سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان

امیدوارم تا به امروز لعن و نفرینم نکرده باشید فقط! اوه آدم گاهی و گاهی "خیلی گاهی" اتفاقاتی برایش پیش آمد می کند که خارج از حوصله ی این سطور است که درج شود، اما منظورم این است که به قدری سرت گرم می شود که داغ می کنی و که می داند که بر تو چه گذشته است...؟! اوهقهر قرار هم نیست همیشه این مسائل ناگوار باشند و تو را به خود مشغول! گاهی اتفاقاتِ اتفاقاً گوارایی هم پیش می آید اما تمام وقتت را می بلعد. لبخند این هم آن طرف سکّه! لبخند تا باشد از این اتفاق ها... خیال باطل

بگذریم که حرف زیاد است و عمر شاید کوتاه!  Who Knows؟ به قول اینها. لبخند

شاید به جرأت بتوانم بگویم که از همان روزهای آغازین حضورم در این جغرافیا، همیشه دلم می خواست در باب درس خواندن و سیستم آموزشی اینجا صحبت کنم اما این پیش آمد نکرده بود تا شد الآن. لبخند


آقا و خانمی که شما باشید، باید حضور شریفتان عارض شوم که در این فقره ناگزیر هستم هر از گاهی به سیستم آموزشی خودمان نیز گریزی بزنم و امیدوارم این گریز ها به حساب این گذاشته نشود که بنده صرفاً قصد مقایسه دارم که بگویم "آنجا بد است اینجا خوب است"! نه خیر. به نظرم تا بحال می بایست به این نتیجه رسیده باشید که هدف از ساختن چنین صفحه ای جز این نبوده است که آنچه را که به واقع و به عینه مشاهده نموده ام انتقال دهم! چه خوب چه بد. حال اینکه کسی می خواهد قضاوت کند یا سکوت پیشه نماید صاحب اختیار است و بنده بدینوسیله اعلام می کنم که جز واقعیت هایی که دیده و تجربه کرده ام نمی نویسم. لبخند

البته ناگفته نماند که به قدری این "مُجمَل" واضح و مبرهن است که ناگفته می شود حدیث مفصلش را ازبَر خواند. نیازی به گریز هم نیست در این میان. متفکر

راستش را بخواهید به قدری این حوزه وسیع است که فکر می کنم درباره اش حتی می توان کتاب ها نوشت!!! صفحات وبلاگ برایش کم است... متفکر

حال، بنده در حد توان این وبلاگ، توان دستم!!! (می دانید که! معرّف حضورتون هستند ایشون! {دستم را عرض می کنم} لبخند) و در حد حوصله ی شما سعی می کنم حق مطلب را ادا کنم. 

البته به دلیل وسعت این حوزه اصلاً نمی دانم از کجا شروع کنم بهتر است!؟ سوالمتفکر

به هر حال پیش می رویم تا ببینیم چه می شود... خیال باطل

اول از مشکلاتی که به عنوان دانشجوی دکترا!!! فکر کنیــــــــــــــــــــــــد در سطح "دکترا" هاااا! در سطح "دکترا" برایم پیش آمد کرد داستان را آغاز می کنم...

دلم برایتان بگوید که من برای نوشتن انشاء های کلاسی چه دردسر ها و مصائبی که نکشیدم... اوهقهرنگرانوقت تمامکلافه باور بفرمایید تک تک این شکلک هایی که گزینش کرده و قرار داده ام همه وصف حال من بودند و من دستم به جایی بند نبود... مگر شوخی دارند با کسی؟ متفکرعصبانی آمدی دکترا بخوانی یک کار کلاسی هم ننویسی؟ مگر می شود؟ عصبانی

حالا چرا عنوان "انشاء" را انتخاب کردم؟ به این دلیل که به ما یاد نداده اند که همه چیز در زندگی همچون انشاء نویسی است... چطور؟ عرض می کنم خدمتتان:

ببینید مشکل اکثر ما ایرانی ها که تحصیل کرده هستیم و سواد یاد گرفته ایم "مثلاً"! همان چیزیست که در ترم (به نظرم) 3 ارشد یکی از اساتیدم در ایران گفتند:

«ما یاد نگرفته ایم ذهن دکارتی داشته باشیم».

از همان مهدکودک و اول دبستان هاااااا! نه اینکه فکر کنید وقتی بزرگ شدیم. نه خیر از همان اوان کودکی منظورشان بود و منظورم است. متفکراجازه دهید یک فلش بَک بزنم به همان ترم مذکور دوره ی کارشناسی ارشدم تا بدانید چه بر ما گذشت و چه شد...

خب قرار است حق مطلب را ادا کنم دیگر! درست است؟ پس ناگزیرم مقدمه اش را نیز بنویسم. این هم آغاز انشای من است دیگر! لبخند اگر حق مطلب را خوب ادا کرده باشم متوجه می شوید وقتی می گویم تمام زندگیمان را باید مانند زنگ انشاء و انشاء نویسی پیش ببریم یعنی چه!

لازم به ذکر است که گریز به دوره ی ارشد بنده که سهل است! مثل همان ماجرای روز اول مشهدم خیلی خیلی دورتر هم خواهم رفت... کجایش را دیدید حالا! نیشخند

یک واحدی داشتیم در دوره ی ارشد با عنوان "انشاء ادبی" و یک استادی که پوستمان را قلفتی کند گذاشت کف دستمان! من اما مدت ها بعد از اینکه آن واحد تمام شده بود متوجه شدم که چقدر مطلب یاد گرفته ام از آن درس! خیال باطل تازه پس از 18 سال تحصیل!!! قهر شرم آور هم بود خب! شما فکر کنید 18 سال عمر آدم به تحصیل بگذرد و اصلاً تو باغ نباشد! چقدر دردآور است و شرم آور هم! ناراحتکلافه (شکلک "وحشتناکِ" قسمت نظرات وبلاگ هم جایش اینجا خالی است واقعاً ناراحت).

اینطوری نمی شود ادامه داد. حس خوبی نیست که بنده متکلم وحده باشم و شما بعد از خواندن تمام مطلب نظر دهید. قهر این جواب نمی دهد که وقتی من می نویسم و شما می خوانید همگیمان از همدیگر چیزی هر چند کوچک یاد نگیریم و لحظات نوشتن و خواندن من و شما هدر برود. این ارتباط بهتر است در هر مرحله اش دو طرفه باشد. بنابراین من این مطلب را همین جا متوقف می کنم تا درباره ی سؤال ذیل گفت و شنودی داشته باشیم و گام به گام ادامه دهم...

راست و حسینی به من بگویید وقتی واژه ی "انشاء" را می شنوید یاد چه می افتید؟


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو