خاطرم هست خیلی از دوستانمان در رشته های مختلف وقتی صحبت ادامه ی تحصیل می شد می گفتند: در یک سال آینده که اصلاً به این مسأله فکر نمی کنم چون خیلی خسته ام و نیاز به استراحت دارم... بعضی ها مثل من نیز می خواستند سریع قضیه ی دکترا را هم پی بگیرند...

بر این باور بودم که تا تنور داغ است باید چسبید. الآن هنوز در جوّ درس و دانشگاه هستم و اگر وسطش فاصله بیفتد و از این فضای تحصیل خارج که نه، اما دور شوم شاید سخت باشد دوباره بخواهم به ادامه تحصیل فکر کنم و ممکن است برای درس خواندن و امتحان دادن و ... هم تنبلی کنم هم فضای زندگیم از جو علم و دانش آموزی خارج شود و نتوانم موفق عمل کنم. بنابراین ترجیح می دادم علی رغم تمام خستگی هایی که در دوره ارشد بخاطر پایان نامه ی سخت و حجیمم داشتم و نیز علی رغم تمام خاطرات بدی که به دلیل حضور در خوابگاه و آن هم البته نه از طرف هم اتاقی ها که از طرف مسؤولین بر ما عارض شده بود باز هم به ادامه تحصیل فکر کنم و در واقع دکترا را هم به ارشدم متصل کنم و تا آنجا که در توانم است نگذارم فاصله ی زیادی بینشان بیفتد. حتی می اندیشیدم که اگر بخواهم در آزمون دکترای ایران هم شرکت کنم و قبول نشوم و پشت کنکور بمانم باز از فضای درس خواندن دور نشده ام و می توانم یک سال دیگر هم درس بخوانم و دوباره شرکت کنم.منظورم این است که حتی با درس خواندن برای آزمون دکترا نیز به نوعی خودم را در محیط و فضای درس نگه می داشتم... غرض از تعریف اینها این نیست که بگویم این درست است یا آن! نه خیر اصلاً. اینها توصیف اندیشه های بنده بود در آن بازه ی زمانی و اینکه چگونه سرنوشت آدمی به دست خویش نوشته شده و رقم می خورد. لبخند

خب، حال شما فضای دوران انجام اصلاحات پایان نامه ی ارشد را به خوبی دریافتید. در همین اثناء*  آگهی وسترن را دیدم که فراخوان بورس در مقطع دکترا (و شاید ارشد نیزمتفکر) داده بود برای دو رشته: زبان اسپانیولی و مطالعات زبان فرانسه. خب، من که اصلاً در فکر کانادا نبودم که! اما... کم کم شروع کردم به فکر کردن و تحقیق کردن درباره ی دانشگاه وسترن انتاریو. در یکی از سایت های فارسی زبان دیدم نوشته: دانشگاه وسترن انتاریو یکی از دانشگاه های کاناداست که دانشجویانش بیشترین رضایتمندی را از دانشگاه دارند. خاطرم هست در سایت دانشگاه آزاد یا یک جایی که ربط به دانشگاه آزاد داشت این را خواندم. خیال باطل این خیلــــــــــــی مرا به فکر وا داشت که حتماً این دانشگاه چیزی دارد خب. متفکر از شهر و استان انتاریو هم تحقیق کردم که ببینم فرانسه دارند؟ فرانسه صحبت می کنند؟ داستان فرانسه در این استان و شهر و در وسترن به چه صورت است و ... ؟ به Chrisanthi کارشناس تحصیلات تکمیلی دپارتمانمان (آن زمان هنوز دپارتمان «ما» نشده بود دپارتمان «آنها» بود نیشخند) پیام دادم که آیا وسترن دانشگاه دو زبانه است یا تک زبانه؟ جواب داد: وسترن تک زبانه است و زبانش هم انگلیسی ست. تردیدم سرِ همین انگلیسی زبان بودن دانشگاه بود و شهر و استان نیز. انتاریو چسبیده به استان کبک است اما کبک کاملاً فرانسوی زبان است و انتاریو کاملاً انگلیسی زبان. متفکر خب، از وضع انگلیسی من هم که آن اول ها خبر دارید که! نیشخند یعنی اعتماد به نفس در حد نه یک دوره که چند دوره لیگ برتر و المپیک می خواست که من نداشتم. لبخندقهراوه همین مرا چند دل کرده بود... نمی توانستم تصمیم بگیرم که درخواست بدهم مدارک را بفرستم یا نه!؟ ناگفته نماند که زمان منتظر من نمانده بود که! زمان کار خودش را می کرد و همین طـــــــــــــــــــــــــــــور تند و تند قدم برمی داشت و جلو می رفت تا به مهلت ثبت نام که روز 15 فوریه 2011 بود بیشتر از پیش نزدیک شود. 

حکایت زمان حکایت عجیبی ست و بر این باورم که هنوز هیچ کس به کُنهِ وجود زمان پی نبرده است!؟ نمی خواهم واردش شوم... متفکر

بگذریم...

خانم و آقای محترمی که شما باشید عرض کنم حضور شریفتان که:

با استاد راهنمای عزیزم در ارشد هم صحبت کردم و ماجرا را گفتم و ایشان تشویق کردند که پیگیری کنم اگر خوب است چرا که نه؟! 

با زهرا هم اتاقی ارشدم هم مشورت کردم که: نگرانیم سرِ انگلیسی است که داغون هستم مثل آقوی همساده! لِه آقا لِه. خنده (این از همون خنده های آقوی همساده گونه ای بود که آخرش هم من نفهمیدم گریه اش شبیه خنده اش است یا خنده اش شبیه گریه اش! متفکرلبخند) زهرا گفت: والله! خودت می دانی اما خب... زبان را می شود در اون جغرافیا یاد گرفت... اما به نظرم اقدام کن. 

دوستان! ببخشید! دستم برای ادامه دادن کشش ندارد... ناراحت اگر بیشتر کار بکشم احتمال اینکه به جایی برسد که دیگر نتوانم بنویسم برای همیشه خیلی زیاد است... ترجیحاً بهتر است شما عزیزان صبوری کنید تا بنده هم به دردسر نیفتم... امکان ویرایش این نوشته را هم ندارم. اگر اشتباه تایپی بود بعداً تصحیحش می کنم. ببخشید. 

از حسن توجه همگیتان سپاسگزارم! لبخند (و گل بخش نظرات را که در اینجا موجود نیست برایتان پست کنم از نظر بگذرانید)...

با عرض معذرت باید همین طوری پیش بروم تا زمانی که توان نوشتن دارم. تازه الآن به مدد مچ بند آتل دار و بند و بساطش می توانم حرکتش دهم... 

بقیه اش تا بعد...

اما لطفاً گریه و بی تابی نکنید... برمی گردم... لبخندبای بای

 

 

 

*(قبلاً «اصناء» نوشته شده بود: به دلیل نزدیک بودن دو حرف ص و ث اشتباه تایپی پیش آمده کرده بوده که آقا مهدی گل گلاب ویرایش کردند و بنده تصحیح نمودم لبخند). دستشان درد نکناد! لبخند


برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان منتظر من خجالت

خوب هستید؟ خوش هستید؟ خدا را شکر! لبخند

راستش خانم فرزانه خانم که یک زمانی به این صفحه زیاد رفت و آمد می کردند و شامل الطافشان می شدیم (بنده و وبلاگ) و مدتی ست همزمان با سکوت و سرشلوغی من ایشان هم دیگر شاید ناامید شده و کلاً بار و بندیل شان را بسته از این کلبه بریده و رفته اند، نیشخند یک بار... یک بار که نه! چندین و چند بار از من خواستند که از اولِ اول داستان را تعریف کنم که اصلاً چه شد آمدم کانادا! لبخند داستانش جالب است اما نمی دونم حوصله ی این صفحات و حوصله ی وقت بنده اجازه می دهد به نگارش همه ی داستان در یک پست بپردازم یا باید دنباله دارش کنم!؟ به هر حال پیش می رویم تا چه پیش آید... خیال باطل

حکایتِ اینکه پس از نزدیک به سه سال تازه می خواهم ماجرای روز اول را روایت کنم به یکی دیگر از حکایت هایی که در زمان دانش آموزی برای خودم اتفاق افتاد می ماند. خالی از لطف نیست اگر اول آن یکی را حکایت کنم و بعد برویم سروقت این یکی. لبخند

اول دبیرستان (ما آن زمان ها می گفتیم نظری لبخند) بودم که با اردوی مدرسه رفته بودیم مشهد با اتوبوس آن هم از نوع بنزش... خیال باطل

البته اردو ده روزه بود اما چهار روزش به رفت و برگشت و جاده و دریاکنار و ... می گذشت و شش روز خالص در مشهد بودیم. من در سه سالگی مشهد رفته بودم و بعد از آن دیگر نرفته بودم... تا اول نظری. خیلی ذوق و شوق شدیدی داشتم و خیلی دلم می خواست حتماً این مسافرت را بروم. جای شما خالی خیلی هم خاطرات بامزه و خنده داری که قطعاً در اردوها پیش آمد می کند برایمان اتفاق افتاد و کام مرا شیرین کرد تا به امروز نیز... خیال باطللبخند

آقا و خانمی که شما باشید! از مشهد که برگشتیم من سه روز متوالی بدون هیچگونه توقفی و نفس تازه کردنی و اجازه ی نفس تازه کردنی به کسی دادنی فقط داشتم حرف می زدم و تعریف می کردم که : اینطوری شد... اون طوری شد... خانممون چکار کرد... آقای فلانی اینو گفت... آشپز اونو گفت... دوستم چی گفت... اون چی گفت... این چی شد... نیشخندنیشخندنیشخند

مَخلَص کلام اینکه به معنای واقعی کلمه سر تمامی اعضای خانواده را در طی چند روز خوردم هاااااااااااا! (بردم هااااااا!) نیشخنداوهقهرخجالت

خداییَش وقتی یادم می افتد خودم خجالت می کشم که حتی اجازه نمی دادم کسی نفسی تازه کند برای شنیدن بقیه ی حرف ها و خاطراتم... آخر خیلی ذوق و شوق داشتم و درواقع، اولین خروج طولانی مدت بنده از خانه به حساب می آمد... خیال باطللبخند

 می توانید تصور کنید؟ سه روز تمااااااااااااااااااااام یکی حرف بزند و بگوید و بگوید و بگوید و بگوید و ... همین طـــــــــــــــــــور خستگی ناپذیر... کلافهمتفکر بابا! بالاخره آدم هستیم دیگر! آدم خسته می شود. به قول این انگلیسی زبان ها خیلی دیگر فضا boring شده بود یعنی کسل کننده و خواب آور... خنثیقهر

فکر کنیــــــــــــــد بعد از سه روز می خواستم یک چیزی تعریف کنم... یک دفعه گفتم: حالا نمی دونید روز اول چی شد... نیشخندنیشخندنیشخندخنده

برادرم دو دستی زد روی پاهایش یا سرش (احتمالاً) و گفت: واااااااااااااااااای! خدا به داد ما برسه! تعجب سه روزه داره حرف می زنه هنوز به روز اول نرسیــــــــــــــــــــده! یا ابالفضل!!!! کلافهکلافهکلافه استرس

منو می گید:   :| خنثی

خانواده ام:    :D خنده

برادرم:       :/ کلافهساکت

باز منو می گید:      :D خندهنیشخند

و اینچنین شد که کم کم خاطرات مشهد را کمتر می گفتم و موردی و موقعیتی و البته خیلی وقت ها تنها به خواهرم می گفتم که بقیه اذیت نشوند و البته که یک تنه سر او را تا آنجا که در توانم بود خوردم (و به قول بعضی ها بردم)... نیشخندخجالتخنده

حالا حکایت من و این وبلاگ و سه سال خاطره و تجربه تعریف کردن هم شده حکایت خاطرات مشهد تعریف کردن من! بعد از سه سال، تازه رسیدیم به روز قبل از اول تـــــــــــــــــازه! چه شـــــــــــــــــــــــــــــود! خدا به داد شما برسد... نیشخندمتفکرتشویق

 

دوستان بزرگوارم! تا اینجا را داشته باشید چون دیگر مچ دستم که دوباره همان کیست معروفش افتاده به دور اذیت کردن، یاری نمی کند برای ادامه اش... نگران

تا فرصتی نزدیک تر و «زود» تر که برگردم... لبخندخیال باطل

خدا یار و نگهدارتان! بای بای

 

 


برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان

قول می دهم زود برگردم. قول مردانه، قول زنانه، قول

بچگانه، اصلاً قول خانوادگی. خوبه؟ لبخندخجالت


برچسب‌ها:
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو