سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
نظرات

سلامی دوباره چو بوی خوش آشنایی لبخند

در ادامه ی بحث مسائل آموزشی بحث دیگری نیز هست که قابل توجه است و آن دانشجو محور بودن کلاس های دانشگاهی ست. اصلاً اینطوری بگویم خدمت شریفتان که از 100% 20% اش به فعالیت کلاسیتان مربوط می شود و این یک قانون بود در همه ی کلاس های ما. منظورم این است که اینطوری نیست که یک استاد 20% را به فعالیت کلاسی اختصاص دهد و یکی دیگر مثلاً 30% و آن یکی 15%. نه خیر. همه 20% ی بودند. و این قضیه همانطور که قبلاًتر ها هم اشاره کرده ام شوخی بردار نبود. قهر این هم که این دانشجو فرزند همکارم است و فامیلمان است و دوست و آشنایمان که بهش نمره ی الکی بدهیم که اصلاً ماهیتی و جایگاهی نزد آنان ندارد. پس می مانی خودت و خودت که درس بخوانی و آماده سر کلاس بروی و حرفی برای گفتن داشته باشی تا از آن 20% ت به جدّ دفاع کنی و کسبش. لبخند

این هم که عرض کردم دانشجو محور، این فقره اگر اشتباه نکنم مربوط می شود به کل امریکای شمالی که کانادا هم جزوش است. آنچه که حتی از زبان اساتید کاناداییم شنیده ام این است که در اروپا مثلاً فرانسه کلاس (همچون ایران) استادمحورانه اداره می شود و حرف اول و آخر را استاد می زند نه دانشجو.

راستش را بخواهید برای کسی چون بنده که آن سیستم را پیش از این تجربه کرده بودم این روش جدید تازگی داشت و فرصتی به من داد تا مقایسه ی خوبی از هر دو بکنم. ماحصل این مقایسه هم این بود که بنده دومی را یعنی دانشجو محوری را ترجیح دادم. چون یک پویایی خاصی در کلاس حکمفرما می شد که لذتبخش بود و در ضمن زیبایی شناسی هم داشت. به به! خیال باطللبخند

حالا بعضی از اساتید بودند مثل همان استاد تئاترمان که درسشان را خودشان تدریس می کردند و در حین آن بحثی باز می کردند که بچه ها حرف بزنند. اما یکی از اساتیدم خیلی جالب بود و از نظر بنده کلاس های ایشان نماد کامل دانشجو محوری به معنای واقعی کلمه بود. هرگز نحوه ی جریان یافتن کلاس ایشان را فراموش نمی کنم. خیال باطل

اولین کسی که درس را شروع می کرد خود استاد بود. درواقع بدین صورت که:

هر هفته یک کتاب جدید را می بایست می خواندیم. خب، ایشان بحث را آغاز می کردند و به صندلیشان تکیه می دادند و بقیه ی کلاس را فقط به مطالب گوش می سپردند. حالا مطالب از کجا می آمد؟ خب از بحث آغازین ایشان که داشت دست به دست بین بچه ها می چرخید. هرکس هر حرفی راجع به مطلب و بحث مذکور داشت به نوبت بیان می کرد. گاهی یکی یک حرفی می زد که دیگری مخالف آن بود و رو به او می کرد و در جوابش چیزی می گفت و بقیه گوش می دادند. یکی از آن بقیه هم خود استاد بود. خیال باطل اگر نیازی بود وسطش ایشان هم حرفی می زدند. اگر نه، می گذاشتند همین طوری بحث ادامه پیدا کند. یکبار هم نشد که بگویند وقت کم است این بحث را جمع کنید برویم سر بحث بعدی. حتی یکبار هم نشد. یعنی شما تصور کنید اگر دانشجویی حرفی می زد که یک نفر دیگر مخالفش بود می دیدی یک ربع است بحث بین این دو نفر دارد پاس داده می شود. این می گفت... آن می گفت... این می گفت.... آن می گفت... و استاد گوش می دادند و اصلاً بحث را نمی بریدند. خیال باطل

همیشه به این فکر می کردم و می کنم که اگر بخواهی تولید علم کنی ناگزیر هستی اجازه بدهی که بچه ها مباحثه کنند و مدام نگویی وقت تمام است وقت تمام است!!! به کجا چنین شتابان ای یکی از اساتید دوره ی ارشد من که نگذاشتی یک بار هم با دل و جان سؤالاتمان را بپرسیم و از شما جواب درست بگیریم؟!!! متفکر

بعداً ها فهمیدم از روی بی سوادیشان بود که سعی می کردند اجازه ندهند سؤالی پرسیده شود چون ممکن بود در جوابش عاجز بمانند! کلافه آن بعداً ها هم خیلی دیر بود البته! زمانی که به کانادا آمدم متوجه قضیه شدم که اگر مدرس یک کلاس آمادگی کافی و وافی داشته باشد هیچ واهمه ای از سؤال پرسیدن نخواهد داشت. ناراحت دقیقاً مانند استاد تئاتر بنده که برای خودم بارها پیش آمده بود که وسط تدریس پرشور و هیجان انگیز ایشان دستم را برده ام روسریم را درست کنم که ایشان فکر کرده اند که من سؤالی دارم و درست وسط تدریسشان رو به من کرده اند که: سؤالی داری؟ و من گفته ام: نه خیر. تشکر!

خدای من! این استاد همیشه در هر حالی آماده بود که ازش سؤال بپرسی! تعجب چرا؟ چون واهمه ی نداشت که ممکن است در جوابش بماند! متفکر

و من می بایست از این دو تجربه برای خودم، برای زندگیم درسی بگیرم و بهترین روش را اتخاذ کنم، روشی که راه سؤال پرسیدن را بر کسی سد نکنم که اگر غیر از این شود بی شک راه زندگیم را به خطا خواهم پیمود و لاغیر.

 

یا حق!


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو