سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام

خیلی با خودم کلنجار رفتم که: بشین سر درس و مشقت! مگر

وقت اضافه داری که بخواهی خاطره تعریف کنی؟بامن حرف نزن دیدم نمی

شود که نمی شود!

آخر مگر می شود اتفاق امروز را که در برخورد با چنین انسان

های نازنینی تجربه کرده باشی ( گرچه اولین تجربه ات نیست )

و خاموش بمانی؟

امروز چند کار بانکی داشتم که باید حتماً انجام می شد. وقتی

سوار اتوبوس ریچموند (اتوبوس6) شدم که بروم به بانک، از

راننده خانم* اتوبوس پرسیدم که آیا به در اصلی دانشگاه می

رود یا نه. چون می خواستم یک ایستگاه پس از در اصلی

(University Gate) پیاده شوم، البته ناگفته نماند که در نادر

مواردی فاصله بین دو ایستگاه طولانی می شود، اما هر چه هم

طولانی شود هم به پای ایستگاه های کیلومتری مثلاٌ تهران

نمی رسد که از هر 1 کیلومتر یک ایستگاه اتوبوس گذاشته اند و

منظورشان از این کار چه بوده است من نمی دانم!؟ متفکر

با گرفتن جواب مثبت راننده سوار شدم تا در ایستگاه بعد از

Gate پیاده شود، وقتی به ایستگاه Gate رسید، دید من پیاده

نشدم، بلند صدا زد: اون دختر خانمی که می خواست Gate

پیاده بشه، چرا پیاده نمیشه؟! لبخند این شکلک لبخند از من بود

هااااااا نه از راننده. لبخند رفتم جلو و تشکر کردم و گفتم: ایستگاه

بعدی پیاده میشم. ممنون!

خدا رحمت کند قدما را! سالی که نکوست از بهارش پیداست... لبخند

می توانید بقیه ماجرا را نخوانید و خودتان بقیه اش را در ذهنتان

تصور کنید. کسانی که می خواهند ادامه  را بخوانند بروند بخش

ادامه مطلب لطفاً لبخند


چقدر خوب است زبانت به خیر باز شود؟ امروز صبح قبل از اینکه

از منزل خارج شوم با مرجان همین حرفها را می زدیم که بحثش

از حوصله مچ ضعیف بنده و چشمان شما خارج است. خلاصه

اش همین بود که حتی اگر شما هم نخواهید به  این نیت که

خدا عوضتان بدهد کار نیک و خیری برای دیگران انجام دهید، باز

خدا کار خودش را که می کند که! یک جایی از دستت می گیرد

که می مانی چه شد!؟ تعجب و اگر قیافه ات بیشتر از این شکلک

تعجب نشود، مطمئنّاً کمتر نخواهد شد.

ای کاش همه عوامل دست به دست هم می دادند تا اندکی در

این کلبه با شما بیشتر به گفت و گو می نشستم! نیازمند زمان

و همکاری دست و نبود خستگی هستم که حکایتشان به مثابه

ساختمان سازی است: یک روز آجر هست، بنا نیست، روز دیگر

بنا هست، آجر نرسیده، روز سوم هر دو هست، مهندس باید

می آمد که نیامد. نخندید هاااااا! ما تجربه اش را داشتیم که می

گویم. حال من هم وقتی خسته نیستم و وقت دارم، مچم درد

می کند، روزی که حال دستم خوب است، وقتم هم پر است و

الخ. لبخند

سرتان را درد نیاورم، رفتم بانک و کارها به سرعت برق و باد

انجام شد و خداحافظی کردم که بیایم، فهمیدم حواس پرتی و

خستگی دست به دست هم داده که فراموش کنم من 50 دلار

امریکا را خرد می خواستم نه یک اسکناس 50 دلاری.آخ

دوباره در صف طویل بانک که هنگام ورود من خبری از آن نبود

ایستادم و نوبتم رسید این بار با یکی دیگر از کارمندان بانک.

ماجرا را توضیح دادم و او اسکناس 50 دلاری را گرفت و گفت

لطفاً بنشینید تا من این را خرد کنم.

رفتم نشستم و دلار امریکای بنده رفت به قسمت دیگری که

خرد شود. یک آن، چشمم افتاد، دیدم کارمند بانک از پشت باجه

آمد بیرون سمت مشتری ها و به طرف من آمد و پول خرد شده

را به همراه یک پاکت مخصوص تحویلم داد و روز زیبایی را برایم

آرزو کرد و رفت تعجب

خب، نهایتاً اینقدر می توانستم تصور کنم که مرا صدا بزند یا

اشاره کند که بیا و پولت را بگیر. اما اینکه در کمال احترام و ادب

از بخش کارمندان بیاید بیرون تا پول را به من تحویل دهد از نوادر

روزگار بود البته در ذهن بنده نه در کانادا! تعجب

در این چیزی که در ادامه می خواهم بگویم ذره ای اغراق نمی کنم:

از وقتی که آمدم کانادا، احساس می کنم من هم به عنوان یک

انسان شخصیت دارم، کرامت دارم و دیگر برای کسی فرقی

نمی کند که روسری سرم هست و حجاب دارم و مسلمان

هستم. اینکه مسلمان ها را تروریست جلوه می دهند و در

رسانه ها ضد تبلیغ می شود علیه شان، در زندگی روزمره این

مردم جایی ندارد یا دست کم می توان گفت در بیرون کسی با

تو دشمنی نمی کند و احترامت برقرار است و خدشه ای به آن

وارد نمی شود.

بنده قبلاً یک جایی بودم که یادم هست هرچه حجابت اوضاعش

خرابتر بود بیشتر به تو احترام می گذاشتند متفکر هر چه آرایشت

غلیظ تر بود و تا بناگوشت پیدا بود، ارج و قربت هم بیشتر بود و

درواقع، روشنفکر تر بودی و مثل محجبه ها عقب مانده و بی

فرهنگ و از پشت کوه آمده نبودیمتفکر اینها درد است هااااااااااااا!

درد!ناراحت

قبل از آمدنم می ترسیدم که بدرفتاری ببینم از این جماعت،

حتی از همان دوستم مژگان که آن موقع ها دوستم نبود

پرسیدم که دانشگاه به حجاب که گیر نمی دهد که! چون اگر از

هاروارد هم پذیرش گرفته بودم و منع حجاب داشتند، می

بوسیدم و می گذاشتمش کنار. خب هرکسی یک سری

باورهایی دارد که برایش مهم هستند دیگر. نمی شود گفت

چون من اینگونه نیستم پس تو را هم آدم حسابت نمی کن و

البته نباید هم گفت. این «نمی شود» و «نباید» را بنده فقط و

تنها فقط اینجا تجربه کردم.

نمی دانم از این تجربه خوشحال باشم یا از گذشته ام غمگین قهر

راستی این را هم نگفتم که وقتی اینجا می روم بانک، یک

احساس آرامش خاصی دارم و مثل ایران استرس ندارم. در راه

برگشت خیلی به این موضوع فکر کردم که چرا اینگونه است؟

البته بحث مربوط به حوزه جامعه شناسی و مطالعات اجتماعی

می شود، اما آنچه را که در مسیر خانه از ذهن گذراندم این بود

که:

در بانک های ایران، آن صدای دستگاه پول شمار خیلی می رفت

روی اعصاب بنده و استرس وارد می کرد. استرساسترساسترس تازه به

آن هم که نمی توانستی اعتماد کنی مجبور بودی پس از دریافت

پولت بنشینی و یک ربع اسکناس های هزار تومانی را بشماری

که مثلاً برسی به 100 هزار تا.کلافهبدتر آنکه وسطش هم

حواست پرت می شد و در شماره 65 مجبور بودی برگردی از

اول بشماری کلافه

آخر وقتی هم چک می خواستی یا بانک نداشت یا اگر داشت

برای شخص شما نداشت و چک مخصوص مخاطبین خاص بانک

بود! متفکر اگر اسم این تبعیض نژادی نبود پس چه بود؟ متفکر

خب، اینجا وقتی قرار شد از بانک پول بگیرید، شما جلوی باجه

می ایستید و کارمند می رود یک بخش دیگر پولتان را به هر

شکلی که خودتان خواسته اید ( 100 دلاری، 50 دلاری، 20

دلاری، 10 دلاری، و ...) ونه به شکلی که دلش می خواهد یا

هر چیز دیگر! برایتان آماده می کند و می آورد و جلوی چشم

شما دانه به دانه می شمارد (البته نه آن شمارش سریع

پول با دست که یک هنر هم محسوب می شود برای بعضی ها

متفکر) و البته با طمأنینه و در کمال آرامش و بدون هیچگونه

استرسی. طوری که دیگر نیازی نیست پولتان را دوباره بشمارید

و بعد، تحویلتان می دهد. و این یکی از دلایل آرامش داشتن من

بود. خیلی هایش را دیگر نگفتملبخند

و آن وقت است که تو می مانی و هزارن سؤال بی جوابمتفکرمتفکرمتفکر

که هر آنچه را در سیره نبوی و علوی و سنت دینی و فقهی و

شرعی ما گفته اند و شنیده ایم و خوانده ایم، چگونه اینها مو به

مو اجرا می کنند، حال آنکه شاید هرگز نه آنها را به عنوان احکام

دینی و اخلاقی برایشان گفته اند و نه خبری از اسلام و روایات

ما داشته اند؟!

یاحق!

* اینجا راننده خانم در اتوبوس های واحد خیلی زیاد هستند و دست فرمانشان نیز حرف ندارد لبخند


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو