سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان

به قدری این پرش مطالب حالم رو گرفته بود که باور می کنید اصلاً دست و دلم نمی آمد بقیه ی داستان را حکایت کنم؟ قهربه معنای واقعی کلمه بال و پرم را شکست هااااا! ناراحت

بگذریم...

بله بعد از امضای نامه بود که بار و بنه ی سفر را بستم و راهی دانشگاه های محل تحصیلم شدم (در دو تا شهر مختلف). لبخند حالا کی بود؟ اگر اشتباه نکنم فقط چند روز به مهلت ارسال مدارک مانده! خیال باطل

و من طی این مدت خوشِ خوشحال نشسته بودم خانه که دیگر نمی خواهم اپلای کنم. کلافه

همانطور که پیش بینی کرده بودم در دانشگاه کارشناسی ام بدون هیچگونه مشکلی تنها با پرداخت 5 هزار تومان کارم راه افتاد و ترجمه ی ریزنمراتم را داخل پاکت مخصوص با آرم دانشگاه گذاشتند و مهر و مومش کردند و دادند دستم. لبخند همه ی این کارها در کمتر از 20 دقیقه انجام شد و بنده بلافاصله عازم شهر دانشگاه ارشدم شدم... استرسنگران

در داخل پرانتز عرض کنم که: طبق عادت همیشگی ام، وقتی وارد دانشگاه محل تحصیلم می شوم (در هر دوره: هم کارشناسی هم ارشد هم الآن) می روم سلامی خدمت اساتیدم عرض کنم. آن روز هم هم رفتم هم استاد راهنمای ارشدم را ببینم هم استاد مشاورم را که رییس دانشکده هم بودند. استاد مشاورم از اوضاع و احوال بعد از دفاع پرسیدند و برایشان توضیح دادم که می خواهم برای دانشگاه وسترن اپلای کنم و آمده ام که ریزنمراتم را بگذارند داخل پاکت مخصوص دانشگاه که برایشان بفرستم و ... ایشان هم خیلی خوشحال شدند و استقبال کردند و ... لبخند

این را داشته باشید تا بعد... کار داریم با آن! متفکر

رفتم آموزش دانشگاه نزد کارشناس گروه خودمان که حدود کمتر از یک ماه پیش مهر فارغ التحصیلی ام را زده و گواهی موقت ارشد را به من داده بود. منظورم به این است که ایشان هنوز مرا به خاطر داشتند!!! متفکر این را هم داشته باشید به در می خورد! متفکر

ماجرا را توضیح دادم و دقیقاً طبق پیش بینی های قبلیم سنگ انداختن ها شروع شد ناراحت و گفتند: «خانم! ما نمی توانیم چنین کاری بکنیم. شما دانشنامه تان را نگرفته اید و فقط گواهی موقت دستتان است و برای ما مسؤولیت دارد...» و از این حرف ها که صد من روی هم رفته یک غاز هم نمی شود!!! آخ توضیح دادم که : «ای بابا! مگر شما خودتان امضا نکردید که بنده اینجا ارشد خوانده ام و فارغ التحصیل شده ام؟ مسؤولیتِ چه خب؟ مگر کار خلاف قانون از شما می خواهم؟ عجبا!!!! دانشگاه خارجی که می خواهد پذیرش دهد با ریزنمرات موقف من مشکلی ندارد آن وقت شما مشکل دارید؟؟؟ عجباااااااااا!!!» تعجب

 سرتان را درد نیاورم با این خاطرات بدی که از آموزش دانشگاه ارشدم همیشه داشته ام! قهر از من اصرار و از این آقا انکار. ناراحت آخر سر هم مرا ارجاع داد به روابط بین الملل دانشگاه که: «برو پیش آنها، اگر آنها صلاح دانستند این کار را برایت انجام می دهند. من مسؤولیت قبول نمی کنم». باور بفرمایید خودش هم نمی دانست چه مسؤولیتی را قبول نمی کند! متفکر فقط گویا در آیین نامه ی شرح وظایف شغلی شان چنین جمله ای آمده که وقتی می خواهید کاری را راه نیاندازید بهترین نوع در رفتن از زیر کار این جمله است: «مسؤولیت دارد». همین. عصبانی

حالا روابط بین الملل کجاست و چه جور جایی است؟ تصور کنید یک دانشگاهی را که جلوی در ورودی اش آموزش دانشگاه است و آن سر دنیایش هم روابط بین المللش!!! اوه بماند که خدا می داند تا من برسم آن سر دنیا، آیا این آقا زنگ زده بود به آنها که "مسؤولیت قبول نکنند" یا نه!؟ خیال باطل

این روابط بین الملل جایی بود که حدود یک سال و نیم قبل ترش از گروه فرانسه درخواست همکاری کرده و خواسته بودند که یکی از دانشجویانشان را که در امر ترجمه مورد تأییدشان است به آنها معرفی کنند تا در امر ترجمه ی قراردادهای بین المللی با روابط بین الملل دانشگاه همکاری کند و گروه فرانسه بنده را معرفی کرده بود (البته قبلش با بنده صحبت کرده و موافقتم را به آنها اعلام کرده بودند). می خواهم بدانید که دارم به جایی می روم که یک درخواست کوچک ازشان داشته باشم که «همکارشان» بوده ام. متفکر می دانید! «همکارشان»! کلافه

آقا و خانمی که شما باشید! بنده رفتم و با آن آقایی که باهم همکاری داشته ایم به مدت یک سال و نیم (حدوداً)، در این باره صحبت کردم. ایشان در رودربایستی و معذوریت قرار گرفته بودند به دلیل همکار بودن باهم و نمی توانستند مستقیماً درخواست مرا رد کنند! نگران بعد از کلّی این دست و آن دست کردن دوباره بنده را ارجاع به آموزش دانشگاه در آن یکی سر دنیا! دادند که بروم و هرچه آنها گفتند همان کار را بکنیم. دقیقش یادم نیست که چه گفتند اما فحوای کلام همان بود که رفت. طی گَز کردن بنده به سمت اداره ی آموزش، اینجناب با آنها تماس گرفته و می توانستم حدس بزنم که چه گفته اند: چون این خانم با ما همکاری داشته من نتوانستم چیزی بگویم. شما خودتان اقدام کنید (یعنی دست به سرش کنید یا یک چنین چیزی). متفکر 

قضیه مال 4 سال پیش است و دقیقاً خاطرم نیست اما گویا در همین اثناء بود که رفته بودم پیش استاد مشاورم و قضیه را برایشان شرح داده بودم که همکاری نمی کنند. ایشان به من گفتند: نگران نباشید. تلاشتان را بکنید. اگر همکاری نکردند بیایید همین جا ببینیم چکار می توانیم برایتان بکنیم. 

خلاصـــــــــه، با آنکه می دانستم دارم می روم که دست به سرم کنند اما گفتم بعداً نگویم اگر می رفتم شاید موافقت می کردند! متفکر بگذار بروم و دست به سرم کنند! دست کم پیش خودم تلاشِ نکرده نداشته باشم!

آمدم آموزش و آن آقا آب پاکی را روی دستم ریخت و همان جمله ی معروف «مسؤولیت دارد» را دوباره تکرار کرد و زیر بار نرفت و من ناراحت و دل شکسته رفتم پیش استاد مشاورم... 

 

شاید بگویید من که همه ی اینها را می دانستم چرا اینقدر ناراحت و دل شکسته می شدم! دلیلش این است که: بابا! خب هضمش سنگین است وقتی می بینی بنا به دلایل واهی و غیرواقعی می خواهند به شعورت توهین کنند و دنبال نخود سیاه بفرستندت! شما بهتان برنمی خورد خداییش؟! متفکرناراحت

برای استاد مشاورم شرح ماجرا دادم و ایشان که خدا حفظشان کناد گفتند: نگران نباشید! من نمی فهمم چه مسؤولیتی شامل حالشان می شود. عجیب است!؟ متفکرخودم درستش می کنم. به منشی خودشان گفتند: «آقای ... یکی از پاکت های خارجی دانشکده را بردارید و مدارک ایشان را داخلش بگذارید و اینطوری اینطوری اینطوری (به روش مخصوص) مهر انگلیسی دانشکده رو رویش بزنید و تحویلشان بدهید». بعد برای اینکه به من دلداری دهند گفتند: «تازه اینطوری بهتر هم می شود. آموزش دانشگاه می خواست مهر فارسی بزند ما مهر انگلیسی می زنیم. بهتر است خب». لبخند آقا! تمام پاکت را از چهار گوشه ی اصلی و فرعی مُهر باران کردند! خدا خدا خدا! از خود راضیلبخندقلب

خدا همه ی خوبان عالم را حفظ کناد ایشان هم بین آنها! همه ی آن خوبانی که دستشان به خیر است و زبانشان به خیر می چرخد.

حالا کِی هست؟ 14 فوریه. یعنی یک روز مانده به مهلت ارسال مدارک و زنگ زده ام پست DHL و گفته است مثلاً تا ساعت 14 باز هستیم و همه ی این دوندگی ها طول کشیده و شده حدود خیلی کم مانده به ساعت 14. استرسنگران با خودم گفتم: خب، الآن که دیگر نمی رسم بروم پست. تا برسم بسته شده است. ماند برای فردا.خیال باطل

همین طوری ناراحت از اتفاقات پیش آمد کرده در آموزش دانشگاه، خسته، دل شکسته، رفته ام نشسته ام در سمینار اعتیاد که همان روز در دانشگاه برگزار شده بود و داشتم اطلاعات کسب می کردم درباره انواع مواد مخدّر خانمان برانداز و ... . استاد راهنمایم هم که در جریان بودند دانشگاه چه با من کرده است سعی می کردند نهایت همکاری را بکنند تا من بتوانم مدارکم را بفرستم.  وقتی آمدند در سالن برگزاری سمینار و دیدند نشسته ام آنجا، پرسیدند چه شد؟ گفتم که: «بالاخره استاد مشاورم زحمت کشیدند و همه چیز درست شد اما دیگر خیلی دیر شده و پست تا من برسم می بندد و ماند برای فردا و چون فردا مهلت ارسال مدارک است و چند روزی هم طول می کشد برسد دستشان درواقع، مدارک من در صورت سالم به مقصد رسیدن هم دیر می رسد و اینکه مدارکم را بفرستند به کمیته پذیرش و اصلاً شامل بورس بشوم یا نشوم هم معلوم نیست!؟ و من که زیاد چشمم آب نمی خورد دیگر گذاشتم برای فردا که پستشان کنم. یا نصیب وُ یا قسمت که چه پیش آید...» خیال باطل

استادم که با تعجب به من نگاه می کردند و حرفهایم را گوش می دادند گفتند: پاشو! پاشو! دیر شده یعنی چه؟ پاشو ببینم! تعجب اومده نشسته سمینار اعتیاد! تعجب مدارکش تو دستش! تعجب آژانس بگیر خودتو برسون به DHL. یعنی چه که موند برای فردا؟! متفکرمتفکرمتفکر رفتیاااااااااااااااا! عصبانی

عجب حکایتی داشت این اپلای من! نیشخند می بینید؟ همه اش افتاد به دقیقه های آخر و همه اش هم من منصرف شده یا ناامید و سرخورده! خیال باطل اما من ایمان دارم که هیچ چیزی جلودار خواست خدا نمی شود اگر قرار باشد یک اتفاقی بیفتد در زندگی آدم. خیال باطللبخند

با اصرار و در واقع، به قول خودمان گفتنی "هول دادن" استادم بود که من سریع خودم را رساندم به پست DHL و دیدم هنوز باز است... از خود راضی فکر کنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد... خجالت

کارمند پست هم که یک آقای بسیار محترمی بودند توضیحات کافی دادند اما گفتند که:

«چون بسته های کانادا از امریکا رد می شوند به دلیل تحریم ها ممکن است در امریکا مدارک ضبط شوند و در آن صورت ما هیچ تضمینی نمی دهیم که مدارکتان به دانشگاه کانادایی برسد! در غیر این صورت 3 الی 5 روزه به دستشان می رسد».

بیا! تعجب اینم از این! ناراحت همین یکی را کم داشتیم که نگرانی عبور از امریکا اضافه شود به نگرانی های دیگرمان! قهر

خلاصه مدارک را پست کرده و برگشتم نزد استادم و گفتم باز بود و ... ایشان گفتند: «اسکن تمام ریزنمرات را که داری بده به من، من خودم به عنوان مدیر گروه فرانسه مدارک اسکن شده ات را می فرستم به خانم Chrisanthi و توضیح می دهم که دانشجو مدارک را با پست فرستاده ممکن است اندکی دیر به دستتان برسد و برای اینکه از مهلت مقرر نگذشته باشد علی الحساب این اسکن مدارکش را داشته باشید تا اصلشان به دستتان برسد». 

خدا ایشان را هم در بین همه ی خوبان عالم حفظ کناد و به جسم و روح و انرژی اینچنین انسان هایی که لحظه به لحظه ی حضورشان در این عالَم خیر و برکت است بیشتر برکت دهاد! آمین یا ربّ العالمین! خیال باطللبخند

یکی دو روز بعد هم Chrisanthi به بنده ایمیل زد و گفت که: «اسکن مدارکت را که مدیر گروهتان فرستاده اند دریافت کرده ام و پرینت گرفته و داده ام به کمیته ی پذیرش و منتظر اصلشان هستم...» لبخندتشویق چهار روز از ارسال مدارک هم گذشته بود که پست DHL تحویلشان داد در دانشگاه و من چقدر از این DHL راضی هستم خدا ازشان راضی باشد! تشویق

جالب است آن موقع برای دو پاکت نامه کمتر از نیم کیلو 64 هزار تومان داده بودم و البته زمانی بود که تحریم ها آنچنان پررنگ نبودند و هنوز روابط بین المللی مان برقرار بود. هـــــــــــــــــــــــــــــی روزگاااار! ناراحت همین دی ماه 1392 بود که برای یک مدرک کم وزنِ زیر نیم کیلو برای ارسال به کانادا، مبلغ 124500 تومان دادیم با همین DHL. رسید دستشان و گویا همیشه هم می رسانند مدارک را، اما مبالغ دوبل و سوبل گران شده است دیگر. اوه

 

راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم که:

بنده یک تجربه ی گرانبهایی دارم که بهتر است شما نیز بدانیدش و از آن بهره بگیرید:

هر مدرکی که داشته و دارم همیشه عادت داشته ام که یک اسکن از آن نیز داشته باشم و فایلش را در چندین جا ذخیره و نگه داری کنم. لبخند

 شما فکر کنید اگر آن موقع که مدارک را فرستادم و رفت، اسکن ترجمه هایم را نداشتم و آن وسط مدارک هم به دستشان نمی رسید به هر دلیلی، چه اتفاقی می افتاد؟ متفکر

 استادم نمی توانستند اسکن مدارک را بفرستند به دانشگاه و مهلت ثبت نام هم تمام می شد و مدارک من هم نمی رفت در کمیته ی پذیرش و وقتی پست مدارک را تحویل می داد دیگر دیر شده بود و من دیگر شاید اینجا نبودم که برایتان ماجراهای تحصیل در کانادا را روایت کنم و اصلاً کانادا و ماجراهایش در نطفه خفه می شد و الآن معلوم نبود من کجای این عالَم بودم و به چه کاری مشغول!؟ و معلوم نبود ایامم به کام بود یا نابکام و چه و چه و چه!؟ متفکرخیال باطل

می بینید؟ همه اش به اسکن مدارک برمی گردد هااااا! نیشخند از من می شنوید؟ هر چه دارید اسکن کنید. هر چه! هر چه! نیشخندضرر نمی کنید!

حق نگهدارتان! بای بای

 


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان

نمی دانم بگویم تقصیر که بود!؟ من؟ کامپیوتر؟ باز هم من؟ من و کامپیوتر دو تایی باهم؟ یا فقط من به تنهایی؟ یا کمبود وقت؟ یا درد دستم؟ یا که؟ یا چه؟ ناراحت اما هر چه بود هرچه را نوشته بودم به باد فنای ابدی داد و حتی Recover my files هم کاری از دستش برنیامد! ناراحتقهر

چند روز پیش یک فرصتی گیرم آمده بود نشستم بنا به تجربه های تلخ آنلاین نوشتنی که قبلاً تر ها داشتم آمدم که در word تایپ کنم مطلب جدید را...

دلم می سوزد هاااا! کلافهحس آقوی همساده از نوع سرخورده ترش به من دست داد امروز... ناراحت کلی صفحه ی word نوشتم برایتان. اما برای ویراستاری باز هم کم آوردم (نایاری مچ دست) و نگه داشتم برای روزهای آتی... این روزها هم مشغول بودم و هستم و روی دسکتاپ کامپیوتر مطلب جدید مدام به بنده چشمک می زد...

همین دیروز بود که به دلم آمد که این فایل می پرد هااا! بهتر است یک جای دیگری هم ذخیره اش کنم. اما وَقَعی به آنچه که در دلم آمده بود نگذاشتم و فایل همان جا بود تا همین امروز صبح به وقت ایران (بنده هم ایران هستم البته، اما طولانی شدن ماجرای روز قبل از اول کانادایم مجال صحبت در آن باره را نداده است فعلاً). همین چند ساعت پیش می خواستم یک فایل اضافه را از کامپیوترم حذف کنم برای همیشه. دقت کنید برای همیشه! و دستم را گذاشتم روی دگمه های همزمان shift+delete و یکهو دیدم چهار تا فایل از روی دسکتاپم را انتخاب کرده برای حذف کردن که یکی هم همین مطلب جدید بود. تعجب عجیب بود من اصلاً با فایل های دیگر کاری نداشتم که! متفکر آمدم cancel کنم و کردم و خیالم راحت شد که اشتباهی فایل ها را نپرانده ام آن هم برای همیشه! یکهو دیدم هر 4 تا فایل پریدند و گم و گور شدند به معنای واقعی کلمه! تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

اما من دستم به YES نخورده بود باور کنید به جان همین وبلاگ قسم! اوه هی در دلم به کامپیوترم می گفتم: شوخی می کنی! فایل هایم را بده! کجا بردیشون؟ زمین و زمان را داخل لپ تاپ گشتم و دریغ از رد پایی و نشانی! ناراحت

و اینگونه شد که علی ماند و حوضش تا اطلاع ثانوی!

بنده در حال دلم سوختن به سر می برم برای آنهمه تراوشات ذهنی ام روی فایل word... ناراحت


نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
نظرات

بلـــــــــــــــــه! لبخند

جوابی که Chrisanthi نازنین دپارتمان که خدایش خیر دهاد در همه حال... به من داد درواقع، نوعی قوت قلب برای من بود که به اپلای کردن نمی گویم جدی تر، اما بیشتر فکر کنم... متفکر

خب، هنوز نگرانی انگلیسی زبان بودن دانشگاه و شهر و ایالت انتاریو همچنان به قوت خود باقی بود و البته خود مدرک تافل که به دلیل حجم اندک دانسته های زبانیم در باب زبان انگلیسی جرأت و اعتماد به نفسم را می بلعید و در خود محو می کرد... استرسنگران

می دانید؟ خیلی بلاتکلیفی بد است. ناراحت من اصلاً دوستش نمی دارم! قهر اینکه بین زمین و آسمان مانده باشید: اقدام بکنم نکنم؟! نگران اگر اقدام کنم بعدش چه؟ نگران پذیرش می گیرم نمی گیرم؟! نگران اگر پذیرش گرفتم چه؟ نگران می توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم یا نمی توانم؟! نگران اگر نتوانستم چه؟ نگراننگراننگران ... این برنامه کلاه قرمزی 93 را دیده بودید؟ آن شخصیت عزیزم ببخشید فرزند لطفاً را به یاد بیاورید لطفاً. اصلاً قبل از اینکه نویسنده این برنامه به فکر خلق چنین شخصیتی بیفتد بنده سال 89 در درون خودم با این شخصیت درگیر بودم چه جــــــــــــــــــــــــور! نیشخند

در فرانسه اصطلاح dilemme را استفاده می کنند به معنای «دوراهی تردید». خیلی معادل قشنگی هم برایش گذاشته اند در فارسی: «دوراهی تردید»... و من دچار آن دوراهی تردید شده بودم... نگراننگراننگران

خدا تکلیف همه ی مردّدین عالم را مشخص کناد ما هم بین آنها! لبخند

می دانید که ریشه ی اینهمه تردید هم از کجا بود که؟ حکماً تا به الآن به موضوع پی برده اید... بله، بسوزد پدر زبان انگلیسی ندانستن که در دنیای امروزی دردیست برای خودش! دست و بال آدم را می بندد نامرد روزگار! اوه این را خواهرانه عرض می کنم خدمتتان، شما هم به دیده ی منّت پذیرایش باشید لطفاً:

حتماً قرار نیست که بروید خارج از کشور تا زبان انگلیسی یاد بگیرید که! از من می پرسید می گویم یادگیری انگلیسی بشود زنگ تفریحتان. بشود بخشی از اوقات فراغتتان حتی. چرا که نه؟ مگر بد است که اخبار را به زبان اصلی دنبال کنید یا یک رمان را به زبان اصلی بخوانید یا هزار و یک مقاله و کتاب علمی و غیرعلمی را در زبان اصلیش مطالعه کنید؟ نه والله! آن وسط هم می بینید یک فراخوان پذیرشی چیزی یکهو ظاهر شد دست کم مثل بنده آنچنان وادی های تردید و دودلی را سیر نمی کنید خب!

باور بفرمایید این ره به ترکستان نیست هاااا! لبخند

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم... تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال خواهر من/ برادر من! خیال باطل

گفتم که خواهرم هم مدام می گفت: رسیدی کانادا، اصلاً فکر کردی کجا می مانی؟ متفکر مسأله ی خانه یا خوابگاه را چه می کنی؟ متفکرچطور می شود؟ متفکر... و اینها بیشتر مرا می ترساند... استرس

آقا و خانمی که شما باشید بالاخره تصمیم خود را گرفتم که اپلای نکنم. بای بای دیگر برگشتم به زندگی روتین و روزمره ام و در فکر فرانسه بودم و نیز دکترای ایران و از فکر کانادا و وسترن درآمدم به کل! بای بایلبخند

خواهر بنده که در یک شهر دیگری مشغول به کار بودند و هر از گاهی می آمدند خانه ی ما. یک روز که دیگر ماجرای کانادا برای بنده تمام شده بود وقتی آمد خانه، یکهو به من گفت: راستی، کانادا را چه کردی؟ متفکر

مرا می گویی؟ اسفند روی آتش! تعجب برق از سرم پرید! شدم مثل همین شکلک البته با دوز بالاترش! تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

گفتم: معلوم است چه می گویی؟ کلافه تعجب متفکر یک روز می آیی و آنچنان دودلم می کنی که آن سرش ناپیدا... وقتی موفق شدی به دودل کردنم، روز دیگر می آیی و می گویی کانادا را چکار کردی؟؟؟!

گفت: نــــه، خودت می دانی. قهر اما همکاران من هم می گفتند کانادا خیلی خوب است و منصرف نشود و خیلی برای تحصیل خوب است و ... البته به من ربطی ندارد، خودت می دانی و پدر و مادرت! قهر خنثی

امان از دست خواهر بزرگ تر ها! داشتنش خیلی خوب است... لبخند اصلاً یک وضعی! خیلی باحال می شوند بعضی وقتها بخصوص! لبخند خواهر ما یک خصلتی دارد که سعی می کند تمام جوانب را ببیند و بگوید و حتی هشدار هم بدهد و دست آخر بگوید: «خودت می دانی به من ربطی ندارد. فقط وظیفه ام بود که بگویم». ای خدا! از دست هر چه خواهر بزرگ تر هست...!!!! خیال باطل

آخر یکی نبود بگوید: خواهر من! نانت کم بود؟ آبت کم بود؟ این مرا دودل کردنت چه بود هِی هِی؟! کلافه منتظر

تازه داشتم از فکر کانادا در می آمدم که دوباره با این حرف هایش که بار معنایی مثبتش زیاد بود و نشان از تأثیری که حرف های همکارانش رویش گذاشته بودند مرا هوایی کرد... خیال باطل و علی رغم اینکه می گفت: خودت می دانی و پدر و مادرت و به من ربطی ندارد، اما خـب، معلوم بود که بینش مثبتی نسبت به کانادا پیدا کرده بود طبق تجربیات و گفته ها و شنیده های همکارانش. اتفاقاً پدر و مادرم هم نشسته بودند وقتی این صحبت ها را می کردیم و فقط لبخند می زدند و به عکس العمل های من و حرف های خواهرم گوش می دادند... لبخند

حالا کِی است؟ دقیقش را یادم نیست!؟ وقت تمام اما چیزی حدود شاید کمتر از ده روز به مهلت ارسال مدارک (15 فوریه 2011) مانده بود و من می بایست می رفتم از دو تا دانشگاه در دو شهر مختلف درخواست می کردم که ترجمه ی ریزنمراتم را بگذارند داخل پاکت مهر و موم شده ی دانشگاه تا بفرستم برای دانشگاه وسترن. از دانشگاه لیسانسم مطمئن بودم و دلم روشن بود که مشکلی نخواهم داشت. اما متأسفانه از دانشگاه ارشدم اصلاً مطمئن نبودم و به قول اینها می دانستم خیلی picky یعنی گیر هستند و الکی قرار است گیر بدهند و من هم زمان کافی ندارم که بمانم و توجیهشان کنم که! چه کنم حالا؟! وقت تماماسترس

بعد از صحبت های مذکور با خواهرم، گفتم: پس یعنی می گویی بروم دنبال مدارک و بفرستمشان؟ متفکر خواهر بنده که خیلی تیز و باهوش تشریف دارند متوجه شدند که منظورم این است که تأییدیه ی او را بگیرم و بروم برای ارسال مدارک. به همین علت و از ترس اینکه مبادا بعداً تر ها مشکلی پیش بیاید و بنده بگویم که: من که نمی خواستم اپلای کنم شما تشویقم کردی! سریع گفت: «من گفتم که! خودت می دانی و پدر و مادرت. بعداً نگویی که تو گفتی. هر چه صلاحت است و پدر و مادرت می گویند همان کار را بکن». خنثی آنها نیز اعلام رضایتمندی کردند (پدرم بیشتر مادرم بیشتر از روی فداکاری که نخواهد بخاطر حس مادرانه اش مانع پیشرفت من شود. وگرنه ته دلشان نمی گویم راضی نبودند اما به هر حال، برایشان سخت بود که اگر من پذیرش گرفتم بخواهم بروم از پیششان، آن هم اقیانوس ها دورتر و آن طرف تر...گرچه به روی خودشان نیاوردند و گفتند: اقدام کن! هر چه خدا صلاح بداند همان پیش آید!). خواهر بنده به این هم رضایت نداد و خاطرم هست که از کیفش یک دفترچه ی یادداشت درآورد و در صفحه ی آخرش چنین متنی را نوشت:

اینجانب ... بدینوسیله اقرار می کنم که خواهرم در قضیه ی درخواست بنده برای ادامه تحصیل در کانادا بی گناه است و تمامی عواقب این تصمیم را به تنهایی و شخصاً به عهده می گیرم بی آنکه مسؤولیتی متوجه خواهرم شده باشد در این فقره. (البته مضمون متنش این بود ولی دقیقاً آن «خواهرم بی گناه است» را نوشته بود). پدر و مادرم فقط داشتند به کار خواهرم می خندیدند خنده و من واقعاً تعجب کرده بودم و فکر می کردم دارد شوخی می کند. لبخند اما وقتی دیدم دارد اصرار می کند که «امضاء کن!» خنثی فهمیدم واقعاً قضیه جدی است و ترسیده است که اگر مشکلی برایم پیش بیاید او را مقصر بدانم که: «بیا! من که منصرف شده بودم که! شما دوباره این فکر را به جانم انداختی که اپلای کنم آخرش هم اینطوری شد!»

هی می گفتم: «بابا! کوتاه بیااااااااااااا! امضای چی آخه؟ تعجب مگه من چی گفتم حالا؟ معلومه که دارم خودم تصمیم می گیرم شما ها فقط دارید راهنماییم می کنید خب!» اما او کوتاه نمی آمد و مدام می گفت: «امضاء کن!». خنثی باورتان می شود؟

 

 

 

 

 

 

امضاء کردم... نیشخند


برچسب‌ها: خاطرات
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳
نظرات

سلام لبخند

در برنامه ریزی امروز برای ادامه ی داستان، یک نکته پیش از آغاز ادامه ی ماجرا حائز اهمیت است:

بدینوسیله از همین تریبون از دوستانی که در آن پستوهای ذهنشان هم که شده جایی برای این صفحه کنار گذاشته اند و مدام این وبلاگ و بنده را با جملات محبت آمیزشان مورد لطف و عطوفت خویش قرار می دهند بی نهایت سپاسگزاری می نمایم و بسیاااااااااااااار خشنودم که چنین دوستان حتی ناشناخته و نادیده ای در اطرافم هستند که می توانند روزم را پر از انرژی مثبت کنند و می توانند تا بدین حد و سطح مشکل مچ دست مرا درک کنند و انتظارات بجای خودشان را پایین بیاورند و آرزوهای خوب خوب برای دست بیمار بنده داشته باشند. چه بگویم که مدت هاست وقتی چنین نیکی و خوبی هایی می بینم در اطرافم و اطرافیانم، زبانم عاجز می شود و قلمم قاصر از همراهی و تشکر و سپاسگزاری آنچنان که باید  و شاید.

خدا خودش خیرتان دهاد و اجرتان! همین. وَالسَّلام. وً مِنَ اللهِ توفیق لبخند

 

نه بابا! تمام نشد که! تازه آن پیش گفتار بود. لبخند 

بله جونم بگه براتون که:

زهرا هم نظرش این بود که من مدارک را بفرستم... نگراناسترسمردّد شده بودم آن سرش ناپیدا.... خیال باطل

 البته این را هم همین جا عرض کنم که:

استاد راهنمای ارشدم با توصیه های ارزنده شان بسیار به بنده کمک کردند در این زمینه. نظر ایشان که قطعاً برای شما دوستان نیز کاربردی خواهد بود این بود که:

هر کجا امکان اپلای کردن بود اقدام کنم. حتی آزمون دکترای ایران را نیز شرکت کنم. فرانسه را هم داشته باشم برای کانادا هم اپلای کنم. چون وقتی شما به یک جا درخواست می فرستید یا صرفاً یک فقره را پی می گیرید خب ریسکش خیلی بالاست! اگر جواب نگرفتید چه؟ یک سالتان به هدر خواهد رفت. پس عاقلانه ترین کار این است که برای هر کجا و تا هر حد و سطحی که می توانید و امکانات حتی مالیتان اجازه می دهد نه در بحث تحصیل که در حوزه های دیگر نیز، اقدامات لازم را انجام دهید.

حافظ هم دستش درد نکند خوب گفته است:

 از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان...

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود... خیال باطللبخند 

سرتان را درد نیاورم قرار بر این شد که بنده با استاد ایرانی دانشگاه فرانسه که از اساتید برجسته و ممتاز آنجا بودند مکاتبه نمایم که آن کار ها نیز انجام شد و حتی بنده ایشان را در ایران نیز ملاقات کردم و بماند که چقدر انسان شریف و بزرگواری هستند و گرچه آرزوی در محضر ایشان بودن و از ایشان آموختن برایم محقق نشد اما خاطره ی شیرین دیدار ایشان از نزدیک تا زنده هستم کامم را شیرین خواهد ساخت...! خیال باطللبخند

خدا همه ی خوبان عالم را خیر دهاد ایشان هم بین آنها...! خیال باطل

خدا را چه دیده اید؟ شاید در آینده ای نه چندان دور دوباره زندگی به گونه ای رقم خورد که آن آرزویم نیز محقق شد. خیال باطللبخند

در خانه مان نیز مطرح کردم که یک موقعیت در کانادا وجود دارد و از آنها نیز مشورت گرفتم و قرار شد مکاتباتم را با دپارتمان «آنها» نیشخند آغاز کنم.

هرگز فراموشم نمی شود اولین ایمیل من به دپارتمان را که:

نشسته بودم روی تختم در خوابگاه... ساعت حدود 9 شب به وقت ایران بود که وقتی اختلاف 8 ساعت و نیمه را با کانادا حساب کنیم یعنی 12 و نیم به وقت کانادا. یک روز کاری به حساب خارجی ها نیز بود. منظورم این است که شنبه و یک شنبه که تعطیلی آنها بود نبود. خیال باطللبخند

اولین ایمیلم هم به همین قضیه ی ارائه ی مدرک تافل مربوط می شد که می خواستم مطمئن شوم که آیا می توانیم مدرک تافل را نه در اول ثبت نام که در طی چهار سال ارائه دهیم یا نه! (در سایت دپارتمان آنگونه نوشته شده بود). 

ایمیل را نوشتم و فرستادم و مشغول باقی کارها بودم که در اندک زمانی بعد از آن دیدم جواب دادند. تعجب مرا می گویید؟ تعجبتعجبتعجب با تعجب آمیخته به خوشحالی یا برعکس به بچه های اتاق گفتم: بچه ها! جواب دادند! آنها را می گویید؟ تعجبلبخند

اما مرا می گویید؟ همچنان تعجبتعجبتعجب

دلیل اینهمه تعجب را می گویید؟ خب، از بس که از دوستانمان شنیده بودیم: این دانشگاه جواب نداد! آن استاد هرگز جواب نداد! این جواب نداد آن جواب نداد! خب طبیعتاً فکر می کردم تیری در تاریکی است دیگر! لبخندخیال باطل

و این نقطه ی عطفی شد در آغاز ماکتبات بنده با دپارتمان «مان» در وسترن لبخند

و امــــــــّــــــــــــا حکایت دستم همچنان باقی ست... لبخند

خدانگهداااااااااااااار بای بای


برچسب‌ها: خاطرات
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو