سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
نظرات

سلام. عرض می کنم. عیدتون هم مبارک باشه! نیشخند

به دلیل تأخیرات فراوان چاق سلامتی رو همین جا تمام می کنم و می پردازم به اصل مطلب.

راستش زمانی که یک مطلب گذاشتم و از شما بزرگواران درخواست کردم که پیشنهاد موضوع بدهید عده ای از دوستان دعوت بنده را لبیک گفتند و موضوعاتی را پیشنهاد دادند که مطالب بعد از آن زمان حول یکی دو تا از آن موضوعات چرخید و اکنون بر آن هستم که به صورت البته اجمالی به بحث مهاجرت بپردازم و دیده ها و شنیده هایم را با شما در میان بگذارم.

راستش را بخواهید به قدری این موضوع شخصی است که فکر می کنم اولین مرحله این است که سنگهایتان را با خودتان وابکنید و ببینید می خواهید چه کنید. بنابراین اگر اینجا یا هر جای دیگر مطلبی در این باره می خوانید یک راهنمایی کلی خواهد بود که از هر فرد به فرد دیگری نحوه ی اجرا و حتی شکلش متفاوت خواهد بود. متفکر

اگر خاطر شریفتان باشد در باب اخذ پذیرش از یک دانشگاه خارجی چه در متن وبلاگ و چه در بخش نظرات بحث هایی پیش آمد درباره ی اینکه اگر قرار است دلتنگی آنچنانی داشته باشید که تحصیلتان را در یک دانشگاه خارجی تحت الشّعاع قرار دهد بی خیال این موضوع شوید و از این حرف ها.... حالا بنده عرض می کنم همه ی آن حرف ها رو در باب مهاجرت به یک کشور دیگر چندین برابر پررنگ تر تصور کنید. یعنی این دیگر صحبت دو سال و چهار سال نیست که بخواهید بروید درستان را بخوانید و برگردید. اینجا صحبت از یک عمر زندگی در آن سوی آبهاست. دیگر شوخی بردار نیست این مسأله! اگر می خواهید یک جای دیگر زندگی کنید خیلـــــــــــــــــــــــی سنجیده تر بایستی عمل کنید! متفکروقتی صحبت از «زندگی»  در یک جغرافیای دیگر به میان می آید بالطبع شما بایستی به کار در آن محیط هم فکر کنید به تربیت فرزندف به نفس کشیدن در محیطی که شاید از نظر فرهنگی، اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر یا اشتراکات کمتری با محیط قبلی شما داشته باشد یا اصلاً هیچگونه نقطه ی مشترکی و سنخیّـتی در میان نباشد. اینها مسائل کمی نیستند آقا! متفکرقهر

گاهی آدمیان به جغرافیایی مهاجرت می کنند که 50 سال نیز آنجا مانده باشند و جا افتاده باشند باز هم به چشم یک خارجی و شهروند درجه دو به آنها نگریسته می شود و یک نوع تحقیر در نگاه و رفتار مردمان بومی آنجا به چشم می خورد که شاید برای خیلی ها آزار دهنده باشد و شاید خیلی های دیگر هم اهمیتی به این موضوع ندهند و بنا به بسیاری دلایل شخصی و ... باز آن محیط را به محیط قبلی شان ترجیح دهند حتی بالاجبار! 

اما من می خواهم از منظر دیگری به این موضوع بپردازم. ببینید! بدون شناخت محیط دیگر و سنجش میزان تطابق آن محیط با روحیات خودتان یا میزان تطابق آنجا با ارزش ها و باورهایتان نمی توانید تصمیم به هجرت بگیرید و اقدام کنید. این نظر شخصی بنده است و شاید خیلی ها با این نظر مخالف 100% باشند. اشکالی ندارد. نظر آنها هم محترم است. لبخند اما بحث من این است که نمی شود به گفته ها و شنیده ها خیلی درصد تکیه کرد. آنها فقط می توانند یک کورسویی را جلوی راهمان نشان دهند. همین و دیگر هیچ.

این را از روی تجربه ی عینی زندگی خودم در کانادا عرض می کنم. نمی دانم!؟ شاید روحیات من اینگونه است و دیگران جور دیگرند و ترجیح می دهند به یکباره بی آنکه به طور موقت در آن محیط به سر برده باشند بروند و ماندگار بشوند. آن هم روش آنهاست دیگر! لبخند

البته بندگان خدایی را می شناسم که همین گونه تصمیم به رفتن کردند و اقدام و بعد هم مهاجرت! اما پس از کمتر از یک سال تصمیم به بازگشت نمودند و دلیل اصلی بازگشتشان را خودشان می دانند و خدای خودشان. به شخصه چنین روشی را ریسک مطلق می دانم. البته گاهی ناگزیر از چنین ریسکی می شویم چرا که شاید برای همگان شرایط اقامت موقت مثلاً در قالب دانشجویی کردن در آن جغرافیا مقدور نباشد که بخواهند بروند ببینند می توانند دوام بیاورند بعد پرونده ی مهاجرتی باز کنند.

اما توصیه ی بنده به آن دسته از کسانی که چنین تصمیماتی دارند این است که اگر برایشان مقدور است ابتدا به صورت موقت در جغرافیای مورد نظرشان حضور یابند. آن هم مقدور نخواهد بود مگر با اخذ پذیرش یا گرفتن مجوز کار یا شاید در صورت داشتن قوم و خویشی در آن محیط با اخذ ویزای توریستی که البته مدتش کمتر خواهد بود. آن وقت است که می توانند تصمیم تقریباً درست تری بگیرندکه می خواهند بمانند یا برگردند.

آخر می دانید! داستان بر سر آن است که برای هجرت باید هزینه کرد. منظورم فقط هزینه ی مالی نیست. منظورم هزینه ی همه جانبه ی تمام عیار است. شما اگر اقامتتان هم درست شد و رفتنی شدید به دنیای آن سوی آب ها، بایستی از همه چیز دست و دل بشویید. متفکر این شاید سخت ترین قسمت ماجرا باشد و من حق می دهم که خیلی ها از این مرحله نمی توانند عبور کنند و حق هم دارند. اگر دست و دل شستید و رفتید این یعنی یک هزینه ی گزافی داده اید تا زندگیتان را از نو از صفر از بسم الله در محیطی دیگر بنا کنید. باشد بنا کنید. اما اگر نتوانستید به آنچه که از آن محیط انتظار داشتید دست یابید دوباره ناگزیر خواهید بود که یک هزینه ی دیگر هم بکنید و بازگردید!!! به این می گویند قوز بالا قوز!!! متفکرقهر مگر ما چقدر می خواهیم عمر کنیم که چندین سالش به هزینه کردن اینچنینی با این شدت بگذرد. تجربه خوب است اما تجربه ی اینچنینی که هزینه های گزافی برای ما در پی خواهد داشت تجربه ای بس سنگین خواهد بود. بخصوص که اگر نمانید و برگردید!!! که در این صورت دو بار دچار خسران شدید خواهید شد! به این دلیل است که بنده تأکید دارم قدم هایتان را بسیاااااااااااار محکم بردارید و آینده نگری قوی و مطمئنی به خرج دهید تا دچار خسران نشوید. لبخند

بقیه اش در فرصتی دیگر...

یاحق! بای بای


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو