سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥
نظرات

با سلام مجدد

از این پاراگراف ماندیم:

درباره ی برنامه ی همسر بنده صحبت می کردیم و ما می گفتیم که نمی دانیم چه کنیم باید تحقیق کنیم و از این حرف ها. تو نگو که دوست پزشکِ بنده، خودش و همسرش یک پا مشاور هستند و این راه ها را چند سال قبل تر زمانی که با اقامت دائم به کانادا آمده بودند رفته اند. خب آدم عاقل راه رفته ی دیگران را دوباره نمی رود که «نه باید خودم بروم»! بلکه از تجربیات آنها استفاده می کند خب! لبخند ما هم که دو تا آدم عاقل! نیشخند تو هم خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل... لبخند

ادامه:

این دوستانمان به ما (به همسرم در واقع) گفتند که: «اگر می خواهید زودتر وارد بازار کار شوید دانشگاه راه طول و درازی است و دیر نتیجه می دهد. بهتر است بروید کالج و یک مدرک خدماتی ای چیزی بگیرید». خب اگر تفاوت کالج و دانشگاه را نمی دانید بنده یک توضیح مختصری عرض می کنم خدمتتان:

دانشگاه که معلوم است! (عجب توضیحی نیشخند)

و اما کالج: در کالج رشته هایی تدریس می شود که بیشتر جزو کارهای تخصصی خدماتی هستند. خلاصه اش کنم می شود یک جورهایی گفت مثل سازمان فنی و حرفه ای ما. از لوله کشی گرفته تا نجاری و دستیاری دندانپزشکی و دستیاری داروسازی و آشپزی و ...

مدرک های کالج شامل موارد زیر می باشند:

1- مدرک فنی آن رشته (certificate)

2- دیپلم آن رشته (که نمی دانم فرقش با مدرک فنی چیست!؟)

3- degree (که فرق این را هم نمی دانم!؟) {شاید مورد 2 و 3 یکی باشند دقیقاً یادم نیست!؟متفکر}

4- لیسانس (undergraduate)

البته شاید تفاوت هر کدام از موارد بالا که بنده نمی دانم در مدت زمان دوره باشدسوال مثلاً همین مورد چهارم که لیسانس می دهند واقعاً طول دوره اش 4 سال است.

حال اینها شاید خیلی مهم نباشد مهم این است که بازار کارهای خدماتی در این سر دنیا همیشه گرم است و پررونق و موردنیاز. این است که مهم است.متفکر خب شاید همه به رشته ی بنده که ادبیات زبان فرانسه است نیازی نداشته باشند که قطعاً همین طور است اما همه در خانه هایشان به سیستم گرمایشی-سرمایشی نیاز دارند همه لوله کش لازمشان می شود، همه به داروخانه مراجعه می کنند که نیاز باشد یک دستیار داروساز در دسترس باشد و ... بنابراین کارهای خدماتی کارش هم پررونق است به همین دلایل بالا و خیلی دلایل دیگر...

خلاصه اش اینکه کسی که می خواهد زودتر به نتیجه برسد از نظر بازار کار و درآمد، می رود کالج مهارتی یاد می گیرد. دانشگاه بخصوص قسمت تحصیلات تکمیلی و به ویژه دکترا برای کسانی است که علاقه شان به کارهای پژوهشی بیشتر است. اگر غیر از این است برای شما، و ترجیح می دهید زودتر وارد بازار کار و درآمد شوید، اگر هم از طریق تحصیل به این جغرافیا آمدید و بعد خواستید اقامت دائم داشته باشید خیلی ها می گویند بعد از فوق لیسانس دکترا خواندن یک جورهایی وقت تلف کردن است. این را شنیده ام که آنها که می خواهند زودتر وارد بازار کار شوند حتی در رشته ی تخصصی دانشگاهی، بعد از فوق لیسانس می روند دنبال کار. خب دکترا هم زمان بر است دیگر! 4 الی 6 سال عمری ست برای خودش! متفکر

حال کدام برای چه کسی خوب است تصمیم گیری با هر کدام از آنها که در چنین موقعیت هایی قرار می گیرند. بنده فقط شنیده ها و دیده ها و تجربه کرده ها را انتقال می دهم که شاید افق جدیدی یا نگاه جدیدی برایتان باشد و به دردتان بخورد. همین. لبخند

خب برگردیم سر موضوع خودمان:

همسر بنده از آنجا که مهندسی عمران در ایران خوانده بودند و ما هم مردد بودیم که ادامه تحصیل بدهند یا نه، با مشورت با دوستانمان در شب دوم ورود ایشان به کانادا، یک جورهایی آن کوره راه برایمان روشن تر شد که چه باید کرد و درواقع، این مسأله را که اصلاً در چه زمینه ای بهتر است تحقیقات کنیم برایمان شفاف کرد.

برگردیم سر موضوع حکمت. حال شما به آن بگویید حکمت یا حکمت الهی در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی کند! در هر صورت، کارهای این عالم بی حکمت نیست حتی در حد برگی که از درختی بر زمین می افتد!

اما جانم برایتان بگوید از سرنوشت آن زخم:

آقا و خانمی که شما باشید عرض کنم حضور شریفتان که با پمادی که دوستمان داد در عرض چند روز آن زخم یکهوییِ ناشناخته درمان شد و حتی جای زخم هم نماند اما اثری خوب در آینده ی ما گذاشت که بخشی از شرحش در بالا آمد! لبخندخیال باطل

شاید برایتان سؤال ایجاد شود که عجب حرفی می زنی ها! خب اگر هم با آن دوستانتان پیش نمی آمد مشورت کنید خب بعد از مدتی راهتان را پیدا می کردید خب!

نه خیر، جانم! به این راحتی ها هم که شما فکر می کنید نیست البته! همینکه یکی باشد که از روز اول تکلیف شما را روشن کند و مجبور نشوید یکی دو سال و حتی بیشتر بلاتکلیف دور خودتان بچرخید و از جیب بخورید و درمانده شوید و به چه کنم چه کنم بیفتید خیلی کمک بزرگی ست! همه این شانس را ندارند که روزهای آغازین حضورشان در یک مملکت غریب راه درست را بشناسند و به بیراهه ها سر نزنند و برگردند! آن "یک مدتی" آدم را جان به لب می کند تا سرآید!کلافه 

اینجا بود که چندین ماه بعدتر از این موضوع و حتی فکر کنم تا همیشه خاطره ی آن زخم و حکمتی که پشتش بود برای ما ماندگار شد تا هر از گاهی یادش بیفتیم و شکرگذار باشیم که خداراشکر چنین موقعیتی برایمان ایجاد شد. لبخندخیال باطل

اما اینکه همسر بنده راهش را چگونه انتخاب کرد و به کدام راه رفت بماند تا پست بعدی... لبخند 

خداییش من بهتر از سریال های زرد تلویزیونی که یک هفته هم طول می دهند برای قسمت زرد بعدیش! پیش می روم. نه؟ نیشخند

 

حق نگهدارتان... بای بای


نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥
نظرات

سلام دوستان

یک فرصت کوتاهی دست داد که راجع به یک مسأله ی مهم صحبت کنم:

آن مسأله ی مهم نیست مگر موضوع کسانی که قصد آمدن به کانادا برای تحصیل و بعدش اقامت یا مستقیم برای اقامت و شاید بعدش برای تحصیل دارند.

عرض به خدمت شریفتان که چون بنده طی ۴ سال و خرده ای گذشته و همسرم از پارسال به این طرف درگیر این مسأله بوده ایم خواستم تجربیات خودمان را با شما هم در میان بگذارم که این کوره راهی که هست اندکی پرنورتر راه را برایتان نشان دهد. گرچه شاید در بیشتر موارد وقتی پای مهاجرت (بخصوص به قصد ماندن و زندگی کردن دائمی) به یک کشور دیگر پیش می آید بر این عقیده ام که این تجربه به قدری شخصی است که باید زحمت بکشی خودت منظورم شخص شخیص خودت است ها! بیایی و ببینی می توانی می پذیری دوست داری آیا یا نه و می مانی یا برمی گردی. اما اگر بنا را بر همین بگذاریم که طرف جدّ جهد کرده که بیاید و کار پیدا کند و زندگی کند و این طرف ها سر و سامان گیرد در آن صورت است که تجربیات عمومی تر ما به دردش خواهد خورد و همان کوره راه را پرنورتر خواهد کرد.

طبق روال همیشگی وقتی موضوعی را باید بگویم از مقدمه اش شروع می کنم دیگر! خب! قبلأ تر ها صحبت این مقدمه پردازی و اینها و ربط و ارتباطش با إنشاء و... را در یک پستی آن اوایل ها توضیح داده ام و واردش نمی شوم. لبخند این سه سطر و خرده ای آخر را به این دلیل نوشتم که بگویم : بله از مقدمه شروع می کنم تا به اصل برسم. إنشاء را هم به همین شیوه ای که من می نویسم بنویسید ببینم چه کسی جرأت دارد نمره ی کامل به شما ندهد ها!متفکر

مقدمه:

من تا همین پارسال پیش از آمدن همسرم به کانادا، در این کشور همه اش فقط دانشجویی کرده بودم و به جرأت می توانم بگویم کوچکترین آشنایی ای از نزدیک با بازار کار اینجا نداشته ام اگر هم چیزی گفته ام در این باب، در حد تدریس خودم در دانشگاه بوده است و محیط آکادمیک و یا شنیده هایی از دیگران. البته خیلی هم در این مقوله تا آنجا که به یاد دارم وارد نشده ام مگر در بخش نظرات و سؤال و جواب با خوانندگان محترم و در حد اطلاعات کسب شده که در بالا ذکرش رفت. خیال باطل

اما زمانی که همسر بنده آمد اینجا، قضیه فرق کرد. ایشان می خواست ببیند کدام راه زودتر به نتیجه می رسد تا همان راه را پیش گیرد. آیا دانشگاه برود برای ادامه ی تحصیل، بهتر است یا نه، دنبال کار بگردد و چه شرایطی برای کار باید داشته باشد؟ و از این حرف ها.

 

 


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو