سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
نظرات

سلام دوستان خوب و تمیز و مهربون*

* این پاورقی رو بالا ورقیش کردم لبخند: یک کوچولویی داریم که وقتی کوچولوتر از الآنش بود تو مهد کودک شعر یاد گرفته بود و می آمد در خانه شعر را قاطی می خواند. شعر مزبور این بود:

اینجا که مهدِ کودکه / پر از گل های کوچکه - بچه ها مثل گُلَند / خوب و تمیز و تُپُلَند - مربیانِ مهربون / دلسوز و خوب و خوش زبون - یاد می دهند به بچه ها / از همه چیز و همه جا

برگردانش در زبان کوچولوی ما این بود: (البته زبان زیبای کودکی را هم در نظر بیاورید لطفاًلبخند)

اینجا که مهدِ کودکه / پر از گـُــــــــــر ( گُرش را هم می کشیدلبخند)

بچه ها مثل گُرَن لبخند / خوب و تمیز و تُپُرَن ( آدم یاد تو پُر می افتهلبخند)

مربیا نِمهربون ("ن" مربیان را به "مهربون" وصل می کرد، یعنی فکر می کرد "نِمهربون" یک کلمه جداست خنده) مربیا نِمهربون / دلسوز و خوب و تمیز و تُپُرَن ( می گفتیم نه اینطوری نیست: دلسوز وُ...؟ می گفت: خوب وُ تمیز وُ خوش زبون خنده)

یاد می دهن به بچه ها / ( اینجا را یادش می رفت می گفت:) همه چیز یاد می دن خنده

وقتی اول این پست نوشتم دوستان خوب و تمیز و مهربون، یاد این شعر پارسا کوچولوی خودمان افتادم که به طرز زیبایی شعر می خواند. لبخند الآن برای خودش شیرین زبانی شده است که نگو و نپرس لبخند و دل من برایش به اندازه هسته سلول*تنگ...خیال باطل

* این هم یک بالاورقی دیگرلبخند:

امروز گویا روز بچه هاست، چه کنم، فی البداهه می نویسم و این قلم و این دست مرا به هر کجا بکشاند همراهی کرده و پا به پایش حرکت می کنم تا آنچه از دل بر می آید بنویسم و لاغیر. یک بار به دختر کوچولوی استادم گفتم: کیمیا دلم برات انقدر شده و با دست اشاره کردم و گفتم به اندازه یک نقطه (.). بعد گفتم: دیگه از این کوچکتر که پیدا نمیشه که.لبخند اگر اشتباه نکنم کلاس سوم یا چهارم دبستان بود. در جوابم گفت: چرا پیدا میشه. من دلم برات به اندازه هسته سلول شده تعجب! از تعجب دقیقاً عین این شکلک شده بودم و آن روز چقدر سر این حرفش ما خندیدیم.لبخندخیال باطل بچه سوم دبستان هسته سلول چه می فهمه؟ تعجب

به این می گویند استفاده عملی از مباحث درسی در زندگی. حتی می شود گفت: بهینه سازی مصرف سوخت. به هر حال اینهمه این بچه ها در مدرسه کالری می سوزانند نباید که بی خودی و الکی باشد که! باید چیزی برای زندگیشان یاد بگیرند خب!

موافقید؟ لبخند

قرار بود درباره اینکه دستم اجازه زیاد نوشتن نمی دهد و نمی توانم از اتفاقاتی که در طی این مدت بعد از جایزه اسکار آقای اصغر فرهادی برایم افتاد بنویسم و نیز از اینکه چند روز بعدش فیلم « هوگو » به کارگردانی مارتین اسکوسیزی را که جوایز اسکار را به معنای واقعی کلمه درو کرد دیدیم و بسیااااااااااااار زیبا بود و این هم چند تا از عکس های این فیلم که از روی پرده برایتان گرفتم:


و نیز اینکه امتحان اول دکترایم را به لطف همیشه و بی پایان

حق قبول شدم، هر چند نه با نمره رضایت بخش، اما همین که

پاس شد جای میلیاردها مرتبه شکر و سپاس بی حد و حصر

حق تعالی را دارد. چرا که هر کسی که دو بار این امتحان را رد

می شد باید به کل بار و بُنه اش را بر می داشت و عزم دیار

خود می کرد! چون از نظر اینها توانایی ادامه تحصیل در مقطع

دکترا را نداشت!!! ناراحت البته من فکر می کردم تنها باید از تاریخ

فرانسه می دانستم، اما در نظر اینان، می بایست از هر تاریخی

که در متن فرانسه (برای امتحان تحلیل متن) آمده بود می

دانستم و از شانس من در متن مزبور از تاریخ استقلال امریکا

صحبت کرده بود و من حدود چند روز قبلش یک فیلم در همین

باب دیده بودم به نام The Patriote یعنی وطن پرست با بازی

درخشان مل گیبسون، و چیز بیشتر از این از تاریخ امریکا و

بخصوص امریکای شمالی نمی دانستم و نه از جغرافیایش که

فلان شهر کجاست و مربوط به کدام کشور و ... و همین ها

نمره بنده را به طور تصاعدی، این بار اما به پایین کشید (

پارادوکس جمله رو می بینید؟ لبخند)

 

و نیز از اینکه چند روزیست هوا کاملاً بهاری بهاری شده است و

تا 20 درجه بالای صفر هم رسیده است و دوباره این سنجاب

های واقعاً خوب و تمیز اما همیشه فراری کانادا از خواب

زمستانی برخاسته اند و گنجشک ها به آغوش وطن بازگشته

اند لبخند و وقتی صبح راه می افتی بروی به دنبال تحصیل علم و

دانش، آوای زیبای مرغان بهاری که بر سر هر شاخ و

شاخساری نشسته و تسبیح گویی می کنند و تِذکاری پر نَفَس

برای تو می شوند که چرا آنها تسبیح گوی و تو خاموش؟ و نیز

از اینکه در این روزهای آغازین سال آرزو می کنم و از خدا می

خواهم که جامه عمل بر آرزوی این دور از وطن بپوشاند، آرزویی

که مُحال نیست که هیچ، ممکن هم هست، آرزویی از جنس

بهار و سرسبزیش، آرزویی در خور مردمان ایران زمین، آرزویی از

جنس کوروش، از جنس باستان که هر آنچه باستانی ست

نفیس و گرانبهاست، آرزویی در حد و اندازه نام ایران زمین،

آرزویی به طراوت قطره های باران، به سرخوشی چمن، به

استواری کوه، به فراخی آسمان، به فروتنی زمین و به نام الله،

یگانه پایدار هستی و دُردانه حقیقت محض و مطلق، که از هر

آنچه خیر و خوبی در این هستی هست بر کامتان بچشاند و بر

آرزوی دیرین و 1400 ساله این دین که ظهور منجی است جامه

عمل بپوشاند!، بنویسم که بحث به جای دیگری کشانده شد.لبخند

مبارکتان باد این شولای زندگی که در دلهای شما به

غنچه نشسته است.*

* این جمله پر از استعاره شد. زحمت پیدا کردن وجه شبه با شما...لبخند


برچسب‌ها: خاطرات
 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو