سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
نظرات

با سلام حضور شما بزرگواران

در فقره ی مسائل آموزشی در کانادا و بخصوص آنچه که بنده در دانشگاه، دپارتمان و کلاس های مربوط به رشته ی خودم دیده ام بحث دیگری که بسیاااااااااااااار توجه مرا جلب کرد و متأسفانه خیلی غم در دلم آورد میزان راحتی دانشجویان در کلاس درس و در مقابل استاد بود و هست. همین الآن حین نوشتن این سطور این شعر معروف به ذهنم خطور کرد که مثال بارز و تمام عیارش را در کلاس های آنجا به عینه و به شخصه تجربه و زندگی کرده ام:

بحث معلم ار بود زمزمه ی محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

می دانید؟ از روزی که پایم به دنیای دیگری به نام کانادا باز شد آن هم از نوع آکادمیکش، سعی کرده ام نگاهم یک طرفه و مایل به این طرف یا آن طرف نشود و اگر مقایسه ای پیش آمد می کند آن هم با یک نگاه واقع بینانه و مبتنی بر تجربه ی عینی و شخصی بنده یا (در موارد نادری) اطرافیانم شکل گرفته باشد. حضرت علی (علیه السّلام) نیز می فرمایند: « حق را بگو اگرچه به زیانت باشد »! بنابراین گرچه ممکن است به مزاق خیلی هایمان خوش نیاید و اینگونه برداشت کنند که بنده فقط قصد تبلیغ یا تعریف آن جغرافیا را دارم اما دوباره بدینوسیله اعلام می دارم که هدف فقط بیان تجربه های شخصی است تا خوانندگان محترم و آنان که قصد مسافرت یا تحصیل دارند از شرایط موجود تا حدودی هرچند نه کامل آگاهی پیدا کنند. قضاوت نیز به عهده ی خودتان. البته بنده شخصاً با تأمل در احوالات آنان می کوشم نکات مثبت و اخلاقی-انسانی رفتار آنان را الگوبرداری کرده و در زندگی دست کم شخصی خودم به کار گیرم. شاید در این فقره نیز برای شما بزرگواران مفیدِ فایده گردد.

 

 

 


صحبت بر سر میزان راحتی دانشجویان در کلاس درس بود و نحوه ی تعامل آنان با استاد نیز. به قدری این موضوع پیش پا افتاده و بدیهی است که گرچه ما در کلاس های درس مان از دبستان تا دانشگاه از این آزادی ها و راحتی ها نداشته ایم اما اگر توصیفش کنم از فرط بدیهی بودن آدم خنده اش می گیرد و البته به همان دلیل بدیهی بودن گریه اش نیز می گیرد که چقدر ما در همین بدیهیات نیز وامانده ایم از قافله ها!!! ناراحت

از ساده ترین موردش اگر بگویم موضوع آب خوردن در کلاس درس و مقابل چشم استاد است که برای کسی چون من که در محیط خشک و ظاهراً انضباطی!!! ای تحصیل کرده بودم غیرقابل تصور بود که بتوان راحت جلوی استاد آب سر کلاس آورد و حین تدریس ایشان نوش جان کرد. خاطرم هست قبلاًترها تنها در یک صورت می شد آب سر کلاس برد: وقتی بیمار بودیم و نیاز به آب گرم داشتیم تا از سرفه های ممتد و نفس گیر جلوگیری کنیم. L وگرنه یک انسان سالم که سر کلاس درس آب نمی برد که جلوی چشم استاد بخورد تا تشنگی اش برطرف شود!!! چه جسارت ها! مردم چه می گویند؟ واااا! :/ همیشه شاهد بوده ایم که بچه ها به دلیل بیشتر تشنگی وسط درس کلاس را ترک کرده بودند و مسلماً استاد که منتظر یک به یک دانشجویان نخواهد ماند که برگردند تا ادامه ی تدریس را پی بگیرد! و اینطوری می شد که شخصی چون من که می ترسیدم ادامه ی بحث را از دست دهم در طول 19 سال تحصیلم تا آخر دوره ی ارشد شاید به جرأت بگویم 10-15 بار آن هم در شرایط اضطراری بیماری کلاس درس را ترک نکنم و با هرگونه تشنگی ای بسازم تا کلاس به پایان برسد! شما را به خدا انصاف است این؟ یا این از انصاف است؟ L این یکی از دلایلی ست که وقتی سر کلاس های درس آنجا می نشینی راحت هستی: همه بدون استثناء یا در بطری هایشان آب هست یا قهوه یا چایی یا آب میوه و آب ویتامینه. نهایتش این است که بطری آبت تمام شود و بروی پر کنی و برگردی. در زیست شناسی دوره ی دبیرستان خوانده بودیم که فردی با یک کلیه ی سالم می بایست روزی 8 لیوان آب بنوشد و فردی که کلیه اش بیمار است باید روزی 12 لیوان آب بنوشد. باورتان می شود اگر بگویم در طی این 3 سال اقامتم در کانادا شاید به جرأت بتوانم بگویم که به اندازه ی تمام عمرم آب خورده ام؟ خب شما فرض کنید نصف روزتان در مدرسه و دانشگاه بگذرد و همیشه یک بطری آبِ پر همراهتان باشد و این ناخودآگاه به خارج از دانشگاه هم سرایت کند و عادت کنی که حتی خرید هم می روی آبِ خوردن همراهت برداری. چقدر خوب است! من نمی دانم آمار چه می گوید!؟ اما شک ندارم اگر آمار مقایسه ای بگیرند مسلماً اروپایی ها و امریکایی ها خیلی بیشتر از ماها آب می نوشند بنا به دلایل فوق که آب خوردن بیرون از خانه برایشان اجتناب ناپذیر شده است. چقدر احساس خوبی داشتم سر کلاس های درس که آب می خوردم خدایا!

البته نمی دانم از سال 90 شمسی به بعد اوضاع کلاس های درس ما چگونه بوده است!؟ اما تا سال 89 آنچه که حتی در کلاس های ارشد شاهد بوده ام یک نوع نا راحتی خاصی بود که عرض کردم بسیار پیش پا افتاده بود اما به حدّ کافی جدّی!

راستی فراموش کردم بگویم که کلاس های درس آنها 3 ساعته است نه 1:45 دقیقه! J خاطرم هست که ترم یک به دلیل اینکه به کلاسی با طول 3 ساعت نه که عادت نداشتم کلاس ها خیلی انرژیم را می بلعیدند... تازه اساتید 10-15 دقیقه بسته به استاد وسط درس استراحت می دادند اما آن هم برای من که با چنان سیستمی مأنوس نبوده ام کافی نبود و کلاً یک ساعت و نیم آخر کلاس ها از دستم درمی رفت چون انرژی نداشتم و و نه کشش ادامه دادن درس... به تدریج عادت کردم به سیستم و حالم خوب شد. 

کلاس ها هم چه کلاس هایی! استادی داشتیم که تئاتر ادبی درس می داد... این مرد چه انرژی ای داشت خدا!!! یادم نمی رود یک بار 3 ساعت تمام بی وقفه حرف زد و وقت استراحت ما را نیز خورد! :/ یا ابالفضل! 3 ساعت بی وقفه حرف بزنی و با شور و هیجان تدریس کنی و دم برنیاوری آخرش هم شاد و سرخوش مانده باشی؟! به قول انگلیسی زبان ها: unbelievable !

باز کلاس استاد راهنمای فعلی من که ترم یک با ایشان نیز کلاس داشتیم بهتر بود. هر طور بود یک ربع استراحت بین کلاس ها را داشتیم و نفسی می کشیدیم...

خب این از بحث آب خوردن سر کلاس که ساده ترین و اولیه ترینشان بود. اما قضیه به اینجا ختم نمی شد که! بچه ها سر کلاس میوه هم می آوردند و کیک و بیسکویت و آب نبات و شکلات و آجیل و قس علی هذا... (البته به جز ناهار و ...) و استاد درس می داد و اینان سیبشان را گاز می زدند و می خوردند. کلاس هم به هم نمی ریخت. هتک حرمت به ساحت استاد! هم نمی شد!!! بی نظمی هم به بار نمی آمد! بچه ها هم پررو نمی شدند و به قول اینان رویشان باز نمی شد که بی نظمی به راه بیندازند! و هیچ اتفاقی نمی افتاد و کلاس درس با همان ریتم و نظم خاص خودش ادامه می یافت و دانشجویان هم از گرسنگی و تشنگی هلاک نمی شدند! و درس را هم با گوش جان می شنیدند و  لذت می بردند... کوتاه سخن آنکه : آنچه در کلاس درس حاکم بود از یک زیبایی شناسی خاص آکادمیک حکایت داشت که به دل می نشست ...

اما واقعاً چرا آنطوری که در دانشگاه های ما تصور می شود که نباید به دانشجو رو داد و از این صحبت ها در آن طرف ها تصور نمی کنند و هیچ طوری هم نمی شود؟ پاسخش را در حوزه های دیگر هم چون مشاهده کرده ام می توانم به این صورت بیان کنم. البته که این پاسخ نه جامعه شناسانه است و نه روان شناسانه! می دانید؟ وقتی شما به کرامت انسانی افراد احترام بگذارید و آنها را انسان ببینید و در وهله ی اول افکار منفی نسبت به آنها نداشته باشید و به آنان احترام بگذارید و اعتماد کنید مسلماً بسیاری پاسخی درخور و شایسته ی رفتار شما خواهند داد. شک نکنید در این فقره! و مسلماً درصد بسیار ناچیزی از اینهمه خوشبینی شما نسبت به ایشان شاید! آن هم فقط شاید! سوء استفاده خواهند کرد و صد البته آن عده ی اندک نیز در یک جمع کلان نخواهند توانست دوام بیاورند و حتی اگر دلشان هم رفتار مناسب نخواهد دست و پایشان برای جور دیگر رفتار کردن بسته خواهد بود. من روی صحبتم با آن عده ی زیاد است نه آن اندک ها که شاید هم وجود خارجی نداشته باشند و تنها در احتمالات ممکن است جای داشته باشند. مدام در این اندیشه ام که اگر روزی روزگاری توانستم در دانشگاهی جایی تدریس کنم آیا خواهم توانست این روش را در کلاس های درسم پیاده کنم؟ اینکه هنوز در این فقره تردید دارم به این دلیل است که می دانم همیشه دست هایی هست که نگذارند آنگونه که شایسته و بایسته است رفتار کنی! :/ دیده ام و شنیده ام که می گویم هاااااااااااااااااااااااااااا! ناراحت

 


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو