سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
نظرات

بلـــــــــــــــــه! لبخند

جوابی که Chrisanthi نازنین دپارتمان که خدایش خیر دهاد در همه حال... به من داد درواقع، نوعی قوت قلب برای من بود که به اپلای کردن نمی گویم جدی تر، اما بیشتر فکر کنم... متفکر

خب، هنوز نگرانی انگلیسی زبان بودن دانشگاه و شهر و ایالت انتاریو همچنان به قوت خود باقی بود و البته خود مدرک تافل که به دلیل حجم اندک دانسته های زبانیم در باب زبان انگلیسی جرأت و اعتماد به نفسم را می بلعید و در خود محو می کرد... استرسنگران

می دانید؟ خیلی بلاتکلیفی بد است. ناراحت من اصلاً دوستش نمی دارم! قهر اینکه بین زمین و آسمان مانده باشید: اقدام بکنم نکنم؟! نگران اگر اقدام کنم بعدش چه؟ نگران پذیرش می گیرم نمی گیرم؟! نگران اگر پذیرش گرفتم چه؟ نگران می توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم یا نمی توانم؟! نگران اگر نتوانستم چه؟ نگراننگراننگران ... این برنامه کلاه قرمزی 93 را دیده بودید؟ آن شخصیت عزیزم ببخشید فرزند لطفاً را به یاد بیاورید لطفاً. اصلاً قبل از اینکه نویسنده این برنامه به فکر خلق چنین شخصیتی بیفتد بنده سال 89 در درون خودم با این شخصیت درگیر بودم چه جــــــــــــــــــــــــور! نیشخند

در فرانسه اصطلاح dilemme را استفاده می کنند به معنای «دوراهی تردید». خیلی معادل قشنگی هم برایش گذاشته اند در فارسی: «دوراهی تردید»... و من دچار آن دوراهی تردید شده بودم... نگراننگراننگران

خدا تکلیف همه ی مردّدین عالم را مشخص کناد ما هم بین آنها! لبخند

می دانید که ریشه ی اینهمه تردید هم از کجا بود که؟ حکماً تا به الآن به موضوع پی برده اید... بله، بسوزد پدر زبان انگلیسی ندانستن که در دنیای امروزی دردیست برای خودش! دست و بال آدم را می بندد نامرد روزگار! اوه این را خواهرانه عرض می کنم خدمتتان، شما هم به دیده ی منّت پذیرایش باشید لطفاً:

حتماً قرار نیست که بروید خارج از کشور تا زبان انگلیسی یاد بگیرید که! از من می پرسید می گویم یادگیری انگلیسی بشود زنگ تفریحتان. بشود بخشی از اوقات فراغتتان حتی. چرا که نه؟ مگر بد است که اخبار را به زبان اصلی دنبال کنید یا یک رمان را به زبان اصلی بخوانید یا هزار و یک مقاله و کتاب علمی و غیرعلمی را در زبان اصلیش مطالعه کنید؟ نه والله! آن وسط هم می بینید یک فراخوان پذیرشی چیزی یکهو ظاهر شد دست کم مثل بنده آنچنان وادی های تردید و دودلی را سیر نمی کنید خب!

باور بفرمایید این ره به ترکستان نیست هاااا! لبخند

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم... تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال خواهر من/ برادر من! خیال باطل

گفتم که خواهرم هم مدام می گفت: رسیدی کانادا، اصلاً فکر کردی کجا می مانی؟ متفکر مسأله ی خانه یا خوابگاه را چه می کنی؟ متفکرچطور می شود؟ متفکر... و اینها بیشتر مرا می ترساند... استرس

آقا و خانمی که شما باشید بالاخره تصمیم خود را گرفتم که اپلای نکنم. بای بای دیگر برگشتم به زندگی روتین و روزمره ام و در فکر فرانسه بودم و نیز دکترای ایران و از فکر کانادا و وسترن درآمدم به کل! بای بایلبخند

خواهر بنده که در یک شهر دیگری مشغول به کار بودند و هر از گاهی می آمدند خانه ی ما. یک روز که دیگر ماجرای کانادا برای بنده تمام شده بود وقتی آمد خانه، یکهو به من گفت: راستی، کانادا را چه کردی؟ متفکر

مرا می گویی؟ اسفند روی آتش! تعجب برق از سرم پرید! شدم مثل همین شکلک البته با دوز بالاترش! تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

گفتم: معلوم است چه می گویی؟ کلافه تعجب متفکر یک روز می آیی و آنچنان دودلم می کنی که آن سرش ناپیدا... وقتی موفق شدی به دودل کردنم، روز دیگر می آیی و می گویی کانادا را چکار کردی؟؟؟!

گفت: نــــه، خودت می دانی. قهر اما همکاران من هم می گفتند کانادا خیلی خوب است و منصرف نشود و خیلی برای تحصیل خوب است و ... البته به من ربطی ندارد، خودت می دانی و پدر و مادرت! قهر خنثی

امان از دست خواهر بزرگ تر ها! داشتنش خیلی خوب است... لبخند اصلاً یک وضعی! خیلی باحال می شوند بعضی وقتها بخصوص! لبخند خواهر ما یک خصلتی دارد که سعی می کند تمام جوانب را ببیند و بگوید و حتی هشدار هم بدهد و دست آخر بگوید: «خودت می دانی به من ربطی ندارد. فقط وظیفه ام بود که بگویم». ای خدا! از دست هر چه خواهر بزرگ تر هست...!!!! خیال باطل

آخر یکی نبود بگوید: خواهر من! نانت کم بود؟ آبت کم بود؟ این مرا دودل کردنت چه بود هِی هِی؟! کلافه منتظر

تازه داشتم از فکر کانادا در می آمدم که دوباره با این حرف هایش که بار معنایی مثبتش زیاد بود و نشان از تأثیری که حرف های همکارانش رویش گذاشته بودند مرا هوایی کرد... خیال باطل و علی رغم اینکه می گفت: خودت می دانی و پدر و مادرت و به من ربطی ندارد، اما خـب، معلوم بود که بینش مثبتی نسبت به کانادا پیدا کرده بود طبق تجربیات و گفته ها و شنیده های همکارانش. اتفاقاً پدر و مادرم هم نشسته بودند وقتی این صحبت ها را می کردیم و فقط لبخند می زدند و به عکس العمل های من و حرف های خواهرم گوش می دادند... لبخند

حالا کِی است؟ دقیقش را یادم نیست!؟ وقت تمام اما چیزی حدود شاید کمتر از ده روز به مهلت ارسال مدارک (15 فوریه 2011) مانده بود و من می بایست می رفتم از دو تا دانشگاه در دو شهر مختلف درخواست می کردم که ترجمه ی ریزنمراتم را بگذارند داخل پاکت مهر و موم شده ی دانشگاه تا بفرستم برای دانشگاه وسترن. از دانشگاه لیسانسم مطمئن بودم و دلم روشن بود که مشکلی نخواهم داشت. اما متأسفانه از دانشگاه ارشدم اصلاً مطمئن نبودم و به قول اینها می دانستم خیلی picky یعنی گیر هستند و الکی قرار است گیر بدهند و من هم زمان کافی ندارم که بمانم و توجیهشان کنم که! چه کنم حالا؟! وقت تماماسترس

بعد از صحبت های مذکور با خواهرم، گفتم: پس یعنی می گویی بروم دنبال مدارک و بفرستمشان؟ متفکر خواهر بنده که خیلی تیز و باهوش تشریف دارند متوجه شدند که منظورم این است که تأییدیه ی او را بگیرم و بروم برای ارسال مدارک. به همین علت و از ترس اینکه مبادا بعداً تر ها مشکلی پیش بیاید و بنده بگویم که: من که نمی خواستم اپلای کنم شما تشویقم کردی! سریع گفت: «من گفتم که! خودت می دانی و پدر و مادرت. بعداً نگویی که تو گفتی. هر چه صلاحت است و پدر و مادرت می گویند همان کار را بکن». خنثی آنها نیز اعلام رضایتمندی کردند (پدرم بیشتر مادرم بیشتر از روی فداکاری که نخواهد بخاطر حس مادرانه اش مانع پیشرفت من شود. وگرنه ته دلشان نمی گویم راضی نبودند اما به هر حال، برایشان سخت بود که اگر من پذیرش گرفتم بخواهم بروم از پیششان، آن هم اقیانوس ها دورتر و آن طرف تر...گرچه به روی خودشان نیاوردند و گفتند: اقدام کن! هر چه خدا صلاح بداند همان پیش آید!). خواهر بنده به این هم رضایت نداد و خاطرم هست که از کیفش یک دفترچه ی یادداشت درآورد و در صفحه ی آخرش چنین متنی را نوشت:

اینجانب ... بدینوسیله اقرار می کنم که خواهرم در قضیه ی درخواست بنده برای ادامه تحصیل در کانادا بی گناه است و تمامی عواقب این تصمیم را به تنهایی و شخصاً به عهده می گیرم بی آنکه مسؤولیتی متوجه خواهرم شده باشد در این فقره. (البته مضمون متنش این بود ولی دقیقاً آن «خواهرم بی گناه است» را نوشته بود). پدر و مادرم فقط داشتند به کار خواهرم می خندیدند خنده و من واقعاً تعجب کرده بودم و فکر می کردم دارد شوخی می کند. لبخند اما وقتی دیدم دارد اصرار می کند که «امضاء کن!» خنثی فهمیدم واقعاً قضیه جدی است و ترسیده است که اگر مشکلی برایم پیش بیاید او را مقصر بدانم که: «بیا! من که منصرف شده بودم که! شما دوباره این فکر را به جانم انداختی که اپلای کنم آخرش هم اینطوری شد!»

هی می گفتم: «بابا! کوتاه بیااااااااااااا! امضای چی آخه؟ تعجب مگه من چی گفتم حالا؟ معلومه که دارم خودم تصمیم می گیرم شما ها فقط دارید راهنماییم می کنید خب!» اما او کوتاه نمی آمد و مدام می گفت: «امضاء کن!». خنثی باورتان می شود؟

 

 

 

 

 

 

امضاء کردم... نیشخند


برچسب‌ها: خاطرات
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو