سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان

به دلیل حضور در ایران و بدو بدو کردن های مستمر در اداره جات مختلف ناراحت، نتوانستم زودتر مطلب جدید را درج کنم.

در آغاز، از دوستانی که زحمت کشیدند، وقت گذاشتند و نظرات خود را راجع به موضوعات پیشنهادی شان درج نمودند بی نهایت سپاسگزارم. [گل] 

پیش از آنکه به مقوله ی درس و دانشگاه و نحوه ی تدریس اساتید و فضای علمی و حال و هوای کلاس ها و (به قول حافظ عزیزمان) قیل و قال مدرسه بپردازم، پس از ورودم به کانادا اتفاقی افتاد که دلم نیامد با شما به اشتراکش نگذارم و وجد حاصل از آن را با شما سهیم نشوم. البته قضاوت را برای همگی تان باز می گذارم در این فقره. خیال باطل

فردای آن روزی که رسیدم کانادا، برای یک کار مهم و فوری اداری رفته بودم دانشگاه و قرار بود مدارکم را از چند جای مختلف بگیرم و کپی کنم. متأسفانه به دلیل جابجایی دانشکده مان به یک مکان دیگر، هنوز پرینتر و دستگاه فتوکپی راه نیافتاده بود. ناراحت از آقایی که در یکی از کپی خانه ها لبخند بودند پرسیدم تا کی باز هستید؟ گفتند: تا 5 بعد از ظهر. 

با این امید که زود کارهایم تمام می شود و تا 5 خودم را به کپی می رسانم رفتم...

البته این را هم بگویم که چون هفته ی گذشته هنوز کلاس ها شروع نشده بود و هفته ی orientation بود عملاً خیلی از جاها تعطیل بودند حتی کتابخانه هم ساعت حدود 5-5:30 می بست.

آقا و خانمی که شما باشید! کار بنده طول کشید و سعی کردم خودم را سر ساعت 5 برسانم به کپی خانه! و متأسفانه بسته بود تعجب و چون نیاز فوری به کپی مدارک داشتم به هر قیمتی شده بود می بایست جایی را پیدا می کردم. اصلاً راه نداشت. ناراحت

مثل مرغ پر کنده خودم را به این ور و آن ور می زدم که یک دستگاه کپی پیدا کنم...

می دانید الآن یاد چه افتادم وقتی خاطرم آمد چطور داشتم به این طرف و آن طرف می دویدم و از این و آن می پرسیدم که کجا بروم برای کپی؟ در مثل مناقشه نیست! خیال باطل فیلم سنتوری را یادتان می آید؟ آن صحنه ای که بهرام رادان (در نقش علی سنتوری) معتاد شده بود و در خانه ی پدریش با تلفن صحبت می کرد که جنس بخرد و طرف داشت شماره تلفن یکی دیگر را به او می داد و او مداد نداشت بنویسد بعد وارد مجلس روضه ی زنانه ی مادرش شده بود و هی می گفت: خانما! یه مداد به من بدید! شما یه مداد ندارید؟ یه مداد! یه مداد می خوام... خنده 

 

باور کنید درست مثل علی سنتوری در یک فقره ی دیگه شده بودم: آقا کپی ندارید؟ کپی! بابا یکی کپی نداره؟ یعنی تو این دانشگاه یه کپی پیدا نمیشه؟ فقط 5 صفحه کپی می خوام! فقط 5 تا ... خنده

اصلاً یک وضعی بود تو گویی دانشگاه را ساعت 5 کرکره اش را کشیده و رفته بودند! تعجب

از یک آقایی پرسیدم گفت: می خواهی به کتابخانه هم یک سری بزن. گفتم: آهان! فکر خوبیه ممنون که گفتید! ... به قدری سرم آن روز شلوغ بود که دیگر فکرم به کتابخانه نرسیده بود.

به سرعت خودم را به کتابخانه رساندم دیدم یکی از کتابدار ها در بخش پذیرش است، لامپ ها تقریباً خاموش و دیگر هیچ! تعجب دو سه دانشجو هم تا من وارد شدم خارج شدند. من به این نیت رفتم کتابخانه که کارت فتوکپی و پرینت بخرم و بتوانم از دستگاه کپی استفاده کنم.

تا به خانم کتابدار گفتم، گفت: ماند تا فردا. تعطیل است و همه رفته اند و کارت نمی توانیم الآن بفروشیم. یعنیا! آن کورسوی امیدم هم داشت ناامید می شد که یکی ازکارمندان کتابخانه از طبقه بالا دید که من بسیاااااااااااار سراسیمه هستم و نمی دانم چه کنم به من گفت صبر کن و رفت به اتاقش. من هم که به خانم پایینی گفته بودم به شدّت و حدّت نیازمند کپی 5 صفحه هستم نگو آن خانم طبقه ی بالا این را شنیده بود. بعد از چند ثانیه برگشت و یک کارت مخصوص کپی از بالا برایم انداخت و گفت ببین پول دارد کپی کن. فکر کردم که کارت خودش است و می توانم پول کپی ها را نقدی بپردازم. از ایشان تشکر کرده و گفتم: باشد! من پولش را می پردازم...

رفتم به سمت دستگاه و دیدم بله پول دارد و در عرض چند ثانیه کپی ها را گرفتم و آمدم طرف خانمی که در طبقه ی همکف بود. دیدم خانم بالایی هم همچنان منتظرند ببیند چه شد بالاخره. از ایشان هم تشکر کردم و گفتم: 5 عدد کپی کردم و خواستم پولش را حساب کنم که هر دویشان گفتند: ما نمی توانیم پول نقد بگیریم و اشکالی ندارد. همین که کارت راه افتاد کافی ست. نگو کارت کپی کارت کتابخانه بوده نه کارت شخصی آن خانم. مرا می گویی؟ تعجب اصلاً خشکم زد که: خدایا! اینها دیگر کیستند؟ تعجب الآن اگر یک جای دیگر بود، پول کپی را حتی هم اگر نمی توانستند به حساب کتابخانه بگذارند به هر حال می گرفتند خب. من هم که اصرار داشتم حساب کنم که! چرا که نه؟ متفکر (دیده ام که میگماااااااااااااااااااا!)

خدای من! از من اصرار و از آنها انکار. گفتم: آخر نمی شود که! من باید پولش را بپردازم. همه جا بسته بود مجبور شدم بیایم اینجا و از این حرف ها...

هر چه بیشتر گفتم کمتر قبول کردند و فقط خانم بالایی به من گفت: لطفاً کارت را به ایشان بده (به خانم پایینی) و برو. خانم پایینی هم کارت را گرفت و گفت: کتابخانه تعطیل است ما هم داریم می رویم. لبخنددریا دریا تشکر کردم و آمدم به بقیه ی کارهایم که وابسته به آن کپی بود برسم و شکر خدا کارهایم انجام شد و با خاطری آسوده و آرام به خانه برگشتم... لبخند

و البته با دستانی خالی، زبانی عاجز و قلمی قاصر از محبتی که آن دو بزرگوار در حق من کردند و علی رغم تعطیلی کتابخانه و تمام شدن ساعت کاریشان به خاطر من معطّل شدند که هیچ! یاریم نیز کردند. خیال باطل

و من چه ها که از نظرم نگذشت خیال باطل و ناخودآگاه و به دلیل تجارب تلخ گذشته، چه مقایسه ها که در نظرم نیامد خیال باطل و چه خاطرات تلخی )که قبل از ورودم به این سرزمین داشتم( از نظرم عبور نکرد خیال باطل و چه غصّه ها که نخوردم ... ناراحت

 


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو