سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
نظرات

سلام

امروز می خواهم برایتان از اتوبوس های شهر لندن بنویسم. دیروز، 26 سپتامبر

2011مصادف با 4 مهر 1390 و 27 شوال 1432* به یکباره باران شدیدی

باریدن گرفت، باز باران با ترانه... یادش بخیر...! خیال باطل

قبل از همه عرض کنم که اینجا اتوبوس های واحد (واحد به زبان خودمان) که

تحت سرپرستی London Transit** است از داخل دانشگاه می گذرد و در

چند جای دانشگاه نیز ایستگاه دارد. البته اگر بگویم مساحت دانشگاه ما 455

هکتار است باورتان نمی شود. نشد؟ باورتان را می گویم. می دانم... سخت است

باور کردنش اما واقعیت دارد. 455 هکتـــــــــــــــــــار. می دانید یعنی چه؟

یعنی یک شهرک بزرگ... تعجب***

خب، حال وقتی می شنوید اتوبوس های واحد از داخل دانشگاه می گذرند دیگر

تعجب نمی کنید.

قبلا دیده بودم که جلوی اتوبوس ها یک چیزی مثل حفاظ که در بعضی از ماشین

های سواری شاسی بلند هم هست، وجود دارد. باخودم می گفتم برای امنیت بیشتر

این را نصب کرده اند که اگر اتوبوس تصادف کرد راننده طوریش نشود. نگو

واقعیت چیز دیگریست...


به هرحال، من در ایستگاه Natural Science (یکی ازایستگاه های دانشگاه)

بودم که دیدم دانشجویی که دوچرخه داشت و بخاطر باران دیگر نمی توانست

دوچرخه سواری کند میله های جلوی اتوبوس مقصدش را باز کرد.

دوچرخه اش را در آنجا قرار داد. از گوشه و کنار هم چفت و بستش را بست و

رفت داخل اتوبوس!!!

تا بحال دیده بودید کسی با دوچرخه اش اتوبوس سواری کند یا با اتوبوس

دوچرخه سواری؟ یا یک همچین چیزی؟!!! تعجب

مورد دیگری نیز بسیار توجه مرا جلب کرد و باز همان دیروز در اتوبوس

خودمان اتفاق افتاد. البته قبلاً از بچه ها چیزهایی در این باره شنیده بودم اما

دیروز به عینه دیدم. در لندن ورودی در جلویی راننده متحرک است. خب، این

قسمت در تقریباً به اندازه یک پله با زمین فاصله دارد دیگر! این درست. وقتی هم

شما وارد می شوید شاید چیزی متوجه نشوید که نمی شوید. اما اینها بخاطر

نوعدوستی بیش از حدشان تدابیری نیز برای مسافرانی که با ویلچر می خواهند

سوار اتوبوس شوند اندیشیده اند. به این صورت که جلوی در ورودی طرف

راننده متحرک است و وقتی کسی با ویلچر می خواهد وارد شود بخاطر همان

فاصله یک پله ای اتوبوس با زمین باید چند نفر کمک کنند و و یلچر را بیاورند

بالا. البته این قسمت در ایران شایع و رایج است متأسفانه. تازه یک پله فاصله در

ایران هم معنایی ندارد. اینبار که اتوبوس واحد می بینید دقت کنید. اگر اشتباه نکنم

ورودی اتوبوس با زمین 2-3 پله فاصله دارد!!!؟ چرا و به چه دلیل؟ خدا می

داند!!! متفکرمتفکرمتفکر

اینجا همین فاصله یک پله ای هم برای ویلچر دیگر وجود ندارد. اتوبوس می

ایستد. راننده با فشار دادن یک کلید از صفحه کلید مقابلش، آن صفحه متحرک را

باز می کند و یک صفحه شیب دار جلوی ویلچر باز می شود و همان فاصله یک

پله ای هم از بین می رود و یلچر براحتی می آید داخل اتوبوس. بعد راننده صفحه

را به حالت اول خود باز می گرداند. نه خیر. هنوز حرکت نمی کند. از صندلیش

بلند می شود، می آید داخل اتوبوس. قسمتی که مخصوص معلولین و بچه ها و

سالمندان است. (این قسمت صندلی های ردیف جلوی اتوبوس را شامل می

شوند). صندلی ها را برمی گرداند. یعنی جمع می کند. ویلچر در آنجا قرار می

گیرد. راننده کمربند مخصوص ویلچر را از جلو و عقب می بندد. و بعد می رود

سر جایش می نشیند و حرکت می کند. کرامت انسانی و احترام به نوع انسان

در اعلا درجه خود یعنی این و لاغیر. آنوقت به قضاوت بنشینید که مسلمان

کیست؟ مسلمان شناسنامه ای بودن دردی را دوا نمی کند که! خب من مسلمانم. که

چه؟ نمادت کو؟ نشانه دین و ایمانت کو؟ نماینده کیستی؟ آنکه تو نماینده اویی

کیست؟ چه مشخصه هایی دارد که قرار است تو مدافع آن باشی؟ اگر دین ندارید

لااقل آزاده باشید. به خدای کعبه سوگند، این حدیث امام حسین تاریخ مصرف ندارد

و این را همه تان می دانید. امام حسین این حدیث را نه برای روز عاشورای سال

61هجری، که برای کل بشریت فرمودند... تا دنیا دنیاست اگر این حدیث روزی

معنیش را از دست داد مرا لعنت کنید. خودم می گویم. اگر توانستید یک روز،

فقط یک روز را پیدا کنید که دیگر این حدیث معنی نداد، همان روز به روح زنده

یا مرده من لعنت بفرستید. حال، ما (منظورم من و امثال من است. به خودتان

نگیرید) بادی به غبغب بیندازیم و بگوییم بچه مسلمانیم. که چه؟ چه گلی بر سر این

اسلام و ایمانمان زده ایم؟؟؟ من نمی دانم، امثال من ها یک مثالی بزنند که ما هم

سهمی در این مدافع اسلام و ایمان بودن داشته ایم. پس چرا اینهمه

شعااااااااااار؟؟؟؟ قسم می خورم اینهایی که اینچنین حق النّاس را رعایت می کنند

مسلمان ترند و این را همه مان به نقل از شیخ محمد عبده، شاگرد سید جمال الدین

اسدآبادی یا به نقل از خود سید جمال شنیده ایم و اکنون من، زنده در حضور

همه اعلام می کنم که شنیده هایم صورت عینی پیدا کرده اند و همه آنها

را به عینه دارم می بینم. حق مردم حق کمی نیست. خدا خودش فرموده از

حق النّاس نمی گذرم مگر اینکه صاحب حق از حقش بگذرد. بدا به حال خیلی

ها... بدا به حال خیلی ها... از کوچکش گرفته تا بزرگتر و کله گنده ترش... این

مسائل شوخی بردار نیست هاااااااا! من هم اینجا نیستم که داستان کوتاه بنویسم. در

پست اول عرض کردم خدمتتان: رسالت هایی بر دوشم است. که به همه آن

رسالت ها که گفتم آدم شدن خودمم را نیز اضافه بفرمایید لطفاً. اینکه آدم بشوم و

آدم بمانم. به قدری از همین موضوعات ریز و حیاتی در این مملکتی که نه ادعای

دین دارند نه ایمان نه اسلام اما آزاده اند و آزاد مرد می پرورانند، دیده ام که حد

ندارد. فرصتی باشد همه را برایتان می گویم که بدانید اینجا چه می گذرد و آنهایی

که قصد تحصیل یا زندگی در این سرزمین را دارند بدانند کجا می آیند و اگر

تابحال قصوری داشته اند به تهذیب نفس بپردازند و بعد بیایند. باور بفرمایید این

مسأله کرامت انسانی و اینکه در برخورد با انسان جماعت، اولین چیزی که ببینیم

کرامت انسانی اوست نه جنسیتش، نه نژادش، نه طبقه اجتماعیش و نه هیچ چیز

دیگر، به قدری این مسأله مهم و حیاتی است که اگر ذره ای از آن همه مهم را

درک کنیم بی شک کوتاهی نخواهیم کرد در برابر همنوع و انسان.

علی یارتان...

*اسلام 1432 ساله است و ما ... هنوز اندر خم همان جاهلیت قبل از اسلام به سر می بریم! چرا؟

**http://www.ltconline.ca

***از این به بعد استفاده بنده از این آیکون تعجب بیشتر خواهد شد، چون چیزهایی شگفت انگیزی را هر روز بیشتر از دیروز می بینم.


برچسب‌ها: زندگی در کانادا
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو