سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
نظرات

سلام هم وطن،

صبح قشنگت بخیر!


خبرش را خوانده اید، من هم کمی با تأخیر آمدم، چون فرصت کافی نداشتم. وقتی قرار بود بخش  « شرح و فهم » کتاب پل ریکور را برای سمینار کلاسیم آماده کنم اوه، تنها در حد به طور زنده دیدن مراسم اسکار پای تلویزیون نشستم و دیگر تمام. تجربه دلنشینی ست مراسم اسکار را مستقیم از تلویزیون دنبال کنی و یک دفعه نام A Sepration را در بخش بهترین فیلم خارجی زبان بشنوی و یک فریادی بکشی که در تمام تاریخ زندگانیت به عنوان اولین جیغ اساسی ای که کشیده ای ثبت شود متفکر. راست می گویم به مؤنث بودنم نیست که! کلاً جیغو نیستم. یادش بخیر در ارشد یک هم اتاقی ای داشتم که سر هر چیزی جیغی می کشید که کل خوابگاه می لرزید ( این، یکی از آراء ادبی است به نام صنعت اغراق یا مبالغه لبخند که پررنگ بودن یک موضوع را می رساند). بله، من اما همیشه ترس از هزارپاهای معروف خوابگاه آخ و بسیاری چیزهای دیگر را در درونم می ریختم و می ریزم و این خیلی بد است. وقتی در خلقت جنس زن یک جیغ هم گذاشته شده است ( البته شاید نه همه آنها!؟ متفکر)، پس حتماً حکمتی داشته است و خب باید از این موهبت الهی استفاده کرد، البته بجا و به موقع! نخندید، راست می گویم، اگر مانند من جیغ هایتان را می بلعیدید و بعداً دچار هزار مشکل بدتر از جمله یک هفته تب کردن و توهم و ... می شدید می فهمیدید که هر آنجا که وقت جیغ کشیدن است باید جیغ کشید، درست مثل عطسه که وقتی نمی خواهی صدای عطسه ات بلند شود، آن را قورتش می دهی کلی به بدن خودت ضربه می زنی. دلیلش خیلی پزشکی و تخصصی است و از حوصله این سطور و بنده خارج. دوستان علاقه مند، به مباحث زیست شناسی جانوری مراجعه نمایند لطفاً!

بگذریم...

بله، تازه من فقط می خواستم قسمت اصغر فرهادی را از تلویزیون ببینم اما از اولش مراسم را دنبال کردیم و واقعاً زیبا بود، خیلی ها روی سن گریه می کردند و وقتی گریه یکی از بازیگران زن سیاهپوست را دیدم که چقدر بی هیچ سیاستی و بی هیچ شیله و پیله ای دارد زندگی گذشته اش را تعریف می کند و از کسانی که او را به سمت سینما هدایت کرده بودند تشکر می کند و اشک می ریزد و می گوید:

Thank you (!?) to change my life

 

 واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. آخر ما عادت نداریم اینقدر ساده و صمیمی صحبت کنیم و آنچه را که در دلمان است بر زبانمان جاری سازیم. چرا؟

شاید خیلی هایمان می ترسیم بعداً هزار و یک حرف پشت سرمان بزنند، شاید فکر کنند ندید بدید هستیم و هزاران شاید دیگرمتفکرمتفکرمتفکر. مضحک است نه؟ متفکر نمونه دیگر همین فقره را زمانی شاهد بودم که رفتم با یکی از اساتیدم درباره انتخاب وی به عنوان استاد راهنما صحبت کنم...

می دانید چه عکس العملی نشان داد؟ من گفتم: « و اما درباره استاد راهنما... » و به او نگاه کردم و لبخند زدم و سکوت...

او نیز به من نگاه کرد، بعد با اشاره دست به سمت خودش به من گفت: « من؟ »

گفتم: « بله ».

خیلی ساده و راحت گفت: « وااااااااای! ممنونم از انتخاب من به عنوان استاد راهنما... » و طبق عادت همیشگی اش (اگر درست یادم مانده باشد) یک مشت آرامی به نشانه super بودن قضیه زد به میز لبخند و واقعاً از ته دل خوشحال شد. اما متأسفانه اگر در ایران یک استادی بخواهد اینگونه خوشحالی خودش را نشان دهد، خبر این خوشحالیش رسوایش می کند که: (مثلاً از این حرفها): "از بس کسی باهاش پایان نامه برنمی داره، بیچاره خوشحال شده که یکی حاضر شده ایشون استاد راهنماش بشه". این یکی از صدها نمونه حرف و حدیثی است که مثل روز برایم روشن است که پشت سر استاد مذکور زده خواهد شد حتی اگر ایشان یکی از برجسته ترین ها هم باشند. در همین فقره است که گفته اند: در دهان مردم را نمی توان بست! متفکر اااااای خواهر جان! برادر جان! چه بگویم که دلم پر است از این حرفها! ناراحت

من هم از این شاخه به آن شاخه می پرم هااااااااا! ببخشید! الکلامُ یَجُرُّ الکلام یعنی همین دیگر. حرف حرف می آورد دیگر. لبخند

دوباره برمی گردم به جوایز اسکار.

داشتم می گفتم: خدا نصیبتان کند یک بار در زندگیتان این مراسم را زنده ببینید. لذتش چندین و چند برابر است بخصوص زمانی که منتظر شنیدن نام ایران زمین نیز باشی. من شروع کردم به فیلمبرداری از صحنه اعلام بهترین فیلم خارجی و همین طوری زمزمه می کردم: فرهادی، فرهادی...


تا نام فرهادی را شنیدیم بنده با تمام قوا فریاد شادی برآوردم ( منظورم همان جیغ بود اما نه از نوع بنفشش لبخند). به اینجا که ختم نشد که: به هم خانه ای ام گفتم: « بیا این دوربین را بگیر من یک سجده شکر کنم... » و جالبیش این بود که همه اینها در فیلم ضبط شده و هر وقت دوباره فیلم خودگرفته را تماشا می کنم تمام آن لحظات جلوی چشمانم ظاهر می شوند خیال باطل. بعد هم دو ایرانی هم وطن همدیگر را در آغوش کشیدیم و در وجد درونی حاصل از شنیدن این خبر، همدیگر را سهیم کردیم.

غرض از گفتن همه اینها این بود که:

ایرانی هر کجای دنیا باشد، یک ایرانی است* و بر افتخارات مام میهن خود می بالد و با افتخار از آنها یاد می کند. من یکی حاضرم خدا از عمر همیشه مصرف کننده!!! من بردارد و بگذارد روی عمر کسانی چون فرهادی و فرهادی های دیگر که مفید تر و نام ایران سرفراز کننده تر هستند. می دانم: خدا با کمبود "عمر به این و آن دادن" مواجه نیست که بخواهد از عمر من بردارد. اما اگر در این فقره از خود من هم نظر خواهی کند یا می کرد بنده تمام و کمال عمرم را می بخشیدم تا بیشتر بمانند آنانی که آناتشان در خدمت به خلق خدا می گذرد و در همه حال می گویند: مَردُمَم...

اگر توانستید باز کنید این هم لینکش:

http://xa.yimg.com/kq/groups/4396371/1116739141/name/Facebook.mp4

در پناه حق باشید و پایدار و استوار...

* روی صحبتم تنها با آنانی ست که همیشه قرار است ایرانی بمانند و از نسل کوروش کبیر. نه آنها که عضو حزب باد هستند و هر کجا به نفعشان شد، ممکن است منکر هویت ایرانی شان نیز بشوند!


برچسب‌ها: خاطرات
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو