سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
نظرات

سلام به یلدائیان ایران زمین،

در همین بحبوحه درس و درس و درس، کوچکترین فرصت بین راهی که پیش

می آمد سعی می کردم لحظه هایش را قاب کنم* تا این روزهای سرد زمستانی با

این همه کار و مشغله خاطرات تلخی برایم باقی نگذارد که نفهمم دور و برم چه

خبر بوده است و نسبت به لحظه هایی به یاد ماندنی بی توجه بوده باشم.

در این فقره، عنوان قدیمی شکار لحظه ها نیز جای خود دارد. عکس های زیر

بخشی از این شکار لحظه هاست:

ببینید حق دارم این طرف ها پیدایم نشود؟


 

برف که آمد، تو ایستگاه اتوبوس دانشگاه منتظر اتوبوس بودم که برگردم به خانه، صبح بود و تقریبا دانشگاه خلوت، من هم یک سلام جانانه به ایرانی های وسترن دادم لبخند

البته گچ نیست هاااا، همان برف است، مرا به بیت المال چه کار؟ لبخند

بیت المال خوری هم عرضه می خواهد**، هرکسی نمی تواند بیت المال خور شود که! متفکر

این هم بزرگنمایی شده اش:

داشتم در خانه درس می خواندم، باران که آمد، یک دفعه دیدم منظره عجیبی شده است و این هم نتیجه اش:

استاد TA مان با من صحبت کردند که تمامی برگه های امتحانی مربوط به TA

آزمایشگاه را خودم تصحیح کنم حتی برگه های کلاس هایی را که من تدریس نمی

کردم باید تصحیح می کردم که طبق نظر ایشان یک منطق بر همه برگه ها حاکم

باشد و تصحیح اوراق با همان یک منطق پیش رود. فکر خوبی بود اما در این

اوضاع قاراشمیش بنده وقتگیر. به هر حال، علاوه بر کلاس های خودم، برگه

های دو کلاس دیگر را نیز از دوستان TA مان گرفتم و شروع کردم به تصحیح

اوراق. دو تا از بچه های باحال یکی از آن کلاس هایی که دست من نبودند در

آخر برگه امتحانی این خاطرات ماندگار را ثبت کرده بودند که دلم نیامد نمونه ای

از آنها را برای خودم نگه ندارم: لبخندتشویق

این هم کریسمس امسال در داخل برج های مسکونی:

البته این عکس در حال دویدن برای از دست ندادن آسانسور گرفته شده است اما به نظر بنده، در نوع خود خاص است. نه؟ لبخند

این هم یکی دیگر بدون دویدن برای از دست ندادن آسانسور: لبخند

این هم یکی از سنجاب های*** معروف کانادایی که چقدر من عاشقشان هستم. بسیااااار مردم گریز و گریزپا. بخاطر همین با ترس و لرز جلو می رفتم که الآن پا به فرار می گذارد و کمی عکس لرزید. در عکس هم معلوم است که آماده است من یک قدم دیگر بردارم تا دربرود. می بینید؟ لبخند ای جااااااان! جای همه تون خالیه! عالمی دارم با این سنجاب ها... لبخند در یک فرصت بهتر اگر افتخار دوستی به ما دادند عکس نزدیکتر و بهتری را ارائه خواهم کرد: لبخند

یلدای دیشبتان مبارک و به امید یلداهایی پر از شادی و سلامتی برای تمامی

دوستان شناخته، ناشناخته، مرئی، نامرئی! لبخند

*این « قاب کردن لحظه ها » را از استاد عزیزم دارم که نمی دانم راضی هستند در این وبلاگ نامی از ایشان برده شود یا نه!؟ مهم این است که برای من خیلی عزیز هستند، هرچند نتوانم نامی از ایشان به طور مستقیم ببرم. لبخند. از همین جا دستانشان را می بوسم و سبد سبد سلام حضورشان ابلاغ می کنم... سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم / دگری نمی شناسم، تو ببر که آشنایی...

**یک استاد عزیزی داشتیم که همیشه می گفتند: یزید شدن هم عرضه می خواهد، شمر شدن هم عرضه می خواهد، هرکسی لیاقت ندارد یزید و شمر شود!

*** اینجا به جای سگ ولگرد و موش و گربه، تا دلتان بخواهد سنجاب یا همان squirrel هست. سنجاب هم که ولگرد نمی شود که! لبخند اینها موجودات نازنین خدا هستند که وقتی از کنارشان رد می شوی گویی تمام انرژی پاهایشان را در قلب تو جاری می سازند و چه زیباست وقتی روزت را با دیدن یک سنجاب آغاز کنی و باانرژی بروی دنبال کارهایت...خیال باطل امیدوارم یکبار این احساس شیرین را تجربه کنید لبخندخیال باطل


برچسب‌ها: خاطرات
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو