سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم "هم وطن"،

بله "هم وطن"، ماجرای اخیر پیش آمد کرده هنگام بازی تراکتورسازی با

نمی دانم کجا سوال را امروز شنیدم و کلی ناراحت شدم. شما نیز... .

اینطور نیست؟ ناراحت 

بماند... ناراحت

اول از همه بدینوسیله از تمامی خوانندگان محترمی که هر کدام به

نوعی به بنده حقیر لطف داشته و با دلگرمی هایشان ادامه مسیر

امتحان جامع را برایم هموار کردند سپاسگزاری می نمایم و به همین

وسیله اعلام می دارم که به لطف حق و با دعای خیر شما دوستان "هم

وطن" باز به لطف حق این امتحان با موفقیت به پایان رسید و نتیجه ای

که به صورت "قبول/رد" می بایست اعلام می شد در همان قسمت قبل

از / از سمت راست، یعنی گزینه قبول ماند و خط قرمز / را رد نکرد.

گرچه وقتی دوشنبه یعنی دیروز 4 مارس 2013 طی ملاقاتم با استاد

راهنمایم ایشان فیدبک داوران را اعلام کردند، بنده اندکی دلسرد شدم

از اظهارات یکی از داوران که البته در جاهایی اشاره های بجایی کرده

بودند که می بایست برای امتحان جامع دومم مدنظر قرار دهم. چون

کمیته تحصیلات تکمیلی تصمیم گرفته است داوران امتحان جامع دومم

نیز همان سه داور قبلی باشند تعجب و می بایست سلیقه هر کدامشان

دستم می آمد که به قولی در امتحان مطابق با سلیقه آنها به سؤالات

پاسخ دهم. اوهلبخند اما در کل، همین که از سرم باز شد خیلی جای

شکر دارد... لبخند

این هم از این. باری بود با یک سنگینی کمرشکن که برداشته شد به

لطف حق. اوه

یک کار طاقت فرسا هم داشتم که امروز deadline اش یعنی آخرین

مهلتش بود و آن هم در نوع خودش اینطوری:اوه، اما به لطف حق تمام

شد و امروز برای استاد مربوطه فرستادمش. گفتم اندکی به خودم

استراحت دهم و از فردا روز نو و روزی نو آغاز گردد... لبخند

 

استراحت هم بدین شکل در حال طی شدن است که بیایم و برایتان

بنویسم... لبخند

و امــــــــــــــّـا حکایت همیشگی من و انگلیسی لبخند


فکر می کنم تا وقتی در کانادا اقامت دارم این حکایت هم با بنده همراه

است، اما نکته قابل توجهش پیشرفت محسوسی ست که طی این

مدت داشتم و جزو نادر مواردی ست که خودم به عینه شاهد پیشرفت

خود بوده و هستم. می خواهم بگویم: ببینید تفاوت چقدر فاحش بوده

که خود بنده نیز متوجهش شده ام هاااااا! لبخندمتفکر

اگر خاطر شریفتان باشد قفل زبانم را دینورات شکست البته در عرض

یک هفته و بعد بنده عزم وطن کردم و او نیز مدتی بعدتر طی اقامت بنده

در ایران، از خانه ما رفت و پس از آن هم یکی دو بار بیشتر ندیدمش. اما

استارت را او زد و بنده کم کمَک روی غلتک افتادم و عواملی دیگر بر این

پدیده دامن زد و غلتک را بیشتر چرخاند تا اینکه به "اینجا" رسیدم.

 

"اینجا" هم فکر نکنید خیلی جای دستِ بالایی هست هاااا، نه خیر، اما

"اینجا" همان جایی ست که اعتماد به نفس مرده من در رابطه با زبان

انگلیسی دوباره زنده شده است و کمترین منفعتش که بزرگترینش نیز

هست این است که هنگامی که در موقعیت انگلیسی صحبت کردن قرار

می گیرم دیگر آن نگرانی ها و اضطراب های آن موقع را ندارم و با آرامش

صحبت می کنم هرچند که هنوز اشتباهات دستورزبانی یا لغوی و ... به

قوت خود باقی هستند. اوه

اما چرا اینچنین شد و این "اینجا" از کجا آمد؟

مسأله این است و این مسأله بی اهمیتی نیستلبخند

شنیده اید: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز؟

خب قسمت اول را رها کنید، اما نمی دانم دعای خیر چه کسی به

همراهم بوده است که ایزد اینچنین در بیابانم موهبت هایش را بر من

حقیر ارزانی داشته است. متفکرلبخند

از زمانی که به آپارتمان جدید اسباب کشی کردیم، می بایست در

جستجوی یک هم خانه ای سومی هم می گشتیم که اجاره این خانه

کمرشکن جلوه نکند. اوه ماه اول را به دلیل اینکه نام Leaseholder را

عوض کردیم* توانستیم یک تخفیف 500 دلاری بگیریم و اجاره خانه بین

دو نفر به طور مساوی تقسیم شود، اما می بایست هم خانه ای پیدا

می کردیم که از ماه دوم دچار دردسر نشویم. 

بالاورقی: پارسال نام بنده و هم خانه ای سوممان که دمار از روزگارمان

آن اواخر درآورد اوه به عنوان Leaseholder یعنی مستأجر اصلی درج

شده بود و دوستم مرجان که چند روز بعدتر به ما ملحق شده بود به

عنوان Tenant یعنی مستأجرِ -شما تصور کنید- فرعی در اجاره نامه

آمده بود. خب تفاوتشان در این است که Tenant مستأجر Leaseholder

است انگار. یک همچین چیزی. متفکر وقتی داشتیم دنبال خانه می

گشتیم ترجیح دادیم که در همین ساختمان خودمان پیدا کنیم که

مشکل اسباب کشی هم کمتر باشد و نخواهیم اسباب کشی به خارج

از ساختمان داشته باشیم و دردسرهای آن را تحمل کنیم آن هم

درست در ماه اول شروع سالتحصیلی. اوه بعدش هم می دانید که

کمک کاری هم نداشتیم و من بودم و مرجان و آن همه وسایلی که در

تصاویر دیده بودید و خودمان دوتایی جابجا کرده بودیم. و چون می

دانستیم کسی نیست که کمکمان کند ترجیحاً در جستجوی آپارتمانی

در برج مسکونی خودمان بودیم. به هر حال، به لطف حق و همکاری

های مدیر ساختمانمان که واقعاً انسان خوبی هست و به قول اینها

Nice است توانستیم آپارتمان فعلی را پیدا کنیم. وقتی خواستیم قرارداد

ببندیم Ellie مدیر ساختمان به ما گفت: اگر نام Leaseholder یک نام

جدید باشد شاید بتوانم از مسؤولین این برجها برایتان تخفیف بگیرم. به

این صورت بود که در قرارداد جدید بنده شدم Tenant و مرجان شد

Leaseholder. نمی دانم این قانون مختص همین برج های مسکونی

ماست که به یک شرکت خاصی تعلق دارند یا مربوط به ساختمان های

دیگر هم می شود. سوال به نظرم محل به محل فرق می کند!؟ اما مطمئن

نیستم متفکرسوال

بله داشتیم دنبال هم خانه ای می گشتیم این ایمیل می داد، آن زنگ

می زد، آن یکی می آمد... خلاصه کلی ماجرا داشتیم و چقدر سر

همین آگهی هایی که گذاشته بودیم می خواستند کلاهبرداری کنند و

خدا به ما رحم کرد و بی گدار به آب نزدیم که در این مملکت خارجه که از

قوانینشان هم سردرنمی آوریم دچار دردسر بیفتیم! حکایت طولانی ای

دارد و به قدری اعصاب خردی داشت که از آن فقره می گذرم... ساکت

 

بالاخره اینکه یک خانم جوان کانادایی افغانی الاصل متولد زنجان خودمان

که افغانستان را به عمرش هم ندیده است شد هم خانه ای مــــان.... 

لبخند

حکایت پیچ در پیچی شد نه؟ لبخند

با زندگی خصوصی اش کاری نداریم که چطور شد که اینطور شد، اما

خلاصه اینکه چون فارسی هم بلد است و درواقع Native هست در زبان

انگلیسی، شده است استاد زبان من و مرجان. البته مرجان وضعش

خوب است، اما باز مکالمه انگلیسی مان به درد هر دومان می خورد و

من بیشتر... لبخندتشویق

از زمانی که غزل، هم خانه ای جدیدمان، به ما پیوسته است همین

طوری قفل های موجود در زبان من در حال شکستن هستند تا به الآن...

 

البته شایان ذکر است که قانون سفت و سختی که مرجان پس از یکی

دو ماه بعد از حضور غزل در خانه به اجرا گذاشت تأثیر این یادگیری را

بیشتر کرده است. قانون مرجان این بود که: از این به بعد هیچکس حق

ندارد در خانه فارسی صحبت کند و گرنه باید پول بیاندازد در صندوق. قهر

 

راستش پارسال هم که می رفتیم کلاس مکالمه انگلیسی و جوگیر

شده بودیم آن اول اول ها، چنین تصمیمی گرفتیم اما زیاد عملی نشد،

چون هر سه تایمان ایرانی بودیم و وقتی کم می آوردیم و گیر می کردیم

به قول اینها سریع Switch می کردیم به فارسی و کار خراب می شد.

اما امسال چون غزل Native است سعیمان در بیشتر موارد بر این بوده

است که انگلیسی صحبت کنیم و غزل اشکالات گرامری و تلفظی ما را

بگیرد. البته الآن می شود گفت شده ایم دو زبانه، هم فارسی هم

انگلیسی، اما زبان غالب گفت و گو و باز البته هنگام حضور غزل همان

انگلیسی است. مزیت غزل نیز این است که فارسی بلد است و وقتی

مثلاً من نمی توانم منظورم را به انگلیسی بیان کنم فارسی اش را می

گویم و او انگلیسی اش می گوید و من تکرار می کنم چند بار و سعی

می کنم از آن آموخته زبانی در موقعیت های مختلف استفاده کنم و در

نهایت فرایند ملکه ذهن شدن طی بدین ترتیب طی می شود. لبخندتشویق

 

باورتان می شود گاهی وسط فارسی حرف زدن بعضی از کلماتم را

ناخودآگاه به انگلیسی می گویم؟ لبخند جالب است نه؟ برای کلاس و این

حرف ها نیست هااااا، می دانید که! این نشانه خوبی برای من است،

این یعنی اینکه: انگلیسی برای من دارد از حالت غریب بودن درمی

آید... لبخند

راستی فراموش کردم بگویم غزل تنها حسنش کانادایی بودنش نیست

هااا، از خیلی نظرهای دیگر خیلی خوب است و این همان "ایزد در

بیابانت دهد باز" را برایم تداعی می کند. ناگفته نماند که غزل اولین و

آخرین آن "ایزد در بیابانت دهد باز" نیست و قبلا تر ها هم دیده ایم و بعدا

تر ها هم از ایزد خواهیم دید بی شک... لبخند

ایزد خیلی ممنونت هستیم و مدیونت! خیال باطل

 

در پناه حق باشید "هم وطن" بای بای


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو