سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
نظرات

سلام

1 دسامبر که پنج شنبه هفته گذشته بود قرار بود یک سمینار

داشته باشم که به لطف خدا انجام شد. البته راضی نبودم به

این دلیلی که در زیر می آید:

تصور کنید کسی از آفریقا بیاید ایران دکترای ادبیات فارسی

بگیرد و نیز تصور کنید که این آدم قبلاً در حد اسم ایران را

می شناخته و در این حد می دانسته که یک انقلابی هم در

ایران اتفاق افتاده و ایران حافظ دارد، سعدی دارد، فردوسی،

مولوی، رودکی، جلال آل احمد، بزرگ علوی و چند تن

دیگر که امیدوارم روح همگی شاعران و نویسندگان که در

اینجا مجال نام بردنشان نیست از من راضی باشد چرا که

گرچه به زبان نیاوردم اما در دل من جاودانه هستند و

هرکدامشان نه در حد درک و فهم خودم، که بسیاااار بیشتر

از آن برایم ارزشمند هستند و مانا...


خب، این بیچاره می آید ایران و ترم 1 اش آغاز می شود.

بِ بسم الله را نگفته اشعار شاعران خطّه آذربایجان را که

بخشی از ایران است البته اشعار فارسیشان را نیز باید

بخوانند و تفسیرات کنند. از بد حادثه زمانی که بایستی برای

سمینار موضوعی انتخاب می کردند، استاد محترم فهرست

بالا بلندی از اسامی کسانی را که درباره تاریخ ایران

بخصوص زمان مشروطه قلم فرسوده اند تهیه می کند و در

اختیار دانشجویان قرار می دهد تا یکی را به دلخواه انتخاب

کنند و مطالعات خود را درباره آن اثر بخصوص و نویسنده

مربوطه (مربوطه نیز گویا غلطی ست که سالیان درازی

ست می گویند مصطلح شده است و اینکه چرا باید غلط

مصطلح شود و تصحیح نشود سؤالی ست که هرگز کسی

نتوانسته پاسخ متقاعد کننده ای به اینجانب عطا بفرماید!؟

مگر اینکه بنده راهی به فرهنگستان زبان و ادب پارسی و

نه فارسی پیدا کنم خیال باطل متفکر اما اینکه چرا «مربوطه» غلط

است و می بایست گفت مربوط {امیدوارم در این فقره ره به

خطا نپیموده باشم!؟} پاسخ این فقره را می دانم و در صورت

ایجاد شدن سؤال برای حضار گرامی در بحث پاسخ به

نظرات پاسخگو خواهم بود... {چه پاسخ در پاسخی شد

اینجا!} :). کجا بودیم؟*

آهان: از بد حادثه زمانی که بایستی برای سمینار موضوعی

انتخاب می کردند، استاد محترم فهرست بالا بلندی از اسامی

کسانی را که درباره تاریخ ایران بخصوص زمان مشروطه

قلم فرسوده اند تهیه می کند و در اختیار دانشجویان قرار می

دهد تا یکی را به دلخواه انتخاب کنند و مطالعات خود را

درباره آن اثر بخصوص و نویسنده مربوطه غنا ببخشند، این

دانشجوی افریقایی نیز ندانسته، نشناخته یکی از همین آثار

را انتخاب می کند. حتی نام نویسنده را اولین بار بود که می

شنید. اما جای سرزنش نیست. چرا؟

به این دلیل که فرصتی برای تحقیق درباره نویسندگان نبوده

و به دلیل اینکه کار سریعتر پیش رود می بایست کتابی را

انتخاب می کرد که در کتابخانه دانشگاه موجود می بود تا با

مشکل پیدا کردن کتاب مواجه نشود.

بالاخره کتاب خوانده می شود. بسیار هم مطالب زیبایی

داشته است. اما مشکل این بنده همیشه خدا این است که از

مشروطه بی اطلاع بوده است و نتوانسته است ارتباط

این نویسنده آذربایجانی را با دوره مشروطه خوب هضم کند!

مشکل بسیار حادتر و فشرده تر از این چیزی بود که عرض

شد. اما حکایت خودم بود با یک روایت متفاوت که شما را

در context یا همان بافت کلام قرار دهم!

خلاصه اینکه بنده سمینار را علی رغم تمام زحماتی که

کشیده بودم می شود گفت باختم بازندهو هنوز وقتی یادش می افتم

که چقدر زحمت کشیدم اما بیهوده، پریشان حال می شوم.

بگذریم... کلافه

به یک نیت دیگری این موضوع آمد:

برای سمینار کذایی می خواستم power point بسازم از

آن خوب هایش!

خدایا! این خیلی بار است که عرض می کنم حضور

ارجمندت که:

اگر با عدلت با حقیر رفتار کنی کارم با کرام الکاتبین است

هااااااااااا!

آخر از فضلت هم آن قَدَر برایمان گفته اند که ما را بدان

امیدوارتر کرده اند. فضلت درباره شخص من می تواند

گرهی از بند بند گره های وجودم بگشاید اما عدلت توفیری

به حال من نخواهد کرد هاااا! می دانید چرا اینها را می

گویم؟

آخر هر چه طرح و نقشه و فکر ناب در ذهنم بود که این

power point را چگونه بسازم که تطابق کامل با موضوع

داشته باشد، همه شان سر نماز در ذهن بنده شروع به

تراوش کردند و من چندین بار نمازهایم را به یک power point فروختم! اوه

حال ببینید عدل خدا با من چه می کند؟

در همین افکار پریشان بودم که روزهای بعدی فکر دیگری

( خارج از نماز) به ذهنم خطور کرد که برای تنبیه خودم

بهتر است هرچه فکر بکر که در نماز به ذهنم آمد هیچکدام

را انجام ندهم تا هم power point ام خراب شود هم شاید

فرجی شد من کمی به خود آمدم که در نمازم غیر از خم

ابروی یار چیز دیگری در یاد نیاید که محراب نیایش را به

یک سمینار کلاسی بفروشم!

دوستم اما باز برایم از مهربانی و فضل خدا گفت و گفت: این

بار را نادیده بگیر حالا!

من اما چندین و چند دل... هیپنوتیزمنگران

آخرش هم با کلی استغفار و توبه به درگاه باریتعالی همان

افکار را پیاده کردم و وقتی نتیجه اش خراب شد، تازه اکنون

که اینها را برایتان می نویسم می فهمم که چرا خراب شد!؟

خدا خودش خوب تنبیهم کرد که دانشجوی خام طمع شرمی

از این قصه بدار / عملت چیست که فردوس برین می

خواهی؟ نگراندل شکسته

به معنای واقعی کلمه آب شدم پیش خدا، رفتم زمین... افسوسآخوقت تمام

به نظرم هنوز قبل از سمینار بود که یکی از شبها با همین

حال و هوا به خواب رفتم، چه خوابی؟ خواب نبود که!

بیهوشی مطلق بود. این روزها وقتی بالش می بینم دیگر

زمان و مکان از دستم در میرود و می شوم بیهوش... اوه

فردایش شعری از طرف یکی از دوستان برایم آمد، که

راستش را بخواهید این مقدمه طولانی برای همین بود که

ببینید چه شد و تصور کنید من وقتی این شعر را دیدم به چه

حالی افتادم:

البته بقیه شعر حکماً به این موضوع خاص ربطی ندارد، اما

واقعیت داشتنش تا انتهای شعر همچنان به قوت خود باقیست:

به به، چه نمازی!!!

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زردوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

شاعر: سعید طلایی

 

متفکرمتفکرمتفکر

* همان الکلامُ یَجُرُّ الکلام است که وصفش در پستهای پیشین رفته بود :)


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو