سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ٢٢ آبان ۱۳٩٤
نظرات

سلام به همگی...

بله عرض می کردم خدمت شریفتان که رفتم خانه ی آن یکی دوستم. راه اتوبوسش به دانشگاه نسبت به مسیر قبلی ام در سال های پیش کمی تا قسمتی متفاوت بود و یک مقدار پیچیده می شد گاهی! اتوبس یکهو برنامه اش عوض می شد و نمی رسید و دست ما را در حنا می گذاشت!!! تعجب حتی یکبار ده دقیقه دیرتر به سر کلاس رسیدم و دیدم دانشجوها هنوز نشسته اند! قلبم داشت از دهانم بیرون می زد از بس دویده بودم! نا نداشتم! فقط به بچه ها گفتم ببخشید London Transit  خیلی crazy است! اوه خودشان فهمیدند یعنی چه! چون این برنامه های کنسل شده ی ساعات حرکت اتوبوس ها برای همه پیش آمد کرده است دیگر! اوه اگر ایران بود قطعاً ده دقیقه منتظر استاد نمی شدند و می رفتند و یک کلاس جبرانی و کلی بازخواست نصیبت می شد! خودم در دوره ی دانشجویی تجربه های مشابهی داشته ام که بچه مترصد نیامدن استاد بودند که با دو سه دقیقه تأخیر استاد سریع جمع می کردند و در می رفتند به بهانه ی اینکه دیر آمده و نهایتش می گوییم ما آمدیم شما نبودید رفتیم! تعجب به حساب آن روزها منتظر بودم با یک کلاس خالی مواجه بشوم که شکر خدا نشدم. لبخند اینها نسبت به دانشجوهای ایرانی حسنی* وجودشان به مراتب کمتر است! نیشخند

اینها بماند! آدم یک مقدار زودتر حرکت کند به این بی برنامگی های اتوبوس واحد هم نمی خورد یا اگر بخورد هم، باز دیرش نمی شود.

مشکلی که بنده در ساختمان دوستم داشتم این بود که آنجا pet free نبود یعنی pet friendly بود یعنی شما می توانستید سگ و حیوان و جک و جانور در داخل آپارتمان داشته باشید و این برای من که هم از سگ می ترسم هم حساسیت دارم به حیوانات، کار را سخت کرده بود. ناراحت بنده دقیقاً یک ماه و بیست روزی در آن ساختمان ماندم و اگر بگویم تمام این مدت دست کم روزی دو بار این استرس مواجه شدن با سگ در آسانسور و راهرو ها به جانم حمله ور می شد باورتان نمی شود! ناراحت اصلاً از لحاظ روحی به طرز بدی مرا به هم ریخته بود. استرس نه که همه می توانستند سگ به همراه داشته باشند و بار عام داده بودند در این ساختمان!!! طبیعتاً آنهایی که به دنبال چنین ساختمان هایی بودند همه تشریف آورده بودند آنجا! کلافه و واقعاً آن ساختمان ها جای امثال بنده نبود و نیست! به هر حال چاره ای نبود! من که نمی توانستم برای یک ماه و اندی خانه ی اجاره ای پیدا کنم! باز خدا را شکر دوستم بود و چنین پیشنهادی را به بنده داد! وگرنه تا نقل مکان کنم به آپارتمانی که خودم اجاره کرده بودم نمی دانستم چکار باید می کردم! متفکر این هم که عرض کردم در طول این یک ماه و بیست روز دست کم روزی دو بار این اضطراب و نگرانی در جانم می آمد یک بار هنگام رفتن به دانشگاه و بار دیگر زمان برگشتن منظورم بود! ناراحت راستش را بخواهید علی رغم اینکه با دوستم هیچ مشکل هم خانه ای نداشتیم اما فشار روحی شدیدی را تحمل کردم طی این مدت! ناراحتدل شکسته چون شرطی شده بودم که وقتی سوار آسانسور می شوم یا سگ از آن بیرون بیاید یا در طبقات پایین تر سگ سوار شود و قِس علی هذا! استرس

روزهای آخر که واقعاً دیگر لحظه شماری می کردم که از آن ساختمان زودتر خداحافظی کنم چون طاقتم طاق شده بود دیگر! وقت تمامقهر

مسأله ی دیگر آن ساختمان ها کهنه و قدیمی بودن بیش از حد ساختمان بود و کثیفی ماورای تصورشان! قهر تعجب یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید هاااا! اصلاً همین الآن که دارم این سطور را می نویسم آن بوی تعفنی که از garbage chute آنجا به مشامم رسیده بود دوباره آمد و راه نفسم را بست! خنثی

garbage chute هم یک جای کوچک در دار است در هر طبقه از برج های مسکونی که شما می توانید زباله های غیر بازیافتی خود را در نایلون در بسته از آنجا به پایین بیندازید. پایین هم همان قسمتی است که ماشین های حمل زباله هر روز صبح می آیند و از آن مکان تمام زباله ها را جمع آوری می کنند و می برند. مشکل اساسی این ساختمان این بود که محل زباله های بازیافتی و زباله های تر و غیر بازیافتی یک جا بود که یک چیز افتضاح و فاجعه ای بود و بنده یک بار که رفتم بازیافت ها را در طبقه ی همکف در مکان مربوط بگذارم وقتی وارد آنجا شدم نفسم بند آمد و تازه فهمیدم چه خبر است در این ساختمان ها! تعجب شما فکر کنید کرور کرور پول اجاره از مردم می گیرند این هم از خدمات دهی افتضاحشان! متفکر بله پس چه؟ حتی در این طرف عالَم هم چنین جاهایی که فقط پول درآوردن برایشان مهم است وجود دارد!!! مدیران و مسؤولان این ساختمان ها هیچگونه خدمات قابل توجه و چشمگیری به ساکنین ارائه نمی دهند که هیچ! از هر فرصتی هم برای پول گرفتن از ساکنین نهایت سوء استفاده را می کنند! عصبانی تجربه ی عینی بنده این را ثابت کرد! در عجبم که این دوست بنده که 5 سال است در آن ساختمان ساکن است چطور توانسته زحمت یک بار اسباب کشی را به خود ندهد و 5 سال در آنجا دوام بیاورد!؟ متفکر

تنها و تنها نکته ی مثبت این آپارتمان دوستم این بود که چشم انداز بسیاااااااااار زیبایی داشت و رو به جنگلی در دل شهر بود در طبقه ی 13 ام یک برج 14 طبقه ای! بی نهایت عکس های زیبا و کارت پستالی در شرایط مختلف هوایی این چشم انداز از بالکن خانه گرفته ام که چند نمونه اش را همین جا برایتان می گذارم. لبخند

 

و همین صحنه هنگام زرد شدن برگ درختان لبخند

و یک عکس پانورامایی از کل چشم انداز روبرو لبخند

و پاییز این پادشاه فصل ها لبخند

و پاییز تر لبخند

و یک زمستان زودرس لبخند

 

عکس ها لذت بخش هستند. لبخند اما می دانید! همیشه همه چیز باهم جفت و جور نمی شود که! هزینه ی داشتن چنین چشم اندازی در آن ساختمان خیلی گزاف بود برای من! خیلـــــــــــــــــــــــــی... و پرداختش به مدت طولانی از عهده ی من خارج! اوه قهر حیف! واقعاً حیف به این چشم انداز زیبا! قهر

خلاصه اش کنم ساختمان دوستم جای ماندن بخصوص برای افرادی همچون بنده که تمیزی و مرتب بودن محل زندگی برایشان مهم است نبود! قهرقهرقهر

یعنی اگر عمری برایم باقی باشد و در این جغرافیا حضور داشته باشم، هرگز سراغ آن ساختمان ها نخواهم رفت!!! قهر شما هم نروید! اسمش را هم بخواهید بدانید بخشی از ساختمان های خیابان Proudfoot lane است. خود همین دوستم هم می گفت: «من اگر از روز اول با ساختمان های دیگر آشنایی داشتم هرگز اینجا نمی آمدم! اما یک دختر تنها بودم و اسباب کشی برایم سخت بود و ترجیح دادم جابجا نشوم!» 

آقا و خانمی که شما باشید، جانم برایتان بگوید که: دوباره زمان اسباب کشی رسید اما این بار به جایی کاملاً برعکس آن دو تا مکان قبلی ام! لبخند 

 

 * حسنی به مکتب نمی رفت اگر می رفت جمعه می رفت! 

ادامه در پست بعدی...

 

 

 

 

 

 


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو