سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
نظرات

با سلامی دوباره لبخند

خب دارم جبران مافات می کنم دیگر! لبخند به هر حال، خودم هم قبول

دارم که دارم یا از این ور بام می افتم یا از اون ورش! نیشخند نه به آن بی

نمکی سکوت دو ماهه یا بیشتر یا کمتر، نه به این شوری زود زود مطلب

گذاشتن! نیشخند حالا گیر ندهید دیگر، فعلا تا تنور داغ است و سر اندکی

خلوت، باید مطلب گذاشت تا از خجالت شما بزرگواران درآمد دیگر. بد

می گویم؟متفکر

موضوع این پست همانطور که به اطلاعتان رسانده بودم توصیف مسیر

هوایی برگشت بنده به کانادا می باشد. مسیر هوایی برگشت بنده به

این صورت بود:

تهران-فرانکفورت (با ایران ایر) ، فرانکفورت-تورونتو (با لوفتانزا lufthansa )

قرار بود هواپیمای ایران ایر ساعت 9 صبح از تهران به مقصد فرانکفورت

پرواز کند که پرواز نکرد! تعجب زمانی که پیش از خرید بلیط از دوستانم که

تجربه سفر با ایران ایر داشتند درباره این هواپیمایی پرسیدم، یکی شان

گفت: گهگاهی ایران ایر تأخیر دارد و این اعصاب آدم را مختل می کند!

قهر و اینچنین بود که وقتی خلبان محترم پرواز اعلام کردند که اندکی

تأخیر خواهیم داشت، کم کم اعصاب یکی از آقایان که چند صندلی

عقب تر از ما بودند مختل شد و شروع کرد به اعتراض به سرمهماندار

که: شما عادتتان است و همیشه یک بهانه ای برای تأخیر درست می

کنید و ... عصبانی بقیه هم داشتند از سرمهماندار بسیااااااااااار محترم و با

کمالات ما که یک آقای بیش از اندازه شکیبا و خوش برخورد و

باشخصیتی بودند دفاع می کردند که: تقصیر ایشان نیست که! مقصر

شرکت هواپیمایی است و از این جور حرف ها...

و اما دلیل این تأخیر که از زبان خلبان شنیدیم این بود که: بار هواپیما

اشتباهی بارگیری شده. من فکر کردم که بار مسافر یک جای دیگر

اشتباهی آمده به هواپیمای ما و می خواهند آن یک بار را پیدا کنند.

کلی هم نزد خودم تعجب کردم که چقدر دقیق هستند که این مورد را

فهمیده اند هاااا! متفکر اما خب پیدا کردن بار زمان می برد طبیعتاً. خیال باطلاینها

افکار زهی خیال باطل بنده بودند که وقتی به فرانکفورت رسیدیم متوجه

شدم که اشتباهی متوجه قضیه شده بودم. چرا که یکی از خانم های

همسفرمان می گفت من از پنجره هواپیما بیرون را نگاه می کردم، تمام

بار هواپیما اشتباهی بوده و همه را خالی کردند و بار درست یعنی

بارهای ما را دوباره منتقل کردند به هواپیما.تعجبتعجبتعجب یا خودِ

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

بحق هر چه که نشنیده بودیم و ندیده بودیم! تعجب مادر گرام بنده همیشه

می گویند هاااااااااااااا که کسی که زیاد مسافرت می کند زیاد می آموزد

نه کسی که زیاد عمر می کند! نگو به همین دلیل بوده است! شما

فکرش را بکنید اگر بنده چنین مسافرت هایی نمی رفتم نمی توانستم

بدانم که چنین اتفاقاتی هم در دنیا ممکن است رخ دهد و به شما هم

نمی گفتم و شما هم نمی دانستید خب! نیشخند

بــــــــــــــــــــله، خدمتتان عارضم که: قضیه این بوده است که یک

ساعت عین مجسمه داخل هواپیما نشستیم و البته یک جورهایی بد

هم نشد. می گویم چرا. لبخند

ادامه را بخوانید می فهمید... لبخند


این بار بنده در صندلی دوم ردیف وسط که چهارنفره بود قرار داشتم و

اصلا هم دوست نداشتم که ردیف وسط باشم چون از آسمان محرومم

می کرد و این اتفاق اصلاً خوشایندی نبود برای کسی چون بنده که

ریشه در خاک دارم و سر به آسمان! یکی نیست بگوید: مگر درخت

هستی دختر؟؟؟ متفکرنیشخند

تا کوله پشتی ام را گذاشتم در فضای مربوطه بالای سرم، منظورم

همان جاچمدانی هاست.لبخند و نشستم... اندک زمانی بعد دو نفر خانم

و آقا به همراه یک عدد بچه کوچک چندین ماهه در دو صندلی سمت

راست بنده مستقر شدند و من فقط یک آهی از نهادم برآوردم که: خدا

به داد برسد با این بچه! آخکی بره اینهمه راه را با این بچه و جیغ ها و

بی تابی های احتمالیش؟! کلافه در همین افکار بودم و هنوز مسافران

در حال سوار شدن که این زوج محترم از مهماندار پرسیدند: ردیف جلو

که جای بچه دارد خالی نیست که اینها جابجا شوند و مهماندار چنین

پاسخ داد که: در کل هواپیما فقط دو تا جای بچه داریم که قبلا رزرو شده

اند و جای دیگری نداریم اما اجازه بدهید مسافران سوار شوند تا اگر

جای خالی ای بود جابجایتان کنم. و اینچنین شد که آمدند من و خانم

صندلی کناری را جابجا کردند و بردند ردیف های کناری و آسمان دوباره

پدیدار گشت و بچه از ما و ما از بچه دور شدیم و آنها ماندند در همان

محل چهارنفره و دیگر کسی را کنارشان ننشاندند بخاطر بچه. و از حق

نگذریم بچه که اسمش هم آرین بود خیلی خوشرو بود و آرام و با اینکه

به گفته مادرش مریض احوال هم بود اما اصلاً بیتابی نکرد حتی تا خود

مقصد. لبخندتشویق

در همین اثناء بود که خانمی که سمت پنجره بود و رو به من داشتیم

صحبت می کردیم یکهو گفت: اون دکتر سمیعی نیست؟ گفتم: کی؟

گفت: اون آقا دکتر سمیعی نیست؟

سرم را برگرداندم و چندین بار با تأکید تکرار کردم: چرا خودشان هستند،

چرا خودشان هستند! تعجبتعجبتعجب ای وای! چه جالب! خودشان هستند و

همین طور هاج و واج مانده بودم که دیدم مهماندار دارد جابجایشان می

کند حال یا به درخواست خودشان یا به درخواست مهماندار. به هرحال،

دیدم گویا جناب پروفسور سمیعی و همسرشان در ردیف جلویی ما

بودند آن زمانی که ما در ردیف وسط بودیم و رفتند آن عقب تر، خیلی

عقب! و من ماندم و یک عالمه شور و شعف از همسفر بودن با پروفسور

سمیعی، بزرگترین جراح مغز و اعصاب دنیا، که هنوز وطن را از خاطر

مبارک نبرده و هنوز به وطن می آید آن هم با چنان تواضعی که نگو و

نپرس... خیال باطل و چقدر من ایشان را دوست می دارم... خیال باطل

باور بفرمایید لحظه لحظه حضور و نفس کشیدن چنین بزرگمردی

موهبتی ست الهی که آن خداوندِ خدا بر ما ارزانی داشته است تا چقدر

و چگونه قدردانش باشیم خیال باطل

می بینید؟ انسان به مقامی می رسد که حتی همسفر بودن با وی

مایه مباهات دیگران می شود. خیال باطل

فی الفور چون هواپیما هم تأخیر داشت و بنده گوشیم را خاموش نکرده

بودم به همه خبر دادم که همسفر پروفسور سمیعی هستم و در پوست

خود نمی گنجیدم. لبخند تصمیم گرفتم که بروم و از نزدیک یک سلامی

عرض کنم... و آن آخرهای پرواز رفتم...

اما دیدم که یک کتاب بسیاااااار قطور روبروی میزشان هست که

دستشان را لای کتاب گذاشته و خوابشان برده است و سعادت هم

کلام شدنشان از بنده سلب گردید اما شیرینی حضورشان در هواپیمای

ما برایم ماندگار شد.... خیال باطل

در همان شور و شعف و یک جور ذوق مرگی بودم که یکهو دیدم جناب

رضا کیانیان از راهروی بعدی رد شدند... تعجب


مرا می گویید؟ تعجبتعجبتعجب ای باباااااااا! چه خبر است امروز؟

و چقدر من ایشان را دوست می دارم لبخند خیال باطل

خب، خودمان که معمولی شدیم دیگر! دلخوشی مان به این چیزهاست

دیگر. چه کنیم؟ لبخندخیال باطل

سرتان را درد نیاورم، اینچنین بود که رسیدیم به آخرهای سفرمان و

مهماندار اعلام کرد که: به دلیل تأخیر یک ساعته پرواز، و به دلیل اینکه

عده ای از مسافران ترانزیتی هستند (یعنی مسیر نهایی شان

فرانکفورت نیست و باید پرواز دیگری داشته باشند به یک مقصد دیگر)، از

مسافرانی که مقصد نهایی شان فرانکفورت است تقاضا می کنیم پس

از فرود همچنان در صندلی های خودشان حضور داشته باشند تا

مسافران ترانزیتی سریعتر هواپیما را ترک کنند. ما هم کلی مسافر

بودیم به مقصد تورونتو که به ساعت آلمان قرار بود ساعت 12 ظهر

برسیم فرانکفورت، و ساعت 14:15 پرواز بعدی مان باشد. حال با یک

ساعت تأخیر در تهران در واقع بجای ساعت 12 ساعت نزدیک 1 بعد از

ظهر فرود آمدیم و تا از Gate های مختلف رد شویم و وسایلمان بازرسی

شود خب طول می کشید و احتمال اینکه پرواز بعدی را از دست می

دادیم کم نبود. استرس

بلافاصله کوله ام را برداشتم و از هواپیما خارج نشدم، بلکه زدم بیرون،

چون موقعیت عجله ای من اصلاً شبیه "خارج شدن" از هواپیما نبود و

بیشتر شبیه به همان "از هواپیما بیرون زدن" بود. وقت تمام

یکهو دیدم زودتر از همه مسافران همسفرم در صف بازرسی وسایل قرار

گرفته ام. یک خانمی که پشت سر بنده بود به من گفت کی رسیدی

اینجا؟ چقدر زود؟ تعجب خودم هم خنده ام گرفته بود از آن چنان سرعت

عملی! خنده خب یکی از مزایای سبک مسافرت کردن (چه از نظر وزنی

چه از نظر باری نیشخند) همین سرعت عمل است دیگر. لبخند بنده فقط خودم

بودم یک کوله پشتی و یک کیف کوچک دوشی. والسّلام. بقیه یا همراه

داشتند همراهشان، یا کلی بار همراهشان بود و خب طبیعتاً این

سرعت عمل را می گیرد خب! به همین دلیل است که اصلاً دوست

ندارم carry on (چمدان های کوچک مخصوص کابین هواپیما) با خودم

ببرم داخل کابین و نیز دوست ندارم سنگین وزن شوم به معنای چاقی و

این حرف ها! نیشخند

سرتان را درد نیاورم، حدود کمتر از نیم ساعت پس از رسیدن ما به

Gateِ هواپیمای فرانکفورت-تورونتو، درِ Gate برای مسافرگیری باز شد.

یعنی ترانزیت دو ساعت و ربع بنده به کمتر از نیم ساعت کاهش پیدا

کرد. خب می دانید که چون برای مسافرت به ایران از کانادا می بایست

دست کم یک توقف در یک کشور داشته باشیم و دوباره پروازمان را عوض

کنیم به مقصد ایران، چون از کانادا پرواز مستقیم به ایران نداریم، (و این

فاصله توقف را می گویند ترانزیت) گاهی این ترانزیت تا 7 یا 9 ساعت هم

می رسد. خاطرم هست در اولین سفر بنده به کانادا با ترکیش ایر لاین،

ترانزیتم 9 ساعت بود و واقعاً آنقدر که ترانزیت آدم را خسته می کند خود

پرواز طولانی و حضور در داخل هواپیما اذیتت نمی کند! قهر من هم آن

موقع رفتم در نمازخانه فرودگاه آتاتورک استانبول و تخت خوابیدم تا نزدیک

های پروازم. اوه

اما این بار که ترانزیتم چشمگیر نبود، آن هم به حداقل رسید. البته

نگران نباشید در چنان مواقعی که پرواز اول تأخیر داشته باشد و به پرواز

بعدیتان نرسید، خودشان در کمال احترام و ادب (البته طبق شنیده ها

گویا در کشورهای خارجی بیشتر) شما را به یک هتل خیلی خوب حتی

پنج ستاره می برند و تا پرواز بعدی به مقصد نهایی تان همان جا

استراحت می کنید و بعد دوباره خودشان می آورندتان فرودگاه تا

مسافرتتان را ادامه دهید. و جالبی چنین برنامه ای این است که: خب،

هنگام توقف و ترانزیت در کشورهای دیگر به غیر از ترکیه، ما ایرانی ها

نمی توانیم از فرودگاه خارج شویم چون درواقع، فرودگاه مرز است و

برای ورود به شهر باید ویزای آن کشور را داشته باشیم و چون ماها مثلاً

ویزای شنگن نداریم (برای مسافرت به اروپا ویزای شنگن موردنیاز است)

نمی توانیم از فرودگاه خارج و وارد شهر شویم و می بایست تمام

ساعات ترانزیت را در فرودگاه بمانیم. اوه اما وقتی چنان تأخیری رخ

می دهد و خودشان شما را به یک هتل در داخل شهر هدایت می کنند

کسی از شما ویزا نمی خواهد و البته اگر پروازتان به روز بعد موکول

شود خودشان ممکن است ماشین بگیرند و ببرند در شهر بگردانندتان...

کلاً یک جورهایی اگر عجله به رسیدن نداشته باشید الکی الکی خیلی

خوش به حالتان می شود دیگر. نیشخند

خانم و آقایی که شما باشید، هواپیمای بعدی با شرکت لوفتانزا

lufthansa بود که تعریفش را خیلی شنیده بودم و داشتم به عینه

تجربه اش می کردم. لبخند

در پست قبلی اشاره کردم که غذای انتخابی ام که آقا ناصر زحمت

تغییرش را کشیده بودند غذای اسلامی بود. لبخند طبق معمول سفارش

ویژه ها، اول از همه غذای مرا آوردند داغ داغ! روکش آلومینیومی اش

دستم را می سوزاند. لبخند خواستم بازش کنم دیدم بوی غذا دارد پخش

می شود و ممکن است همه دلشان بخواهد. دست دست کردم تا

غذای بقیه را هم بیاورند و خودم را با حواشی اش از جمله سالاد و نان

و ... سرگرم کردم... حدود یک ربع الی 20 دقیه بعدتر غذای مسافران

دیگر را پخش کردند و وقتی بوی غذاها قاطی شد بنده نیز غذای اصلی

خوردن را آغازیدم... خیال باطل چون ماه رمضان است از توصیف غذای مذکور

معذورم و تنها به همین اکتفا می کنم که غذایی شبیه غذای لبنانی بود

و می دانید که غذاهای لبنانی تند است و همین را بگویم این یکی

خیلــــــــــــی تند بود اما به قدری خوب بود که نمی توانستم از خوردنش

چشم بپوشم. آخر چرا چشم بپوشم اصلاً؟ متفکرلبخند به هرحال، انتخاب

غذای اسلامی کاملاً بجا بود و باز دست مژگان درد نکند با آن

پیشنهادش! تشویق شما نیز اگر به نوع گوشت و نوع ذبحش و ... حساس

هستید بهتر است هنگام خرید بلیط از آژانس مربوط درخواست بکنید اگر

گزینه غذای اسلامی دارد حتما همان را برایتان رزرو کند. به نظرم

پشیمان نخواهید شد. متفکر ما که نشدیم. خیال باطللبخند

البته پیش از رسیدن به تورونتو نیز یک عصرانه دادند که عصرانه من نیز

طبق سفارش مخصوصم ویژه بود و زودتر سرو شد و آن هم نسبت به

عصرانه معمول هواپیما بهتر بود و مناسبتر. ما که ازشان راضی هستیم.

خدا ازشان راضی باشد! لبخند

نکته جالب توجه دیگری که در هواپیمایی لوفتانزا توجه مرا به خود جلب

کرد، دستشویی های هواپیما بود که البته متأسفانه نمی دانم انگیزه ام

چه بوده که عکس نگرفتم!؟ متفکر

برخلاف سایر هواپیماها که دستشویی ها در طرفین ورودی های هر

بخش قرار دارد، در این هواپیما دستشویی ها در طبقه پایین قرار داشت.

بله، حدود ده دوازده پله می خورد می رفت طبقه پایین و آنجا شش

هفت دستشویی قرار داشت و البته خیلــــــــــــــــی خیلـــــــــــــــی

تمیزتر از تمام دستشویی های هواپیماهایی که تا بدین لحظه تجربه

کرده بودم. تعجب و خوبی اش این بود که اولاً نزدیک صندلی های مسافران

نبود، ثانیاً یک فضای باز هم داشت برای اینکه اگر دستشویی ها

خالی نبودند بتوانی منتظر بمانی و کلا خیلی باکلاس و شیک و تمیز

بود. جای دوستان خالی. خیال باطللبخند البته منظورم از 6-7 دستشویی، برای

کل هواپیما نبود هاااا، هر بخش هواپیما به طور جداگانه چنین امکاناتی

را در طبقه پایینش داشت.

خلاصه اینکه سفر با لوفتانزا تجربه خوبی بود و تا حدودی متفاوت. خیال باطللبخند

برای تمام شما نیز که مقدمات سفری شاید به طولانی سفرهای

اقیانوس پیمانانه بنده را دارید آماده می کنید سفری شاد و سالم و در

آرامش آرزومندم... خیال باطل

حلول ماه مبارک رمضان را نیز حضور تک تک شما بزرگواران همراه

فرخنده باد عرض می کنم... امیدوارم این ماه رمضان نقطه عطفی

باشد در اصلاحات زیرساختی درونمان تا هر چه بیشتر از پیش اخلاقی

باشیم و انسانی، که بی شک رسالت هیچ پیامبری نیز غیر از این نبوده

است.

یاعلی!


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو