سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
نظرات

سلام

خوب هستید إن شاءالله؟ ... خدا رو شکر

راستی از دوستانی که به من هم تبریک عید میلادی گفتند سپاسگزاری می کنم شدیــــــــــــــــــــد...

الآن ساعت دقیقاً 8 شب روز دوشنبه 26 دسامبر سال 2011 میلادی است. بهتر است وقتی غذا خوردید از درس خواندن بخصوص، بپرهیزید، به این دلیل که پس از صرف غذا، خون متوجه معده است و مغز نیاز به استراحت دارد و قند خون اش پایین است. بنده نیز طبق این دستور، در خدمت شما هستم تا هم کار مفیدی انجام داده باشم، هم استراحتی به مغز.

دیروز کریسمس بود و قرار بود وقتی حسش بود برایتان از کریسمس اینجا بنویسم. یکی از بزرگترین تفاوتی که عید اینها با ما ایرانی ها دارد اینست که اینها برای عیدشان بسیار شاد هستند و با انگیزه و شور و اشتیاق به استقبالش می روند. اما ما گویی از سر اجبار چاره ای نداریم که خود را شاد نشان دهیم و إلا هرکسی می رفت داخل پستویی و کرکره ها را می کشید و می خزید در تنهایی بی پایان خودش... بخاطر همین است که امسال کانادا جزو چند کشور اول جهان قرار گرفت که مردمانشان شاد زندگانی می کنند.


همه تان و همه مان می دانیم دردمان چیست. نمی خواهم داغ دل تازه کنم.اوه قرار بر این است که از حس و حال کریسمس در کانادا برایتان بنویسم و البته یک مقایسه تطبیقی* با عید نوروز خودمان حتماً خواهم داشت. دقیقاً یادم است که حدود یک ماه پیش از این و حتی پیشتر یک خانه ای را دیدم که به شکل بسیاااار زیبا و چشم نوازی نمای بیرونی اش تزئین شده بود و آدم دلش می خواست باز شکار لحظه ها کند، اما افسوس که این آدم در اتوبوس بود و هرچه اتوبوس از محل مذکور دورتر می شد این آدم دلش بیشتر می سوخت که ای کاش در آخرین کوپه قطار (استعاره از آخرین صندلی اتوبوسنیشخند) می نشستم تا هرچه می شود دیرتر از آن صحنه جدا شوم. این جمله آخری از «ای کاش» به این طرف تحریفی بود از یک جمله عاشقانه که بنده با ظرافت تمام در وصف خانه مذکور آن را به زبان حال خودم برگرداندم.لبخند

بالاخره ادبیات خوانی این گونه ترفندها را نیز به ما یاد می دهد دیگر.نیشخند

از همان یک ماه پیشتر، همه کم کم آماده سال نو می شدند درست مثل ایران که از یک ماه و نیم قبلتر همه آماده می شوند. اما آمادگی داریم تا آمادگی.متفکر

آمادگی ایرانی برای عید نوروز یعنی خانه تکانی، کارگر بگیر و بیشتر از کارگر خودت کارکن، به قدری که دور از جان شما، جونت دربیاد و یک انسان آشفته پریشان احوال خسته کوفته کمرخمیده به معنای واقعی کلمه له شده را به عید برسانی و خودت را اینگونه به دیگران بنمایانی. تازه این اول بدبختی هاست. مهمان ها و دید و بازدیدها و همه اش در آشپزخانه چایی ریختن ها و میوه شستن ها و مهمان از شهرستان آمدن ها با آن کوفتگی اولیه دست به دست هم می دهند که خانم خانه را دور از جان تمام شما و تمام بانوان عزیز ایرانی از رمق بیندازند و ادامه ماجرا ...اوه نگویید چرا اینقدر آتیشی شدم. این واقعیت عید ماست و من به جای اینکه از آمدن عید خوشحال شوم بیشتر غغم می آید که باز شروع شد!

البته این خانه تکانی که در قدیم الأیام نماد خانه تکانی دل بوده و از این حرف ها، درست، اما نه اینکه در حد کشت کار کنی و نفهمی عید کی آمد کی رفت!؟ بد می گویم؟

آمادگی کانادایی یعنی اینکه فروشگاه های بزرگ یا همان Mall ها، جای سوزن انداختن نداشته باشد و همه جلوی لباس ها و سی دی و دی وی دی های انواع فیلم های جدید تازه به اکران خانگی آمده که هنوز در سینماهای ما هم به اکران نیامده!!! و نیز درختان صنوبر معروف کریسمس و انواع و اقسام بسته های کادویی و خانگی شکلات های سوئیسی و کانادایی بایستند و دست آخر با کوله باری از خریدها و نونوارشدن ها به خانه بازگردند. تازه این آغاز آمادگی است برای عید. همان طور که پیشتر عرض شد، تزئین جلوی خانه ها برای خیلی ها از أهم واجبات امور است که باید انجام شود. انواع و اقسام چراغانی های جلوی بالکن های آپارتمان های مسکونی و تزئینات خاصی که در برابر باد و بوران های اینجا دوام بیاورد به چشم می خورد و همه دست به دست هم می دهند تا حتی رهگذر این کوچه ها و محله ها احساس آمدن عید را درک کند و انرژی بگیرد. شب کریسمس هرچه سعی کردم که از چراغانی ها عکس بگیرم برای شما، دیدم بسیار تاریک می افتد و چیزی معلوم نمی شود و منصرف شدم.

من همیشه دوست داشتم بدانم این خارجی ها کریسمسشان را چه می کنند و چگونه اجرا می کنند. نمونه اش را از ماه نوامبر در دپارتمان خودمان دیدم. البته از آنجا عکس انداختم اما از ترس اینکه مرا به جرم اینکه چرا عکس دپارتمان را گذاشتی در وبلاگ؟ بازخواستم کنند آن را هم نمی توانم اینجا بگذارم. پس عکسی در کار نخواهد بود! ببخشید دیگر نگران. اینجا این موضوع عکاسی و فیلمبرداری موضوع راحتی نیست که هر آن اراده کردی از این و آن یا از اینجا و آنجا عکس بگیری. می بینید حتی از همایش ها و کنفرانس هایشان نیز فیلمبرداری نمی کنند. یکی را که در دانشگاه خودمان بود خودم به عینه دیدم و وقتی علت را جویا شدم گفتند: حق فیلمبرداری نداریم. چون برای فیلمبرداری باید از تک تک حضار امضا بگیری که راضی هستند یا از قبل اطلاع رسانی شده باشد که در این سالن دوربین فیلمبرداری نصب است تا هر کس دلش نخواست وارد نشود. به همین دلیل چون دردسرش زیاد است کسی به فکر فیلمبرداری هم نمی افتد مگر چه شود و چگونه شود که بخواهند فیلمبرداری کنند. درواقع حقوق انسان ها را د راین فقره خوب رعایت می کنند. بماند که دولت هایشان حقوق مردمان کشورهای دیگر را مثل آب خوردن می بلعند! و من مانده ام این دو متناقض را چگونه باهم جمع کنم؟!!! زندگی در بین این مردم بسیااار راحت و شیرین است. یک چیزی فرای تصور که باید خودتان لذتش را درک کنید. اما چرا دولت های اینها یک مدل دیگرند؟ البته چرا ندارد که! چه سؤال بی ربطی به ذهنم رسید! ما خودمان به خوبی شاهد این قضایا هستیم که! تو خودت هم حدیث مفصل از این مجمل را بخوان خواهر و برادر هم وطن...!اوه

البته اگر اینجا در کانادا کریسمست با برف همراه نباشد گویا مزه ای نمی دهد و امسال برعکس پارسال برفی آنچنانی نداشته ایم. من از کریسمس همان دخترک کبریت فروش یادم است و دیگر هیچ. چقدر هم دلش برایش می سوخت. گناه داشت خیلی...گریهناراحت

امروز هم (روز بعد از کریسمس) Boxing Day بود که قیمت ها یک تخفیف مضاعف داشت و همه عازم Mall ها شده بودند. البته بنده همان جای همیشگی گرم و نرم خودم را داشتم: جلوی کامپیوتر در اتاقی با چیدمان کاغذی که همین طــــــــــور کاغذ و مقاله و کتاب از سرو رویش می بارد! قرار بود با دوستان برویم گشت و گذار در فروشگاه ها. اما دیشب مجبور شدم از برنامه گروهی کناره گیری کنم تا به کارهایم برسم. نگران نباشید، روزهای دیگر هم هست. شاید توانستم گریزی بزنم...لبخند

بله این بود ماجرای کریسمس اینها و مقایسه اش با ما. ای کاش ما نیز رسم و رسوم خوب اینها را برمی داشتیم و در زندگیمان پیاده می کردیم! می بینید خیلی ها می گویند دیگر مثل قدیم ها حس عید نداریم؟ من دقیقاً یادم است از نوروز 72 دیگر حس ورود به سال جدید را از دست دادم! نمی دانم چرا اینقدر زود قاطی آدم بزرگ ها شدم!؟ناراحت ای کاش چند سالی بیشتر در کودکیم می ماندم. آن موقع ها من سنی نداشتم برای این حرف ها! اما این تراژدی در دل من شکل گرفت. یعنی الآن 18 سال است که من حس عید را از دست داده ام. تا دوماه بعد از سال نو هم می بینی تاریخ هایم را به سال قبلش می زنم! ظاهراً خنده دار است اما در باطن این درد است برای ملتی که سالیان دراز جنگید تا فرهنگ ناب نجیب زادگی اش را از دست ندهد و الآن دیگر آن خرده ریزه شادی های کوچکش را نیز نمی تواند تمام عیار درک کند. خدایا! آخر و عاقبت همگیمان را ختم به خیر کن!

آمین!


 *این واژه های مقایسه تطبیقی و این جور چیزها از اثرات تزریق زیاد مقالات ترم جاری بود که کم کم در خون بنده جریان پیدا کرده و آثارش به وبلاگ نویسی هم کشیده شده است. خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند! همین روزهاست که تک تک جملاتم موزون و آهنگین گردند و یکهو ببینم با زبان شعر لب به سخن می گشایم!


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو