سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!
 

Making MusiC


 
 
نویسنده : دانشجو
تاریخ : شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
نظرات

سلام یک سری عکس که بعضی هایشان خیلی داغند هااااا، مواظب دستانتان باشید! نیشخند

 

به خانم فرزانه خانم قول داده بودم عکس هایی از کریسمس برایشان بگذارم. این هم کریسمس برج مسکونی ما تزیین شده به همت مدیران ساختمان: Ellie and Jason و برخی از اهالی محل لبخند

 

عکس های بالایی سرد شده اند چون از کریسمس یک ماه بیشتر فاصله گرفته ایم لبخند این عکس های پایینی کمی گرم هستند لبخند

مربوط به دو روز آخر مطالعه من برای امتحان جامع اول

 

همان تصویر از زاویه ای دیگر که بدانید روی تخت هم جای خالی وجود نداشت البته اوه

خیال باطل بقیه در ادامه. ادامه هم آن بالا سمت راست است.


 

این عکس های پایینی در تاریخ سه شنبه 28 ژانویه یعنی چهار روز به امتحان جامع بنده مانده، گرفته شده است. هوا کمی تا قسمتی برفی همراه با مه. اینها می گویند: Fog لبخند

تاریخ 4 فوریه 2013 یعنی سه روز پس از امتحان جامع اول که بالاخره پس از ماه ها (از اوایل آگوست یعنی اواخر مرداد ماه 1391 حساب کنید) من توانستم با فراغ بال Mall گردی (مرکز خریدهای بزرگ را Mall می گویند) کنم. واقعاً دلم برای این فقره هم تنگ شده بود. شما فکر کنید بنده کریسمس را هم سر درس و کار بودم. اوه خب آدم هستم دیگر! آهن که نیستم که! آدم نمی کِشد خب! اوه

البته آنچنان که باید نتوانستم زیاد بگردم و یک سری فروشگاه های دیگر مانده است که باید سری بهشان بزنم همین روزها... لبخند

نه که برای خرید بروم هاااا، اما همین که می روی Mall گردی کلی روحیه ات شاد می شود. لبخند همان تنوع رنگ فروشگاه ها و ویترین ها ذهن آدم را شفاف می کند. لبخند

حالا این وسط هم ممکن است یک چیزی یک حراج به قول خودمان مَشدی هم خورده باشد و هوس خرید به سرت هم بزند. این هم می شود. لبخند

بله اینها بخشی از Mall گردی بنده بودند. البته از داخل فروشگاه ها عکس نگرفته ام. چون وقت نشد. از دانشگاه رفته بودم و ناهار هم نخورده بودم و می خواستم زودتر برگردم. فقط بدو بدو خریدهایم را کردم و یک چرخی هم زدم و آمدم بیرون. در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم. (خب، یکی نیست بگوید: آدم حسابی! در ایستگاه اتوبوس منتظر تاکسی یا مترو که نمی شوند که! متفکر حرف ها می زنم هاااا!!! متفکر) و تا اتوبوس بیاید عکاسی ام گل کرد یکهو! لبخند

عکس ورودی Walmart که مرکز خرید بسیااار بزرگیست و فکر کنم من تا بحال که چندین Walmart لندن را دیده ام تا انتهای هیچکدامشان را نرفته ام. البته مسلماً انتهایی دارد اما من نرفته ام. لبخند

آن ویلچر جلوی در را می بینید؟ برای استفاده سالخوردگان گذاشته شده است. البته همین یکی نبوده بی شک. احتمالاً همین یکی مانده و بقیه اش در حال استفاده توسط مشتری ها هستند. حتی یکسری از این ماشینهای یک نفره هم فکر کنم در همین Walmart دیدم که سبد بزرگی دارند که خانم یا آقای سالخورده یا هرکسی که مشکل جسمی دارد (کمر درد و پادرد و ...) می تواند یکی از آنها را در داخل فروشگاه استفاده کند (چون فروشگاه های Walmart بسیار بزرگ هستند و آدم سالمش هم از راه رفتن خسته می شود چه برسد به کسی که کمی هم مشکل دارد!اوه). البته بنده نمی دانم برای استفاده از این وسایل باید به خدمات مشتریان یا کسی، جایی اطلاع داد یا نه!؟ به هر حال، کوتاه سخن اینکه: برای رفاه حال مشتریان، چنین خدماتی هم در برخی از فروشگاه های بزرگ ارائه می شود.لبخند

محوطه بیرونی Fanshawe Mall که Walmart هم یکی از فروشگاه هایش است.


البته این عکس ها درواقع، از دیوار پشتی فروشگاه ها که ایستگاه اتوبوس در آنجاست گرفته شده است. مسلماً درهای جلویی جلوه بیشتری دارند. لبخند

و امــــــــــــّــــــــــــا

از اینجا به بعد حواستان جمع باشد و مواظب باشید که عکس ها خیلی داغ هستند و خدای ناکرده احتمال سوختگی و احتراق هست هاااا! نگویید که نگفتم! لبخند

امروز یعنی جمعه 8 فوریه 2013 مصادف با متفکر 20 بهمن 1391 یک برف سنگینی باریدن گرفت در لندن. شب قبلش هم هواشناسی پیش بینی برف سنگین را کرده بود. جالب اینکه هواشناسی اینچنین گفته بوده (مضمون کلام):

 برای فردا برف سنگینی پیش بینی می شود Snow Storm (طوفان برف). اگر آخر شب دیدید آسمان صاف است، فکر نکنید همین طوری خواهد ماند! فردا که از خواب بیدار شوید خواهید دید که چه برفی باریده است! لبخند

خلاصه که کلی برف شد....

این چند عکس پایین مربوط به بارش برف سنگین امروز است از حین باریدن تا زمانی که بنده به قصد دانشگاه از منزل خارج شدم

(البته نگران نباشید ناپدید نگشتم، برگشتم لبخند) و همین طور در ایستگاه اتوبوس و داخل دانشگاه و هنگام برگشت به منزل نزدیک ساختمان محل سکونی.

به این عکس پایین می گویند: شکار لحظه ها لبخند

آن خانمی که دارد می دود آن طرف خیابان، دوستم مژگان است که اگر خاطرتان باشد عرض می کردم آن اول ها (و هنوز نیز) خیلی به من کمک کرده است (و کمک می کند همچنان...). داشت از فروشگاه روبرویی محل زندگیمان، Costco می آمد که بنده در حال عکاسی در ایستگاه اتوبوس بودم و البته با اینکه مژگان را دیده بودم اما به دلیل روشن بودن هوا نمی دیدم دقیقاً از کجا عکس می گیرم و چه در تصویر نمایان خواهد شد، باز اما سعی کردم مژگان در کادر بیفتد لبخند

نتیجه این شد. لبخند

شما فقط برف را مشاهده بفرماییـــــــد، برای عبور از خیابان به پیاده رو باید دنبال جای پای تازه قبلی بگردی که تا زانو نروی در برف. یکهویی زیر پای آدم خالی می شد و می رفتیم توی برف. حس جالبی بود. مدتها بود تجربه اش نکرده بودم. خیال باطل

گذشت دوران کودکیمان که کم می ماند تا بناگوشمان برویم توی برف خیال باطل

سال هاست که زمستان هم بی بخار شده در آنجا. نمی دانم آن دیگر چه ش شده است در این وانفسا!؟ ناراحت

بگذریم... همه مان دل هایمان پر است و زبان هایمان بسته و چشمانمان پر اشک... ناراحت بگذریم...

***

رسیدیم دانشگاه. آن برج ساعت که می بینید در دور دست، ساختمان Middlesex است که گروه های ریاضی و کامپیوتر آنجا هستند و البته Grad Club ما هم همان جاست.

یک Graduate Club هست که مخصوص دانشجویان تحصیلات تکمیلی دانشگاه است و مهمانی های SOGS که "انجمن دانشجویان تحصیلات تکمیلی" است و حامی حق و حقوق دانشجویان، در آنجا برگزار می شود.

این عکس پایینی هم می شود سمت چپ من در تصویر بالا. ساختمان روبرویی Social Science است و همان طور که از اسمش پیداست گروه های اجتماعی را پوشش می دهد. درواقع، دانشکده شان است.

این هم مسیر برگشت من به منزل و درخت معروف کریسمس روبروی مجتمع مسکونی ما که من عااااااااااشقش هستم و کلی با آن خاطره دارم... خیال باطللبخند البته خاطراتم شبیه فیلم هندی ها نیست هااااا که همیشه با درخت خاطره دارند. نیشخند

لازم به ذکر است که من و این درخت دو تایی باهم خاطره داریم. خیلی وقت ها روبرویش می ایستم و به عظمتش خیره می شوم. یکبار هم پارسال عکس برفی اش را، یکبار هم عکس تابستانی اش را برایتان گذاشته بودم اگر خاطر شریفتان باشد. خیال باطل

این هم محل زندگی ما، درِ پشتی.

بفرمایید داخل، پشت در بده لبخند

این هم جای پاهای بنده روی برف که مثل گودال زیر پایم خالی شد و یکهویی رفتم توی برف تعجب

البته می دانستم که قرار است از اینجا رد شدنی برف آذین شوم، اما نه در این حد خداییش تعجبلبخند

لحظات نابی بود در کل خیال باطل

و آخرین نکته در باب برف اینجا:

برایم خیلی عجیب است که برف اینجا چه کم چه زیاد، بسیااااااااااار نرم است وقتی پایت را روی برف می گذاری احساس می کنی روی پنبه گذاشته ای. در مقایسه با برف های ما در ایران برف اینجا به طرز فوق العاده شگفت انگیزی نرم است و من نمی دانم چرا!؟

متفکر

راستی باز هم برف...

فراموش کردم از فروغ بگویم برایتان:

نگاه کن که چه برفی می بارد...

شاید حقیقت آن دو دست جوان باشد که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر...

وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند فوراه های سبز ساقه های سبکبار...

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار!

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 به گفته خواهرش، فروغ عاشق برف بود و هنگام دفنش نیز برف می بارید...

برف می بارید...

(ساعت را نگاه می کنم: حدود دو ساعت است که اینجا هستم و دارم می نویسم. امشب کلی برایتان وقت گذاشتم هاااا، رفت تا.... نمی دانم تا کی!؟ متفکرلبخند)

یاحق!

 

 

 


 
 
سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

دانشجو