سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم به همگی،

وقتتان بخیر جمیعاً و رحمة الله لبخند

دیروز 10 مارس 2013 بود که هم خانه ایم وسط روز به من خبر داد که:

«می دانی ساعت ها رو کشیدند جلو؟» و من نمی دانستم. بخاطر

اینکه ساعت تلفن همراهم خود بخود با گرینویچ تنظیم می شود ساعت

کامپیوتر نیز و هیچ چیز محسوسی نبود. اما چون همیشه هم روی تلفن

و هم روی لپ تاپ ساعت ایران و کانادا، هر دو را دارم اندکی تعجب

کردم وقتی دیدم که ساعت ما دیر است و ایران هنوز آخر شب نشده!؟ 

سوال اما اصلاً به ذهنم خطور نکرد که ممکن است ساعت تغییر کرده

باشد.

بله، در کانادا هم ساعت ها را جلو می کشند. اما زمانش اندکی با ایران

متفاوت است. در ایران اگر اشتباه نکنم با شروع فصل بهار ساعت ها

جلو کشیده می شود و با شروع فصل پاییز برمی گردد به جای خودش

که کاملا هم منطقی است. چون از فصل پاییز به بعد روزها کوتاه می

شوند و ساعت 7 صبح هنوز می بینی کمی هوا تاریک است برای آنان

که می خواهند سر کار بروند یا به مدرسه و همان بهتر که ساعت

برگردد به جای قبلیش که مردم مجبور نشوند در تاریکی شب به دلیل

کشیده شدن ساعت ها به جلو عازم بیرون از خانه شوند. از فصل بهار

به بعد هم روزها بلند می شود و باز کاملا منطقی است که ساعت ها

به جلو کشیده شود تا روز کاری زودتر آغاز گردد و شب نیز زودتر تمام،

چون همان موضوع تاریکی هوا و اینها نیز نیست و ... در کل خوب است

دیگر! من کارشناس تقویم و زمان نیستم و در حد درک خودم و تجربه

خودم اینگونه فهمیده ام که هر دو حالت در ایران خیلی خوب است. گیر

ندهید دیگر که چه شد و چه گفتم که خودم هم قاطی می کنم هاااا 

لبخند نیشخند

اما در کانادا من نمی دانم این چه صیغه ای است که 11 روز مانده به

بهار باید ساعت ها را جلو بکشیم!؟ متفکر اصلاً این زمان چه وقت ساعت

به جلو کشیدن است آخر؟ نه بهار است که بگوییم روزها بلند شده و

صبح ها هوا تاریک نیست. نه هیچ چیز دیگر، نه مناسبتی نه چیزی! متفکر

عجیب و غریب می زنند هاااا بعضی وقت ها!؟ متفکرسوال

اما بنده پارسال از این تغییر زمان خاطره ای دارم که جالب گفت و (شاید

برای شما) شنود باشد و نه خالی از لطف. لبخند

مقدمه آن داستان اینست که:


بنده اصولاً در زمینه کدبانو گری و البته در موارد دیگر خانه داری با آرامش

و طمأنینه کار می کنم و البته مرتب و منظم و در این فقره هیچگونه

استرس و فشاری بر خود عارض نمی دارم و این به مزاق برخی ها که

خودشان ماشاءالله فرز و چست و چابک هستند یا آن یکی برخی ها که

سریع می خواهند کار را تمام کنند و اهمیت نمی دهند که چطور و

چگونه به اتمام رسید، خوش نمی آید. لبخند البته کاری که بنده انجام می

دهم کار جالبی هم از آب در می آید هاااا، که حتی باعث تحسین همان

برخی ها و آن یکی برخی ها می شود در نهایت، اما با آرامش پیش می

روم و حرص بعضی ها را در می آورم دیگر. نیشخند

خاطرم هست در دوران خوابگاه نشینی، وقتی نوبت آشپزی بنده بود

(مثلاً غذایی که می بایستی سیب زمینی کنارش سرخ می کردم)،

یکی از هم اتاقی هایم که از دست با آرامش کار کردن من کفری می

شد سر سفره به هم اتاقی های دیگرمان اشاره می کرد و می گفت:

«ببینید! سیب زمینی ها را به یک اندازه خرد کرده انگار از زیر قالب

درآمده اند!» من هم می گفتم: وقتی نوبت آشپزی من است دور و برم

را خلوت کنید و فقط موقع غذا پیدایتان شود که نه شما غُر بزنید نه مرا

دچار استرس کنید. مگر بد است که همه چیز منظم و مرتب است

خب؟» قهر لبخند

بگذریم...

اما گاهی این ماجرا در دوز بالا بروز پیدا می کند و فقط باعث خستگی

خودم می گردد و لاغیر اوه و آن نیست مگر زمانی که قرار است

گوشت یا مرغ پاک کنم. (البته سبزی را هم به آن اضافه کنید بهتر می

شود.) اما مرغ و گوشت پاک کردن من مکافات است و عذابٌ ألیم. اوه

ناراحت یعنی اگر درس نداشتم هااا، حتما فردای آن روز بستری می شدم

(منظورم همیشه است نه یک روز خاص). در این حد هاااا، فکر

کنیــــــــــد! متفکر

 

نمی دانم حق با من است یا با بقیه! احساس می کنم گوشت پاک

کردن بدون کمک نفر دوم کمی سخت است: خب دو دست که بیشتر

نداریم که! اوه هم باید گوشت را نگه داریم که در نرود نیشخند هم باید

ببریمش! خب خداییش الحق و الإنصاف کار سختی ست. البته یک مزیت

بزرگی که این گوشت پاک کنی و خستگی هایش بر من دارد این است

که به شدّت و حدّت قدردان مادر عزیزم باشم و نیز همه خانم های خانه

داری که یکی از کارهایشان همین است و همسرانشان در بیشترین

آماری که تا کنون به ثبت رسیده کم لطفی های شدیدی دارند و کمک

که نمی کنند هیچ، به چشمشان هم نمی آید که کار خانه هم

خستگی شدید به همراه دارد... ناراحت به عینه شنیده* و دیده ام که گفته

اند: »مگه چکار کردی؟ یک جارو کردن و دو تا ظرف شستن خستگی

نداره که!»

 

 

(این شکلک منه هاااا نه آن آقای گوینده جمله قبلیناراحت) (امید که شما

خواننده محترم اگر آقا هستید اینگونه نباشید! اگر باور ندارید، فقط یک

هفته خانه داری را به عهده بگیرید بی شک بسیار قدردان همسرتان

خواهید بود. شک نکنید در این فقره!)

 

اما این قضیه گوشت پاک کنی طاقت فرساتر جلوه می کند وقتی کمک

کار ندارید که هیچ، میخ هم ندارید! متفکرخب شاید برایتان عجیب باشد که

میخ برای چه!؟ متفکر

عرض می کنم خدمتتان:

مادر عزیز بنده همیشه یک میخ پولادی به تخته زده اند (از پشت تخته در

واقع)، یعنی نوک میخ در سطح فوقانی تخته قرار دارد و چون میخ پولادی

است هیچوقت زنگ نمی زند. و این باعث می شود که میخ به کمک

ایشان بیاید و ایشان بدون کمک نفر دوم بتوانند به تنهایی و البته با کمک

میخ مذکور گوشت را نگه داشته و پاک و خرد کنند. خب فکر نابی ست

که من وقتی برای اولین بار در جمع هم خانه ای های پارسالم گفتم:

«میخ هم که ندارم برای گوشت پاک کردن»! اوه و تعجب آنها را دیدم

متوجه شدم که گویا کسی چنین کاری نمی کند و فقط این فقره مربوط

به خانه ما می شود. متفکر راستش را بخواهید (نخندید هااااا) تا آن موقع

فکر می کردم همه از میخ استفاده می کنند در تخته گوشت پاک کنی. 

خجالت

بگذریم...

و اما خود بنده، میخ هم نداشته باشم دیگر واویلایی به راه می افتد و

می بینید یک روز کاملم در خدمت امر مقدس پاک کردن و شستن و

بسته بندی گوشت بوده است! لبخند خب مقدس است دیگر! تأمین معاش

خانواده عبادت است. تازه شم! لبخند من هم یک خانواده یک نفره را

تشکیل می دهم، مگر نمی شود؟ متفکرنیشخند

در یکی از آخر شب های پارسال بود که شروع کردم به تمیز کردن

گوشت... خودم احساس می کردم دست کم سه ساعتی است که

تکان نخورده ام و نشسته ام پای گوشت و کمرم داشت به دو نیم می

شد که بلند شدم رفتم سر ساعت، دیدم واااااااااا! تعجب هنوز فقط یک

ساعت و نیم-دو ساعت است که مشغولم و کارم تمام شده است! به

خودم امیدوار شدم و فهمیدم آینده درخشانی در انتظارم است که

توانستم وسواس گوشت پاک کنی ام را کمتر و سرعت عملم را بیشتر

کنم و فقط وَ تنها فقط در عرض یک ساعت و نیم إلی دو ساعت این کار

سترگ را به انجام برسانم. خیال باطل لبخند

خاطرم نیست یک اتفاق جالب دیگر هم در کنار این ماجرا و همراه با هم

خانه ایم هم افتاد در باب اینکه هنوز دیر نیست و چقدر برکت داشت

امروزمان .... و رفتیم که سر بر بالین نهیم... 

فردایش هم حکایت عجیب تری برایمان پیش آمد کرد و هنــــــــوز تا

ساعت حدود 3 بعد از ظهر متوجه نبودیم که این اتفاقات عجیب و غریب

چرا می افتد!؟ سوال 

آخر می دانید اولین تجربه ساعت به عقب کشیدن ما در کانادا بود و

پیش از آن هم اصلاً در این باره چیزی از دوستانمان نشنیده بودیم که در

کانادا چنین سیستمی دارند و ... 

وقتی حدود ساعت 3 بعد از ظهر هم خانه ای سوممان از دانشگاه

برگشت و گفت: بچه ها ساعت ها را به عقب کشیده اند من تازه

متوجه ماجرا شدم و وقتی تمام تکه های پازل را از دیشب آن روز تا آن

لحظه کنار هم گذاشتم دیدم که: ای دل غافل! از ساعت مثلا یازده شب

روز قبل که نشسته بودم پای گوشت تا ساعت مثلا 1 نصف شب تو نگو

آن 1 درواقع ساعت 2 نصف شب بوده به ساعت قدیم! تعجبتعجبتعجب و همان

جا بود که کاخ آمال و آرزوهای بنده از اینکه آینده گوشت پاک کنیم

درخشان خواهد شد و گلستان خواهد شد و از این حرفها، در هم

شکست و فهمیدم من عوض بشو نیستم مگر اینکه یا یک تخته میخی

داشته باشم یا یک کمک کار برای پاک کردن گوشت! خیال باطل

 

* راستی چگونه می شود به عینه شنید؟ لبخند امان از دست واژه هاااااا! نیشخند

 

 

 

 

 

 


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو