سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
نظرات

سلام

یکی از نوشته هایی که در تاریخ 14 آگوست 2012 یعنی فقط چند روز پس از بازگشت بنده به کانادا در word نوشته بودم که در وبلاگ بگذارم. اما زلزله شهرهای آذربایجان پیش آمد کرد و بنده دست و دلم به نوشتن و درج در وبلاگ نرفت و تا به امروز به تعویق افتاد. اوه

اکنون که می خواهم این نوشته را در اینجا درج کنم باران نمی آید، اما در کل، بی باران هم نیستیم البته! لبخند تنها درخواست کوچکی از بزرگواران داشتم:

اینکه این نوشته چون دچار بُعد زمانی شده است، هرچه از زمان در آن سخن رفته مربوط به تاریخ 14 آگوست می شود و لاغیر.به این نکته توجه داشته باشید لطفاً. متشکرم! لبخند


داریم روزهای بارانی کانادا را زندگی می کنیم. شما را نمی دانم اما من عاشق بارانم...لبخند البته امین آقا هم عاشق بارانند لبخندمن از کجا می دانم؟ خب در وبلاگشان یکبار بحث ترمودینامیکی باران پیش آمده بود و ایشان ما را از واقعیت امر مطلع ساختند. لبخند

به نظرم شما ها هم از باران بدتان نیاید. اما نمی دانم می دانید یا نه: اروپایی ها باران گریزند به شدّت و حدّت! البته نمی شود تعمیم داد هاااا، اما دو تا از دوستان فرانسوی بنده خودشان این را به من گفته اند که اروپایی ها از باران خوششان نمی آید. به هر حال، هر کسی یک جور است دیگر.

همانطور که در بالا اشاره کردم هنوز قفل زبانم نشکسته اوه. اما یک اتفاق جالبی امروز افتاد که با اینکه اولین باری نبود که آن را مشاهده می کردم، اما انگیزه ای برایم ایجاد کرد که داستان را با شما نیز به اشتراک بگذارم.

خب شاید بعضی از شماها نیز مستحضر باشید که:

اینجا وقتی ماشین آتش نشانی یا آمبولانس با صدای آژیر از خیابان رد می شود تمامی ماشین های آن طرف و این طرف خیابان بدون استثناء می ایستند تا آتش نشانی از جلوی آنها رد شود، حتی اگر ماشینی در حال پیچیدن باشد در همان حال ترمز می کند، وقتی آتش نشانی از دور و بر ماشین ها رد شد آنها به راه خود ادامه می دهند و ماشین های جلوتر که آتش نشانی در حال نزدیک شدن به آنها است، دوباره می ایستند و همین روند ادامه دارد تا وقتی که آتش نشانییا آمبولانس به مقصد موردنظرشان برسند. البته تابحال این صحنه ها را در حکم عابر پیاده که بیشتر اوقات منتظر اتوبوس بود مشاهده کرده بودم.

اما موردی که امروز مشاهده کردم زمانی بود که خودم داخل اتوبوس بودم.

صبح امروز یک سر رفتم دانشگاه...

دانشگاهی که تقریباً می شود گفت پرنده پر نمی زند*. یعنی هنوز به پر زدن پرنده ها یک یک ماهی مانده است... ماه شلوغ سپتامبر که می شود نزدیک اواسط شهریور ما.

هنگام برگشت چون شهر دانشگاهی لندن به دلیل ایام تابستان خلوت تر از قبل است، مسافری هم در ایستگاه ها منتظر اتوبوس واحد نیست تقریباً، و اتوبوس ما وقتی می دید نه کسی پیاده می شود نه سوار، ایستگاه ها را یکی پس از دیگری رد می کرد تا بشود یک هیچ به نفع ما و زودتر به مقصد برسیم

یک لحظه دیدم راننده خانم، اتوبوس را به سمت راست هدایت کرد و از سرعتش کاست و ایستاد. در حالی که آنجا ایستگاه اتوبوس نبود ناگهان صدای آژیر آتش نشانی بلند شد و من دیدم که راننده از آینه بغل حواسش به بیرون است و چون دیده بوده که آتش نشانی در حال نزدیک شدن است اتوبوس را متوقف کرده که ماشین مزبور بتواند براحتی عبور کند.

نمی دانم این جماعت چرا اینقدر باشعور هستند!؟ تنها صحبت جریمه شدن و این حرفها نیست هااا، کلاً انسان های با شعوری هستند. خیلی وقتها شده که بنده از روی خط کشی عابر پیاده می خواستم رد شوم در حالی که به غیر از خط کشی مزبور دیگر هیچ علائم رانندگی دیگری از قبیل چراغ قرمز و سبز و ... نبوده است و حتی حق تقدم برای خودرویی بوده که در حال عبور بوده، اما راننده آن پس از ترمز کردن، با اشاره دست به منِ عابر گفته که "اول شما رد شو" . روزهای اول از تعجب شاخ درمی آوردم که "بابا اینها دیگر کیستند؟" خب چه کنم؟ ندید بدید هستم دیگر! با عرض معذرت از حضور دوستان باید عرض کنم همه مان ندید بدید هستیم در این فقره! اگر هم دیده ایم به قدری کم بوده که شاید به جرأت بتوان گفت در کل عمر مثلاً 20-30 ساله یک شخص این اتفاق برایش 100 بار هم پیش نیامده باشد! اما من در 8 ماهی که از در اینجا ساکن بودم شاید بگویم نزدیک به 1000 بار این صحنه ها را تجربه کرده ام. خب باشعور نیستند این جماعت؟ ما ندید بدید نیستیم در این فقره؟ باور بفرمایید سعی می کنم حواسم به خیلی چیزها باشد در این مملکت و حتی چیزهای خوبشان را که ممکن است قبلاً نمی دانستم برای خودم و زندگیم بردارم. اینها را هم که حضور محترمتان عرض می کنم به این دلیل است که شما نیز در جریان امور قرار بگیرید و نکات مثبت اخلاقی این قوم و این ملت را اگر تابحال نشنیده، ندیده یا تجربه نکرده بودید در زندگی خود نیز پیاده کنید. البته جسارت نشود هااا، بنده کوچکترین هستم که بخواهم درس اخلاق بدهم. خودم نیز دارم در این مملکت شاگردی این ملت را می کنم که خوبی هایشان مرا نیز به سوی آدمیت واقعی رهنمون گردد إن شاءالله...

خاطره جالبی نیز از این عبور از خیابان دارم که روایتش خالی از لطف نخواهد بود

به دلیل همان روحیه ندید بدیدی بنده که در فقره مذکور عرض شد، روزهای اول اقامتم در کانادا وقتی در خیابان با چنین صحنه ای مواجه می شدم که راننده ترمز کرده و با اشاره دست به من می گوید که رد شوم، تعارف ایرانیم هم گل می کرد و بجای آنکه رد شوم من هم با اشاره دست به او می گفتم که: نه خیر، ممنون! اول شما بفرمایید خنده

البته همیشه در چنین مواردی راننده ها برنده بودند: کسی که باید اول رد می شد بنده بودم. خدایا! چه بگویم از اینهمه ادب و نزاکت!

شده حتی من هنوز به تقاطع پیاده رو و خیابان هم نرسیده ام و راننده که دیده از سمت راستش عابری در حال آمدن است ترمز کرده و منتظر شده تا بنده بیایم و رد شوم در چنین مواردی تنها یک راه برایم باقی می ماند و می مانَد:

اینکه گامهایم را تندتر بردارم حتی اگر بشود بدوم تا بیش از این شرمنده با مرامی راننده مذکور نشوماوه

خلاصه اش اینکه آنچه که اینان در رفتار با دیگران بدان توجه دارند کرامت انسانی انسان هاست نه نژادشان، نه دینشان، نه رنگ پوستشان، و نه خیلی نه های دیگر ...

آن هنگام است که شما نیز احساس می کنید شخصیت دارید، حق زندگی دارید، احترام دارید و "آدم" هستید...

یاعلی!

 

*عکس هایی از دانشگاه سوت و کور اواخر تعطیلات تابستانی را در ذیل مشاهده خواهید فرمود:

عکس پایینی هم راهروی طبقه اول دانشکده علوم انسانی و هنر است که می شود دانشکده ما لبخند :

**

** اگر تابحال مشاهده نفرموده بودید که برای عکس هم پاورقی بنویسند، خب، اینجا مشاهده بفرمایید خنده. این یک بحث.

بحث دیگر اینکه: البتـــــــــه، به این پاورقی دوم که در دل یک پاورقی دیگر بوجود آمده، در ادبیات ما می گویند: پاورقی در پاورقی! لبخند یک چیزی مانند: داستان در داستان که یکی از بحث های شیرین روایت شناسی است لبخند اما منظور از این پاورقی برای این عکس این بود که:

لطفاً به در اولی که نزدیکتر است توجه ویژه ای مبذول بدارید، چون مقدمه بحث "درب های کانادایی" هست که در پست های بعدی بدان اشاره خواهد شد...


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو