سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
نظرات

سلام دوستان عزیز

همچنان که کسالت ناشی از بیماری را دارم سعی می کنم تا آنجا که مقدور است به نوشتن ادامه دهم... لبخند

از ترم 3 ارشد ادامه می دهم...:

استاد ما روش کارشان این بود که یک جمله به ما می دادند و می گفتند سعی کنید منظور این جمله را بفهمید. همین؟ تعجب بله همین و البته خیلی بیشتر از همین. متفکر

هر کسی یک چیزی می گفت و استاد می گفتند "نزدیک شده اید"، "نه موضوع این نیست"، "خارج از بحث رفتید" و از این حرف ها... خیال باطل

باورتان می شود چندین جلسه ی اول ترم فقط کارمان همین بود که سر یک سطر یا یک جمله بحث می کردیم و آن جمله را گره گشایی و یا بهتر بگویم رمزگشایی می کردیم و کلاس تمام می شد...؟ تعجب اما این کار خیلی برایمان سخت می آمد. من که همه اش قُر می زدم که یعنی چه؟ آخرش که چی؟ قهر دلیل این ناراحتیم هم این بود که هر چه ما می گفتیم مورد قبول نبود و هر چقدر نظرات ما به آنچه که در ذهن استاد می گذشت نزدیک می شد مورد پسند ایشان واقع می گشت و من هنوز هم نمی دانم که واقعاً آنچه که در ذهن استاد بود همانی بود که نویسنده یا شاعر یا گوینده ی آن سخن قصد بیان آن را داشته است یا نه، همه ی آنها برداشت های شخصی استادمان بود که می خواستند ما نیز دقیقاً به همان نقطه برسیم. متفکر این فقره هنوز هم برایم جای سؤال دارد. سوال

خیلی وقتها اتفاق می افتاد که گفته های ما خیلی بیشتر به دل می نشست و منطقی به نظر می آمد و مورد تأیید همگان بود تا نظر خود استاد، اما ایشان قبول نمی کردند و این مرا آشفته می کرد... کلافه


سرتان را درد نیاورم! روزهای دوشنبه کلاس انشاء ادبی روزهای جالبی برایم نبود و همه اش بی ذوق و انگیزه سر کلاس می رفتم و شاید به جرأت بگویم جزو نادر کلاس هایی بود که فقط می خواستم تمام شود و دربروم... 

البته، هم حق داشتم به دلیل بالا و هم داشتم تا حدودی اشتباه می کردم به دلیلی که در ادامه خواهد آمد. اوه

استاد ما به ما می گفتند: «شما ذهن دکارتی ندارید و به همین دلیل است که نمی توانید خوب تجزیه و تحلیل کنید مسائل را». و اما این ذهن دکارتی چیست که همه چیز به آن مربوط می شد و البته می شود! متفکر

مطابق آنچه که استادمان به ما آموختند ذهن دکارتی برای تحلیل مسائل از سه بخش تشکیل می شود:

1- مقدمه Introduction

2- شرح اصل مطلب Body

3- نتیجه گیری Conclusion

یعنی شما می خواهید داستانی را هم تعریف کنید از اول نمی روید سر وسط های داستان! یک مقدمه چینی ای می کنید خب! از "یکی بود یکی نبود" شروع می کنید... شخصیت ها را توصیف می کنید... بعد به شرح ماجرا می پردازید که فلان اتفاق برای آن شخصیت به وقوع پیوست و چه شد و چه نشد! بعدش هم دست آخر نتیجه گیری می کنید از داستانتان! درست است؟ متفکر حالا این در حد یک داستان بود مسلّم است که برای بحث درباره ی موضوعات گوناگون آن هم از نوع علمی اش می بایست این سه اصل را رعایت کرد تا یک بحث منظم و مرتب و مبتنی بر اصول ارائه داد! متفکر اینکه بنده در بخش اول عرض کردم همه ی زندگیمان حکم انشاء نویسی را دارد به همین دلیل بود و این لازمه اش تفکر است. اینکه بیندیشی و حرف بزنی! به قول خودمان گفتنی "رو هوا" که نمی شود حرف زد که! متفکر قهر استاد ما بنده ی خدا برای اینکه جرقه های اندیشیدن را در ما زنده کند چه زحمت ها که نکشید! ما هم که cool عالَم! ناراحت آخر یکی نیست بگوید در حد فوق لیسانس تازه باید یکی بیاید جرقه ی اندیشیدن در ما بزند؟؟؟ شرم آور نیست این؟ کار انجام نداده ی آموزگاران ابتدایی را ایشان باید تازه "آغاز" کنند؟ آن هم "آغاز" نه اینکه کار نیمه تمام یکی را "تمام" کنند، بلکه تازه "آغاز" کنند؟ کلافهناراحت

بگذریم... که هر چه یاد آن دوران می افتم بیشتر پریشان می شوم در این فقره! ناراحت

حالا اگر بیایی که سیستم آموزشی را از زیربنا اصلاح کنی که طرف وقتی از آن دنیا خارج شده و به دنیای دیگری عزیمت می کند برای کسب علم و دانش، دچار روزهای وامصیبتا گویان بر سیستم آموزشی بی فرجام گذشته نشود، هزار سنگ زیر پایت می اندازند که هیچ، تازه متّهم هم می شوی به از زیر کار دررفتن و هزار برچسب دیگر... شک نکنید در این فقره! ناراحت قهر

یک آن یاد این داستان افتادم که به پروفسور حسابی نسبتش می دهند و شاید شما نیز شنیده باشید:

می گویند یکی از دانشجویان دکتر از درس ایشان نمره نمی آورد و برای اعتراض می رود خدمت ایشان که:

- استاد! من می خواهم مدرک بگیرم و در یکی از روستاها تدریس کنم. مگر می خواهم آپولو هوا کنم که اینقدر سختگیری کرده اید و مرا از این درس انداخته اید؟ ناراحت

پاسخ پروفسور حسابی بسیار آموزنده است! ایشان می گویند:

- نه پسرم! شما نمی خواهی آپولو هوا کنی اما می توانی به من تضمین دهی که یکی از شاگردانت در آینده نخواهد آپولو هوا کند؟ متفکر

می بینید؟ من از وقتی که آمدم کانادا و مشکل انشاء نویسی برایم جدّی شد چنین افکاری به ذهنم خطور کرد و فهمیدم کجای کار می لنگد! متفکر

همان زیربنا خراب بوده است! ناراحت همان جایی که یادم نمی رود معلمان دیپلم نگرفته ی مدرسه ی ما را یک امتحان فرمالیته گرفتند و بهشان یک مدرک دیپلم دادند تا از نظر اداری و .. در آینده با عنوان شغلی "آموزگار دبستان" مشکلی برایشان پیش آمد نکند! ناراحت از یک چنان معلمانی شاگردانی بهتر از من تربیت می شدند؟ هرگز! قهر

تازه من جزو کسانی بودم که از طرف خانواده خیلی بر سر جمله سازیم حساسیت نشان داده می شد! یادتان هست تا یک واژه ی سخت می گفتند که نمی دانستیم چه جمله ای برایش بسازیم با فعل "دوست دارم" سر و ته قضیه را هم می آوردیم و قضیه به خیر و خوشی به پایان می رسید؟

می گفتند درباره ی جوجه جمله بسازید 95% کلاس می نوشت: "من جوجه را دوست دارم". نگران می گفتند پتو، همه می نوشتند: "من پتو را دوست دارم"! می گفتند خیابان، همه می نوشتند: "من خیابان را دوست می دارم". متفکر

و وامصیبتایش آنجا بود که معلم هم سخت نمی گرفت و یک 20 پای دفتر می گذاشت و ما هم خوشحال خوشحال که 20 گرفتیم. ناراحت

آن وقت در خانه ی ما به من اجازه نمی دادند با فعل "دوست دارم" جمله بسازم، همیشه پدر و خواهرم می گفتند: بچه هایی که بلد نیستند برای از زیر کار دررفتن به "دوست دارم" متوسل می شوند! برای اینکه نشان دهی باسواد هستی باید جمله ی خوب بسازی نه آخر هر چیزی یک "دوست دارم" بگذاری و از زیر کار دربروی!!! متفکرخاطرم هست که سر یک واژه ی خیل سخت گیر کرده بودم و هیچ چیزی به ذهنم نمی آمد. مجبور شدم از فعل "علاقه دارم" استفاده کنم! خندهنیشخند و وقتی خواهرم گفت: مگر نگفته م با این فعل ها جمله نساز، توجیهم این بود که: «این "علاقه" دارم است نه "دوست" دارم. خب "علاقه" کلمه ی بهتری است و همه از آن استفاده نمی کنند. شاید خیلی ها هم معنیش را نمی دانند!؟» خنده و با خواهش و التماس از خواهرم اجازه گرفتم که بگذارد "علاقه دارم" بماند تا جمله نویسیم ناقص نشود. خنده اما همیشه می دیدم که معلم مان هیچ فرقی بین جمله بندی های من با دیگران نمی گذارد و همه ی آن 95% کلاس که با "دوست دارم" جمله ساخته اند آنها هم 20 می گرفتند من هم! و این خیلی دلسرد کننده بود. ناراحتقهر اگر نبود تشویق ها و دلگرمی های اعضای خانواده ام که مدام به من می گفتند ملاک را نمره ی معلمت قرار نده! ما که می دانیم جمله بندی تو بهتر است لبخند، من هم در آن سیستم آموزشی می پوسیدم. نیشخند گرچه آتش که گرفت خشک و تر می سوزد و ریشه ی همه را می خشکاند! ناراحت

هدفم تعریف خاطرات کودکی نبود! گرچه پیش از این گفته بودم ممکن است خیلی دورتر از دوره ی ارشد هم بروم در این فقره! نیشخند

غرض این بود که: از کوزه چه می خواستیم بتراود وقتی غیر از این در آن نریخته بودند؟ متفکرناراحت 

باورتان می شود؟ دلم می خواهد وقتی درسم تمام شد بگذارند در دوره ی ابتدایی معلم انشاء بشوم. همین! اما شک ندارم که آن موقع حتماً از من مدرک آموزش ابتدایی خواهند خواست و خواهند گفت که بنده اصلاً "صلاحیت" تدریس در این مقطع را ندارم و تازه رشته ام هم کاملاً بی ربط است! قهر من نمی دانم آنها که رشته شان باربط هم بود چه گلی در طی 12 سال تحصیل در آن سیستم آموزشی بر سرمان زدند که من یکی با تجربه ای اینچنین ارزشمند نتوانم بزنم؟ متفکر

تا اینجا را داشته باشید تا بعد... بای بای

پی نوشت: منتظر نظراتتان در این فقره هستم... لبخندخیال باطل


برچسب‌ها: خاطرات, یک تجربه
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو