ماجراهای تحصیل در کانادا

سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

ماجراهای من و انگلیسی (2)
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،نکاتی در باب آموزش زبان انگلیسی ،یک تجربه ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام به همگی

طی این 8 ماه حضور بنده در کانادا! (می بینید؟: عمر گرانمایه

است هاااااااااااااا! مثل آب روان می گذرد نه رحمی نه مروتی،

هیچ چی ، هیچ چی! آخ استفاده کردی، کردی، نه که، از

دستش دادی! آخ وقت تمام خاطرم هست در یکی از پست های

اول این صفحه که می خواستم درباره قبله مان بنویسم 20 روز

بیشتر از اقامت من در کانادا نگذشته بود و من کلی متعجب

بودم که 20  روز است کانادا هستم، اکنون اینجا هستم و می

گویم 8 مااااااااااااااه!... 8 ماه کجا؟ 20 روز کجا؟تعجب)

بله عرض به خدمت شریفتان که طی این 8 ماه به هر طریقی

بود جان سالم از انگلیسی صحبت کردن به در بردمتشویق، اما اصل

مطلب هنوز به قوت خود باقیست و همین را بگویم که از

امتحانات جامع دکترایمان به آن اندازه نمی ترسم که از این

مدرک انگلیسی ای که باید به دپارتمان ارائه دهم طی این 4

سال، می ترسم استرساسترساسترس. شبیه این بیچاره ای که از

استرس زیاد ناخن که هیچ به انگشتانش هم رحم نمی کند

شده امناراحت. به قدری که می ترسم از این قضیه. فکر کنید خدای

ناکرده 4 سال اینجا انواع و اقسام فشار آلات روانی را تحمل

کنم، باز هم خدای ناکرده بعدش بگویند مدرک انگلیسی نیاوردی

پس تمام این مدت کأن لم یکن تلقی می شود گریهکلافه آخر

وقتی صحبت از تافل و آیلتس می کنی دیگر بحث مکالمات

روزمره نیست که بگویم گلیم خود را از آب بیرون می کشم و

همین کافیست. دریایی ست ژرف که هرچه بیشتر بدانید درصد

قبولی تان نیز بالا می رود. به قدری این موضوع گوشه مهمی از

ذهن بنده را به خود مشغول کرده است که حد ندارد... استرسو

خیلی شکلک های دیگر...

توکل به خدا، تا چه پیش آید...

اینها مقدمه ای بیش نبود. بحث اصلی همان ماجراهای من و

انگلیسی است که در ادامه به طور مفصل به شرح آن می

پردازم. گرچه ناگزیر از گفتن مقدمه ای دیگر هستم که جهت

اطلاعات عمومی دوستان خالی از فایده نخواهد بود.

در کانادا وقتی شما خانه ای را اجاره می کنید، می توانید خانه

مذکور را اجاره فرعی نیز بدهید. مثلاً ماها که 4 ماه تابستان ( از

می تا آخر آگوست) را حقوق نداریم و می بایست از جیب

بخوریم، اگر قصد مسافرت به دیار خود را داریم می توانیم خانه را

اجاره فرعی دهیم یا همان sublet در زبان انگلیسی و دست کم

کرایه اجاره خانه بدین صورت تأمین شود. البته بنده چون سفر

بسیار کوتاه یک ماهه به ایران خواهم داشت تنها می توانستم

برای این یک ماه خانه را sublet کنم اما مرجان، هم خانه ایم،

چون حدود دو ماه در ایران می ماند می توانست برای دو ماه

خانه را اجاره دهد. به همین منظور ما دو تا، یک آگهی sublet

تنظیم کردیم با ذکر شماره تلفن و آدرس ایمیل تا اگر کسی

شرایط ذکر شده در آگهی را دارا بود بیاید و خانه را ببیند. چند

قلم از شرایطی که ذکر شده بود جهت اطلاع دوستان و ارائه

توضیحاتی بیشتر در ادامه می آید:


ادامه طبیعت بهاری وسترن
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

این هم درختان رنگارنگی که وصفشان در پاسخ به نظر آقای

امین آمده بود. شکوفه های یاسی را مشاهده می فرمایید؟

تمام دانشگاه این رنگی شده بود...لبخند

 

این هم یکی دیگرش از دور و از نزدیک:

این هم University Gate یا همان در اصلی دانشگاه. همان طور

که در تصویر پایین مشاهده می فرمایید در اصلی یا به عبارتی

دورازه اصلی دانشگاه حصار ندارد فقط دو تا ستون دارد که همه

می توانند براحتی وارد شوند حتی روزهای تعطیل. در تصویر

ذیل، بنده داخل دانشگاه هستم و دقیقاً همان روزی بود که رفته

بودم بانک و ماجرای آن روز را برایتان تعریف کرده بودم. لبخند

نکته قابل توجه در وسترن و شاید دیگر دانشگاه های 

کانادایی!؟ این است که در بسته و تعطیلی و دانشجو وارد

نشود امروز کنکور است و امروز امتحان است و روز جمعه است

و تعطیل است و نگهبان نگذارد و ورود ممنوع حتی اگر کار

واجبی داشتی و با استادت قرار داری اما ساعت 8 شب به بعد

است و نمی توانی بروی طبقه بالا و الخ* نداریم.

شما می توانید شب تا پاسی از شب گذشته یا همه شب تا

صبح تا هر موقع که دلتان بخواهد و کار داشته باشید در دانشگاه

بمانید بی آنکه کسی سؤال و جواب کند و بازخواست شوید.

نهایتش این است که هر دانشکده رمز ورود یا دستگاه کارت

خوان دارد که روزهای تعطیل (شنبه ها و یک شنبه ها) که

دانشگاه تعطیل است و در ورودی ساختمان ها بسته،

دانشجویان بتوانند برای انجام کارهای خودشان از طریق رمزی

که دپارتمان به آنها داده یا از طریق کارت دانشجویی شان که

دستگاه کارت خوان آنها را شناسایی می کند و در باز می شود،

وارد ساختمان شوند.

این هم یکی از خیابان های اطراف و خودنمایی درختانی که به

میهمانی بهار دعوت شده و زیباترین لباس های طبیعت را

بر تن کرده بودند لبخند

الآن هر چه فکر می کنم اینجا کجاست یادم نمی آید متفکر

لبخند


عکس (طبیعت وسترن)
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام اما بااااااااااااور کنید وقت ندارم. اوهوقت تمام

چند تا عکس می گذارم جهت تغییر حال و هوای خوانندگان

محترم.

طبیعت بهاری وسترن:

تصویر بالا را دقت بفرمایید! روی درختی که سمت راست تصویر

است، برچسبی وجود دارد که مشخصات درخت بر روی آن درج

شده است. ناگفته نماند که شاید بتوانم به جرأت بگویم که

تمامی درختان وسترن برچسبی دارند که نام درخت و سایر

مشخصات بر روی آنها درج شده است و بنده به شخصه درختی

ندیده ام که اطلاعاتش را ننوشته باشند.لبخند

این برگ پایین را همین دیروز دیدم. در لابلای اینهمه شادابی و

طراوت این تنها برگی بود که در برابر بادهای موسمی شدید این

سرزمین مقاومت کرده و تا اکنون از پای نفتاده است.

او* را بخاطر اینهمه اراده و استواری اش تحسین کردم و حین

نوشتن این سطور تنها این مطالب در ذهنم مرور شد که با شما

به اشتراکش می گذارم:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

این روزها به دلیل خستگی شدید ناشی از 8 ماه کار بی وقفه

که قبلاً وصفش آمد، حس خوبی ندارم در کل، و افکار پریشان

خیلی به سراغم می آید اوه

شاید باید این برگ را می دیدم و عبرت می گرفتم که زود میدان

را خالی نکنم و جا نزنم.

به هر حال دیدار خوبی بود و دلم نیامد خاطره اش جاودانه نگردد.

به قدری این تک برگ نماد مقاومت را دوست داشتم که تصمیم

دارم هر روز سری به او بزنم تا اندکی باهم به گفت و گو

بنشینیم... اما ای کاش، چشم و گوش دلم باز بود که داستان

زندگیش را از زبان خودش می شنیدم خیال باطل

تصویر پایین یکی از درختان عجیب حیاط پشتی دانشکده ما را

نشان می دهد که ریشه هایش نیز به اندازه شاخه های یک

درخت تنومند رشد کرده و از زمین بیرون آمده است. عکس های

این درخت را در تاریخ 23 مارس گرفته ام یعنی سه روز پس از

نوروز ما. عکس ها از زوایای مختلف گرفته شده است.

فقط به نظاره بنشینید خلقت خدا را...

 

احساس می کردم ریشه حرف هایی در دلشان هست که آمده

اند به آدمیزادگان بگویند.

حقایقی شیرین یا تلخ از آن سوی خاک، شاید از آن دنیا!؟

خیال باطل خیال باطلخیال باطل

و این هم شاخه هایش. تو گویی درخت را نیزه باران کرده اند:

 

* اینکه برای توصیف تک برگ مذکور از ضمیر "او" به جای "آن" استفاده نمودم بی دلیل نبود:

مقاومت و ایستادگی آن برگ به قدری مرا شگفت زده کرده بود که احساس کردم خیلی شخصیت بزرگی دارد و نتوانستم در وصف او، به نباتش تشبیه کنم. یک اصطلاحی داریم در صنایع ادبی به نام personnification یعنی شخصیت دادن به چیزی غیر انسانی. ببینید یک برگ به چه مقامی می رسد که صفات والای انسانی را نیز می توان در وصفش بکار برد!!! حکایت این تک برگ و توصیفات من نیز جز این نبود.لبخند


اینجا احترام به مشتری از واجبات امور است!
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،یک تجربه

سلام

خیلی با خودم کلنجار رفتم که: بشین سر درس و مشقت! مگر

وقت اضافه داری که بخواهی خاطره تعریف کنی؟بامن حرف نزن دیدم نمی

شود که نمی شود!

آخر مگر می شود اتفاق امروز را که در برخورد با چنین انسان

های نازنینی تجربه کرده باشی ( گرچه اولین تجربه ات نیست )

و خاموش بمانی؟

امروز چند کار بانکی داشتم که باید حتماً انجام می شد. وقتی

سوار اتوبوس ریچموند (اتوبوس6) شدم که بروم به بانک، از

راننده خانم* اتوبوس پرسیدم که آیا به در اصلی دانشگاه می

رود یا نه. چون می خواستم یک ایستگاه پس از در اصلی

(University Gate) پیاده شوم، البته ناگفته نماند که در نادر

مواردی فاصله بین دو ایستگاه طولانی می شود، اما هر چه هم

طولانی شود هم به پای ایستگاه های کیلومتری مثلاٌ تهران

نمی رسد که از هر 1 کیلومتر یک ایستگاه اتوبوس گذاشته اند و

منظورشان از این کار چه بوده است من نمی دانم!؟ متفکر

با گرفتن جواب مثبت راننده سوار شدم تا در ایستگاه بعد از

Gate پیاده شود، وقتی به ایستگاه Gate رسید، دید من پیاده

نشدم، بلند صدا زد: اون دختر خانمی که می خواست Gate

پیاده بشه، چرا پیاده نمیشه؟! لبخند این شکلک لبخند از من بود

هااااااا نه از راننده. لبخند رفتم جلو و تشکر کردم و گفتم: ایستگاه

بعدی پیاده میشم. ممنون!

خدا رحمت کند قدما را! سالی که نکوست از بهارش پیداست... لبخند

می توانید بقیه ماجرا را نخوانید و خودتان بقیه اش را در ذهنتان

تصور کنید. کسانی که می خواهند ادامه  را بخوانند بروند بخش

ادامه مطلب لطفاً لبخند


من و آبگوشت
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

بر آن مردم دیده روشنایی سلام

پس از هفت ماه اقامت در کانادا، دل به دریا زدم که یک آبگوشت

از آن آبگوشت های مادرانه بار بگذارم. البته می دانستم این آن

نمی شود، اما شما که از اعتماد به نفس بالای بنده خبر دارید

که! پس بقیه ماجرا را هم خودتان جمله سازی کنید لطفاً لبخند

 

جای خوانندگان محترم خالی:

این آبگوشت حواشی اش هم برای اولین بار پیش آمد کرد،

درست مانند خودش:

پس از هفت ماه بالاخره بنده یک قوطی رُب خریده بودم که

ظاهراً واقعاً رُب بود. آخر می دانید: اینها رُب به آن معنای واقعی

کلمه که در ایران یافت می شود ندارند انگار!؟ یعنی ما که

تابحال ندیدیم. اوضاع به قدری وخیم شده بود از بی رُبی و بد

رُبی اینجا، که دوستم مرجان وقتی winter break رفت ایران یک

قوطی رُب با خودش آورد. تازه او هم راضی نبود، می گفت:

«یک و یک پیدا نکردم، بابام تبرک خریدناراحت». من هم می گفتم:

«مرجان! تبرک هم محصولاتش بد نیست هاااا! به هر حال،

همان را هم اینجا پیدا نمی کنیم ». بله داشتم عرض می کرم

خدمت شریفتان که اینجا رُب حکایتی دارد برای خودش:

باید خیلی موقع خرید حواستان جمع باشد.

آخر چه کنم؟ وقت درست و حسابی گیرم نمی آید که وقتی

می روم خرید، از تک تک قوطی ها عکس بگیرم و برایتان بگذارم

تا کمی به موضوع آگاهی پیدا کنید که! اوه

به هر حال، در همین حد عرض کنم که:

تا بحال، ما از شِبه رُب استفاده می کردیم و بهتر از آن هم

گیرمان نیامده بود البته با قیمت مناسب. آن شِبه رُب هم

اسمش بود crushed tomato، یعنی رُب خرد شده، له شده،

چلانده شده و الخلبخند

خیلی شل و ول بود، و همین طوری داشت از فرط شل و ولی

از حال می رفت خنده

باز به مدد اعتماد به نفس بالا، ماکارونی های خیلی خوشمزه

هم درست می کردیم با همان شِبه رُب. باور بفرمایید اغراق

نیست، به هر حال کاچی به از هیچ چی بود دیگر.

بله، بالاخره یک عدد رُب را محض امتحان خریدم که ببینم چه

می شود. آبگوشت هم آغاز خوبی بود برای به بوته آزمایش

کشیدن رُب مذکور لبخند

همه چیز مهیا بود که یک آبگوشت جانانه نوش جان کنم در این

غربت، که یک آن یادم افتاد که:


سرشلوغ
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات

سلام دوستان،

نیستم نه؟ می دونم لبخند

خب، دوباره آخر ترم شده و دو تا کار حجیم و نفس گیر که باید تحویل داده شود، تو گویی ترم پیش با آنهمه کار در زنگ تفریح به سر می بردیم... متفکرمتفکرمتفکر

فقط آن کتاب هایی را که کنار لپ تاپ هستند چندین برابر کنید

تا بشود عکس اتاق من. مثل این ( همین الآن که ساعت 11:20

دقیقه چهارشنبه شب، 18 فوریه* 2012 مصادف با پنج شنبه 31

فروردین 1391 ساعت 10 دقیقه به 8 صبح ایران است این

عکس ها را گرفتم تا خودتان از روی عکس ها جمله سازی کنید

و بدانید حدیث مفصل این روزهای من به چه شکل و صورتی

است:)  :**



باورتان می شود؟ از سر و روی اتاق همین طوری ( کشیده

بخوانیدش) کتاب می بارد...

پس فعلاً تا اطلاع ثانوی خدانگهدارتان...

در ضمن، اگر دل های شما پاک باشد و خوب دعا کنید و من این

دو کار آخری را با موفقیت تمام کنم و تحویل دهم، کلی حرف

برایتان خواهم داشت...لبخند

 

* ماشاءالله شما از من هم حواس پرت تر هستید که! بابا مگر ما الآن تو ماه فوریه هستیم آخه؟ متفکر الآن آوریل است، دو ماه بعد از فوریه! متفکر حالا اگر خودم نمی دیدم اشتباهی نوشتم، کسی چیزی نمی گفت دیگــــــــه؟! عجباااااا! متفکر

 ** دو نقطه (:) را نزدیک پرانتز که گذاشتم دیدم شکلک ناراحت درست شد، مجبور شدم بدون رعایت فاصله استاندارد، اندکی دورتر از پرانتز قرار دهم :)

 


دمای هوا در کانادا و حواشی اش
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،تقویم کانادایی ،یک تجربه

سلام

حال همگی خوب است إن شاءالله؟ خدا را صد هزار مرتبه شکر! لبخند

از همان روز اول عید نوروز که اینجا شد 20 مارس ( به فرانسوی) و مارچ ( به انگلیسی)، تابستان کانادا آغاز شد. متفکر گویا قبلاًها همیشه یک یک هفته ای بهار داشتند، بعد وارد تابستان می شدند، اما امسال مستقیم از زمستان پریدیم به تابستان تعجب با یک افزایش دمای حدوداً 23 درجه سانتی گرادی! که البته در عرض یک روز به 26 درجه هم رسیدیم. ( البته اگر دمای زمستان را 0 بگیریم، در حالی که دما همیشه زیر 0 بود و در واقع افزایش دما بیشتر از اینها بود). چند روزی از آغاز تابستان کانادایی نگذشته بود که هوایمان فیلش یاد عهد قدیم کرد و نتوانست به همین راحتی از ننه سرما دل بکند و دوباره ما را به عقب برگرداند و دما شد -9 درجه سانتی گراد تا گرمای روزهای آغازین فصل بهار (فصل بهار اسمی البته، نه واقعی) را با سرمای زمستان خنثی کند و در این بین ما در عجب ماندیم که چگونه می شود که اینگونه می شود که در کانادا فصل ها پرش می کنند و این بازی رفت و برگشت و پشیمان شدن هوا تا کجا به طول خواهد انجامید و بالاخره با چه وسایل ایمنی ای باید از منزل خارج شد و چقدر بار بایستی با خود برد که در هنگام غافلگیری دمایی که ممکن است حتی در طول یک روز واحد اتفاق بیفتد دچار مشکل نشد و از هوای کانادا رودست نخورد!؟ متفکرمتفکرمتفکر

آخر می دانید:


از همه چیز و همه جا :)
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

سلام دوستان خوب و تمیز و مهربون*

* این پاورقی رو بالا ورقیش کردم لبخند: یک کوچولویی داریم که وقتی کوچولوتر از الآنش بود تو مهد کودک شعر یاد گرفته بود و می آمد در خانه شعر را قاطی می خواند. شعر مزبور این بود:

اینجا که مهدِ کودکه / پر از گل های کوچکه - بچه ها مثل گُلَند / خوب و تمیز و تُپُلَند - مربیانِ مهربون / دلسوز و خوب و خوش زبون - یاد می دهند به بچه ها / از همه چیز و همه جا

برگردانش در زبان کوچولوی ما این بود: (البته زبان زیبای کودکی را هم در نظر بیاورید لطفاًلبخند)

اینجا که مهدِ کودکه / پر از گـُــــــــــر ( گُرش را هم می کشیدلبخند)

بچه ها مثل گُرَن لبخند / خوب و تمیز و تُپُرَن ( آدم یاد تو پُر می افتهلبخند)

مربیا نِمهربون ("ن" مربیان را به "مهربون" وصل می کرد، یعنی فکر می کرد "نِمهربون" یک کلمه جداست خنده) مربیا نِمهربون / دلسوز و خوب و تمیز و تُپُرَن ( می گفتیم نه اینطوری نیست: دلسوز وُ...؟ می گفت: خوب وُ تمیز وُ خوش زبون خنده)

یاد می دهن به بچه ها / ( اینجا را یادش می رفت می گفت:) همه چیز یاد می دن خنده

وقتی اول این پست نوشتم دوستان خوب و تمیز و مهربون، یاد این شعر پارسا کوچولوی خودمان افتادم که به طرز زیبایی شعر می خواند. لبخند الآن برای خودش شیرین زبانی شده است که نگو و نپرس لبخند و دل من برایش به اندازه هسته سلول*تنگ...خیال باطل

* این هم یک بالاورقی دیگرلبخند:

امروز گویا روز بچه هاست، چه کنم، فی البداهه می نویسم و این قلم و این دست مرا به هر کجا بکشاند همراهی کرده و پا به پایش حرکت می کنم تا آنچه از دل بر می آید بنویسم و لاغیر. یک بار به دختر کوچولوی استادم گفتم: کیمیا دلم برات انقدر شده و با دست اشاره کردم و گفتم به اندازه یک نقطه (.). بعد گفتم: دیگه از این کوچکتر که پیدا نمیشه که.لبخند اگر اشتباه نکنم کلاس سوم یا چهارم دبستان بود. در جوابم گفت: چرا پیدا میشه. من دلم برات به اندازه هسته سلول شده تعجب! از تعجب دقیقاً عین این شکلک شده بودم و آن روز چقدر سر این حرفش ما خندیدیم.لبخندخیال باطل بچه سوم دبستان هسته سلول چه می فهمه؟ تعجب

به این می گویند استفاده عملی از مباحث درسی در زندگی. حتی می شود گفت: بهینه سازی مصرف سوخت. به هر حال اینهمه این بچه ها در مدرسه کالری می سوزانند نباید که بی خودی و الکی باشد که! باید چیزی برای زندگیشان یاد بگیرند خب!

موافقید؟ لبخند

قرار بود درباره اینکه دستم اجازه زیاد نوشتن نمی دهد و نمی توانم از اتفاقاتی که در طی این مدت بعد از جایزه اسکار آقای اصغر فرهادی برایم افتاد بنویسم و نیز از اینکه چند روز بعدش فیلم « هوگو » به کارگردانی مارتین اسکوسیزی را که جوایز اسکار را به معنای واقعی کلمه درو کرد دیدیم و بسیااااااااااااار زیبا بود و این هم چند تا از عکس های این فیلم که از روی پرده برایتان گرفتم:


چه حالی می دهد ایرانی بودن*!
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

ناگفته های جالب"جدایی نادر..." در نامه معادی به فرهادی: از دعوت وودی آلن تا تقاضای آنجلینا جولی

در این یک سال گذشته فیلم جدایی نادر از سیمین (فرنگی‌ها به آن می‌گویند: یک جدایی) جوایز فراوانی را از جشنواره‌ها و جشن های مختلف گرفت، آخرینش هم اسکار سینمای فرانسه؛ سزار بود. اما این آخرین قدم می‌تواند آغازگر راه جدید سینمای ایران باشد.

پیمان معادی که در« یک جدایی » نقش نادر را بازی کرد، در این یک روز مانده به مراسم اسکار نامه‌ای به دوستش اصغر فرهادی نوشت و نکاتی را یادآوری کرد. با انتشار بخش‌هایی از این نامه به پیشواز مراسمی می‌رویم که قرار است در ساعت‌های آغازین دوشنبه خواب را از چشمانمان بگیرد.


اصغر فرهادی عزیز

از زمان بازگشتم از مراسم گلدن‌گلوب و حلقه منتقدان لس‌آنجلس که همراه با تو و فیلم‌مان در آن حاضر بودم، می‌خواستم این نامه را بنویسم؛ اما تلاش برای آماده شدن فیلم اولم «برف روی کاج‌ها»، مجال مناسبی باقی نگذاشت.

در مراسم پایانی جشنواره فجر، وقتی فیلمم جایزه بهترین فیلم از نگاه مردم را می گرفت، یاد تو افتادم. تو که همیشه قدردان مردم سرزمینت، سرزمین مان، بودی و هستی؛ و با خودم گفتم حالا وقت این نامه است. به خصوص که کمتر از 10روز دیگر به برپایی مراسم اسکار مانده؛ و خواهم گفت ربط این ماجرا با آن یاد و ارزش مردم و نظرشان چیست.

یکی از خطاهای دید آدمی، این است که وقتی چیزی را از نزدیک تجربه میکند، متوجه عظمت آن نمی شود. سفر و تجربه های اخیری که با دیدن و شنیدن واکنش های مختلف نسبت به «جدایی نادر از سیمین» در کنارت داشتم، به تلاشم برای اینکه دچار این خطای دید نشوم، بسیار کمک کرد. مطمئنم خیلی از مردم ایران از خواندن این واکنش ها شادمان خواهند شد. خصوصا در روزهایی که عده ای تلاش دارند، موفقیت های این فیلم را به دلایل واهی به سیاست ربط دهند و همین انگیزه برای من کافی است تا این نامه را بنویسم و منتشر کنم.

واکنش های دیگری هم که پیش می آید، ممکن است حرف هایی را در پی داشته باشد که چندان اهمیتی ندارد. از قدیم می گفتند همیشه بدتر از این که پشت سرت حرف بزنند، این است که پشت سرت هیچ حرفی نزنند! همان اوایل سفر اخیر، وقتی محمود کلاری که در شرق آمریکا و در تجربه تحسین شدن فیلم در حلقه منتقدان نیویورک همراهت بود، در تماس تلفنی به من گفت که تجربه بسیار عجیبی در مورد این فیلم در انتظارمان است، به قدر کافی تعجب کردم.

کلاری می گفت نکته اساسی این است که ما با سینما زندگی کرده ایم و سال های سال فیلم و مراسم سینمایی را دیده ایم؛ و حالا به خودمان می گوییم قرار است بعضی از نام های بزرگ را در این گونه مراسم ببینیم، در حالی که این بار در کمال تعجب، آنها منتظرند تا ما را ببینند! و این خاصیت فیلم های بزرگ است.

تجربه های قبلی البته میزان تعجب یا هیجان آدم را از این واکنش ها کمتر می کند. اما هرگز آن را از بین نمی برد. حس پشت حرف کلاری را بعدا ذره ذره لمس کردم.

وقتی وودی آلن که همیشه در نظرم سرچشمه خلاقیت بوده، به واسطه خواهرش برایت پیغام داده بود که طبق معمول نمی تواند - یا نمی خواهد - به مراسم بیاید ولی دوست دارد در نیویورک ما را ملاقات و درباره فیلم صحبت کند، تازه فهمیدم آنچه از قول او درباره فیلم شنیده بودم، چه معنایی داشت: آلن گفته بود سال ها بود نه تنها از سینمای ما، بلکه به طور کلی از سینما انتظار نداشته که در این دوران بتواند چیزی بیافریند که چنین تاثیری روی او بگذارد!

وقتی توماس لانگمن پسر کلود بری، کارگردان و تهیه کننده مشهور و تازه درگذشته فرانسوی که خودش تهیه کننده فیلم آرتیست و برنده انبوهی جایزه است، می گفت همه دارند از محصول من تعریف می کنند اما وقتی فیلم تو را دیدم، آرزو کردم که کاش من آن را تهیه کرده بودم، همه چیز داشت معنای کامل تری پیدا می کرد.

وقتی براد پیت می گفت شب قبل از برگزاری جلسه مطبوعاتی گلدن گلوب، دی وی دی جدایی نادر از سیمین را در دستگاه گذاشته اند و در میانه های همان صحنه دادگاه اول فیلم، آنجلینا جولی با دیدن آن جدل زناشویی فیلم را نگه داشته، متاثر شده، فاصله ای انداخته و بعد از چند لحظه باز تماشا را ادامه داده اند، اطمینانم بیشتر شد وقتی آنجلینا جولی درباره کار بعدی ات پرسید و ساده و راحت درخواست کرد که در فیلمت بازی کند و در پاسخ حرفت که گفتی شخصیت زن فیلمت فرانسوی زبان است و گفت تا آن تاریخ می تواند زبان فرانسه یاد بگیرد، من غرق در غرور شدم.

وقتی مریل استریپ درباره جزییات کارگردانی یا بازی صحنه های مختلف فیلم می پرسید و با اشتیاق گفت دوست دارد با تو کار کند، وقتی استیون اسپیلبرگ گفته بود که اعتقاد دارد جدایی نادر از سیمین با فاصله زیاد بهترین فیلم امسال دنیاست، وقتی دیوید فینچر نیم ساعت وقت گذاشت تا با تو حرف بزند و نظرهایش را بگوید، وقتی چند سینماگر سرشناس می گفتند که فیلم را ندیده اند اما تعریف های زیاد فرانسیس فورد کوپولا را درباره آن شنیده اند و خیلی کنجکاوند، وقتی الکساندر پین که خودش گلدن گلوب فیلم و کارگردانی را گرفت فقط به دلیل علاقه به فیلم تو در طول آن روزها به یکی از نزدیک ترین دوستان هم صحبتت بدل شده بود و در هر دو مراسم گلدن گلوب و حلقه منتقدان لس آنجلس می گفت در طول حرف هایت روی صحنه سعی می کرده انرژی مثبت به سمت تو بفرستد.

وقتی دیگرانی که مجاز نیستم نام شان را بیاورم، از فیلمت به عنوان یکی از محبوب ترین های فهرست شخصی شان در دو، سه سال اخیر یاد می کردند، تازه درست دستگیرم شد که فیلم در دل آدم هایی که سالی ده ها فیلم بزرگ و تاثیرگذار می بینند یا یکی، دوتایش را هر سال می سازند، چه مرزهایی را درنوردیده و چه قله هایی را فتح کرده است.

در مراسم برگزیدگان منتقدان آمریکا (Critics’ Choice Award) که باب دیلن بزرگ قطعه جدید بسیار زیبایی را روی صحنه اجرا کرد، ما از لذت شنیدن و دیدن اجرایش حرف می زدیم و به ما گفتند اگر می دانستید خود باب درباره فیلم تان با چه لذتی حرف می زد، چه می گویید. و این تازه بخشی از آن چیزی است که من شنیدم و دیدم. باقی اش بماند برای روزگاری دیگر، مخصوصا داستان تو و رابرت دنیرو که امیدوارم آقای کلاری روزی تعریفش کند.

اصغر فرهادی عزیز، در جلسه مطبوعاتی ویژه گلدن گلوب، یکی از چهار، پنج باری که حاضران به شکلی استثنایی در میان حرف های تو دست زدند، در جواب سوالی بود که می پرسید چطور با محدودیت های توی ایران چنین فیلمی ساخته ای. گفتی هیچ کس مرا مجبور نکرده بود آنجا با وجود محدودیت ها فیلم بسازم، خواست خودم و قصه ای که داشتم، طوری بود که باید همانجا و با همان شرایط ساخته می شد و برای ساخت این فیلم شما فکر کنید همه چیز همان طور که من دلم می خواسته فراهم بوده است.گفتی نمی خواهم بگویم شرایط فیلمسازی در کشورم آرمانی است، اما تصویری هم که شما از فیلمسازی در ایران دارید، خیلی دقیق نیست.این حرف هایت وقتی یادم آمد که لابه لای حرف ها و کارها و مصاحبه های مختلف، به من راجع به طرحی می گفتی که قرار است در آینده در تهران بسازی و آن را خیلی دوست داری.

حرف دیگرت که باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود که گفتی تفاوت های مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهت هایشان است، اما به نفع سیاست است که تفاوت ها و فاصله ها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند.

این روزها که در ایران خبر جوایز فیلم تو حتی مانند نوعی گسترش فرهنگی عمل می کند و از جمله، گاهی حتی طیف هایی را به پیگیری اخبار فرهنگی وامی دارد که به طور معمول هیچ کاری به اتفاق های هنری نداشتند، این روزها که تبریک های هر همکار و هر دوست، هر رهگذر خیابان و حتی هر بیمار اتاق های بیمارستانی که برای بستری کردن و ترخیص پدرم به آن پا گذاشتم، امید را در دل آدم می کارد و می پروراند، یاد همان حرفت می افتم. بله، بین مردمان مختلف دنیا و احساس های انسانی شان، تفاوت ها ناچیز است. اما آن نفعی که گفتی، آنقدر همه جا رخنه کرده که همین مردم این روزها در گذر و خیابان از من می پرسند وقتی از آمریکا برگشتی، کاری با تو نداشتند؟

در خود مراسم، چه حال خوبی بود وقتی من هم مثل میلیون ها ایرانی حرف هایت را موقع دریافت جایزه شنیدم. از آن بالا که چشم می انداختی، می دیدی همه بزرگان سینما که عمری کارهایشان را دیده ای و درباره شان خوانده ای، بهت زل زده اند؛ و انگار عشق و انرژی مردم ایران باعث شده بود ما آنجا محکم بایستیم.


آن لحظه ای که تو از مردم یاد کردی، می دانستم میلیون ها نفر در کشورمان هم به ما زل زده اند و تو به پشتوانه عشق شان، به جای هر عزیز دیگرت از آنها یاد کردی؛ و راستش اصغر، آن بالا چه حالی داد ایرانی بودن.

قدر و منزلتی که تو برای این مردم قایلی، زمانی با آن نمایندگی کردن به درستی پیوند می خورد که حرف آن منتقد آمریکایی را به یاد بیاوریم؛ که در یادداشتی بر جدایی نادر از سیمین نوشته بود: «اگر می خواهید تهدیدی نثار این کشور کنید، بهتر است قبل از آن این فیلم را ببیند، تا بدانید با چه مردمانی روبه رویید، تا در تصمیم خود تجدید نظر کنید.»

اینکه یک فیلم بتواند چنین دستاوردی، چنین تاثیری داشته باشد، یعنی اینکه تو بارها بیشتر از آن جمله هایی که در ستایش مردمان دیارمان می گویی، دین خودت را به آنها ادا کرده ای.

حالا دیگر واقعا مهم نیست که فیلم در یکی از دو رشته «فیلم خارجی» و «فیلمنامه» که نامزد شده، جایزه آکادمی را بگیرد یا نه. مهم تر این است که این فیلم در طول این مدت به این مردم امید، اشتیاق و افتخار بخشید. برای همین امید، اشتیاق و افتخار است که می خواهم با صدایی صد بار بلندتر از آن فریادی که بعد از جایزه گرفتن ات در جشنواره برلین، در سالن برلیناله پالاس برآوردم، فریاد بزنم:

«اصغر؛ خیلی چاکریم! »
برگرفته از سایت ترانه ها. com
* این ترانه زنده یاد استاد محمد نوری کاملا منطبق با این پست هاست. بهتر از این دیگر نمی شود لبخند

هم وطن ایرانی بمان که فرهادی روی سخنش با توست!
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

سلام هم وطن،

صبح قشنگت بخیر!


خبرش را خوانده اید، من هم کمی با تأخیر آمدم، چون فرصت کافی نداشتم. وقتی قرار بود بخش  « شرح و فهم » کتاب پل ریکور را برای سمینار کلاسیم آماده کنم اوه، تنها در حد به طور زنده دیدن مراسم اسکار پای تلویزیون نشستم و دیگر تمام. تجربه دلنشینی ست مراسم اسکار را مستقیم از تلویزیون دنبال کنی و یک دفعه نام A Sepration را در بخش بهترین فیلم خارجی زبان بشنوی و یک فریادی بکشی که در تمام تاریخ زندگانیت به عنوان اولین جیغ اساسی ای که کشیده ای ثبت شود متفکر. راست می گویم به مؤنث بودنم نیست که! کلاً جیغو نیستم. یادش بخیر در ارشد یک هم اتاقی ای داشتم که سر هر چیزی جیغی می کشید که کل خوابگاه می لرزید ( این، یکی از آراء ادبی است به نام صنعت اغراق یا مبالغه لبخند که پررنگ بودن یک موضوع را می رساند). بله، من اما همیشه ترس از هزارپاهای معروف خوابگاه آخ و بسیاری چیزهای دیگر را در درونم می ریختم و می ریزم و این خیلی بد است. وقتی در خلقت جنس زن یک جیغ هم گذاشته شده است ( البته شاید نه همه آنها!؟ متفکر)، پس حتماً حکمتی داشته است و خب باید از این موهبت الهی استفاده کرد، البته بجا و به موقع! نخندید، راست می گویم، اگر مانند من جیغ هایتان را می بلعیدید و بعداً دچار هزار مشکل بدتر از جمله یک هفته تب کردن و توهم و ... می شدید می فهمیدید که هر آنجا که وقت جیغ کشیدن است باید جیغ کشید، درست مثل عطسه که وقتی نمی خواهی صدای عطسه ات بلند شود، آن را قورتش می دهی کلی به بدن خودت ضربه می زنی. دلیلش خیلی پزشکی و تخصصی است و از حوصله این سطور و بنده خارج. دوستان علاقه مند، به مباحث زیست شناسی جانوری مراجعه نمایند لطفاً!

بگذریم...

بله، تازه من فقط می خواستم قسمت اصغر فرهادی را از تلویزیون ببینم اما از اولش مراسم را دنبال کردیم و واقعاً زیبا بود، خیلی ها روی سن گریه می کردند و وقتی گریه یکی از بازیگران زن سیاهپوست را دیدم که چقدر بی هیچ سیاستی و بی هیچ شیله و پیله ای دارد زندگی گذشته اش را تعریف می کند و از کسانی که او را به سمت سینما هدایت کرده بودند تشکر می کند و اشک می ریزد و می گوید:

Thank you (!?) to change my life

 

 واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. آخر ما عادت نداریم اینقدر ساده و صمیمی صحبت کنیم و آنچه را که در دلمان است بر زبانمان جاری سازیم. چرا؟

شاید خیلی هایمان می ترسیم بعداً هزار و یک حرف پشت سرمان بزنند، شاید فکر کنند ندید بدید هستیم و هزاران شاید دیگرمتفکرمتفکرمتفکر. مضحک است نه؟ متفکر نمونه دیگر همین فقره را زمانی شاهد بودم که رفتم با یکی از اساتیدم درباره انتخاب وی به عنوان استاد راهنما صحبت کنم...

می دانید چه عکس العملی نشان داد؟ من گفتم: « و اما درباره استاد راهنما... » و به او نگاه کردم و لبخند زدم و سکوت...

او نیز به من نگاه کرد، بعد با اشاره دست به سمت خودش به من گفت: « من؟ »

گفتم: « بله ».

خیلی ساده و راحت گفت: « وااااااااای! ممنونم از انتخاب من به عنوان استاد راهنما... » و طبق عادت همیشگی اش (اگر درست یادم مانده باشد) یک مشت آرامی به نشانه super بودن قضیه زد به میز لبخند و واقعاً از ته دل خوشحال شد. اما متأسفانه اگر در ایران یک استادی بخواهد اینگونه خوشحالی خودش را نشان دهد، خبر این خوشحالیش رسوایش می کند که: (مثلاً از این حرفها): "از بس کسی باهاش پایان نامه برنمی داره، بیچاره خوشحال شده که یکی حاضر شده ایشون استاد راهنماش بشه". این یکی از صدها نمونه حرف و حدیثی است که مثل روز برایم روشن است که پشت سر استاد مذکور زده خواهد شد حتی اگر ایشان یکی از برجسته ترین ها هم باشند. در همین فقره است که گفته اند: در دهان مردم را نمی توان بست! متفکر اااااای خواهر جان! برادر جان! چه بگویم که دلم پر است از این حرفها! ناراحت

من هم از این شاخه به آن شاخه می پرم هااااااااا! ببخشید! الکلامُ یَجُرُّ الکلام یعنی همین دیگر. حرف حرف می آورد دیگر. لبخند

دوباره برمی گردم به جوایز اسکار.

داشتم می گفتم: خدا نصیبتان کند یک بار در زندگیتان این مراسم را زنده ببینید. لذتش چندین و چند برابر است بخصوص زمانی که منتظر شنیدن نام ایران زمین نیز باشی. من شروع کردم به فیلمبرداری از صحنه اعلام بهترین فیلم خارجی و همین طوری زمزمه می کردم: فرهادی، فرهادی...


تا نام فرهادی را شنیدیم بنده با تمام قوا فریاد شادی برآوردم ( منظورم همان جیغ بود اما نه از نوع بنفشش لبخند). به اینجا که ختم نشد که: به هم خانه ای ام گفتم: « بیا این دوربین را بگیر من یک سجده شکر کنم... » و جالبیش این بود که همه اینها در فیلم ضبط شده و هر وقت دوباره فیلم خودگرفته را تماشا می کنم تمام آن لحظات جلوی چشمانم ظاهر می شوند خیال باطل. بعد هم دو ایرانی هم وطن همدیگر را در آغوش کشیدیم و در وجد درونی حاصل از شنیدن این خبر، همدیگر را سهیم کردیم.

غرض از گفتن همه اینها این بود که:

ایرانی هر کجای دنیا باشد، یک ایرانی است* و بر افتخارات مام میهن خود می بالد و با افتخار از آنها یاد می کند. من یکی حاضرم خدا از عمر همیشه مصرف کننده!!! من بردارد و بگذارد روی عمر کسانی چون فرهادی و فرهادی های دیگر که مفید تر و نام ایران سرفراز کننده تر هستند. می دانم: خدا با کمبود "عمر به این و آن دادن" مواجه نیست که بخواهد از عمر من بردارد. اما اگر در این فقره از خود من هم نظر خواهی کند یا می کرد بنده تمام و کمال عمرم را می بخشیدم تا بیشتر بمانند آنانی که آناتشان در خدمت به خلق خدا می گذرد و در همه حال می گویند: مَردُمَم...

اگر توانستید باز کنید این هم لینکش:

http://xa.yimg.com/kq/groups/4396371/1116739141/name/Facebook.mp4

در پناه حق باشید و پایدار و استوار...

* روی صحبتم تنها با آنانی ست که همیشه قرار است ایرانی بمانند و از نسل کوروش کبیر. نه آنها که عضو حزب باد هستند و هر کجا به نفعشان شد، ممکن است منکر هویت ایرانی شان نیز بشوند!


تجربه کسب کنی
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،یک تجربه

سلام دوستان

دو تا مطلب را خیلی سریع عرض می کنم خدمتتان، آن هم بخاطر اینکه دچار تاریخ انقضاء می شوند و پس از گذشت مهلتش ارزش گفتن نخواهند داشت و می ماند سر دلم یا ته دلم یا نمی دانم!؟ یک جایی در دلم می ماند، و اصلاً خوب نیست آدم چیزی در دلش بماند و نتواند بگوید، آخر مشکلات جسمی فراوانی می شود عوارضش! لبخند

مطلب اول که داغ داغ است و همزمان که دارم می نویسم در حال ادامه یافتن است مربوط به دمای هوا در همین لحظه: ساعت 11 ظهر روز شنبه 11 فوریه 2012 و 22 بهمن 1390.

همین الآن دما -12° است. خب تا اینجا که مسأله ای نیست. امــــــــــــــــــا،

feels like اش -22 درجه است تعجب. خب شاید ندانید feels like یعنی چه!؟

ادامه را بخوانید لطفاً:

feels like یعنی آن دمایی که می روی بیرون در ایستگاه اتوبوس می ایستی و تا اتوبوس بیاید سرما در مغز استخوانت جای می گیرد و می شوی مجسمه یخی! لبخندتعجب

این دما الآن -22 سانتی گراد است تعجب. آن یکی فکر کنم دمای داخل خانه است بدون وسایل گرمایشی. خب خانه یک چهاردیواری محصور است و هر چه باشد دمایش با بیرون متفاوت است دیگر. این در حد اطلاعات محدودی بود که بنده از طریق دوستان اینجایی کسب کرده بودم و حضور ارجمند دوستان آنجایی عرض شد. اگر متخصصی هست که بتواند این دو دما را به طرز کاملاً حرفه ای رمزگشایی کند خوشحال می شوم نظرشان را بفرمایند که با ذکر منبع ( نام خودشان) در متن وبلاگ قرار دهم. لبخند

مطلب دوم مربوط می شود به روز پنج شنبه هفته گذشته که 9 فوریه بود. بنده با یکی از اساتید که روزهای اول ورودم فکر می کردم شاید استاد راهنمایم بشوند و بعدها منصرف شدم ( وچه خوب که منصرف شدم!)، ساعت 1:30 بعد از ظهر قرار ملاقات داشتم. 1:27 رفتم و در اتاقشان را زدم. کسی جواب نداد. گفتم شاید هنوز در کلاس باشد و نیامده باشد. همین طوری که هنوز جلوی در اتاق بودم و منتظر... ( تمام اینها در کمتر از 10 ثانیه اتفاق افتاد) صدای مهیب یک سگ غول پیکر ( از صدایش فهمیدم که چه سگی آن طرف دیوار سکنی گزیده است تعجب)  مرا از جلوی در اتاق استاد به فاصله نمی دانم چند متری پراند یا جهاند یا یک چیزی در همین مایه ها تعجبتعجبتعجب. دنبال شکلکی بودم که بتواند حال آن لحظه مرا توصیف کند... هنوز آن شکلک را نساخته اند شما خودتان زحمت بکشید و همزادپنداری کنید ببینید آن لحظه بر من چه گذشت. وقتی به خودم آمدم دیدم چند متری از در فاصله گرفته ام، اما این عمل کی و به چه صورتی اتفاق افتاده بود نمی دانم!؟ متفکرمتفکرمتفکر

به هر حال، سرتان را درد نیاورم. رفتم آن طرف تر و یکی از دانشجوهای دپارتمان را دیدم که دیده بود من وحشت کرده ام گفت: چه شده؟ و من گفتم سگ فلانی در اتاق بود و باقی ماجرا... از آن طرف سرکار خانم علیّه تشریف فرما شدند. با خودم گفتم: خدایا می خواهیم برویم در اتاقش صحبت کنیم؟ تعجبتعجبتعجب*. خب برای کسی چون من که نماز می خوانم و نجس و پاکی برایم مهم است سگ علی رغم تمام خصیصه های خوبی که دارد نجس محسوب می شود و نمی توانم نزدیکش شوم. با اینکه بسیار هم دوستش دارم. البته ترسم هم به قوت خود باقیست. حال اینکه این دو تضاد را چگونه در درون خودم جمع کرده ام و به توافق رسانده ام، خودم هم نمی دانم!؟متفکر ترس و دوست داشتن را می گویم. لبخند

با خودم گفتم: اینجا دیگر جای تعارف تکه پاره کردن نیست. این سگ به لباس من بخورد تا شب در عذاب ألیم به سر خواهم برد که برگردم خانه و شیرجه بزنم داخل وان! اینکه نمی شود که! تازه جناب سگ هم به طرف من نیاید باز چند ساعتی است دارد در اتاق صاحبش قدم رو می رود و ورجه وورجه می کند روی کدام صندلی بنشینم که مطمئن باشم پاک است!؟ متفکر همه این افکار در کمتر از 2-3 ثانیه از ذهنم عبور کردند** و بنده دل به دریا زده، از استاد پرسیدم: شما سگ دارید؟ من از سگ می ترسم هاااااااااااااا!

فکر می کنید چه جوابی به من دادند؟...

قبل از اینکه ادامه را بخوانید لطفا کمی فکر کنید... می خواهم ببینم چه چیزهایی به ذهن شما خطور می کند. متفکر


در حسرت اندکی بیشتر زمان
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،غریبانه

سلام همگی ( همگی در اینجا مناداست لبخند به همین دلیل است که مستقیماً مورد خطاب قرار گرفته است و با  « سلام به همگی » متفاوت می باشد لبخند). خب این تفسیرها نتیجه تحصیلات و روزمرگی های درسی بنده می باشد. اگر هم سر درنیاوردید زیاد چیز مهمی نیست، خودتان را اذیت نکنید سرش! من خودم منظور خودم را فهمیدم لبخند

به قدری موضوع و پیش آمد اتفاق افتاده یا بهتر است بگویم اتفاق پیش آمده که نمی دانم کی اینهمه را باید بگویم متفکر آخر وقت کم دارم وقت تمامو در حسرت اندکی وقت دارم روزگار می گذرانم...

ای کاش هفته را 10 روزه می کردند یا ای کاش زمان قابل انتقال می بود که کسی که وقت اضافه آورده است به کسی که زمان را بلعیده یا بهتر است بگویم زمان او را بلعیده، یاری می رساند و زمان به حسابش می ریخت یا از طریق اینترنت زمان را به ایمیلش می فرست یا به اشتراکش می گذاشت! آخ

هذیان نمی گویم هاااااااااا! وقعاً با کمبود وقت مواجه شده ام و افتادیم به مسابقه دو و میدانی: من بدو ... درس بدو... جناب زمان هم در این فقره حکم جیمبو جت را دارند ناراحتمتفکرقهر

ای نور به قبرت ببارد لامارتین، شاعر فرانسوی!

در شعر دریاچه ( Le Lac ) از اثر معروف تأملات شاعرانه

( Les Méditations poétiques ) یک جایی که به خاطراتش می رسد، دارد با زمان گفت و گو می کند... مضمونش این است که:

ای زمان! بالهای خود را بر آنانی که احساس خوشبختی می کنند بگستران و از آنانی که نگون بختند به سرعت درگذر!

من هنوز نمی توانم احساس خوشبختی کنم! چون هنوز دچار یک اتفاق خوشبخت کننده نشده ام! ( تعریف من از خوشبختی متفاوت از خیلی چیزهاست و بیانش در این مجال نمی گنجد) با این حال، آرزویم این است که زمان بالهایش را بر من نیز بگسترد ( یا بگستراند) تا اندکی زیر سایه این موهبت ماورائی بیاسایم... خیال باطل

می دانم آرزوی دور و درازی ست و از آن آرزوهای مُحااااااال روزگار...

اما خـــــــــــــب، آرزو بر جوانان عیب نیست که! هست؟

خیال باطل

یاحق!

 

 


می بالم که ایرانی هستم گرچه نامردمی بسی دیده ایم از خودی...
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

سلام هم وطن،

صبح و ظهر و شبت بخیر!

یکی از خبرهایی که توانست از این خستگی مفرط بنده در این روزهای آغازین ترم جدید بکاهد خبر جشنواره گلدن گلاب بود که آقای اصغر فرهادی توانستند جایزه بهترین فیلم خارجی را از آن خود و از آن فیلم « جدایی نادر از سیمین » کنند.

آن هم بین یک سری غول فیلمساز مثل پدرو آلمودوار اسپانیایی یا ژانگ ییموی چینی یا آنجلینا جولی خودمان لبخند.

منظورم همین آنجلینا جولی ای بود که همه می شناسیمش لبخند. خب همه می شناسیمش دیگر! مگر بد می گویم؟ خیلی هم در حد و اندازه خودش شرافت دارد به خیلی ها که ادعایشان می شود و طبلی تو خالی یا حبابی روی آبی بیش نیستند. متفکر من یکی به شخصه بخاطر فعالیت های انسان دوستانه اش تحسینش می کنم و احترام خاصی برایش قائل هستم. زندگی خودش به خودش ربط دارد نه به من و ماها، و حساب و کتابش با خدای خودش است نه با من و ماها! اما آنجا که صحبت از نوع انسان می شود به همه مان ربط دارد. راست و حسینیش بنشینیم ببینیم ما چه کرده ایم برای درماندگان نمی گویم خارجی، که هم وطن خودمان، آنوقت این انسان که در وطن خودش درمانده نیست در جای جای دنیا چه کرده است؟

اندکی از تعصب و تحجر به دور بودن هم نعمتی عظمی ست که چه بسا کسان زیادی که از آن محرومند!

باز این دل گویه های من شروع شد و از کجا به کجا رسیدم! متفکر

بگذریم...

خودتان چطور هستید؟ حال و احوالتان خوب است الحمدلله؟ ملالی نیست جز دوری من؟ لبخند. اشکالی ندارد، این هم بگذرد...

به زودی زود و به حول و قوه الهی با سربلندی این دوران هم تمام می شود، البته چاشنی این سربلندی دعای خیر دوستان شناخته و ناشناخته است. فراموشتان نشود که الجارُ ثـُمَّ الدّار لبخند. اگر بزرگواری بفرمایید مرا هم « جار » به حساب آورید ممنونتان می شوم شدیــــــــــــــــــــد ( دنبال گل از بین شکلک ها بودم تقدیمتان کنم، پیدا نکردم. شما آیکون گل را اینجا از نظرتان بگذرانید لطفاً! لبخند).

بله دوستان، حکایت ما - قربان خدا بروم ناشکری نمی کنم هااااااااااااا - شده حکایت سال به سال دریغ از پارسال!


پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،غریبانه

   در سکوت سینه ام دستی  دانه اندوه می کارد

سلام به همگی

کارهای ترم گذشته من همزمان با شروع ترم جدید دوشنبه 9 ژانویه 2012 به پایان رسید به لطف خدا!

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! متفکریول

نمی دانم قبلاً گفته ام خدمتتان یا نه!؟ این کانادایی ها بچه برف و سرما هستند. روی آذربایجانی ها را نیز سفید کرده اند در این فقره! لبخند بابا! ما آب و هوایمان خودش را در حد کُشت هم سرد کند انگشت کوچک سرمای اینها نمی شود! بله چه فکر کردید؟ تعجب

اینها سرمای -15 الی -20 درجه سانتی گراد خوش خوشانشان است. تازه این سرما نیست که! این تفریح است. گویا هوا هم شوخی اش گرفته باشد! شما برو تا -28 درجه و حتی بیشتر اوه

داشتم عرض می کردم شب کریسمس برف نداشتیم. البته نم نمکی چیزی شبیه برف از آسمان هبوط می کرد*. اما آن چیز آنچنان برف نبود و آخرش هم به برف ختم نشد و هیچ چی به هیچ چی شد قهر و کانادایی ها و حتی این دوستان ایرانی ما که پارسال برف تاریخی کانادا را تجربه کرده بودند (حدود 2 متر و اندکی کمتر شاید!؟) زیاد احساس رضایت نمی کردند که شب کریسمس بی برف نمی شود و از این حرف ها. به هر حال کریسمس که سهل است تا 3 ژانویه برف درست و حسابی ای ندیدیم. یادم هست که از ایران خبر می رسید که حتی مشهد نیز برف آمده. فکر کنید مشهد برف بیاید اما کانادا نه! تعجب اگر این کانادایی ها مشهد و گرمایش را می شناختند حتماً کلی بهشان برمی خورد . من می دانم لبخند

بنده نیز همچنان سرگرم بودم و واقعاً دیگر سرم هم گرم شده بود و به اصطلاح جوانان امروزی دیگر داشتم گیج گیج می زدم آخ. به همه اینها، بی خوابی های شبانه را نیز اضافه کنید که در اثر خستگی، حدود 5-5:30 عصر خوابم می گرفت می خوابیدم تا 7 شب و از آن طرف دیگر خواب نداشتم تا 4 صبح و حتی بیشتر اوه اگر همین روال ادامه می یافت، چند روز دیگر به کل کَأن لَم یَکُن تلقی می شدم. نخندید! راست می گویم لبخند

بله نیمه شب سوم ژانویه برف ما باریدن گرفت و من هنوز بیدار بودم، هرچه لحاف را می کشیدم سرم که خوابم ببرد یک دفعه چشمانم را باز می کردم می دیدم هنوز بیدارم تعجب کلافه. بیرون را که نگاه کردم دیدم برف عجیبی می بارد گفتم از موقعیت استفاده کنم و عکس بگیرم، خواب پیش کش اساتید وسترن که بی خوابی را بر ما عارض کرده اند!!!متفکرقهر

ساعت 2:43 دقیقه نیمه شب بود و حس و حال عکاسی به بنده دست داده بود لبخند

این هم نتیجه اش: (هنوز برف در حال باریدن است افسوس که عکس را توان به تصویر کشیدنش نیست!)

خب چیه؟ انتظار نداشتید که در آن شرایط از پشت پنجره با دوربین 5 مگا پیکسل عکس های نشنال ژئوگرافی را برایتان صید کنم که! متفکر بهتر از این نمی شد دیگر. همینه که هست! ساکت عوض اینهمه اعترااااض، عکس ها را ببینید لذت ببرید. خدائی تا بحال اینقدر برف را یکجا با چشمان غیرمسلح شاهد بوده اید؟ ماشین ها را گویی در برف خاک کرده اند. یکبار دیگر نگاهشان کنید...

خیلی لذتبخش است. البته برای ناظر سومی مثل من که ماشین ندارم. آخر وقتی فردای برف بارون، این راننده های بنده خدا با ابزار آلات مخصوص می افتند جان ماشین که یخ های روی شیشه ها را بشکنند شاید اصلاً برایشان لذتبخش نباشد.

به هر حال، من که نمی توانم لذت این صحنه را بخاطر روزهای آینده ای که شاید خودم ماشین دار شوم در کانادا، آن هم فقط شاید، از دست دهم که! یا بروم با صاحبان این فلزات سنگین همدردی کنم!

پس حالی خوش باش و از عکس لذت ببر لبخند

خب به همین جا که ختم نشد که!

این هم مناظر فردای آن روز بود. این برج مسکونی خودمان است. قابل توجه دوستانی که می گفتند اینجا خوابگاه است؟ متفکر

اما این دیگر ساختمان ما نیست. لبخند

این عکس پایینی یادتان هست؟ عکس که نه، منظره. بله از بالکن خودمان گرفته ام. قبلا هم آسمان آبی اش را در یکی از پست ها برایتان گذاشته بودم. می بینید از آنهمه برف دیشبی خبری نیست؟ از صبح علی الطّلوع، این ماشین ها آمدند تمام برف ها را پارو کردند و رفتند. راستی یک مطلب مهم هم درباره لباس ها و کفش های مخصوص این ایام برفی باید برایتان بگویم. اگر فراموش کردم یادم بیندازید در پست های بعدی حتماً بگویم. مهم است هااااااااااا، نگویید که نگفتم

و این آخری که درخت کریسمسی است که خدا خودش تزئینش کرده به زیبایی هر چه تمام تر. اگر سرمای آن روز هوا اجازه می داد می نشستم و ساعت ها این هنرنمایی این بی همتا هنرمند آفرینش را نظاره می کردم لبخند

عکس هم گاهی نمی تواند احساس را انتقال دهد. همیشه حکایت آبشار نیاگارا در طبیعت بکر و دست نخورده برقرار است: تجربه ای شخصی که می بایست از نزدیک نظاره گرش باشید و بس. حکایت این درخت و این عکس هم همان بود و دیگر هیچ.

همه چیز گفتم و از همه جا گفتم غیر از فروغ، فروغ را که می شناسید؟ یادش بخیر! گویا خدا بیامرز عاشق برف بود و وقتی می خواستند به خاکش بسپارند نیز برف می بارید. آخرین جملات شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» ش این است:

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

همیشه این احساس در من زندگی می کند که فروغ می دانست در یک روز برفی به خاک سپرده می شود! فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان...

در پناه حق باشید!

* چرا هبوط و نه سقوط و نه نزول؟ آخر در نظر حقیر برف موهبتی از زیبا موهبت های الهی ست که همان واژه معنوی هبوط درخور و شایسته اش است. نخواستم با واژه دست پایینی چون سقوط یا حتی نزول از بار معنایی ای که برف برایم دارد بکاهم. دوستان می توانند واژه های مخصوص خودشان را استفاده کنند. این یک نظر شخصی است و نمی خواهم حمل بر تحمیل یک اصطلاح بر پیکره زبان فارسی شود.


جشن سال نو (عکس) و اتوبوس واحد (عکس)
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام

31 دسامبر 2011، شب تحویل سال نوی میلادی.

ناگفته نماند که تقویم میلادی همان طور که همگان مستحضر هستید دقت تقویم جلالی را ندارد و نیز تقویم قمری. اینها لحظه تحویل سالشان همیشه ساعت 12 شب روز 31 دسامبر است و این ساعت تغییری نمی کند.

عکس ها را برایتان می فرستم همچنان که به دعای دوستان نیاز شدید و فوری دارم که این کارم تمام شود که کم کم دارد می رود روی اعصابم و ممکن است خدای ناکرده از تیمارستانی جایی سر دربیاورم این آخر عمری! اوهآخ

راستی این هم از همان اتوبوس هایی بود که عرض کردم خدمتتان که می توانید با اتوبوس دوچرخه سواری کنید یا با دوچرخه اتوبوس سواری لبخند. میله های جلوی اتوبوس باز می شوند و می توانید دوچرخه تان را سوار اتوبوس کنید و خودتان داخل بروید. به همین راحتی لبخند

خسته هستم. بقیه اش بماند برای بعد هااااااا....

شب و روزهایتان یکی بهتر از آن یکی!

خداحافظ!

 


کریسمس در کانادا و مقایسه با عید نوروز در ایران
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،غریبانه

سلام

خوب هستید إن شاءالله؟ ... خدا رو شکر

راستی از دوستانی که به من هم تبریک عید میلادی گفتند سپاسگزاری می کنم شدیــــــــــــــــــــد...

الآن ساعت دقیقاً 8 شب روز دوشنبه 26 دسامبر سال 2011 میلادی است. بهتر است وقتی غذا خوردید از درس خواندن بخصوص، بپرهیزید، به این دلیل که پس از صرف غذا، خون متوجه معده است و مغز نیاز به استراحت دارد و قند خون اش پایین است. بنده نیز طبق این دستور، در خدمت شما هستم تا هم کار مفیدی انجام داده باشم، هم استراحتی به مغز.

دیروز کریسمس بود و قرار بود وقتی حسش بود برایتان از کریسمس اینجا بنویسم. یکی از بزرگترین تفاوتی که عید اینها با ما ایرانی ها دارد اینست که اینها برای عیدشان بسیار شاد هستند و با انگیزه و شور و اشتیاق به استقبالش می روند. اما ما گویی از سر اجبار چاره ای نداریم که خود را شاد نشان دهیم و إلا هرکسی می رفت داخل پستویی و کرکره ها را می کشید و می خزید در تنهایی بی پایان خودش... بخاطر همین است که امسال کانادا جزو چند کشور اول جهان قرار گرفت که مردمانشان شاد زندگانی می کنند.


لحظه های ناب من
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

سلام به یلدائیان ایران زمین،

در همین بحبوحه درس و درس و درس، کوچکترین فرصت بین راهی که پیش

می آمد سعی می کردم لحظه هایش را قاب کنم* تا این روزهای سرد زمستانی با

این همه کار و مشغله خاطرات تلخی برایم باقی نگذارد که نفهمم دور و برم چه

خبر بوده است و نسبت به لحظه هایی به یاد ماندنی بی توجه بوده باشم.

در این فقره، عنوان قدیمی شکار لحظه ها نیز جای خود دارد. عکس های زیر

بخشی از این شکار لحظه هاست:

ببینید حق دارم این طرف ها پیدایم نشود؟


 

برف که آمد، تو ایستگاه اتوبوس دانشگاه منتظر اتوبوس بودم که برگردم به خانه، صبح بود و تقریبا دانشگاه خلوت، من هم یک سلام جانانه به ایرانی های وسترن دادم لبخند

البته گچ نیست هاااا، همان برف است، مرا به بیت المال چه کار؟ لبخند

بیت المال خوری هم عرضه می خواهد**، هرکسی نمی تواند بیت المال خور شود که! متفکر

این هم بزرگنمایی شده اش:

داشتم در خانه درس می خواندم، باران که آمد، یک دفعه دیدم منظره عجیبی شده است و این هم نتیجه اش:

استاد TA مان با من صحبت کردند که تمامی برگه های امتحانی مربوط به TA

آزمایشگاه را خودم تصحیح کنم حتی برگه های کلاس هایی را که من تدریس نمی

کردم باید تصحیح می کردم که طبق نظر ایشان یک منطق بر همه برگه ها حاکم

باشد و تصحیح اوراق با همان یک منطق پیش رود. فکر خوبی بود اما در این

اوضاع قاراشمیش بنده وقتگیر. به هر حال، علاوه بر کلاس های خودم، برگه

های دو کلاس دیگر را نیز از دوستان TA مان گرفتم و شروع کردم به تصحیح

اوراق. دو تا از بچه های باحال یکی از آن کلاس هایی که دست من نبودند در

آخر برگه امتحانی این خاطرات ماندگار را ثبت کرده بودند که دلم نیامد نمونه ای

از آنها را برای خودم نگه ندارم: لبخندتشویق

این هم کریسمس امسال در داخل برج های مسکونی:

البته این عکس در حال دویدن برای از دست ندادن آسانسور گرفته شده است اما به نظر بنده، در نوع خود خاص است. نه؟ لبخند

این هم یکی دیگر بدون دویدن برای از دست ندادن آسانسور: لبخند

این هم یکی از سنجاب های*** معروف کانادایی که چقدر من عاشقشان هستم. بسیااااار مردم گریز و گریزپا. بخاطر همین با ترس و لرز جلو می رفتم که الآن پا به فرار می گذارد و کمی عکس لرزید. در عکس هم معلوم است که آماده است من یک قدم دیگر بردارم تا دربرود. می بینید؟ لبخند ای جااااااان! جای همه تون خالیه! عالمی دارم با این سنجاب ها... لبخند در یک فرصت بهتر اگر افتخار دوستی به ما دادند عکس نزدیکتر و بهتری را ارائه خواهم کرد: لبخند

یلدای دیشبتان مبارک و به امید یلداهایی پر از شادی و سلامتی برای تمامی

دوستان شناخته، ناشناخته، مرئی، نامرئی! لبخند

*این « قاب کردن لحظه ها » را از استاد عزیزم دارم که نمی دانم راضی هستند در این وبلاگ نامی از ایشان برده شود یا نه!؟ مهم این است که برای من خیلی عزیز هستند، هرچند نتوانم نامی از ایشان به طور مستقیم ببرم. لبخند. از همین جا دستانشان را می بوسم و سبد سبد سلام حضورشان ابلاغ می کنم... سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم / دگری نمی شناسم، تو ببر که آشنایی...

**یک استاد عزیزی داشتیم که همیشه می گفتند: یزید شدن هم عرضه می خواهد، شمر شدن هم عرضه می خواهد، هرکسی لیاقت ندارد یزید و شمر شود!

*** اینجا به جای سگ ولگرد و موش و گربه، تا دلتان بخواهد سنجاب یا همان squirrel هست. سنجاب هم که ولگرد نمی شود که! لبخند اینها موجودات نازنین خدا هستند که وقتی از کنارشان رد می شوی گویی تمام انرژی پاهایشان را در قلب تو جاری می سازند و چه زیباست وقتی روزت را با دیدن یک سنجاب آغاز کنی و باانرژی بروی دنبال کارهایت...خیال باطل امیدوارم یکبار این احساس شیرین را تجربه کنید لبخندخیال باطل


Poppy
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،تقویم کانادایی

سلام

امروز می خواهم درباره یکی از مراسم کانادایی ها که

بسیار نمادین است صحبت کنم.

 

Poppy


poppy همان گل شقایق است (اگر اشتباه نکنم) که در

کانادا، آمریکا، انگلستان، استرالیا و نیوزلند از اول تا

یازدهم نوامبر به عنوان یادبود کسانی که در جنگ (جنگ

جهانی اول) کشته شده اند استفاده می شود. بیشتر مردم، به

یاد کشته شدگان جنگ یکی از این گل های پلاستیکی را که

یک سنجاق به آن وصل است روی لباس هایشان نصب می

کنند تا یاد و نام شهیدانشان را زنده نگه دارند. در فرانسه هم

گویا چنین نمادی وجود دارد اما گلش فرق می کند و بنفش

است.


به قدری من این اتحاد مردم و احترام به شهیدان را دوست

دارم که حد ندارد. حالا اینها نمی گویند «شهید»، می گویند

«کشته شدگان در جنگ». اما خب، معادل ایرانی اش همان

شهید می شود.

دیشب به دوستم می گفتم: ما کم کشته و شهید در جنگ دادیم؟

آیا ما هم به این اندازه به شهیدانمان ارزش و احترام قائل هستیم؟؟؟ بله می دانم جوابتان چیست...

اما آن بحثش جداست. به نظرم باید فرای آن قضیه به این

فقره نگاه کرد. آیا شهیدان ما کسانی بودند که می خواستند

بروند کشته شوند تا امتیازاتی به بازماندگانشان اعطا

شود؟؟؟ من منظورم توجه به همین قسمت ماجراست. ما یک

هفته به نام هفته دفاع مقدس داریم. چرا این فرهنگ در ایران

اجرا نشده و جا نیفتاده است که در این یک هفته مرد و زن،

پیر و جوان، همه و همه و درواقع، همه آنانی که روحی

سرشار از صلح و نوعدوستی دارند از چنین نمادهایی

استفاده کنند؟ می دانید چقدر برای خارجی ها قابل توجه و

حائز اهمیت می شود؟ من به عنوان یک خارجی روز اولی

که در اتوبوس عده ای از دانشجویان و حتی راننده اتوبوس

را دیدم که گلی به لباسشان وصل کرده اند کنجکاو شدم که

این یعنی چه؟ بعد وقتی رفتم خرید، بانک و خیلی جاهای

دیگر...، دیدم همه جا از این گل های پلاستیکی گذاشته اند

که مردم به رایگان بردارند و استفاده کنند و همین باعث شد

تحقیق کنم درباره داستان این گل و این نماد. این یعنی نوعی

فرهنگ سازی که تمامی اقشار و اصناف یک جامعه در آن

شرکت می کنند. از فروشگاه علاءالدین که گردانندگانش

عرب ها هستند گرفته تا خود  فروشگاه های کانادایی و

آمریکایی، همه و همه از این گل ها به مردم هدیه می کردند.

افسوس که ارزش شهید و نام شهید در ایران ابزاری شد و

اعتبار و حرمتشان آنچنان که باید شناخته نشد...!


دفاع از اسلام در یک کنفرانس بین دانشگاهی
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

سلام دوستان، آشنایان، غریبه های آشنا، آشناهای ... غریبه

(البته این آخری ها اینجا سر نمی زنند به همان دلیلی که

نامشان می گوید!)، سلامی به گرمی خانه های ایرانی در

روزهای سرد پاییزی (اینجا زمستان است*، اما سلامت را

می خواهند پاسخ گفت!!! این است تفاوت اینجا و آنجا!).

شنبه 22 اکتبر 2011، دومین روز کنفرانس بین دانشگاهی

دپارتمان فرانسه در وسترن بود. ما هم به عنوان

volonteer یا bénévol در فرانسه یا همان همیاران

مراسم در فارسی لبخند مشغول فعالیت بودیم. شنبه صبح زود

رفتم دانشگاه تا سر کاری که بر عهده من بود حاضر شوم.


جشن ملی کانادایی ها : Thanksgiving Day
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،تقویم کانادایی

سلام به همگی

اول از همه، دوستانی که از شرایط زندگی در سوئد اطلاع دارند، به بخش

نظرات پست « نحوه پیدا کردن دانشگاه و مکاتبه برای ادامه تحصیل در خارج از

کشور » مراجعه نموده و سرکار خانم بهار را راهنمایی نمایند لطفاً. با سپاس

و آن دیگر:

گویا قرار بر این است که ماه اکتبر همیشه برای من ماه خوبی باشد! لبخند


تبعیض نژادی مرد!
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

سلامی چو بوی خوش آشنایی

نمی دانم مرا می شناسید و اینجایید یا نمی شناسید، چه فرقی

می کند که من کیستم یا شما کیستید!؟ صحبت بر سر گفت و

گوی تمدن هاست و گاه یک انسان به ژرفای یک تمدن عمق

دارد و گاه یک ملت به اندازه یک انسان محتوا ندارد!!!!

چه کنم؟ بر آن پایکوبی کنم یا بر این گریستن را آغاز؟

 

این مقدمه ای بود هر چند دور، هر چند نزدیک، بر اتفاقی

که در درون من افتاد و اینک می خواهم آن را با شما سهیم

شوم و نمی دانم تا کجا می توانید این حس را در وجودتان

بیدار کنید و مرا همراهی!؟

 

امروز می خواهم از اتفاقی بگویم که برای اولین بار برایم

رخ داد:


قبله ما و آبشار نیاگارا
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات

سلام به همگی لبخند

ما هم خوبیم و ملالی نیست جز دیدار دوستان

یا

نمک در نمکدان شوری نداره / دل من طاقت دوری نداره

چه روزگاری بود آن زمانی که نامه ها این شکلی بود! البته من خودم هیچوقت

چنین نامه هایی ننوشته اما خوانده بودم لبخند

به هر حال، برای گفتن اینها اینجا نیستم. بگذریم.

سرم خیلی شلوغ است: درس های خودمان سخت است و کسی با کسی شوخی

ندارد. مثلاً غیبت کردی یا به دلیل بیماری درس را حاضر نکردی یا از این حرفها

نداریم یعنی ندارند. اینجا همه چیز جدی است. استاد زودتر از همه سر کلاس

حاضر است. چطور شود که سر وقت بیاید تعجب دیر آمدن هم معنی ندارد. یعنی

تابحال من معنی دیر آمدن استاد را درک نکرده ام. دوستان من قبلاً ها تعریف می

کردند که یک استادی که داور یک پایان نامه بود، سر جلسه دفاع نیامده بوده، بعد

از کلی زنگ زدن و پیدا کردنش تازه یادش آمده بوده که امروز جلسه دفاع

بوووووووود و بدو بدو آمده بوده تعجب

این مورد از گروه ما نبود. از حق نگذریم اساتید ما خوب بودند. بخصوص استاد

عزیز بنده که روشی برای پایان نامه نویسی داشتند که من اینجا همان را می بینم و

برای من که قبلاً با این روش آشنا بودم (به مدد راهنمایی های ارزنده ایشان)

دیگر کار کردن در چنین سیستمی به نظر می رسد مشکل نباشد. تا چه پیش آید...

یاد همه خوب ها بخیر! اساتید خوب من هم در بین آنها...!

خیال باطل

به هرحال می خواستم عرض کنم که چون سرم شلوغ است شاید فرصت کافی

برای به روز کردن زود به زود این صفحه را نداشته باشم.

تا از تاریخش زیاد نگذشته بگویم که ما در کانادا به دو طرف نماز خواندیم، یعنی

به دو قبله تعجب خنده