سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

سلام

این را شنیدید؟ : آقا چه حکمتی هست که روزهای عادی باید با

کفگیر از رخت خواب بیارنمون بیرون، بعد، روز های تعطیل عین

جغد بی خوابی می گیردمون؟متفکرمتفکرمتفکر

حکایت من است دقیقاً و تمام و کمال!متفکر

هفته پیش پنج شنبه، به لطف خدا کار دوم هم را تمام کردم و

تحویل دادم و من ماندم و Bibligraphie امتحانات سال آینده.

اوه

بحثش خارج از حوصله من و شما و این دست و این صفحه

است. درد سرتان نمی دهم لبخند

خب، راستش از اوایل سپتامبر که بنده آمدم تا به همین 5 شنبه

ای که گذشت، 5 شنبه 14 اردیبهشت 1391 و مصادف با 3 می

2012، بنده نفس نکشیدماوه. جدی می گویم هاااااااااا:

نفس نکشیدم.

9 ژانویه 2012 آخرین مهلت تحویل دومین کار ترم گذشته و نیز

آغاز ترم جدید بود و عرض به خدمت شریفتان که بنده همان روز

کار را تحویل دادم و درس ها هم آغاز شد و روز از نو و روزی از

نو...

من نه درست و حسابی فهمیدم کریسمس یعنی چه، نه از

حراج های استثنایی همه چیز و همه جوره پایان سال 2011

بهره ای بردم، نه خودم این وسط یکی دو روز استراحت کردم

که شاداب و سرحال ترم جدید را شروع کرده باشماوه.

اما این ترم با خودم گفتم: این کار آخری را هم تحویل بدهم، قبل

از شروع یک برنامه جدید که اجباری هم هست البته، بهتر است

پس از 8 ماه کار نفس گیراوه، یک استراحت دو روزه ای به

خودم بدهم تا کمی تجدید قوا شود. خب کم خوابی های زیادی

هم داشتم در این مدت، گفتم این هم اندکی جبران شود خوب

است. بالاخره بابا! آدم هستم دیگر، آن هم از جنس لطیفش لبخند،

آهن که نیستم که! انسان ظرفیت دارد خب، یک دفعه ممکن بود

آمپرم برود بالا و یک جوری بیاید پایین که سالیان سال به خودم

نیامده باشم! نباید می گذاشتم کار به آنجاهای باریک برسد.

اما بحث همان است که بالا عرض شد خدمتتان: نه به آن

روزهایی که کلاس داشتم و با کلی ناراحتی از خواب شیرین

بامداد رحیل بیدار می شدم نه به این روزهایی که خیر سرم

می خواهم استراحت کنم و عین جغد مذکور از ساعت 6 و 7

صبح قبل از اینکه ساعت بیدارم کند پا می شوم و می نشینم.

اصلاً منظورم چیست؟ که چه؟متفکر شما فهمیدید من هم

فهمیدم.متفکر فکر می کنم دچار قوانین مورفی شده املبخند. همان

هایی که یک زمانی خیلی برایمان ایمیل می شد که "قوانینی

که نیوتن از قلم انداخت"، بعدتر ها به اسم قوانین مورفی که این

 آقای ادوارد مورفی مهندس نیروی هوایی و محقق «تئوری هرج

 و مرج» بوده است و شاید هنوز است!؟، مشهور شد.لبخند مثلاً

 یکی از آنها قانون صف است به این صورت که: اگر در صف

 شلوغی باشید و حوصله صبر کردن نداشته باشید، به محض

 خروج شما از آن صف، صف به سرعت برق و باد پیش خواهد

 رفتخنده

 یا این قانون: وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و...

 همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر

 برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند! من یکی این

 یکی را هم به طرز وحشتناکی تجربه کرده ام و احتمالاً شما ها

 نیزخنده.

 البته در آن لحظه آن اتفاق مورفی اصلاً خنده دار نیست هاااااااااا!

 لبخند

این هم عکس امروز صبح که از ساعت 6 صبح عَلَی الطّلوع عین

جغذ مذکور بیدار شدم و نشستم سر این بی زبان که برای

شما یادداشت بگذارم:

(چقدر زیبا بود این صحنهخیال باطل اما نمی دانم چقدر عکس می تواند آن حس زنده تجربه شده اش را به شما ها انتقال بدهد!؟متفکر)

و اما موضوع بحث امروز:


قرار شده بود از معایب این کشور هم بگویم خب، می خواهم

کم کم این بحث را باز کنم...

یکی از چیزهایی که بنده در مواجهه با کانادایی ها مشاهده

نمودم و می نمایم و بی شک خواهم نمود (زمان های مختلف

فعل ها را می شود در این فقره صرف کرد، حتی اینگونه که به

نظر می رسد ماضی بعید را هم می شود استفاده کرد برای

آنانی که قبل از ما این معضل را مشاهده نموده بودندلبخند

روحیه مازوخیستیِ (خودآزاری) بیشتر مردم و بخصوص جوانان

این مملکت است. البته فکر می کنم نه تنها در کانادا که در دیگر

نقاط جهان نیز این قضیه رواج داشته باشد که ناگفته نماند واقعاً

جای تأسف دارد ناراحت

روزهای اول شوکه می شدم که چرا با خودشان اینگونه رفتار

می کنند، اما اندک زمانی بعدتر پی بردم که یک حس

مازوخیستی در درون اینان نهفته است و إلّا یک انسان سالم از

لحاظ روحی نباید به چنین اعمالی دست یازد متفکر

قضیه از این قرار است که:

بیشتر جوانان اینجا اعمال بسیار خشن و وحشیانه ای را به

اسم مُد بر جسم خود تحمیل می کنند که از دیدنشان متأثر می

شوید و غمگینناراحت

برای مثال: از بالای پلک (منطقه زیر ابرو) که پوستی آنچنان

لطیف دارد، گرفته تا لب پایین و لب بالا و گیجگاه و قسمت های

بالایی لاله گوش، همه یا بعضی از نواحی مذکور را سوراخ می

کنند و مثل گوشواره از آن حلقه ای می آویزند یا به معنای

واقعی کلمه آن بخش از صورت را حلقه آویز می کنندناراحت (دنبال

شکلک وحشتناک بودم که پیدایش نکردم، همانی که دو

دستش را جلوی صورتش می گیرد، اما منظورم همان بودناراحت).

نمی دانم اسمش چه می شود: پلکواره، لب واره، لاله گوش

واره یا چه!؟ اما بحث این است که اینها مناطقی هستند که

پوستشان نازک است یا مثل لاله گوش غضروفیست و به هر

حال درد وحشتناکی دارد مگر اینکه قبل از این، عمل جراحی ای

روی طرف انجام شده باشد که کل گیرنده های حسی او را از

کار انداخته باشند. متفکر

آخر مگر می شود لب که اینقدر پوست نازک و لطیفی دارد،

کاملاً (احتمالاً تا داخل دهان) سوراخ شده باشد و در هر بار غذا

خوردن یا حتی حرف زدن دردی نداشته باشد؟قهر

یا حتی حوالی پلک؟ اصلاً اینها چگونه دست و صورتشان را می

شویند؟ یعنی واقعاً درد ندارند؟ شما باور می کنید؟ من که باور

ندارم.قهرناراحت

حالا این یک بخش ماجراست، بخش دیگر اعمال خشن تر و

وحشیانه تری ست که بر دیگر نقاط بدن از بازو و ساعد دست

گرفته تا ساق پا و ناحیه پایین پشت گردن که تقریباً می شود

حوالی اواسط ستون فقرات و نیز دو طرف کتف و ... (بقیه جاها

را به دلیل داشتن اندک پوششی مشاهده نکرده ایمخنده،) عارض

می دارند ناراحت

و آن نیست جز تاتو یا همان خالکوبی در زبان فارسی. اما وقتی

می گویم خالکوبی، فکر نکنید یک قسمت کوچک را خال می

کوبند هااااااااااا! آنچه که من تا بحال مشاهده کرده ام، نقاشی

ایست که با ظرافت و هنرمندی تمام (هنرمندی ای که از آن ور

بام افتاده است متفکر) ترسیم شده است. خاطرم هست اولین ( یا

جزو اولین ها) تاتویی را که دیدم روی ساعد دست راننده

اتوبوس واحد بود. یک آقای جوانی بود که روی تمام ساعدش

خالکوبی کرده بود با رنگ های مختلف و طرحی مثل یک اژدها یا

یک ملقمه ای شبیه به آن بر روی دستش خودنمایی می کرد.

یکبار هم یکی از دانشجویان دختر خودم را دیدم که بلوزی که

تنش بود، قسمت پشت یقه اش اندکی بیشتر بدون حجاب بود

و دقیقاً آن قسمت از وسط ستون فقرات را که وصفش آمد تاتو

کرده بودناراحت

شما فکر کنید یک سوزن در پوست دستمان می رود چقدر می

سوزد و و خون می آید و اذیت می شویم، آن هم کجا پوست

سرانگشتمان که کمی زبر است. معادله را برای نواحی لطیف تر

بدن خودتان بنویسید دیگر... متفکر

همه اش با خودم می اندیشم که چه خوب است که حتی در

روایاتمان داریم که در قیامت از ذره ذره جسممان نیز که امانتی

ست نزدمان، سؤال خواهد شد که چگونه با آنها رفتار کرده ایم و

گویا آنها نیز لب به سخن خواهند گشود و نزد یگانه حقیقت

مطلق آفرینش از ما شکوه خواهند کرد که: نمی دانی این آدم با

ما چها که نکرد. حتی اگر چنین چیزی هم نباشد که بنده به

نبودش ایمان ندارم، همین که انگیزه ای، ترسی در درونمان

ایجاد کند که اندکی بیشتر با پوستمان مهربان باشیم، خودش

خوب است و کافی.

آنچه در بالاتر آمد جنبه مازوخیستی ماجرا بود. اما در این فقره

بنده به شخصه به قدری از مشاهده اتفاقی این حوادث ناگوار*

متأثر و پریشان احوال می گردم که می توانم به جنبه

سادیسمی (دیگرآزاری) آنها نیز بیاندیشم گرچه قربانی** این

اتفاقات شاید هرگز قصد آزردن به عمد کسی را نداشته است.

ناراحت شاید این نوع جدیدی از سادیسم باشد که بنده کشفش

کرده بوده باشم: "سادیسم ناخودآگاهانه" لبخند و کسی را که این

صفت را بر دوش می کشد می شود نامید: "سادیست

ناخودآگاه" یا "سادیست بی اختیار***" یا "سادیست ناآگاه" یا

"یک چنین چیزی" لبخند

یادم باشد آمدم ایران، سری به جشنوازه خوارزمی بزنم و إلّا

تلف می شوم منخنده

 

* اینها همیشه برایم به مثابه حوادث ناگوار خواهند ماند... ناراحت

** و آنانی که چنین رفتارهای پرخطر و خشونت آمیزی با جسم خود دارند همیشه برایم قربانیان این حوادث ناگوار جلوه خواهند نمود... ناراحت

*** "سادیست بی اختیار" مرا یاد شب ادراری انداخت که به دلیل اختلال در سیستم اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک فرد اتفاق می افتد. در این فقره شاید بشود به چنین بی اختیاری ای نیز اندیشید. باید بیشتر مطالعه کنم... لبخند


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو