سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
نظرات

سلام دوستان عزیز و دوست داشتنی* لبخند

* یک بالا نویس:

وبلاگ نویسی آن هم در این سطح و حد تازه تازه دارد به من می فهماند که می توانی دوستان خوبی داشته باشی حتی اگر آنها را ندیده باشی! می دانید راستش را بخواهید از فضاهای مجازی گریزانم. شاید برخی بگویند چرا به فلان صفحه اینترنتی سر می زنی؟ دلیلش را تنها در حضور دوستان بامرام و خوبی که دارم می بینم. گرچه هر از گاهی به قدری آن فضا (و البته نه به دلیل حضور آنها که به دلایل دیگری) دلم را می زند که فعالیتم را به کل تعطیل می کنم. یا دست کم سعی می کنم به صفحاتی سر بزنم که آرامش روحیم را به هم نزنند. می دانید؟ نه که مردم چشم در چشم نمی شوند، در واقع، خیلی ها آن اندک شرم و حیایی را هم که شاید و تنها "شاید" در حضور فیزیکی طرف مقابلشان به آنها دست دهد، از دست می دهند و آن روی واقعیشان رو می شود. خیلی از ماها (دور از حضور شماها إن شاءالله) آن رویمان بدتر از این رویمان است و در صفحات مجازی آن رو جلوه می کند به شدّت و حدّت تمام! متفکرناراحت ما که شمس تبریزی نیستیم که آن رویمان بهتر از این رویمان باشد که! که گفت:

شمس تبریزی که پشتش روی ماست

صد هزاران آفرین بر روش باد!تشویق

اما فضایی هر چند مجازی همچون یک صفحه وبلاگ که برنامه و مسیرش کاملاً مشخص است و مخاطب تقریباً می شود گفت خاص، زیاد دارد، جایی برای ظاهر شدن آن رو و این رو نمی گذارد و هر آنچه که می ماند یک گفت و نوشت بی شیله پیله است و دیگر هیچ!

به همین دلیل است که خوانندگان محترم وبلاگ را غریب آشنا می نامم و دوستانی دوست داشتنی! لبخند

باز هم فراموش کردم که در صفحه پست نویسی وبلاگ آن شکلک گل را نگذاشته اند که تقدیمتان کنم. بی زحمت، خودتان یک دسته از آن گل رز موجود در بخش نظرات وبلاگ را از نظر بگذرانید! لبخند البته بر همگان واضح و مبرهن است که:

إنَّمَا الأعمَالُ بِالنّیات. بنده هم نیتم خیر بوده و می خواستم همچین دست خالی از شما ها تشکر نکنم. چه کنم که امکانات پرشین بلاگ کم است دیگر!؟ اوه به نظرتان این حرف به گوش طراحان سایت می رسد که بدانند یکی از کاربرانشان چقدر احساس نیاز به وجود یک گل رز در بخش پست نویسی دارد؟ متفکرلبخند

وقتی نظر خانم فرزانه را همین چند لحظه پیش خواندم، یک آن یاد مطلبی افتادم در رابطه با Nadine خیال باطل:

اینکه چقدر این استاد نازنین در قلب و روح من رخنه کرده اند که علی رغم مشغله ها، درگیری ها و دغدغه های بیش از حد و فرای تصوری که دارم فقط و تنها فقط بخاطر این عزیز بزرگوار نتوانستم حق استادیش را ادا نکنم و حتی در این بازه زمانی و در این صفحه از او نگویم. درواقع، این Nadine بود که سکوت مرا شکست چه شکستنی خیال باطل

فرزانه خانم در بخش نظرات نوشته بودند که:

خب یکم از خصوصیات اخلاقی این استاد هم میگفتین ...بیشتر توضیح میدادین
کجایی بودن؟کانادایی؟

به روی چشم. لبخند


اندکی بیشتر از Nadine بگویم:

گویا مادرش کانادایی است و پدرش فرانسوی. البته کلی باهم عکس گرفتیم آن شب مهمانی اما بنده چون از جانب ایشان اجازه ندارم و می دانم خوششان هم نمی آید عکسشان را اینجا قرار دهم از گذاشتن عکس معذورم. اما درباب خصوصیات اخلاقیش همین را بگویم که علی رغم تمام مشغله های تحصیلی و کاری که طبیعتاً خستگی جسمی را نیز زیاد می کند و نیز علی رغم دوری از وطن و شنیدن اخبار ناگوارش که طی این مدت هر روز غم انگیزتر از دیروز بودند ناراحت و این آخری که خبر فوت یکی دیگر از دختر بچه های بی گناه مدرسه ای در پیرانشهر بنام "سیران یگانه" بود که بر اثر آتش سوزی بخاری در کلاس درس جانش را همین دیروز از دست داد ناراحت، نمی دانم عکس آن طفل معصوم اینست یا یکی دیگر!؟

 

و علی رغم تمام اخبار غم انگیز اینچنینی یا آنچنینی که روحم را پریشان احوال و آشفته می سازد، من تنها زمانی آآآآراااام می شدم که Nadine را می دیدم. البته بیشتر دیدارهای ما در مسیر کتابخانه بود که به طور اتفاقی پیش می آمد (به غیر از پارسال ترم اول که با ایشان هفته ای 3 جلسه کلاس داشتم). می دانید؟ آن روز هم به خود Nadine گفتم. گفتم: رفتن شما از وسترن غم بزرگی برای من و خیلی های دیگر است. برای من به این دلیل که احساس می کنم یک حامی بزرگی را دارم از دست می دهم ناراحت. گفتم: Nadine می دانی؟ من هر وقت شما را دیده ام لبریز از آرامش شده ام... و او فقط گوش می کرد البته با آن نگاه آرام و در عین حال غمگینش که باز البته در چهره خیلی از دانشجویان بین المللی آن روز موج می زد آن نگاه. ناراحت و دست آخر و پس از یک گفت و گوی نسبتا زیاد دو نفره تنها همدیگر را در آغوش کشیدیم و اشک... البته پیش از خداحافظی نهایی نیز، دیدم که Nadine چندین بار اتاق را ترک کرد و با یک دستمال در دستش رفت بیرون و برگشت. همان اول هم که من وارد شدم داشتم به بچه های دیگر می گفتم که ما با  Nadine خاطره ها داشتیم و Nadine شگفت انگیزترین فردی ست که من در وسترن دیده ام که خودش گفت: یک کلمه دیگر هم بگویی افتادم به گریه هااااا! ساکت

و این اشک آن هنگام که برنامه Potluck تمام شد به نهایت خود رسید برای خیلی ها. البته طبق معمول و بنا به یک سنت قدیمی که فکر می کنم کاملاً جهانی است و بدون مرز!!! در بین آقایان حتی اگر هم خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بودند اشکی مشاهده نگردید! متفکر عجیب است واقعاً!؟ متفکر مگر شماها احساساتی نمی شوید آخر؟! خب انسان بدون احساس که می شود دور از حضور شما آدم آهنی که! متفکر کوتااااااااه بیایید بابااااااا! من نمی دانم وقتی یک زمانی ناگزیر از احساساتی شدن شدید اینهمه احساسات را که در درونتان آشوب به پا کرده چه می کنید؟ کجا؟ چگونه؟ از من گفتن بود از شما هم هر طور صلاح می دانید، اما ممکن است این بغض های بیرون نریخته به صورت اشک، کار دستتان بدهد هااااااااااااا، گفته باشــــــــم! فردا روزی خدای ناکرده گواتری چیزی گرفتید نگویید که می دانستی چرا نگفتی! قهر

به هر حال، از خصوصیات نادین همین ها بود و خیلی چیزهای دیگر که واژه را توان بیانش نیست. قبلاً تر ها هم از تجربه های عینی و شخصی ای با شما صحبت کرده ام که الفاظ را قدرت توضیفشان نبود. مثل آبشار نیاگارا. نادین را هم به آن لیست تجربه های شخصی اضافه بفرمایید لطفاً. نادین یک نوع به قول این انگلیسی زبان ها peace of mind به من می داد. در آن لحظات کوتاه دیدارهای سرپایی و اتفاقی، آنچه نادین و نگاهش و بخصوص نگاهش در ذهن و روح من برجای می گذاشت نبود جز آرامش که شاید گمشده خیلی ها در عصر مدرنیته باشد که قطعاً همین است و لاغیر.

نمی دانم خانم فرزانه و دیگر دوستان توانستند با این نوشته ها، ذهنیتی از Nadine پیدا کنند یانه!؟ متفکر امید که چنین باشد!

یاعلی!


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو