سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
نظرات

سلام دوستان وبلاگی لبخند

روز و شبتان بخیر و شادی إن شاءالله... لبخند

آخرین پست قبل از مسافرتم را برایتان می نویسم و تا اواسط تیرماه دیگر نخواهم بود. خب، اولویت با خانواده ام است که اندکی بیشتر در کنارشان آرام بگیرم و روزهای سخت تنهایی اینجا را با آنها به فراموشی بسپارم... لبخند

راستش را بخواهید خیلی خسته هستم. اگر یک چکاپ کامل بروم فکر کنم دکتر برایم استراحت مطلق بنویسد! شاید هم بستریم کند!؟ لبخند جدی می گویم. باور بفرمایید به قدری تهی از انرژی شده ام که حد و حساب ندارد. این روزهای آخر هم که دوباره غم جای خالی مادربزرگ که چگونه با آن کنار خواهم آمد، در وجودم زنده شده است و بجای اینکه ابراز خوشحالی کنم از تجدید دیدار عزیزان و دوستان، دچار نگرانی و اضطراب و تشویش خاطر شده ام. (هنوز آن شکلکی که بتواند حال اکنون و این روزهای مرا به تصویر بکشد درست نشده است و درست هم نخواهد شد) ناراحت

خداییش غربت هم بد دردیست.

یکی در وطن خود غریب می نماید به آن دلیل که گفت:

"درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی ست که طعم دریا به فکرشان خطور نکرده است." ناراحت متأسفانه این هم درد بی درمانی ست.

یکی هم مثل من دور از عزیزان است و این دردیست که ریشه در جان آدمی می دواند بخصوص اگر آدمی اندکی بیشتر احساسی نیز باشد. ناراحت کو 23 بهمن 90؟ از همان روز تا بحال، چه بگویم که حال من چون است؟ ناراحت البته از من به شما وصیت:

وقتی ناگزیر از تحمل دوری هستید زیاد کنجکاو اینکه در ایران چه خبر است هم نباشید. کسی قرار نبود فوت مادربزرگم را به من بگوید. البته بالاخره که می فهمیدم. اما دو سه ساعت از فوت ایشان نگذشته بود که بر اثر کنجکاوی بیش از حد خودم متوجه شدم که در خانه ما چه خبر است. ناراحت این شکلک گریه هم خیلی سبک و بیخود است، منظورم همان گریه خنده دار است. با آنکه اشک می ریزد هاااااا، اما گویی از فرط خوشبحالی این شکلک را استفاده می کنی. ناراحت خب یکی نیست بگوید پرشین بلاگ می خواستی اوج غم را نشان دهی، یک شکلک درست می کردی که در کنج عزلتی زانوی غمی بغل کرده و آرام آرام اشک از گوشه چشمانش سرازیر می شود. من اگر برنامه نویسی و از این چیزها بلد بودم می رفتم در چنین جاهایی کار می کردم که دست کم زبان حال کاربران اینترنتی را به زیباترین صورت ممکن به تصویر بکشم. چه گریه اش را، چه خنده اش را. این چه وضعش است؟ ناراحت

بگذریم.

می خواهم همچنان از Dihnorath بگویم و از خودم. خدا رحم کند به من! از بس از خودم گفته ام و می گویم می ترسم دچار انانیّت شوم. نگران

یکی از روزهای گذشته به این فکر می کردم که چقدر این انگلیسی زبان ها I، I  می کنند؟ تعجب اینطوری پیش برود شاهد سیل عظیمی از خودشیفتگان انگلیسی زبان خواهیم بود. خنده باور بفرمایید راست می گویم. ناخودآگاه باید برای ساختن جملاتت از ضمیر I زیاد استفاده کنی. چاره ای هم نیست هاااااا! خب، در فارسی ما شناسه هایی آخر فعل ها داریم که بدون آوردن ضمیر نیز می توانیم منظورمان را بیان کنیم. مثلاً می روم، می گویی، می خورد و الخ.

اما این بینواها زبانشان به این اندازه غنی نیست که. اصلاً صرف فعل ندارند که. هنر کرده اند یک s سوم شخص مفرد جلوی فعل گذاشته اند تازه آن را هم بدون ضمیر استفاده نمی کنند که. مثلاً یک go می گذارند جلوی ضمیر و همین طـــــــــــــــــــــوری می رونـــــــــــــــد تا إلی آخر... I go, you go, we go, they go

خب زبانشان ناقص است دیگر. خندهقهقههخنده

قربان فرانسه خودمان!!!! بروم که به قدری زمانِ صرف فعل داریم که آن وسط ها گم می شویم و حالا حالا ها نمی توانیم خودمان را پیدا کنیم. اوه

از قدیم گفته اند و سینه به سینه و نسل به نسل خواهند گفت: فارسی شکر است، ترکی هنر است. لبخند پیدا کنید پرتقال فروش را. خنده

یکی از بزرگترین مزایای مصاحبت با Dihnorath این بود که او بسیار صبور بود و چون خودش هم کلاس زبان می رفت، حوصله به خرج می داد تا من واژه موردنظرم را پیدا کنم و ادامه جمله ام را بسازم. لبخند و این تجربه خوبی برای من شد که در مواجهه با یک خارجی زبان که مثلاً دارد فارسی صحبت می کند خیلی حوصله به خرج دهم. نمی دانم مصاحبت با خود کانادایی ها در این فقره چگونه می تواند باشد. چون تجربه ای در این زمینه ندارم. اما همین حوصله به خرج دادن ها به آدم آرامش می دهد و باعث می شود بتوانی راحتتر با طرف مقابلت ارتباط برقرار کنی. برای شما هم تجربه باشد این. لبخند

همین پنچ شنبه ای که گذشت نزد استادم بودم و به دنبال یک واژه فرانسوی بودم که منظورم را با آن واژه به استاد برسانم. معنی واژه را هم گفتم، اما مغزم قفل کرده بود و واژه مدنظرم به ذهنم خطور نمی کرد. استاد شروع کرد به کمک کردن به من برای یافتن واژه. لبخند. می گفت: این، می گفتم: این هم درسته*، اما من یک واژه دیگر مدنظرم است. می گفت: این، می گفتم: این هم می شود*، اما نه خیر، یک چیز دیگر می خواستم بگویم. به قدری مترادف جلوی من ریخت که بالاخره واژه موردنظر را گفت و بنده تأییدش کردم*. لبخند

بله این صبوری Dihnorath خیلی به من کمک کرد و باور کنید من تازه متوجه شده ام که بیش از آنکه انگلیسیم داغون باشد ذهنم داغون بود و مشکل داشت و این اعتماد به نفسم بود که باید درمان می شد. برخلاف آن اعتماد به نفس پست های اول وبلاگ که مرا به بطن انگلیسی زبان های کانادا کشاند، کم کم داشتم آن کور سوی امیدم را نسبت به این زبان از دست می دادم. خداییش انگلیسی در مقایسه با زبانی مثل فرانسه بسیاااااار راحت تر است. اما بنده نه اینکه حدود 9 سال فقط وَ تنها فقط فرانسه آموخته ام، دیگر انگلیسی برایم ثقیل و سنگین جلوه می کند. اوه

توکل به خدا ... پیش می رویم تا ببینیم چه می شود... خیال باطل

امروز دو تا کار خیلی بزرگ و مهم را نیز با تلفن انجام دادم که امیدوارم نتیجه اش خوب باشد. خیال باطل اولیش مربوط می شد به به حالت تعلیق درآوردن تلفن کانادایی من که شکر خدا با موفقیت انجام شد. لبخند البته پس از 23 دقیقه مکالمه انگلیسی با نماینده یا همان agent شرکتی که بنده تلفنم را خریده ام. لبخند خب چرا این کار را کردم؟ به این دلیل که نزدیک به 50$ بی زبان را بدون هیچگونه استفاده طی یک ماه آینده به جیب اینها نریزم خب. به قول این انگلیسی زبان ها:

The money does not grow on the tree.

خلاصه اش اینکه پول علف هرز نیست که. لبخند  این اصطلاح انگلیسی را هم از دفترچه زبان مرجان یاد گرفته ام. لبخند مورد دوم درباره گوشی خودم بود که اینجا به همراه سیم کارت خریده بودم و مدل اینها بدین صورت است که این گوشی ها مربوط به شرکت مخابراتی ای می شوند که سیم کارت را از آنها خریده اید و به عبارتی قفل شده اند و شما نمی توانید در جایی خارج از کانادا از آنها استفاده کنید. خب این یکی خداییش خیلی غیرقابل تحمل بود. گوشی خوبی دستت باشد بعد نتوانی در ایران از آن بهره ببری! متفکر

این همان موردی بود که طی مکالمه تلفنی بنده با فرد مذکور مطرحش کردم و از او خواستم که قفل گوشی ام را بشکند. البته مجانی نبود هاااااا، مجبور شدم یک 50$ بی زبانی هم سر آن هزینه کنم. آتیش زدم به ویزا کارتم اساســــــــــــــــی. خنثی

عوضش برای همیشه یک کد قفل گشایی دارم که می توانم در ایران یا هر کشور دیگری از همین گوشی ام استفاده کنم. از حق نگذریم هم گوشی خوبی ست، ما که راضی هستیم؛ خدا ازش راضی باشد. لبخند

تمام این عکس هایی که در وبلاگ مشاهده می فرمایید با همین گوشی 5 مگا پیکسلی گرفته شده است و طی این 7 ماه برایم خوب کار کرده است. امیدوارم که در ایران ضد حال نزند و کد مزبور عمل نماید. خیال باطل

سخن آخر اینکه وقتی می آیید کانادا، خدا کسی مثل Dihnorath را نصیبتان کند تا قفل زبان شما هم اگر تاکنون نشکسته است بشکند و بتوانید اعتماد به نفستان را پرورش دهید. راستی بالاخره شکستن هم یک جایی به درد خورد: قفل زبان شکستن، قفل گوشی شکستن... لبخند

ناگفته نماند که به احتمال بسیار بالا از فردا حتی نخواهم توانست  نظرات خوانندگان محترم را پاسخ دهم تا اواسط تیرماه.

بدرود... بای بای

 

 

* می بینید کار بالا گرفته است هااااااااا! بجای آنکه استاد مرا تأیید کنند من استاد را تأیید می کنم. خنده حالا هی مرا دست کم بگیرید. لبخند


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو