سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
نظرات

سلام دوستان

دو تا مطلب را خیلی سریع عرض می کنم خدمتتان، آن هم بخاطر اینکه دچار تاریخ انقضاء می شوند و پس از گذشت مهلتش ارزش گفتن نخواهند داشت و می ماند سر دلم یا ته دلم یا نمی دانم!؟ یک جایی در دلم می ماند، و اصلاً خوب نیست آدم چیزی در دلش بماند و نتواند بگوید، آخر مشکلات جسمی فراوانی می شود عوارضش! لبخند

مطلب اول که داغ داغ است و همزمان که دارم می نویسم در حال ادامه یافتن است مربوط به دمای هوا در همین لحظه: ساعت 11 ظهر روز شنبه 11 فوریه 2012 و 22 بهمن 1390.

همین الآن دما -12° است. خب تا اینجا که مسأله ای نیست. امــــــــــــــــــا،

feels like اش -22 درجه است تعجب. خب شاید ندانید feels like یعنی چه!؟

ادامه را بخوانید لطفاً:

feels like یعنی آن دمایی که می روی بیرون در ایستگاه اتوبوس می ایستی و تا اتوبوس بیاید سرما در مغز استخوانت جای می گیرد و می شوی مجسمه یخی! لبخندتعجب

این دما الآن -22 سانتی گراد است تعجب. آن یکی فکر کنم دمای داخل خانه است بدون وسایل گرمایشی. خب خانه یک چهاردیواری محصور است و هر چه باشد دمایش با بیرون متفاوت است دیگر. این در حد اطلاعات محدودی بود که بنده از طریق دوستان اینجایی کسب کرده بودم و حضور ارجمند دوستان آنجایی عرض شد. اگر متخصصی هست که بتواند این دو دما را به طرز کاملاً حرفه ای رمزگشایی کند خوشحال می شوم نظرشان را بفرمایند که با ذکر منبع ( نام خودشان) در متن وبلاگ قرار دهم. لبخند

مطلب دوم مربوط می شود به روز پنج شنبه هفته گذشته که 9 فوریه بود. بنده با یکی از اساتید که روزهای اول ورودم فکر می کردم شاید استاد راهنمایم بشوند و بعدها منصرف شدم ( وچه خوب که منصرف شدم!)، ساعت 1:30 بعد از ظهر قرار ملاقات داشتم. 1:27 رفتم و در اتاقشان را زدم. کسی جواب نداد. گفتم شاید هنوز در کلاس باشد و نیامده باشد. همین طوری که هنوز جلوی در اتاق بودم و منتظر... ( تمام اینها در کمتر از 10 ثانیه اتفاق افتاد) صدای مهیب یک سگ غول پیکر ( از صدایش فهمیدم که چه سگی آن طرف دیوار سکنی گزیده است تعجب)  مرا از جلوی در اتاق استاد به فاصله نمی دانم چند متری پراند یا جهاند یا یک چیزی در همین مایه ها تعجبتعجبتعجب. دنبال شکلکی بودم که بتواند حال آن لحظه مرا توصیف کند... هنوز آن شکلک را نساخته اند شما خودتان زحمت بکشید و همزادپنداری کنید ببینید آن لحظه بر من چه گذشت. وقتی به خودم آمدم دیدم چند متری از در فاصله گرفته ام، اما این عمل کی و به چه صورتی اتفاق افتاده بود نمی دانم!؟ متفکرمتفکرمتفکر

به هر حال، سرتان را درد نیاورم. رفتم آن طرف تر و یکی از دانشجوهای دپارتمان را دیدم که دیده بود من وحشت کرده ام گفت: چه شده؟ و من گفتم سگ فلانی در اتاق بود و باقی ماجرا... از آن طرف سرکار خانم علیّه تشریف فرما شدند. با خودم گفتم: خدایا می خواهیم برویم در اتاقش صحبت کنیم؟ تعجبتعجبتعجب*. خب برای کسی چون من که نماز می خوانم و نجس و پاکی برایم مهم است سگ علی رغم تمام خصیصه های خوبی که دارد نجس محسوب می شود و نمی توانم نزدیکش شوم. با اینکه بسیار هم دوستش دارم. البته ترسم هم به قوت خود باقیست. حال اینکه این دو تضاد را چگونه در درون خودم جمع کرده ام و به توافق رسانده ام، خودم هم نمی دانم!؟متفکر ترس و دوست داشتن را می گویم. لبخند

با خودم گفتم: اینجا دیگر جای تعارف تکه پاره کردن نیست. این سگ به لباس من بخورد تا شب در عذاب ألیم به سر خواهم برد که برگردم خانه و شیرجه بزنم داخل وان! اینکه نمی شود که! تازه جناب سگ هم به طرف من نیاید باز چند ساعتی است دارد در اتاق صاحبش قدم رو می رود و ورجه وورجه می کند روی کدام صندلی بنشینم که مطمئن باشم پاک است!؟ متفکر همه این افکار در کمتر از 2-3 ثانیه از ذهنم عبور کردند** و بنده دل به دریا زده، از استاد پرسیدم: شما سگ دارید؟ من از سگ می ترسم هاااااااااااااا!

فکر می کنید چه جوابی به من دادند؟...

قبل از اینکه ادامه را بخوانید لطفا کمی فکر کنید... می خواهم ببینم چه چیزهایی به ذهن شما خطور می کند. متفکر


در کمال خونسردی و با خوشرویی تمام استاد مذکور رو به من کردند و گفتند: این دیگه مشکل شماست!!! لبخند این شکلک خنده چهره استاد بود هااااااااااا! نه من!

و من همین طوری مانده بودم که چه کنمتعجبتعجبتعجب. آن هنگام بود که فهمیدم چقدر خوب است آدم بعضی وقتها تشنه شود، گرسنه شود. چون استاد در ادامه به من گفت: شما تشنه نیستید؟ برویم چیزی بنوشیم. ( فکرتان منحرف نشود، منظورش چایی یا قهوه بود. موارد خاص برای جمع های خاص خودشان است. نه هنگام قرار ملاقات با یک دانشجو! نمی گویم همیشه اینگونه است اما من که تابحال ندیده ام و نمی توانم نظری در این باره بدهم.)

و البته گفت: سگ را با خودم نمی برم که! به هر حال، رفتیم و به خیر گذشت.

غرض از نقل این حکایت این بود که:

ای تمام کسانی که می خواهید بروید خارج از کشور و یا از سگ می ترسید و یا از سگ بخاطر عقاید مذهبی تان دوری می کنید!

همیشه آمادگی رویارویی با سگ را داشته باشید. نمونه ای از موارد عبارتند از:

1- هنگام باز شدن در آسانسور که بهتر است هر قدر هم که عجله داشته باشید کمی با فاصله بایستید که هر آن ممکن است سگی با صاحبش در آسانسور باشد و بخواهند بیرون بیایند، یا برعکس: شما داخل باشید و آنها بیرون و بخواهند وارد شوند. خدا این دومی را نصیب هیچ بنده حساس به سگی نکند إن شاءالله. چون فضای آسانسور محدود است و قبل از اینکه شما زبان بند آمده تان قفلش شکسته شود که بخواهید به یک زبان خارجی بگویید من از سگ می ترسم یا بخواهید اقدامی کنید و مثلاً از آسانسور بیرون بیایید که اول آنها مسافرت کنند بعد شما، کار از کار می گذرد و به قول فرانسوی ها سیب کرمو می شود و راه مفری برایتان باقی نمی ماند. اما وقتی قضیه برعکس است و شما بیرون هستید به دلیل انبساط فضا ( قضیه فیزیکی شد لبخند) می توانید سریع تر عکس العمل نشان دهید. بارها برایم پیش آمد کرده که می خواستم سریع به اتوبوس برسم و وقتی در آسانسور مجتمع مسکونیمان باز شده با فردی روبرو شده ام که دو فقره یا دو رأس ( واحد شمارش سگ چیست؟) در کنارش بودند و از حالت چهره من طرف فهمیده است که سگ گریز هستم و در را بسته و رفته. و این برخلاف مقررات مجتمع های مسکونی است که نباید سگ داخل خانه ( البته در مجتمع های ما) نگهداری کنند. اما بعضی ها اشتهایشان بسیاااااااااار قوی است و به یک سگ قناعت نمی کنند که: یک بار در دانشگاه دانشجویی با سه ( واحد شمارش سگ) سگ آمده بود که دو تایشان گرگی بود و یکی معمولی. سه سگ که از شکل و شمایلشان هویدا بود که اگر افسارشان می گسیخت، می شدند افسار گسیخته تعجب و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... متفکر

2- مورد دوم: اتوبوس های واحد است که با اینکه جلوی در ورودی نوشته است:

No pets allowed یعنی ورود حیوانات ممنوع! اما چندین بار بنده خدایی با سگش آمده است و بدون هیچگونه مشکلی نشسته است. چرا؟

تنها کسانی اجازه ورود به اتوبوس با سگ را دارند که نابینا باشند و سگ به عنوان راهنما یا همان guide همراهیشان کند. ممکن است ببینید روی بندی که به شکم سگ وصل شده است نوشته شده: working dog . فکر نکنید که اینها سگ های کارگر هستند، بلکه سگ های راهنما هستند برای نابینایان.

3- موارد دیگر هم که ممکن است هر جایی با انواع و اقسام سگها مواجه شوید. استرس

نکات اخلاقی:

- از هم اکنون آمادگی رویارویی با سگ را داشته باشید اولاً!

- هنگام انتخاب استاد راهنما اگر دپارتمان اجازه داده باشد که به سرعت برق و باد مجبور به انتخاب استاد راهنما نباشید، شما هم عجله ای به این کار نداشته باشید تا حساب و کتاب هایتان را بکنید و همه را یا خیلی ها را ببینید و بعد تصمیم بگیرید. شاید خیلی ها سگ داشته باشند هاااااااااا! بعداً نگویید نگفتم. متفکر

- مورد آخر هم همین الآن یادم رفت متفکر متفکرمتفکرخیال باطل

(هنگام ویرایش متن یادم آمد: می خواستم از هاپو کومار بگویم. من عاااااااشق این سگ خونه مادربزرگه بودم. لبخند)

تنها عکسی که از این حیوان نجیب پیدا کردم همین بود:


خدا یارتان... بای بایبای بایبای بای

* روزهای اول عرض کرده بودم که موارد استفاده من از شکلک تعجب (تعجب) افزایش خواهد یافت. خاطرتان هست؟ خب، اینجا نمونه اش را مشاهده فرمودید لبخند

** قدرت فکر را می بینید؟ می بینید خدا چه قدرتی به انسان داده است که در عرض چند ثانیه و صدم ثانیه می تواند این همه موضوع را از ذهن بگذراند؟ اینها شوخی نیست هااااااااا! اما مثل هواست، از بس که همیشه اینطوری بوده فراموشمان می شود که چه قدرتی داریم در مقام انسان! متفکر

 


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو