سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم،

روزهای آغازین سالتحصیلی جدید است و جدیدالورود ها یا دارند می آیند یا آمده اند... لبخند یاد پارسال بخیر که چه احساس عجیبی بود این جدیدالورودی آن هم در یک مملکت دیگر! خیال باطل تو گویی تازه متولد شده ای هستی که همه چیز این دنیا برایت ناشناخته و عجیب و غریب است. یادم نمی رود که هرچه اطلاعات ضروری (که خیلی هایش را هم فکر می کردم ضروری است و بعد اینجا متوجه شدم که به مرور خودم به آنها پی می بردم و ضروری آنچنانی هم نبودند) از وبلاگ آقای محمد لطیفی و از سایت ایرانتو (لینکشان سمت چپِ همین جا هست) روی word ریختم و پرینتش را گرفتم و مثل جزوه درسی دم دستم بود و هی می خواندمش لبخندخیال باطل و جاهایی را که برایم سؤال برانگیز شده بودند علامت زده بودم و روز اول ورودم به کانادا که رفتیم خانه پدر خانم آقا رضا (یکی از آشناها) در تورونتو، همه ش داشتم سؤالات علامت زده ام را از آنها می پرسیدم و آنها همه ش به من می خندیدند که چرا اینقدر عجولی؟! بگذار برسی بعد...! خنده

من اما به قدری سؤال "از همه چیز و همه جا" در ذهنم انباشته شده بود که می خواستم همان شب اول جواب همه شان را بگیرم! خیال باطل الآن می گویم یادش بخیر، اما خداییش خودمان هستیم وقتی فکرش را می کنم می بینم همه آن رفتارهای خنده دارم از لحاظ روان شناختی نشان از اضطراب و استرسی بود که با ورود به دنیای جدید برایم ایجاد شده بود و حتی قبلتر، یعنی از زمانی که ویزایم رسیده بود همه این دل نگرانی ها را در درونم پرورده بودم و با انبوهی از اطلاعات بدست آمده یک جزوه دستم گرفته بودم و مانند سر کلاس های دانشگاه همه اش آن بینواها را سؤال پیچ کرده بودم. خیال باطل

وقتی خونسردی آنها را در برابر سؤالاتم می دیدم، با خودم می گفتم: «چه دل خوشی دارند اینها!!! خودشان جا پایشان محکم شده، آنوقت به من می گویند عجله نکن، به مرور می فهمی! ناراحت»

اما اکنون که اینجا هستم و پارسال و همین روزها و روزهای آینده آغاز سالتحصیلی کانادایی و وسترنی برایم شده "خاطره"، به تمامی دوستانی که در شُرُف آمدن یا رفتن به کشورهای دیگر هستند صادقانه و با خونسردی کامل عرض می کنم که:


ترسی به دل راه ندهید. به مرور همه چیز دستتان می آید و یک روزی در چنین روزی، خودتان همین حرف ها را به ورودی جدیدهای آن سال تکرار خواهید کرد. لبخند

اصلاً یک چیزی: به قدری زندگی در این محیط آرامش بخش است که خواهید دید تمام آن اضطراب های اضافیتان ناروا بوده و لحظاتتان را بخاطر آنها از کف داده اید. پس نگذارید این اتفاق برای شما بیافتد و با آرامش بیایید.

این هم که: "خدایا! آشنایی، دوستی، فامیلی، کس و کاری در کانادا ندارم چه کنم؟" هیچ نگرانی ای ندارد. همین مرجان، هم خانه ای من، تعریف می کرد که چگونه خودش به تنهایی آمد تورونتو از آنجا سوار ون های Robert Q شد و آمد لندن و چطور در لندن رفت به یک مهمانسرا و باقی ماجرا. در تمام این مراحل هم خودش بود و خدای خودش و لاغیر. الآن هم یکی از دانشجویان خوب رشته خودش است و به لطف خدا مشکلی برایش ایجاد نشد.

یک مطلب هم در باب پست قبلی که در جواب سؤال آقای بهزاد نگاشته شده بود:

به لطف خدا و با راهنمایی دانشجویان وسترنی گویا یکی از دانشجویان حاضر شده است که ایشان روزهای اول اقامتشان را در منزل اوشان لبخند به سر ببرند و از بنده نیز تشکر کرده بودند که حضورشان عرض کردم پاسختان را در وبلاگ خواهم داد...

از اینجا به بعد ماجرا در پاسخ به آقای بهزاد است و توفیقی شد که بجا و به موقع از مطلبی که طی این یکسال فرصت بیانش پیش آمد نکرده بود صحبت کنم:

اگر خاطر مبارکتان باشد در پست های پیشین عرض شد که یکی از دانشجویان به نام مژگان چقدر قبل از عزیمت من به کانادا و پس از آن به بنده کمک کردند و اکنون نیز یکی از دوستان نزدیکم شده اند و هنوز از راهنمایی ها و مشاوره هایشان بهره می برم. لبخند

درست روز 6 سپتامبر بود که مراسم راهنمایی دانشجویان جدیدالورود برگزار شد؛ به این مراسم در ایران در دانشگاه ما می گفتند: "اردوی پیش دانشگاهی". البته ربطی به پیش دانشگاهی بعد از دیپلم نداشت هاااا! لبخند و نیز منظور از اردو این نبود که یک ماشین گرفته باشند و روز اول ما را برده باشند اردو هااااا! منظور این بود که چند نفر از رییس و رؤسا بیایند و دانشگاه را و دانشکده ها را برایمان معرفی کنند و کمی از خوابگاه ها بگویند و هیچوقت یادم نمی رود که یکی از همین مسؤولین حین سخنرانیش گفت: «به پسرها در خوابگاه شام هم داده خواهد شد اما به دخترها نه! به این دلیل که بالاخره دخترخانم ها باید آشپزی رو یاد بگیرند دیگه، برای زندگی آینده شون خوبه!» و اینجا یک لبخند از نظر خودش ملیحی هم زد مثل این لبخند و اعتراض همه دخترخانم ها را برانگیخت و قند در دل آقا پسرهای دانشجو آب کرد که از صدای خنده شان معلوم بود خیلی خوششان آمده که به دخترها شام نمی دهند و ضدحالی خوردند!متفکر و من در عجب مانده بودم از طرز فکر یکی از مسؤولین دانشگاه که هنوز نتوانسته از اندیشه قجری اجدادش فاصله گرفته باشد که جنس مؤنث را نهایتاً به آغوش آشپزخانه و سر اجاق گاز آن هم پس از تحصیلات عالیه برنگرداند! تعجبمتفکر البته سوء تعبیر نشود هاااا، صحبت از فمینیسم و این حرفها نیست که قبولش هم ندارم چون بوی افراط، از فمینیسم هم به مشام می رسد! صحبت از این است که اگر قرار است دانشجوی دختر پس از پایان تحصیلات دانشگاهی سهمش از زندگی اجتماعی باز کنج آشپزخانه و خانه داری در آن معنای "زن را به کار بیرون چکار؟" باشد، اصلاً چرا اینهمه سختی؟ چرا اینهمه مشکلات دوری از خانواده و تحصیل؟ خب وقتی چنین حرفی از زبان کسی که لقب "آقای دکتر" را یدک می کشد شنیده می شود، آیا جایی برای تأسف نخوردن به کمرنگ شدن آگاهی و بصیرت باقی می ماند؟ متفکر

بگذریم که اگر نگذریم باز حرف حرف می آورد و در همان حاشیه اطراق کرده و از اصل باز می مانم. لبخند

اما در وسترن این اردوی پیش دانشگاهی بسیااااااااار گسترده تر از مشابه ایرانیش در دانشگاه دوره لیسانس بنده بود. در ارشد هم که قربانش بروم  تا آنجا که حافظه ام یاری می کند اصلاً چنین چیزی برگزار نشد. متفکر اگر بعداً متوجه شدم برگزار شده بوده و فراموشی دوره کهولت سن بر من عارض گشتهاوه، حتماً به اطلاع دوستان خواهم رساند تا به ناحق سخن نرانده باشم.

بله همان روز اردوی پیش دانشگاهی با یکی از آشنایان مژگان بنام ساسان نیز آشنا شدم که مثل من تازه وارد بود و مژگان همراه ما دو تا بود و راهنمایی های لازم را می نمود. لبخند وقتی صحبت از کمک مژگان به من شد (مژگان رفته بود یک جای دیگر)، ساسان حرف جالبی زد که روزهای آتی از زبان خود مژگان هم شنیدم و بخاطر زیبایی شناسی آن کلام، همین جا در پاسخ به آقای بهزاد همان را عیناً نقل قول خواهم کرد.

من می گفتم: «نمی دانم چطور و کی می توانم اینهمه زحمت های مژگان را جبران کنم!؟ اوهحتی قبل از آمدنم نیز کلّی به من کمک کرد.» ساسان گفت: «خب، به هر حال، سال قبل هم کسانی بوده اند که به مژگان کمک کرده بودند دیگه، حالا اونم داره به بعدی ها کمک می کنه، ما هم سال بعد به بعدی ها...» لبخند

یکبار هم مژگان خودش به من گفت: «جبران کمک کسی به تو اینه که تو هم به یکی دیگه کمک کنی.» راست هم می گفت. مژگان که یکسال قبل از من اینجا بود خب همه جا را بهتر از من می شناخت و هنوز هم اگر آدرسی را نشناسم یا مورد خاصی را ندانم راهنماییم می کند. بنابراین، من نمی توانم نسبت به خودش ادای دین کنم که! ادای دین من می تواند این باشد که در پاسخ به زحمات کسانی همچون او که به من کمک کرده اند به سال پایینی ها در حد توانم و اطلاعاتم کمک کنم و او نیز به سال بعدی ها و آنها نیز... و آنها نیز... لبخند

رسم خوبی می شود هاااااااا، فکر کنیــــــــــــــــــــــــد خیال باطل

امیدوارم آقای بهزاد هم پاسخشان را گرفته باشند، گرچه بنده کار و کمک خاصی از دستم برنیامد که برایشان انجام دهم و ایشان از روی بزرگواریشان از بنده تشکر کرده بودند.

همه اینها عرض شد که از آن سنت خوبی که بین دانشجویان درحال شکل گرفتن است صحبتی کرده باشم. خوشحالیم بیشتر از این جهت است که در همان آدرس فیس بوک پست قبلی، یکی از دانشجویان وسترن نوشته بود: « امسال من و چند تن از دوستانمان تصمیم گرفتیم به دانشجویان جدیدالورود ایرانی کمک و مشاوره بدهیم. اگر کسی را می شناسید که نیاز به کمک دارد به ما معرفی کنید» و بعد آدرس ایمیل خودش را نوشته بود. خدا را شکر که این رسم دارد جان می گیرد! لبخند

به امید روزی که دیگر هیچ ایرانی در خارج از کشور از دست ایرانی جماعت ننالد و هرچه از ایرانی ها دوری گزیند آرامش و امنیتش بیشتر نشود!*

 

* بحث مفصیلیست برای خودش، چند پست وبلاگ که سهل است، می شود درباره اش کتابها نوشت... اوهاوهاوهناراحت


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو