سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
نظرات

سلام علیکم دوستان منتظرم لبخند

آخرین خبر اینکه به لطف خدا، امتحان جامع اولیم تمام شد. اوه البته نتایجش را گفته اند اواسط به بعدِ فوریه اعلام می کنند. مدتیست تقویم خورشیدی را نگاه نکرده ام یعنی وقت نکرده ام که نگاه کنم و نمی دانم امروز دقیقاً کی هست و اواسط به بعدِ فوریه چندِ تقویم خورشیدی می شود. تنها همین بس که امروز 4 فوریه 2013 است. همین. لبخند

طی این مدتی که نبوده ام یا بهتر است بگویم کمرنگ بوده ام اتفاقات زیادی افتاده بوده که شاید خیلی هایش را هم فراموش کرده باشم، اما بنده امروز یعنی امشب ما و نصف شب شما را اختصاص می دهم به بحث های پیرامون امتحان جامع بنده. باشد که مفید فایده بوده باشد. خیال باطل

با ما همراه باشید در ادامه. ادامه رفته آن بالا... لبخند


یک فیدبک (به قول سینمایی ها لبخند، خب جشنواره فیلم فجر است هاااااالبخند) بزنیم به پارسال و برگردیم:

نمی دانم قبلاً تر ها صحبتش را کرده ام یا نه!؟ پارسال 7 ژانویه 2012 یعنی دو روز مانده به آغاز ترم دو، بنده از پله های ساختمان محل مسکونی مان سقوط کردم و تنها همین را بگویم که خدا نمی دانم روی چه حسابی و بنا به دعای خیر چه کسی در حق حقیر، رحمی کرد که آن سرش ناپیدا... وگرنه من و این وبلاگ و تحصیل و زندگی معلوم نبود الآن در کجا سیر می کردیم! متفکر و تنها همین بس که من فقط و تنها فقط می توانم بگویم چیزی شبیه به معجزه رخ داد که من مغزم تکان نخورد یا پاشیده نشد روی پاگرد یا کلاً یک طوری غیر از اینطوری که الآن هستم نشدم لبخند حواستان باشد هاااااااا، هنوز اهل خانه مان نمی دانند یک وقت از دهانتان نپرد هااااااا! وقت تمام

آن از پارسال ژانویه که عوارضش تا سالروز سقوط از پله ها یعنی 7 ژانویه امسال نیز ادامه داشت و گهگاهی هنوز هم ادامه دارد. اوه

این هم از امسال! کلافهکلافهکلافه درست جمعه 18 ژانویه 2013 بود که آن دستم که می گفتم هااااا، خاطرتان هست؟ عود کرد. آخ بنده این "کیست" روی مچ دست راستم را که دست نوشتنم هم هست از دوره کارشناسی به یادگار برده ام. اوه آن زمان ها به دلیل بردن و آوردن ساک های سنگین وزن در مسیر خانه تا شهر دانشگاهی محل تحصیل، مچ دستم دچار عارضه کیست شد و هر چه طبیب و حکیم رفتیم توفیر آنچنانی نکرد و به دلیل اینکه عمل جراحی این مورد در بیشتر موارد موفقیت آمیز نبوده و بیماری دوباره عود کرده، ترجیح دادیم (من و خانواده ام) که با مراقبت و احتیاط از عود درد جلوگیری کنیم و کار به باریکه راه های بیمارستان و دارو و درمان نکشد. که البته شایان ذکر است خانواده بنده و بخصوص خواهر کوچکترم در این فقره در حد نامتناهی رعایت حال مرا می کردند و می دیدید یک سال تمام است دست به جاروبرقی نزده ام در خانه. اوه از همین جا باید دستان ظریف و عزیزش را ببوسم و دستان بقیه اعضای خانواده را که در این فقره نهایت همکاری را به انجام رساندند تا مشکل دستم عود نکند. ماچقلب

رفتم ارشد و میرزا بنویسی و کاتبی شروع شد چه جـــــــــــــــــــور اوهآخ

درست وسط امتحانات ترم 3 ارشد بودم که مشکل خوابیده قلقلکش آمد و دشمن خفته بیدار شد و تهاجم فرهنگی آغاز... (خب می شود نامش را "تهاجم فرهنگی" گذاشت دیگر! چون در مسیر علم و دانش اندوزی مچ دردم عود کرد خب! خنده ندارد که! واااااااااااا! متفکرنیشخند). اینبار خانواده در کنارم نبود اما عزیزترین دوستم* که درواقع خواهرم محسوب می شوند پا به پای من در آن روزهای سخت و طاقت فرسای امتحانات پایان ترم  آمدند تا از درد شدید این عارضه بکاهیم و ...

خاطرم هست که یکبار تا ساعت 11 شب در مطب دکتر فوق تخصص بودم که ایشان آمدند تا مرا به خوابگاه برسانند... یکبار دیگر تا ساعت چندِ شب در مطب متخصص طب فیزیکی بودیم که نوار عصب و عضله بگیریم و من چقدر درد کشیدم آن شب ... و دوستم چقدر شاهد آن صحنه ها بودند همه اش... خیال باطل دست ایشان را نیز باید بوسه باران کرد از همین جاماچقلب

راستی، شما راه حلی دارید که چگونه می توان پاسخ درخوری در برابر محبت های چنین انسان های شریفی که قطعاً همگیمان وجود و حضور دست کم چند تایشان را در زندگیمان تجربه کرده ایم داد؟ آن از خانواده ام، این هم از این دوست عزیزم که حق دوستی شان را تا کنون نتوانسته ام بجای بیاورم و اعتراف می کنم بجای آوردنش نیز کار حضرت فیل است و من حضرت فیل نیستم اوه، بماند استاد گرامم که اصلاً برای خودشان بحث مفصلی هستند و من واردش نمی شوم. لبخند

خب، آن هم از ارشد. اما درد اصلی مچ بنده از همان ترم سه ارشد شروع شد، دردی که تا بدان هنگام تجربه اش نکرده بودم!  آخر می دانید: دیگر صحبت کیست و مچ درد نبود که! قضیه فرای این حرفها بود درد مچ در انگشتانم پخش می شد و خاطرم هست یکبار به پزشک معالجم (همان مطب ساعت 11 شب مذکور) گفتم: آقای دکتر! مانده ام چگونه این دو تناقض باهم یکجا در دستم جمع شده است: از یک طرف انگشتانم بی حس است و از طرف دیگر درد می کند! مگر می شود آخر؟! متفکر  اوه آن گونه درد هم برای خودش بحث مفصلی ست که باز واردش نمی شوم. لبخند

آقا، روز 18 ژانویه سر یک -نمی دانم اسمش را چه بگذارم!؟- سر یک چیز بدیهی و به قول خودمانی "الکی" درد شدید مچ بنده شروع شد. البته سال گذشته نیز دردهای تا حدودی اینچنانی را تجربه کرده بودم که حتی مجبور شدم بخاطرش گواهی پزشکی بگیرم و یک درسم را حذف پزشکی کنم. اوه خواستم خانه را جارو کنم، جاروبرقی دسته اش خیلی سنگین بود و همین بهانه ای شد که پا روی دُمِ درد گذاشتم و از خواب بیدارش کردم و انداختم به جان خودم! اوه خدا نصیب گرگ بیابانش نیز نکناد! که بد دردیست آخ به قول مادرم: هر عضوی از بدن درد می کند انگاری تمام زنده بودنت وابسته به همان جاست و اصلاً از همان جا نفس می کشی.

یاد بنی آدم می افتم که اعضای یکدگر بوده اند یک زمانی...خیال باطل که در آفرینش ز یک گوهر بوده اند یک زمانی... خیال باطل قضیه اش مفصل است و همین اواخر یک آن در باب این شعر سعدی علیه الرّحمة غور کردم و به لطف خدا تا حدودی به منظور اصلی شاعر و کُنه مطلب پی بردم گویا ... بگذریم... لبخند

حالا مشکل فقط درد دست نبود که! نه که 31 ژانویه امتحان جامع داشتم و تشریحی هم برگزار می شد، عزای آن را گرفته بودم که چه خواهم کرد و استرس امتحان و درد شدید دست که کلاً دست راستم را از کار انداخته بود حتی در حد بلند کردن قاشق برای صرف غذا یا مسواک زدن! خواب شبانه ام را نیز بهم ریخته بود اساســــــــــــــی! ناراحتاوه

اینها همه به یک طرف، مانده بودم درد دست چپم را کجای دلم بگذارم که بر اثر فشار وارد شده بر آن بینوا که رفیقش خانه نشین شده بود و همه کارها را یک تنه انجام می داد دچار درد شدیدتر از همسایه شده بود. اوه فکرش را بکنیـــــــــــــــــــــــد... متفکر

شنیده اید می گویند: فلانی از زندگی ساقط شد؟ آن، من بودم به معنای واقعی کلمه! لبخند

خب، برای اینکه درد دستم که هنوز ادامه دارد عود نکند، تا همین جا را داشته باشید تا بعداً ادامه بحث را پی بگیریم لبخند

 

در پناه حق مطلق باشید... بای بای

 

* به دلیل اینکه احتمال می دهم از بردن نامشان در این صفحه ناخرسند گردند اسمی از این دوست عزیز نمی برم.


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو