سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
  
نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
نظرات

بر آن مردم دیده روشنایی سلام...

لبخند

یادداشت: دیشب که داشتم این متن را می نوشتم، یک

لحظه دستم به یک کلید نامربوط خورد ( من فکر می

کردم مربوط است اما برای پرشین بلاگ نامربوط بود

گویا!؟) و همه چیز پرید. چون خیلی وقت گذاشته بودم

دیگر حوصله ام نشد دوباره شروع کنم و کلاً از این

صفحات خارج شدم. ( 1. البته چون وقت اینجا

بسیااااار گرانبهاست وقت گذاشتن سر یک کاری هم

پررنگ جلوه می کند.لبخند 2. دلیل دومی که دیگر

نخواستم دوباره از اول شروع کنم این بود که من به

یکباره شروع می کنم به تایپ کردن و همه چیز فی

البداهه خودش می آید اگر بخواهم دست ببرم دیگر آن

حس و حال اولی را نخواهم داشت و طبیعتاً آنچه از دل

برنیاید لاجرم بر دل ننشیند لبخند). اما امروز که

مراجعه کردم دیدم خود پرشین بلاگ خودکار همه چیز

را قبل از پرواز کردن! و پریدن! لبخند ذخیره کرده است و

تصمیم گرفتم با افزودن این یادداشت، متن دیشبی را بی

آنکه دستکاری کنم برایتان بفرستم. و اما متن:

امشب که تنها 3 دقیقه دیگر تمام می شود و می شود فردا

صبح، 27 اکتبر 2011 است و این « است » اندکی دیگر

می شود « بود »! متفکر

عجیب است هاااااااا! زندگی ما هم همین طوریست مثل این

زمان، مثل این باد گریزپایی که یکجا بند نمی شود.

یک آن، یاد شعر « دریاچه » ( Lac) لامارتین افتادم. هم

معروف است هم زیبا. آنجا که می گوید: ای زمان! برای

آنانی که خوشبختند بالهایت را بگستران و از آنانی که نگون

بختند به سرعت درگذر...*

البته ما هم از این لامارتین ها کم نداشتیم و نداریم.

این را ببینید:


طول عمر ما

سن وسال ماست

عرض عمر ما

قیل وقال ماست

ارتفاع عمر

پرّ و بال ماست

حجم عمر ما

                       کمال ماست

انتخاب کن عزیز...

زنده یاد مجتبی کاشانی  هم عمر ما را

اینچنین به زیبایی به تصویر کشیده است.

راستی این هم یادم آمد از محمد فرخی یزدی 

:

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

خدایش بیامرزد! نمی دانم می دانید یا نه: لبهای فرخی یزدی

را به هم دوختند و در 25 مهر 1318 در زندان قصر« من

می گویم » شهید شد.

این یادداشت قرار بود درباره هزینه های تحصیلی دانشگاه

باشد اما به سمت و سویی دیگر کشیده شد. شاید حکمتی

داشت!؟ نمی خواهم این یادداشتهای دلی را به بوی ناسوت

بیالایم.

آن یکی در پستی دیگر.

خدانگهدارتان باد و علی یارتان...!

آمین!

 

* اینها ترجمه دقیق شعر نیست، حفظیات من است و مضمون شعر.


برچسب‌ها:
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو