سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
نظرات

سلام به تمامی آنها که راهشان را از این کوچه انداخته اند...

لبخند

الآن دقیقا ساعت 2:01 دقیقه صبح روز یک شنبه 18سپتامبر 2011

مصادف با 27 شهریور 1390 خورشیدی است و من بیخوابی به سرم زده

و نشستم پای کامپیوتر تا شاید مفید واقع شوم!؟ دیروز صبح رفتیم خرید

خوشخواب یا همان matress برای هم خانه ایم مرجان (‌اینکه دارم معدل انگلیسی

برخی واژه ها را برایتان می نویسم بخاطر یک تیر و دو نشان زدن است و شما

به این واژه ها یا اصطلاحات به زودی زود إن شاءالله نیاز پیدا خواهید کرد و

بدانید بهتر است) و (بعداً قرار شد) برای من. من هنوز قصد خرید خوشخواب را

نداشتم چون می گفتم اگرقرار باشد سال آینده از این خانه بلند شویم مشکل حمل

این وسایل را خواهم داشت ومردد بودم که بخرم یا نه!؟

درنهایت هم چون دیدم قیمت مناسب است و همه چیز مهیا، تصمیم به خرید گرفتم.

اتفاقاً الآن هم روی همان تخت نشسته ام و دارم اینها را تایپ می کنم برای شما.

می بینید چقدر نرم و لطیف نوشته شده اند؟ دلیلش همان است دیگر لبخندمتفکر

راجع به قیمت همه چیز، بعدها توضیح مفصل و مشروح خواهم داد إن شاءالله...

در این قسمت می خواهم از زبان انگلیسی بگویم.


  ماجراهای من و انگلیسی خندهقهقهه

به تمامی خوانندگان عزیز سفارش اکید میکنم که قبل از آمدن (البته باید از خیلی

قبلتر به فکرش باشند تا زمان را از دست ندهند) حتماًحتماً مکالمه انگلیسی شان را

بهبود ببخشند. من خودم دیر جنبیدم و می شود گفت کاهلی کردم در این فقره. همه

اش منتظر ویزایم بودم و چون فکر نمی کردم بار اول درخواست ویزا، پذیرفته

شوم این پا و اون پا کردم و به طور جدی در پی مکالمه زبان نرفتم در حالیکه

میدانستم ایالتی یا استانی  که می آیم (ایالت یا استان انتاریو) کلاً انگلیسی زبان

است و در ارتباط با مردم برای خرید و ... باید انگلیسی بدانم. الآن هم هنوز

آنچنانکه باید راه نیفتاده ام. شما لطفاً از همین امروز شروع کنید به تقویت مکالمه

تان. ویزا هم دادند فَبِهَا المُراد! ویزا ندادند، بد نیست که، بالاخره ضرر نکرده اید

انگلیسی یاد گرفته اید دیگر. یکی از آن ماجراهای مشکلات ندانستن زبان را

برایتان تعریف می کنم که بهتر به این فقره عنایت داشته باشید:

روزهای اول ورودم به این سرزمین، با یکی از دوستانم بنام خانم مژگان* که در

این مدت بسیااااااااااااار به من کمک کرده اند (« در این مدت» یعنی حتی قبل از

آمدن بنده به کانادا) و یکی دیگر از دوستان که از آشناهای مژگان هستند، سه تایی

رفتیم بانک برای من حساب باز کنیم و چه خوب شد این موجودات نازنین همراه

من بودند...! چون همه اش باید برای ترجمه صحبت های کارمند بانک به زبان

قابل فهم خودم به dictionary مراجعه می کردم وحوصله او و خودم را سر می

بردم متفکرمتفکرمتفکر  تازه این زمانی بود که می توانستم بفهمم که این خانم چه می

گوید! چون در طول زندگانیم کمتر زبان انگلیسی محاوره ای به گوشم خورده

است!!!

شاید مثل خیلی از شماها! مشکل listening ام هم هنوز مرتفع نشده است و اگر

این کانادایی ها همراه با صحبت کردن حرکات دست و ایما و اشاره هم نداشتند

آنچه را که تا به امروز فهمیده ام و هنوز زنده ام و توانسته ام گلیم خودم را با آنها

از آب بیرون بکشم، همان هم از دستم در می رفت... آخکلافه

بله عرض می کردم حضور ارجمندتان که 3 تایی رفتیم نشستیم و خانم Jennifer

سؤالاتشان را شروع کردند. خوب شد مژگان همان اول توضیح داد که من فرانسه

می دانم و اوضاع انگلیسیم خوب نیست لبخند  و جنیفر متوجه شد که با چه کسی

طرف است لبخند

جنیفر سؤال می پرسید بعضی هایش را می فهمیدم، بعضی ها را به مژگان نگاه

می کردم که بگوید چه گفت، بعضی ها را هاج و واج نگاه می کردم و مژگان می

فهمید که متوجه نشده ام و می گفت چه گفت. خلاصه سرتان را درد نیاورم

اوضاعی داشتیم در بانک بیا و ببین...لبخند   اما این دوستان به قدری بزرگوار

بودند که به روی خودشان هم نیاوردند. انگار با یک موضوع کاملاً طبیعی مواجه

بودند. مژگان می گوید: راه میفتی نگران نباش. من اما  می گویم: کی؟

اللهُ أعلَم...

قابل توجه دوستان اینکه بنده اصولاً کلاً اعتماد به نفس بالایی دارم شماها نداشته

باشید بهتر است!!! از قدیم و ندیم هم گفته اند همه چیز را به اندازه داشته باشید نه

بیشتر نه کمتر. اعتماد به نفس هم از همان قماش است. به اندازه اش خوب است

اما بیشتر و کمترش مشکل ساز.

منظورم از اعتماد به نفس بالای خودم اینست که جرأت کرده ام با اطلاعات کم

انگلیسی ام بیایم دقیقاً در بطن و مرکز انگلیسی زبان ها!!! ناگفته نماند که جلوی

سفارت کانادا در ایران هم یک مورد که روی اعتماد به نفس بالای مرا هم کم

کرده بود دیدم و به خودم اندکی امیدوارتر شدم: یک بنده خدایی بورس دکترا

گرفته بود برای کبک. تا اینجایش موردی نبود. اما وقتی از جنابشان پرسیدم

فرانسه می دانید. گفت: دریغ از یک کلمه. مرا می گویی: همین طور داشتم

نگاهش می کردم... تعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

فکر کنم حتماً چیزی از نوع شاخ و اینها درآورده بودم اما چون زیر مقنعه ام بود

این آقا متوجه نشد!!! گفتم: می دانید در کبک همه فرانسه صحبت می کنند و خیلی

انگلیسی نمی دانند؟ درنهایت اعتماد به نفس گفت: بله می دانم. گفتم: پس چطور

می شود؟ گفت: می روم یاد می گیرم... لبخند   بجای اینکه من به او دلداری بدهم

که نگران نباش یاد می گیری. اولش سخت است،

بعد درست می شود، راه میفتی، کم مانده بود او به من دلداری دهد که خودت را

اذیت نکن، درست می شود، راه میفتم!!!! الحق والإنصاف دارم خودم را دست

کم می گیرم! من دیگر هرچقدر هم انگلیسی ندانم نهایتاً باز می توانم دست و پا

شکسته منظورم را برسانم و این عمل « تفهیم و تفاهم» صورت بگیرد. اما او می

خواست چه کند؟؟؟

بگذریم. همه اش الکلامُ یَجُرُّ الکلام می شود و به قول خودمان حرف حرف می

آورد و مدام به حاشیه می روم. راستی جایتان خالی با عربها هم کمی عربی می

توانم صحبت کنم این هم بجای خودش خوب است. البته آنها انگلیسی می دانند.

آخر ارتباطاتم با عرب ها زیاد می شود بخاطر اینکه معازه های آنها گوشت ذِبح

حلال می فروشد و من که این چیزها برایم مهم است باید به مغازه آنها رفت و آمد

کنم. فروشگاه علاءالدین مال عرب هاست و اینجا معروف است.

نزدیک خانه ما هم یکی هست. تازه فروشنده آنجا ساعات شرعی را هم به من

داد. دستش واقعاً درد نکند. چون نمی دانستم اذان چه ساعتی است 1ی 2 ساعت

بعد از اذان ایران نماز می خواندم به این نیت که الآن حتماً اذان را گفته است!؟

می بینید؟ حرف اینطوری حرف می آورد هاااااااااا! لبخند

به هر حال، انگلیسیتان را تقویت کنید که خیلی چیز خوبی است... لبخند

درپناه حق باشید...!

یاعلی!

 

* گویی قرار است هر که اسمش مژگان است خیلی آدم خوبی باشد! دو نفر از تمام مژگان های عالم را بنده دیده و تجربه کرده ام و عجیب آنکه دین من به یکی از آنها مادام العمر بوده و هست و خواهد بود... (بقیه زمان های مربوطه را خودتان صرف کنید لطفاًلبخند)، یکی دیگرش نیز که همین مژگان مذکور است، حکایتش دارد همان دین مادام العمری می شودلبخند. از همین جا دست هر دویشان را می بوسم و از خداوند خدا می خواهم زندگیشان را پربرکت کند! آمین!


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو