سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان

به قدری این پرش مطالب حالم رو گرفته بود که باور می کنید اصلاً دست و دلم نمی آمد بقیه ی داستان را حکایت کنم؟ قهربه معنای واقعی کلمه بال و پرم را شکست هااااا! ناراحت

بگذریم...

بله بعد از امضای نامه بود که بار و بنه ی سفر را بستم و راهی دانشگاه های محل تحصیلم شدم (در دو تا شهر مختلف). لبخند حالا کی بود؟ اگر اشتباه نکنم فقط چند روز به مهلت ارسال مدارک مانده! خیال باطل

و من طی این مدت خوشِ خوشحال نشسته بودم خانه که دیگر نمی خواهم اپلای کنم. کلافه

همانطور که پیش بینی کرده بودم در دانشگاه کارشناسی ام بدون هیچگونه مشکلی تنها با پرداخت 5 هزار تومان کارم راه افتاد و ترجمه ی ریزنمراتم را داخل پاکت مخصوص با آرم دانشگاه گذاشتند و مهر و مومش کردند و دادند دستم. لبخند همه ی این کارها در کمتر از 20 دقیقه انجام شد و بنده بلافاصله عازم شهر دانشگاه ارشدم شدم... استرسنگران

در داخل پرانتز عرض کنم که: طبق عادت همیشگی ام، وقتی وارد دانشگاه محل تحصیلم می شوم (در هر دوره: هم کارشناسی هم ارشد هم الآن) می روم سلامی خدمت اساتیدم عرض کنم. آن روز هم هم رفتم هم استاد راهنمای ارشدم را ببینم هم استاد مشاورم را که رییس دانشکده هم بودند. استاد مشاورم از اوضاع و احوال بعد از دفاع پرسیدند و برایشان توضیح دادم که می خواهم برای دانشگاه وسترن اپلای کنم و آمده ام که ریزنمراتم را بگذارند داخل پاکت مخصوص دانشگاه که برایشان بفرستم و ... ایشان هم خیلی خوشحال شدند و استقبال کردند و ... لبخند

این را داشته باشید تا بعد... کار داریم با آن! متفکر

رفتم آموزش دانشگاه نزد کارشناس گروه خودمان که حدود کمتر از یک ماه پیش مهر فارغ التحصیلی ام را زده و گواهی موقت ارشد را به من داده بود. منظورم به این است که ایشان هنوز مرا به خاطر داشتند!!! متفکر این را هم داشته باشید به در می خورد! متفکر

ماجرا را توضیح دادم و دقیقاً طبق پیش بینی های قبلیم سنگ انداختن ها شروع شد ناراحت و گفتند: «خانم! ما نمی توانیم چنین کاری بکنیم. شما دانشنامه تان را نگرفته اید و فقط گواهی موقت دستتان است و برای ما مسؤولیت دارد...» و از این حرف ها که صد من روی هم رفته یک غاز هم نمی شود!!! آخ توضیح دادم که : «ای بابا! مگر شما خودتان امضا نکردید که بنده اینجا ارشد خوانده ام و فارغ التحصیل شده ام؟ مسؤولیتِ چه خب؟ مگر کار خلاف قانون از شما می خواهم؟ عجبا!!!! دانشگاه خارجی که می خواهد پذیرش دهد با ریزنمرات موقف من مشکلی ندارد آن وقت شما مشکل دارید؟؟؟ عجباااااااااا!!!» تعجب

 سرتان را درد نیاورم با این خاطرات بدی که از آموزش دانشگاه ارشدم همیشه داشته ام! قهر از من اصرار و از این آقا انکار. ناراحت آخر سر هم مرا ارجاع داد به روابط بین الملل دانشگاه که: «برو پیش آنها، اگر آنها صلاح دانستند این کار را برایت انجام می دهند. من مسؤولیت قبول نمی کنم». باور بفرمایید خودش هم نمی دانست چه مسؤولیتی را قبول نمی کند! متفکر فقط گویا در آیین نامه ی شرح وظایف شغلی شان چنین جمله ای آمده که وقتی می خواهید کاری را راه نیاندازید بهترین نوع در رفتن از زیر کار این جمله است: «مسؤولیت دارد». همین. عصبانی

حالا روابط بین الملل کجاست و چه جور جایی است؟ تصور کنید یک دانشگاهی را که جلوی در ورودی اش آموزش دانشگاه است و آن سر دنیایش هم روابط بین المللش!!! اوه بماند که خدا می داند تا من برسم آن سر دنیا، آیا این آقا زنگ زده بود به آنها که "مسؤولیت قبول نکنند" یا نه!؟ خیال باطل

این روابط بین الملل جایی بود که حدود یک سال و نیم قبل ترش از گروه فرانسه درخواست همکاری کرده و خواسته بودند که یکی از دانشجویانشان را که در امر ترجمه مورد تأییدشان است به آنها معرفی کنند تا در امر ترجمه ی قراردادهای بین المللی با روابط بین الملل دانشگاه همکاری کند و گروه فرانسه بنده را معرفی کرده بود (البته قبلش با بنده صحبت کرده و موافقتم را به آنها اعلام کرده بودند). می خواهم بدانید که دارم به جایی می روم که یک درخواست کوچک ازشان داشته باشم که «همکارشان» بوده ام. متفکر می دانید! «همکارشان»! کلافه

آقا و خانمی که شما باشید! بنده رفتم و با آن آقایی که باهم همکاری داشته ایم به مدت یک سال و نیم (حدوداً)، در این باره صحبت کردم. ایشان در رودربایستی و معذوریت قرار گرفته بودند به دلیل همکار بودن باهم و نمی توانستند مستقیماً درخواست مرا رد کنند! نگران بعد از کلّی این دست و آن دست کردن دوباره بنده را ارجاع به آموزش دانشگاه در آن یکی سر دنیا! دادند که بروم و هرچه آنها گفتند همان کار را بکنیم. دقیقش یادم نیست که چه گفتند اما فحوای کلام همان بود که رفت. طی گَز کردن بنده به سمت اداره ی آموزش، اینجناب با آنها تماس گرفته و می توانستم حدس بزنم که چه گفته اند: چون این خانم با ما همکاری داشته من نتوانستم چیزی بگویم. شما خودتان اقدام کنید (یعنی دست به سرش کنید یا یک چنین چیزی). متفکر 

قضیه مال 4 سال پیش است و دقیقاً خاطرم نیست اما گویا در همین اثناء بود که رفته بودم پیش استاد مشاورم و قضیه را برایشان شرح داده بودم که همکاری نمی کنند. ایشان به من گفتند: نگران نباشید. تلاشتان را بکنید. اگر همکاری نکردند بیایید همین جا ببینیم چکار می توانیم برایتان بکنیم. 

خلاصـــــــــه، با آنکه می دانستم دارم می روم که دست به سرم کنند اما گفتم بعداً نگویم اگر می رفتم شاید موافقت می کردند! متفکر بگذار بروم و دست به سرم کنند! دست کم پیش خودم تلاشِ نکرده نداشته باشم!

آمدم آموزش و آن آقا آب پاکی را روی دستم ریخت و همان جمله ی معروف «مسؤولیت دارد» را دوباره تکرار کرد و زیر بار نرفت و من ناراحت و دل شکسته رفتم پیش استاد مشاورم... 

 

شاید بگویید من که همه ی اینها را می دانستم چرا اینقدر ناراحت و دل شکسته می شدم! دلیلش این است که: بابا! خب هضمش سنگین است وقتی می بینی بنا به دلایل واهی و غیرواقعی می خواهند به شعورت توهین کنند و دنبال نخود سیاه بفرستندت! شما بهتان برنمی خورد خداییش؟! متفکرناراحت

برای استاد مشاورم شرح ماجرا دادم و ایشان که خدا حفظشان کناد گفتند: نگران نباشید! من نمی فهمم چه مسؤولیتی شامل حالشان می شود. عجیب است!؟ متفکرخودم درستش می کنم. به منشی خودشان گفتند: «آقای ... یکی از پاکت های خارجی دانشکده را بردارید و مدارک ایشان را داخلش بگذارید و اینطوری اینطوری اینطوری (به روش مخصوص) مهر انگلیسی دانشکده رو رویش بزنید و تحویلشان بدهید». بعد برای اینکه به من دلداری دهند گفتند: «تازه اینطوری بهتر هم می شود. آموزش دانشگاه می خواست مهر فارسی بزند ما مهر انگلیسی می زنیم. بهتر است خب». لبخند آقا! تمام پاکت را از چهار گوشه ی اصلی و فرعی مُهر باران کردند! خدا خدا خدا! از خود راضیلبخندقلب

خدا همه ی خوبان عالم را حفظ کناد ایشان هم بین آنها! همه ی آن خوبانی که دستشان به خیر است و زبانشان به خیر می چرخد.

حالا کِی هست؟ 14 فوریه. یعنی یک روز مانده به مهلت ارسال مدارک و زنگ زده ام پست DHL و گفته است مثلاً تا ساعت 14 باز هستیم و همه ی این دوندگی ها طول کشیده و شده حدود خیلی کم مانده به ساعت 14. استرسنگران با خودم گفتم: خب، الآن که دیگر نمی رسم بروم پست. تا برسم بسته شده است. ماند برای فردا.خیال باطل

همین طوری ناراحت از اتفاقات پیش آمد کرده در آموزش دانشگاه، خسته، دل شکسته، رفته ام نشسته ام در سمینار اعتیاد که همان روز در دانشگاه برگزار شده بود و داشتم اطلاعات کسب می کردم درباره انواع مواد مخدّر خانمان برانداز و ... . استاد راهنمایم هم که در جریان بودند دانشگاه چه با من کرده است سعی می کردند نهایت همکاری را بکنند تا من بتوانم مدارکم را بفرستم.  وقتی آمدند در سالن برگزاری سمینار و دیدند نشسته ام آنجا، پرسیدند چه شد؟ گفتم که: «بالاخره استاد مشاورم زحمت کشیدند و همه چیز درست شد اما دیگر خیلی دیر شده و پست تا من برسم می بندد و ماند برای فردا و چون فردا مهلت ارسال مدارک است و چند روزی هم طول می کشد برسد دستشان درواقع، مدارک من در صورت سالم به مقصد رسیدن هم دیر می رسد و اینکه مدارکم را بفرستند به کمیته پذیرش و اصلاً شامل بورس بشوم یا نشوم هم معلوم نیست!؟ و من که زیاد چشمم آب نمی خورد دیگر گذاشتم برای فردا که پستشان کنم. یا نصیب وُ یا قسمت که چه پیش آید...» خیال باطل

استادم که با تعجب به من نگاه می کردند و حرفهایم را گوش می دادند گفتند: پاشو! پاشو! دیر شده یعنی چه؟ پاشو ببینم! تعجب اومده نشسته سمینار اعتیاد! تعجب مدارکش تو دستش! تعجب آژانس بگیر خودتو برسون به DHL. یعنی چه که موند برای فردا؟! متفکرمتفکرمتفکر رفتیاااااااااااااااا! عصبانی

عجب حکایتی داشت این اپلای من! نیشخند می بینید؟ همه اش افتاد به دقیقه های آخر و همه اش هم من منصرف شده یا ناامید و سرخورده! خیال باطل اما من ایمان دارم که هیچ چیزی جلودار خواست خدا نمی شود اگر قرار باشد یک اتفاقی بیفتد در زندگی آدم. خیال باطللبخند

با اصرار و در واقع، به قول خودمان گفتنی "هول دادن" استادم بود که من سریع خودم را رساندم به پست DHL و دیدم هنوز باز است... از خود راضی فکر کنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد... خجالت

کارمند پست هم که یک آقای بسیار محترمی بودند توضیحات کافی دادند اما گفتند که:

«چون بسته های کانادا از امریکا رد می شوند به دلیل تحریم ها ممکن است در امریکا مدارک ضبط شوند و در آن صورت ما هیچ تضمینی نمی دهیم که مدارکتان به دانشگاه کانادایی برسد! در غیر این صورت 3 الی 5 روزه به دستشان می رسد».

بیا! تعجب اینم از این! ناراحت همین یکی را کم داشتیم که نگرانی عبور از امریکا اضافه شود به نگرانی های دیگرمان! قهر

خلاصه مدارک را پست کرده و برگشتم نزد استادم و گفتم باز بود و ... ایشان گفتند: «اسکن تمام ریزنمرات را که داری بده به من، من خودم به عنوان مدیر گروه فرانسه مدارک اسکن شده ات را می فرستم به خانم Chrisanthi و توضیح می دهم که دانشجو مدارک را با پست فرستاده ممکن است اندکی دیر به دستتان برسد و برای اینکه از مهلت مقرر نگذشته باشد علی الحساب این اسکن مدارکش را داشته باشید تا اصلشان به دستتان برسد». 

خدا ایشان را هم در بین همه ی خوبان عالم حفظ کناد و به جسم و روح و انرژی اینچنین انسان هایی که لحظه به لحظه ی حضورشان در این عالَم خیر و برکت است بیشتر برکت دهاد! آمین یا ربّ العالمین! خیال باطللبخند

یکی دو روز بعد هم Chrisanthi به بنده ایمیل زد و گفت که: «اسکن مدارکت را که مدیر گروهتان فرستاده اند دریافت کرده ام و پرینت گرفته و داده ام به کمیته ی پذیرش و منتظر اصلشان هستم...» لبخندتشویق چهار روز از ارسال مدارک هم گذشته بود که پست DHL تحویلشان داد در دانشگاه و من چقدر از این DHL راضی هستم خدا ازشان راضی باشد! تشویق

جالب است آن موقع برای دو پاکت نامه کمتر از نیم کیلو 64 هزار تومان داده بودم و البته زمانی بود که تحریم ها آنچنان پررنگ نبودند و هنوز روابط بین المللی مان برقرار بود. هـــــــــــــــــــــــــــــی روزگاااار! ناراحت همین دی ماه 1392 بود که برای یک مدرک کم وزنِ زیر نیم کیلو برای ارسال به کانادا، مبلغ 124500 تومان دادیم با همین DHL. رسید دستشان و گویا همیشه هم می رسانند مدارک را، اما مبالغ دوبل و سوبل گران شده است دیگر. اوه

 

راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم که:

بنده یک تجربه ی گرانبهایی دارم که بهتر است شما نیز بدانیدش و از آن بهره بگیرید:

هر مدرکی که داشته و دارم همیشه عادت داشته ام که یک اسکن از آن نیز داشته باشم و فایلش را در چندین جا ذخیره و نگه داری کنم. لبخند

 شما فکر کنید اگر آن موقع که مدارک را فرستادم و رفت، اسکن ترجمه هایم را نداشتم و آن وسط مدارک هم به دستشان نمی رسید به هر دلیلی، چه اتفاقی می افتاد؟ متفکر

 استادم نمی توانستند اسکن مدارک را بفرستند به دانشگاه و مهلت ثبت نام هم تمام می شد و مدارک من هم نمی رفت در کمیته ی پذیرش و وقتی پست مدارک را تحویل می داد دیگر دیر شده بود و من دیگر شاید اینجا نبودم که برایتان ماجراهای تحصیل در کانادا را روایت کنم و اصلاً کانادا و ماجراهایش در نطفه خفه می شد و الآن معلوم نبود من کجای این عالَم بودم و به چه کاری مشغول!؟ و معلوم نبود ایامم به کام بود یا نابکام و چه و چه و چه!؟ متفکرخیال باطل

می بینید؟ همه اش به اسکن مدارک برمی گردد هااااا! نیشخند از من می شنوید؟ هر چه دارید اسکن کنید. هر چه! هر چه! نیشخندضرر نمی کنید!

حق نگهدارتان! بای بای

 


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو