سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات

این هم درختان رنگارنگی که وصفشان در پاسخ به نظر آقای

امین آمده بود. شکوفه های یاسی را مشاهده می فرمایید؟

تمام دانشگاه این رنگی شده بود...لبخند

 

این هم یکی دیگرش از دور و از نزدیک:

این هم University Gate یا همان در اصلی دانشگاه. همان طور

که در تصویر پایین مشاهده می فرمایید در اصلی یا به عبارتی

دورازه اصلی دانشگاه حصار ندارد فقط دو تا ستون دارد که همه

می توانند براحتی وارد شوند حتی روزهای تعطیل. در تصویر

ذیل، بنده داخل دانشگاه هستم و دقیقاً همان روزی بود که رفته

بودم بانک و ماجرای آن روز را برایتان تعریف کرده بودم. لبخند

نکته قابل توجه در وسترن و شاید دیگر دانشگاه های 

کانادایی!؟ این است که در بسته و تعطیلی و دانشجو وارد

نشود امروز کنکور است و امروز امتحان است و روز جمعه است

و تعطیل است و نگهبان نگذارد و ورود ممنوع حتی اگر کار

واجبی داشتی و با استادت قرار داری اما ساعت 8 شب به بعد

است و نمی توانی بروی طبقه بالا و الخ* نداریم.

شما می توانید شب تا پاسی از شب گذشته یا همه شب تا

صبح تا هر موقع که دلتان بخواهد و کار داشته باشید در دانشگاه

بمانید بی آنکه کسی سؤال و جواب کند و بازخواست شوید.

نهایتش این است که هر دانشکده رمز ورود یا دستگاه کارت

خوان دارد که روزهای تعطیل (شنبه ها و یک شنبه ها) که

دانشگاه تعطیل است و در ورودی ساختمان ها بسته،

دانشجویان بتوانند برای انجام کارهای خودشان از طریق رمزی

که دپارتمان به آنها داده یا از طریق کارت دانشجویی شان که

دستگاه کارت خوان آنها را شناسایی می کند و در باز می شود،

وارد ساختمان شوند.

این هم یکی از خیابان های اطراف و خودنمایی درختانی که به

میهمانی بهار دعوت شده و زیباترین لباس های طبیعت را

بر تن کرده بودند لبخند

الآن هر چه فکر می کنم اینجا کجاست یادم نمی آید متفکر

لبخند


اینها هم عکس حیاط پشتی دانشکده ما که در پست های

خیلی گذشته درباره اش صحبت کرده بودم که حتی آرم وسترن

هم مناره یا برج دانشکده ما بود و تغییرش دادند و هنوز هم آرم

جدید نچسب و زشت است حتی از نظر عده ای از اساتید ناراحت

اول عکس های مناره را از زوایای مختلف می گذارم که به قول

سرکار خانم فاطمه خانم، دورنمایی از وسترن داشته باشید.

البته فکر نکنم زیاد سر درآورید چون معماری ساختمان ما که

قدیم ترین ساختمان وسترن است خیلی خاص است و بنده

خودم هم هنوز در ابهامات معماری این ساختمان گم می شوم. 

لبخند چون همیشه هنگام سوار شدن به آسانسور مشکل داشتم

و همه آسانسورهای دانشکده که به طبقه سوم می رفتند در

یک مکان واحد فرود نمی آمدند و مجبور می شدم دوباره بیایم

مقصد اول کلافه تا از یک جای دیگر مسیرم را ادامه دهم سوالمتفکر

1- پاییز

2- زمستان

3- بهار

4- بهار از زاویه نزدیکتر (ضد نور شد چون دقیقاً روبروی منبع نور

یعنی خورشید قرار داشتملبخند) {دیروز}

5- بهار از حیاط پشتی {دیروز}

تصویر پایین مسیری است که در تصویر 1 {پاییز} دیدید از زاویه

برعکس. یعنی بنده پشت به برج دانشکده و رو به خیابان

ایستاده ام. جای همگی دوستان خالی بود از نوع شدیدش. خیال باطل

و اما آلودگی هوا... {یعنی چه این عبارت؟} متفکر

درختی که کنار دانشکده هست و دو عکس پاییزی و بهاریش را

در زیر خواهید دید:

1- پاییز

2- بهار {دیروز}

 

بنده عااااااشق این درختم... جناب آقای امین آقا! به

قدری قضیه ترمودینامیکی است که حد ندارد. خنده

فرصت نکرده ام بروم و در کنارش بیارامم، اما در اولین فرصت

ممکن به نیابت از دوستان نیز این کار انجام خواهد شد... لبخند

و

حیاط پشتی دانشکده که دیروز پس از کلی قیل و قال مدرسه

که حالم را گرفت، رفتم حیاط پشتی و این عکس های پایین را

شکار کردم

لبخند

حسن ختام این پست با سنجاب کوچولوی خوب و تمیز و

مهربون کانادایی که اجازه نداد از چهره اش عکس بگیرم. به

خودشون رفته، زیاد اهل عکس گرفتن نیستند. اوه

* موارد فوق تک تکشان برای بنده پیش آمد کرده و به عینه

شاهد مشکلات عدیده دانشجویان و خودم با نگهبانان دانشکده

ها و در اصلی دانشگاه، بخصوص در دوران ارشد بودم. برای مثال،

در مجتمع دانشگاهی ای که بنده کارشناسی ارشدم را در آنجا

سپری کردم، دانشکده ما نزدیک تر به در اصلی بود و آن بالا بالا ها،

پایین کوه (عجب پارادوکسی شد این! خودم هم هنگام ویرایش

متوجهش شدملبخند)، خوابگاهمان و کوی اساتید و فروشگاه و میوه

فروشی؛ حالا فرض کنید یک روز 5 شنبه یا جمعه ای آن پایین

در دانشکده زبان های خارجی آزمون کنکور برگزار می شد، می

آمدند درهای بالا را هم می بستند و ما بینواها و فلک زدگان

روزگار که آخر هفته ها می رفتیم خرید، وقتی به محوطه کوی

اساتید می رسیدیم می دیدیم تمام درها را مهر و موم کرده اند

و قفل های آهنی بزرگی به همه جا کوبیده اند که مبادا کسی

وارد شود!!!! تعجب

عقل که در تن نباشد، جان در عذاب است دیگر، کاری نمی

شود کرد! اوه


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو