سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
نظرات

سلام بر همگی،

البته در شرایط مناسبی برای نوشتن نیستم الآن، چون از سردرد

شدیدی رنج می برم! بله این جمله علامت تعجب داشت بخاطر اینکه این

جمله کاملاً بوی ترجمه می دهد و درواقع، فارسی نیست. فعل رنج

بردن در این بافت کلامی معنی نمی دهد و تنها ترجمه لفط به لفط است

از زبان های انگلیسی و فرانسه (suffer, souffrir). جمله درست در

قالب زبان فارسی اینچنین است:

بنده دچار سردرد شدیدی هستم. البته غرض از اینجا آمدن پس از این

مدت طولانی (که البته پس از این نوشته ها نیز ادامه خواهد داشت)

آموزش اصول و فن ترجمه به دوستان نیست. اما به این می گویند: یک

تیر و دو نشان، دیگر. لبخند ناگفته نماند آنچه که در بالا حضور دوستان

عرض شد، از اموخته های بنده در محضر استاد ارجمندم سرکار خانم

دکتر عرفان نظرآهاری در ترم اول دوره کارشناسی بود که تا به امروز

برای استفاده درست از واژه ها و اصطلاحات در خاطرم نقش بسته

است. بله خانم نظرآهاری. لبخنددقیقاً. همان نویسنده و شاعر معروف و

عزیز کشورمان که من عاااااااشق نوشته ها و سبک منحصر به فردشان

هستم. خیال باطل هرجا هستند سالم و شاد باشند و سایه شان مستدام.

خیال باطل

بگذریم که اگر اندکی دیگر درنگ کنم شما را نیز سردرد می دهم و

آنوقت است که بشویم "همدرد". لبخند

البته دلیل سردرد امروز و نیز سردرد روز سه شنبه ام را که دوزش

خیلی خیلی بالاتر بود و به معنای واقعی کلمه مرا انداخت فهمیدم

تقریباً! البته نیاز به مشورت با یکی از دوستانمان که پزشک هستند

دارم، اما آنچه که برایم متقن شد سینوزیت بنده بود که قبلاًتر ها خیلی

کمتر و در حد هیچ بود گرچه بنده همیشه سعی کرده ام علی رغم

نداشتن مشکلات زیاد سینوسی باز هم رعایت کنم و سر و صورتم را به

نحو أحسنت بپوشانم لبخند اما امسال گویا قضیه جدی تر شده و موقعیت

جغرافیایی و البته آب و هوایی کانادا نیز مزید بر علت! متفکر

از این فقره نیز به سرعت عبور می کنم تا آنچه را که خیلی دلم می

خواست با شما دوستان دیده و ندیده، شناخته و ناشناخته ام لبخند به

اشتراک بگذارم بیان کنم.

تابحال شده که به قدری دلتان برای یک دوست خارجی تنگ شده باشد

که وقتی بشنوید دارد کمی دورتر، آن طرف تر می رود و "دوردست ها

آوایی می شود که او را می خواند" حتی کلی خواسته و ناخواسته و

بیشتر ناخواسته اشکتان سرازیر شود و ... ناراحت

مدتی قبل یعنی 18 اکتبر 2012، ایمیلی از طرف عزیزترین کسی که در

وسترن داشتم و داشتند و داشتیم دریافت کردیم با این عنوان:

Nadine ... is leaving Western and going to Wilfrid Laurier -- last chance to take my workshops begins next week!

منو می گید؟ خشکم زد! تعجب میخکوب شدم وقتی عنوان ایمیل را

خواندم. تعجب

احساس کردم قلبم الآن است که دیگر تا آخر تحصیلاتم مرا همراهی

نکند! تعجبناراحت

یک غم بزرگی در درونم احساس کردم که قابل وصف نیست!

شاید از خود بپرسید: دلیل اینهمه ناراحتی چه بود؟

دلیلش همانی بود که در بالا عرض شد: Nadine عزیزتر ترین کسی

است که من در وسترن دارم. نه فقط من که یعدها متوجه شدم چقدر

این خانم برای خیلی ها عزیزترین بوده و این احساس را تنها من نداشته

ام. ناراحت

می دانید وسترن یک مرکزی دارد بنام Teaching Support Centre که

برای دانشجویان خارجی و کانادایی کارگاه های آموزشی برگزار می کند

تا بتوانند با گذراندن دوره های مذکور روش تدریس در کلاس را یاد بگیرند.

یکی دو تا از این کارگاه ها مخصوص دانشجویان بین المللی است که

بدانند فرهنگ ارتباطی کانادایی به چه شکلی است و در آن نحوه درک و

فهم درست رفتار استاد، دانشجو و مردم کانادا را به طور عام آموزش می

دهند تا دانشجویان بین المللی وقتی رفتاری را منطبق بر فرهنگ کشور

و ملت خودشان ندیدند بدانند این رفتار ریشه در کجا دارد و درواقع، دچار

Cultural Shock نشوند. مسؤول این مرکز و درواقع برگزار کننده این دوره

ها در بیشتر موارد خود Nadine است و در سایر موارد دوره ها تحت

نظارت مستقیم ایشان برگزار می گردد. پارسال که ما تازه وارد بودیم در

یکی از دوره ها بنام Teaching in Candian Classroom شرکت کردیم

که باور می فرمایید تا به امروز اثرات و آموخته های آن دوره برای من و

هم خانه ایم مفید فایده بوده و وقتی با چنان مواردی مواجه می شویم

یاد دوره مذکور و آموزش های Nadine می افتیم که قبلاً درباره اش با ما

ها صحبت کرده بوده.

دلیل این شیفتگی بنده به این استاد نازنین و به تمام معنای کلمه

"استاد" شخصیت والا و روح آزاداندیش و قدرت درک و وجود سرشار از

شعور این استاد عالی مقام است. شما یک تیپ، یک نمونه، یک الگو از

یک استاد به معنای واقعی و أخص کلمه در ذهن خود تجسم بفرمایید...

 

این فضای خالی دوبل وقت اضافه است و به مثابه مکث یا فرصت

مضاعف تا پیش از خواندن ادامه مطلب، اندکی در این فقره تأمل کنید و

وقتی توانستید ذهنیت خودتان را از یک استاد نمونه و فرهیخته کاملاً

شکل دهید به خواندن ادامه این نوشته بپردازید. لبخند خیال باطل

تجسم فرمودید؟


تا آن بالا را دیروز که جمعه 17 آذر ماه 1391 بود نوشتم. بعدش با همان حالت سردرد شدید مجبور به ترک خانه شدم به قصد جایی متفکرلبخند فکرهای بد بد نکنید بابااااا! سوء پیشینه نداشتم که به لطف خدا توانستم ویزا بگیرم خب! تشویقلبخند

سرتان را درد نیاورم، وقتی از بیرون برگشتم، اوضاعم به شدت و حدّت وخیم شد و همه چیز تعطیل! آخاوه تا به امروز:

البته فرصتی برای شما نیز شد که تجسم بفرمایید خب! نشنیدید می گویند: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهید؟ لبخند در مثل مناقشه نیست با این حال، امید که من عدو نباشم برای شما! لبخند

بله، می خواستم عرض کنم حضور شریفتان که هر چه توانستید تجسم کنید آن می شود همین Nadine ما. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... متفکر

به هرحال (anyway انگلیسی، که اینها خیلی استفاده می کنند)، پس از دریافت آن ایمیل شوک آور، و پس از گذراندن مرحله شوک در طی چند روز که حتی دستم را نیز خورده بود و نمی توانستم برایش بنویسم که چرا؟ ناراحت به Nadine ایمیل زدم و از ناگفته های احساس درونم برایش گفتم (بله به انگلیسی! چه فکر کردید خب؟ لبخند) و گفتم که چقدر Wonderful بود و است و چقدر تنها کسی بود (از اساتید) که به معنای واقعی کلمه دانشجوی international را می فهمید و مشکلاتش را، و فرهنگش را، و احساسش را و وجودش را... لبخند و چقدر این خبر غم انگیز بود که آخر چرا؟؟؟ ناراحت جوابم را نیز با همان مهربانی بیش از حد خودش داد و چند روز بعد ایمیلی برای همگیمان فرستاد که:

Farewell Potluck Get Together یعنی در مهمانی خداحافظی باهم باشیم. ناراحت

و ما رفتیم و آنجا بود که بنده متوجه شدم که Nadine چقدر در طی حضورش در وسترن کشته و مرده بجای گذاشته و دارد می رود... متفکرناراحت

با اینکه او شاید هرگز این نوشته ها را نبیند، اما از هین جا برای Nadine  و Nadine مانند ها در هر جای عالم هستی بهترینِ بهترین ها را آرزو می کنم و باور بفرمایید من یکی حاضر هستم خدا از عمرم بردارد و بگذارد روی عمر همچون کسانی* که لحظه لحظه زندگیشان سرشار از عشق و مهرورزی و پویایی و مفید بودن به تمام معنای کلمه است.

باشد که بمانند... و بمانند ... و بمانند... خیال باطل

قضیه این potluck که همان غذای مختصری است که هر یک از میهمانان با خود به خانه میزبان می برند، بماند برای بعد که بحث مفصلی است برای خودش و چقدر من این سنت را دوست دارم و چقدر جای این سنت خوب مهمانی این شکلی در ضیافت های ایرانی خالی است!!! ناراحت

خدا پشت و پناهتان... بای بای

 

* یکیشان نیز استاد عزیز بنده هستند در ایران که همیشه رهین منت ایشان هستم و خواهم بود... خیال باطللبخند


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو