سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم، 

من آمدم لبخند

بلــــــــــــــــه، داشتم عرض می کردم خدمت شریفتان که این

خانم آمدند و شدند هم خانه ای ما. خب ایشان اسپانیولی حرف

می زدند و بنده فرانسه. تفیهیم و تفاهمی در کار نبود که. گرچه

وقتی دو سه کلمه اسپانیولی حرف زدم کلی ذوق زده شد خوشمزه

و وقتی دید می توانم متن اسپانیولی را درست بخوانم کلی

هیجان زدهتعجب. اما اینها افاقه نمی کرد که. بنده دوره لیسانس از

دوستانی که اسپانیولی می خواندند چند جمله یاد گرفته بودم و

به دلیل اینکه زبانهای فرانسه، اسپانیولی و ایتالیایی بسیار به

هم نزدیک هستند توانسته بودم همان جملات را به خاطر

بسپارم تا در مواقع ضروری به کارم بیاید که البته آن زمان ها هم

به کار می آمد. دیدید کسی که می خواهد دو کلمه از یک زبان

دیگر یاد بگیرد اول از همه می پرسد: "دوستت دارم" در زبان

شما چه می شود؟ ما شاءالله همه هم که عاشق تشریف

دارند متفکر و فقط ما این وسط سرمان بی کلاه مانده است انگار!

(قابل توجه امین آقای ترمودینامیکیخنده). شوخی کردم. گفت:

به جان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

یکی از دانشجویان آن دوران می گفت: « من وقتی می خواهم

یکی دو جمله به زبان دیگر یاد بگیرم، اولین چیزی که می پرسم

به طور ناخودآگاه این جمله است: به مدرسه می روم چه می

شود؟ » لبخند

بنده خودم هم بسته به موقعیت های متفاوت سعی می کنم

جملاتی را که به دردم بخورد از یک زبان دیگر یاد بگیرم. مثلاً

آن زمان ها یکی از دوستان خوبم دانشجوی اسپانیولی بود و

همیشه موقعیت هایی پیش می آمد که نمی شد در جمع

صحبت کرد. به او گفتم: « این جمله را به من یاد بده: الآن، اینجا

نمی شه حرف زد، بعداً بهت می گم ». خنده

باورتان نمی شود به قدری این جمله به دردم خورده بود که هنوز

هم با لهجه اسپانیولی می توانم بیانش کنم. لبخند

خب با این خانم هم اندکی اسپانیولی صحبت کردیم و در نهایت

کار به انگلیسی کشید دیگر! چاره ای نبود که! اوه

طی این 5 روزی که با ایشان هم خانه ای شده ام، معنی

عبارت «توفیق اجباری» را کاملاً درک کرده ام چه جــــــــــــــــــور... لبخند

ماجراهای جالبی باهم طی این مدت داشتیم و تا چند روز آینده

که بنده هنوز اینجا هستم خواهیم داشت. اما چیزی که مهم تر

از این حکایت های بامزه بود و هست، اینست که: ایشان انسان

بسیاااااااااااار باشعور و بامعرفت و با درک و فهمی هستند که آن

سرش ناپیدا......................................................................تشویق


ببخشید هااااا! نمی شود نگفت که، ألکلامِ یَجُرُّ الکلام است

دیگر... اوه از این شکلک هم قسمت آخرش به اینجا می خورد

بخش اول شکلک که عرق جبین پاک می کند بی ربط می نمود

اما بهتر از این هم نیافتم لبخند

بارها با مرجان درباره اتفاقات نیکی که بر سر راه آدم قرار می

گیرد صحبت کرده ایم... اینکه یک جایی یک کار نیکی کرده ای

حتی نه به قصد ثواب و ... اما خدا عوضش را یکجای دیگر و در

یک موقعیت کاملاً غیرمنتظره ای داده است و تو مانده ای در

عجب و در شگفت از حکمت های خداوندی! تعجبمتفکرتعجب

این هم یکی از آنها بود که به لطف خدا نمی دانیم از کجا این

خانم تمیز و منظم و بهداشتی ای که جالب اینکه خودش هم

پرستار است و میگفت تمیزی و بهداشت برام مهمه پیدا شد و

آمد خانه ما!؟؟؟

البته تجربه این عمر طولانی بنده!!!! قهقهه نشان می دهد که

هرگز و هرگز از کسی زیاد تعریف نکنید چون وقتی آن رویش را

هم می بینید دیگر نمی دانید با این تعاریفتان چه کنید و نه می

توانید حرفتان را پس بگیرید و نه هضمش کنید! کلافه

یاد شمس تبریزی بخیر! مولانا درباره اش چنین می سراید:

شمس تبریزی که پشتش روی ماست

صد هزاران آفرین بر روش باد!

دکتر قمشه ای راست می گفتند که: « اما ما آن رویمان از این

رویمان بدتر است » ناراحت این جمله رو کم نشنیده ایم و شاید هم

کم نگفته ایم:

آن روی منو بالا نیار هاااااااااااااااااا!  خدایا! من کجا و شمس

تبریزی ها کجا؟ خیال باطل

به قول همان دوستم که اسپانیولی می خواند: وقتی می

خواهی از هر کسی تعریف کنی یک « تا حالا ظاهراً » جلوی

تعاریفت بگذار حتماً. بنده هم اطاعت امر کردم، به هر حال

ایشان بزرگتر بودند و حرفشان منظقی و قابل قبول. اوه (باز

هم بخش دوم شکلک لبخند)

بله تا حالا ظاهراً این خانم بسیار باشعور هستند. نهایت شعور

ایشان را تا حالا ظاهراً لبخند از آنجا ببینید که وقتی شنبه صبح

آمد و وسایلش را آورد، بلافاصله مرجان را برده بود آشپزخانه و

گفته بود: « ببین! نوبت من توی این لیست نظافت خانه و آشپزخانه کِی هست؟ » ما رو میگید، شده بودیم این: تعجبتعجبتعجب

یک « بابا! تو دیگه کی هستی؟ » جایش خالی بود واقعاً. خب نمی توانستیم بگوییم که:

O father! who are you? قهقههخندهقهقهه

این یکی را در دلمان گفتیم لبخند

فکر کنیـــــــــــــــــــــــــــد!

قضیه از این قرار بود که: چند روز قبلترش که آمده بود خانه را

ببیند می گفت: « آن VERY clean نوشتنتان مرا به اینجا کشاند

که بیایم و خانه را ببینم». همان موقع مرجان لیست نظافت را

که بنده در آشپزخانه چسبانده ام به او نشان داده بود و گفته بود

که: « ما هفته ای یکبار نوبت تمیز کرن خانه را داریم و خودتان

مشاهده می کنید که همه جا تر و تمیز است». این خانم از آن

موقع همه اش به نوبت خودش فکر می کرده که شنبه اولین

چیزی که از مرجان پرسیده بوده همین بود. لبخند

به این ترتیب، عصر همان روز، پس از عزیمت مرجان بود که پسر

این خانم هم که جدا از ایشان زندگی می کند و قرار شده بود

بیاید و یکبار خانه و هم خانه ای های Dihnorath  (بخوانید

دینوراث) یعنی مادرش را ببیند، آمد... لبخند من هم یک چایی لب

ترشِ لب سوزِ لب دوزِ دبشِ دیشلمه* برایشان دم کردم که بیا و

ببین... لبخند

Alejandro (بخوانید اَلِهاندرو) پسر Dihnorath آمد و بنده با چایی

عربی ألعطور از ایشان پذیرایی کردم. Alejandro انگلیسی را

خوب صحبت می کرد اما Dihnorath هنوز دارد کلاس زبان می

رود تا انگلیسی اش را کامل و بعد به عنوان پرستار شروع به

کار در کانادا کند. Alejandro می گفت کلمبیایی ها cofee

culture دارند. خب من à la iranienne یعنی به روش ایرانی

پذیرایی کردم لبخند. اما از چایی معطر ألعطور خیلی خوشش آمده

بود و می خواست بداند از کجا خریده ایم که بنده گفتم مرجان از

ایران آورده است. از اینکه نمی توانستند این چای را از کانادا

تهیه کنند مادر و پسر هر دو سکوت کردند.لبخند Alejandro مادرش

را به شام دعوت کرده بود و می بایست می رفتند. پس از

اندکی گفت و گو و گپ زدن که توجه کنید همه اش به

انگلیسی انجام شد هاااااااااا، تشویق خداحافظی کردند و رفتند.

راستش مشکل انگلیسی من شامل چند قسمت می شود که

مهمترینش listening  من است که خیلی اذیتم می کند. ناراحت

جالب آنکه وقتی کسی فرانسه صحبت می کند این مشکل را

ندارم هاااااااااا، چرا که کلمات ملکه ذهنم شده است و می

شناسمشان، اما وقتی کسی انگلیسی صحبت می کند،

(منظورم از "کسی" یک کانادایی است که تند تند صحبت می

کنند، آخر خارجی ها که انگلیسی زبان دومشان است قابل فهم

تر هستند لبخند) دیگر همه چیز از دستم درمی رود و مجبورم همه

اش توضیح دهم که کمی آهسته صحبت کنید تا متوجه شوم.

در خرید روزمره این مشکل آنچنان بروز نمی کند چرا که یک

سری کارهای روتین را انجام می دهید و تمام، اما در موقعیت

های دیگر کمی زیاد قضیه برایم سخت می شود. اما خودم هم

متوجه شده ام که خیلی با روزهای اول ورودم به کانادا فرق

کرده ام گرچه در حد تافل نیستم اصلاً! اما تفاوت را می بینم. هورا

می دانید: ما نیاز داریم که با یک کانادایی رفت و آمد داشته

باشیم که متأسفانه خیلی غریبه را به جمع خودشان راه نمی

دهند مگر اینکه دم خورشان باشید. یعنی هم مرامشان باشید.

خب ما هم که نمی توانیم پا به پای آنها پیش برویم و حتی نمی

خواهیم. بنابراین خودمان هستیم و خودمان. خیلی وقت ها

وقتی دپارتمان جشنی چیزی می گیرد من نمی روم چون اینها

می روند نوشیدنی های خاص خودشان را می نوشند که

متأسفانه شامّه من به قدری قوی است در این فقره که تاب

تحمل چنین بوهایی را حتی در اتوبوس هم ندارم چه برسد که

در مهمانی هایشان باشم. قهر بچه ها می گویند آبجو بوی

آنچنانی ای ندارد من به آن هم حساسم. بدبختی است هاااااااا!

مثلاً وقتی در اتوبوس با بچه ها هستیم گاهی از بوی دهان یکی

از اینها من حالم بد است و آنها با آرامش نشسته اند و

طوریشان نشده است. می گویم شما بویی نمی شنوید؟ می

گویند: نه. تعجب

همه اینها و خیلی چیزهای دیگر دست به دست هم می دهد تا

ما نتوانیم در جمع اهالی این زبان حضور داشته باشم و این

ضربه بزرگی بر پیکره دانسته های زبانی ماها می زند که بجای

آنکه در محیط طبیعی آموزش زبان پیشرفتمان مضاعف و حتی

بیشتر تر شود، یا درجا بزنیم یا عقبگرد داشته باشیم. ناراحت

برگردیم سر ماجراهای من و (بهتر است بگویم)  Dihnorath.

این داستان ادامه دارد...

* یاد آرایشگاه زیبا و اصلان بخیر. او این جمله را می گفت. لبخند


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو