ماجراهای تحصیل در کانادا

سلام. نویسنده این وبلاگ سعیش بر آن بوده است که تجربیات، اتفاقات و ماجراهای آموزنده و مفیدی را که در این مسیر تحصیل در خارج از کشور (کانادا) با آنها مواجه گشته است در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد. شاید مفید فایده واقع گردد. إن شاءالله... آمین!

ماجراهای من و انگلیسی (2)
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،نکاتی در باب آموزش زبان انگلیسی ،یک تجربه ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام به همگی

طی این 8 ماه حضور بنده در کانادا! (می بینید؟: عمر گرانمایه

است هاااااااااااااا! مثل آب روان می گذرد نه رحمی نه مروتی،

هیچ چی ، هیچ چی! آخ استفاده کردی، کردی، نه که، از

دستش دادی! آخ وقت تمام خاطرم هست در یکی از پست های

اول این صفحه که می خواستم درباره قبله مان بنویسم 20 روز

بیشتر از اقامت من در کانادا نگذشته بود و من کلی متعجب

بودم که 20  روز است کانادا هستم، اکنون اینجا هستم و می

گویم 8 مااااااااااااااه!... 8 ماه کجا؟ 20 روز کجا؟تعجب)

بله عرض به خدمت شریفتان که طی این 8 ماه به هر طریقی

بود جان سالم از انگلیسی صحبت کردن به در بردمتشویق، اما اصل

مطلب هنوز به قوت خود باقیست و همین را بگویم که از

امتحانات جامع دکترایمان به آن اندازه نمی ترسم که از این

مدرک انگلیسی ای که باید به دپارتمان ارائه دهم طی این 4

سال، می ترسم استرساسترساسترس. شبیه این بیچاره ای که از

استرس زیاد ناخن که هیچ به انگشتانش هم رحم نمی کند

شده امناراحت. به قدری که می ترسم از این قضیه. فکر کنید خدای

ناکرده 4 سال اینجا انواع و اقسام فشار آلات روانی را تحمل

کنم، باز هم خدای ناکرده بعدش بگویند مدرک انگلیسی نیاوردی

پس تمام این مدت کأن لم یکن تلقی می شود گریهکلافه آخر

وقتی صحبت از تافل و آیلتس می کنی دیگر بحث مکالمات

روزمره نیست که بگویم گلیم خود را از آب بیرون می کشم و

همین کافیست. دریایی ست ژرف که هرچه بیشتر بدانید درصد

قبولی تان نیز بالا می رود. به قدری این موضوع گوشه مهمی از

ذهن بنده را به خود مشغول کرده است که حد ندارد... استرسو

خیلی شکلک های دیگر...

توکل به خدا، تا چه پیش آید...

اینها مقدمه ای بیش نبود. بحث اصلی همان ماجراهای من و

انگلیسی است که در ادامه به طور مفصل به شرح آن می

پردازم. گرچه ناگزیر از گفتن مقدمه ای دیگر هستم که جهت

اطلاعات عمومی دوستان خالی از فایده نخواهد بود.

در کانادا وقتی شما خانه ای را اجاره می کنید، می توانید خانه

مذکور را اجاره فرعی نیز بدهید. مثلاً ماها که 4 ماه تابستان ( از

می تا آخر آگوست) را حقوق نداریم و می بایست از جیب

بخوریم، اگر قصد مسافرت به دیار خود را داریم می توانیم خانه را

اجاره فرعی دهیم یا همان sublet در زبان انگلیسی و دست کم

کرایه اجاره خانه بدین صورت تأمین شود. البته بنده چون سفر

بسیار کوتاه یک ماهه به ایران خواهم داشت تنها می توانستم

برای این یک ماه خانه را sublet کنم اما مرجان، هم خانه ایم،

چون حدود دو ماه در ایران می ماند می توانست برای دو ماه

خانه را اجاره دهد. به همین منظور ما دو تا، یک آگهی sublet

تنظیم کردیم با ذکر شماره تلفن و آدرس ایمیل تا اگر کسی

شرایط ذکر شده در آگهی را دارا بود بیاید و خانه را ببیند. چند

قلم از شرایطی که ذکر شده بود جهت اطلاع دوستان و ارائه

توضیحاتی بیشتر در ادامه می آید:


ادامه طبیعت بهاری وسترن
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

این هم درختان رنگارنگی که وصفشان در پاسخ به نظر آقای

امین آمده بود. شکوفه های یاسی را مشاهده می فرمایید؟

تمام دانشگاه این رنگی شده بود...لبخند

 

این هم یکی دیگرش از دور و از نزدیک:

این هم University Gate یا همان در اصلی دانشگاه. همان طور

که در تصویر پایین مشاهده می فرمایید در اصلی یا به عبارتی

دورازه اصلی دانشگاه حصار ندارد فقط دو تا ستون دارد که همه

می توانند براحتی وارد شوند حتی روزهای تعطیل. در تصویر

ذیل، بنده داخل دانشگاه هستم و دقیقاً همان روزی بود که رفته

بودم بانک و ماجرای آن روز را برایتان تعریف کرده بودم. لبخند

نکته قابل توجه در وسترن و شاید دیگر دانشگاه های 

کانادایی!؟ این است که در بسته و تعطیلی و دانشجو وارد

نشود امروز کنکور است و امروز امتحان است و روز جمعه است

و تعطیل است و نگهبان نگذارد و ورود ممنوع حتی اگر کار

واجبی داشتی و با استادت قرار داری اما ساعت 8 شب به بعد

است و نمی توانی بروی طبقه بالا و الخ* نداریم.

شما می توانید شب تا پاسی از شب گذشته یا همه شب تا

صبح تا هر موقع که دلتان بخواهد و کار داشته باشید در دانشگاه

بمانید بی آنکه کسی سؤال و جواب کند و بازخواست شوید.

نهایتش این است که هر دانشکده رمز ورود یا دستگاه کارت

خوان دارد که روزهای تعطیل (شنبه ها و یک شنبه ها) که

دانشگاه تعطیل است و در ورودی ساختمان ها بسته،

دانشجویان بتوانند برای انجام کارهای خودشان از طریق رمزی

که دپارتمان به آنها داده یا از طریق کارت دانشجویی شان که

دستگاه کارت خوان آنها را شناسایی می کند و در باز می شود،

وارد ساختمان شوند.

این هم یکی از خیابان های اطراف و خودنمایی درختانی که به

میهمانی بهار دعوت شده و زیباترین لباس های طبیعت را

بر تن کرده بودند لبخند

الآن هر چه فکر می کنم اینجا کجاست یادم نمی آید متفکر

لبخند


عکس (طبیعت وسترن)
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام اما بااااااااااااور کنید وقت ندارم. اوهوقت تمام

چند تا عکس می گذارم جهت تغییر حال و هوای خوانندگان

محترم.

طبیعت بهاری وسترن:

تصویر بالا را دقت بفرمایید! روی درختی که سمت راست تصویر

است، برچسبی وجود دارد که مشخصات درخت بر روی آن درج

شده است. ناگفته نماند که شاید بتوانم به جرأت بگویم که

تمامی درختان وسترن برچسبی دارند که نام درخت و سایر

مشخصات بر روی آنها درج شده است و بنده به شخصه درختی

ندیده ام که اطلاعاتش را ننوشته باشند.لبخند

این برگ پایین را همین دیروز دیدم. در لابلای اینهمه شادابی و

طراوت این تنها برگی بود که در برابر بادهای موسمی شدید این

سرزمین مقاومت کرده و تا اکنون از پای نفتاده است.

او* را بخاطر اینهمه اراده و استواری اش تحسین کردم و حین

نوشتن این سطور تنها این مطالب در ذهنم مرور شد که با شما

به اشتراکش می گذارم:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

این روزها به دلیل خستگی شدید ناشی از 8 ماه کار بی وقفه

که قبلاً وصفش آمد، حس خوبی ندارم در کل، و افکار پریشان

خیلی به سراغم می آید اوه

شاید باید این برگ را می دیدم و عبرت می گرفتم که زود میدان

را خالی نکنم و جا نزنم.

به هر حال دیدار خوبی بود و دلم نیامد خاطره اش جاودانه نگردد.

به قدری این تک برگ نماد مقاومت را دوست داشتم که تصمیم

دارم هر روز سری به او بزنم تا اندکی باهم به گفت و گو

بنشینیم... اما ای کاش، چشم و گوش دلم باز بود که داستان

زندگیش را از زبان خودش می شنیدم خیال باطل

تصویر پایین یکی از درختان عجیب حیاط پشتی دانشکده ما را

نشان می دهد که ریشه هایش نیز به اندازه شاخه های یک

درخت تنومند رشد کرده و از زمین بیرون آمده است. عکس های

این درخت را در تاریخ 23 مارس گرفته ام یعنی سه روز پس از

نوروز ما. عکس ها از زوایای مختلف گرفته شده است.

فقط به نظاره بنشینید خلقت خدا را...

 

احساس می کردم ریشه حرف هایی در دلشان هست که آمده

اند به آدمیزادگان بگویند.

حقایقی شیرین یا تلخ از آن سوی خاک، شاید از آن دنیا!؟

خیال باطل خیال باطلخیال باطل

و این هم شاخه هایش. تو گویی درخت را نیزه باران کرده اند:

 

* اینکه برای توصیف تک برگ مذکور از ضمیر "او" به جای "آن" استفاده نمودم بی دلیل نبود:

مقاومت و ایستادگی آن برگ به قدری مرا شگفت زده کرده بود که احساس کردم خیلی شخصیت بزرگی دارد و نتوانستم در وصف او، به نباتش تشبیه کنم. یک اصطلاحی داریم در صنایع ادبی به نام personnification یعنی شخصیت دادن به چیزی غیر انسانی. ببینید یک برگ به چه مقامی می رسد که صفات والای انسانی را نیز می توان در وصفش بکار برد!!! حکایت این تک برگ و توصیفات من نیز جز این نبود.لبخند


من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم (با اندکی اضافات)
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،معایب کانادا

سلام دوستان خوب و تمیز و مهربون من،

روال این وبلاگ این است که اگر بحثی ناقص مطرح شد چه به

دلیل اطلاعات ناقص بنده، چه به هر دلیل دیگری، و یکی از

خوانندگان محترم آن را گوشزد کردند، در صورت امکان به نام

گوینده و گوشزد کننده اش در متن وبلاگ قرار داده شود، تا یک

محیط تبادل افکار و آراء سالم و مؤثری را در این مکان داشته

باشیم و همگان از آن بهره مند گردیم. چون خیلی ها نظرات را

نمی خوانند و بحث را همین طوری ناتمام دریافت می دارند، که

البته به نظر حقیر بهتر است نظرات نیز در مراجعه به هر وبلاگی

خوانده شود (البته برخی نظرات از جمله تبلیغات بازگانی و

بازاریابی و ... نیازی به خواندن ندارد هااااااالبخند) . اینجا هم

مخاطب خاص دارد و نظرات زیبا و ارزنده ای نوشته می شود که

بنده به شخصه از خواندنشان حظّ وافی و کافی می برم.

امیدوارم برای دیگر رهگذران نیز همین گونه باشد.

این سطور مقدمه ای کوتاه بود بر پست قبلی با عنوان "روحیه

مازوخیستی حاکم بر بیشتر جوانان این قوم".

چند نفر از دوستان توضیحاتی بر نوشته مزبور افزوده بودند که

بهتر دیدم در متن وبلاگ نیز بیاید. البته توصیه بنده اینست که

اول پست مذکور خوانده شود بعد این، تا زنجیره کلام از دستتان

درنرود و بدانید از کجا به کجا رسیدیم و چه شد و چرا اینگونه

شد. لبخند

بخشی از نظر جناب آقای رادمان این بود که:

 [...]. خوبی ها و زشتی ها در میان همه ی اقوام و ملت ها

وجود دارد. اگرچه فکر می کنم بسیاری از مردم کانادا با این گونه

رفتار موافق نیستند.*متفکر

بنده هم سؤالی از ایشان پرسیده ام* که منتظر شنیدن

پاسخشان در بخش نظرات هستیم...

آقای امین آقا هم مورد خاصی را که بنده حین نوشتن این سطور

به ذهنم خطور نکرده بود به زیبایی گوشزد کرده بودند* که در

ادامه می آید:

در مورد اول** شدیدا درد کشیده ام!

در مورد دوم** هم واقعا هنوز فلسفه این کار را نفهمیدم. اگه

قرار به داشتن همیشگی یک طرح روی بدن است که خب،

آمدیم فردا روزی این طرح از مد افتاد، تکلیف چیست؟! آیا واقعا

می شود یک طرح را مثل یک لباس برای همیشه در بدن

داشت!؟ با عقل جور در نمی آید. اگر خسته شدی، چه؟ اگر

تکراری شد، چه؟! اگر همسرت از دیدنش خوف کرد، چه؟! اگر و

اگر و اگر...

و نکته آخر: خدایی که آنقدر باهوش است و زیبا می آفریند و

خلقتش هیچ کم و کاستی نداشته، اگر لازم می دانست بدن

های هر کداممان را از نقش و نگارها می زد، به بهترین شکل!!!

فاطمه خانم هم کاملاً بجا و مناسب، به بعد ایرانی قضیه اشاره

کرده و نوشته اند:

دردی را که شما اونجا میکشید من اینجا از دست هموطنان

عزیز میکشم. بینی هایی که الکی جراحی میشه، ساکشن

ها، پوستهایی که یه کم پیر شده و حالا باید به مدد تیغ جراحی

جوان بشه و ... اگر بدونید چه زجری میکشم!نگران متأسفانه دور و

بریهای ما [...]*** باهم مسابقه دارند. یکی دماغ عمل میکنه

اون یکی پوست میکشه اون یکی روی بازوش تاتو میکنه این

یکی تاتوی ابروش را لیزر میکنه و نو نوا میکنه خلاصه که خیلی

دلم پر بود. دست گذاشتی روی دل من!! والّا بخدا اینها همه

کفاره داره مگه میشه هر کاری دلمان خواست با بدنمان بکنیم

این بدن امانته بابا امانت ...

کسی را یارای مقاوت در برابر حق و حقیقت هست آیا؟!لبخند

 

از همه دوستان نظر دهنده که همکاری کردند جوانب این آفتی

را که مثل خوره افتاده به جان مردم، بررسی کنیم، سپاسگزارم).


 * رک. بخش "نظر شما" مربوط به پست مذکور.

** مورد اول که در متن آمده بود مربوط به حلقه آویز کردن بخش هایی از بدن از جمله بالای پلک و لب ها و لاله گوش و الخ می باشد. مورد دوم حاکی از خالکوبی و طراحی نقوش و اشکال عجیب و غریب بر روی دست و پا و ... است.

*** یکی از روش های ارجاع داخل متن این است که اگر بخواهید بخشی از کلام شخص دیگر را که نقل قولش می کنید، نیاورید می بایست بجای بخش حذف شده آکولاد یعنی این علامت [ ] را بنویسید با سه نقطه در وسط یعنی این: [...] بعد ادامه کلام شخص مذکور. لبخند نخندید! خب چه کنم؟ از بس که اینجا کارهای پایان ترممان در حد یک مقاله بود و می بایست قوانین مقاله نویسی را در آنها رعایت می کردیم که اخلاق علمی ام بالا رفته**** و نمی توانم هنگام نقل قول از کسی موارد مذکور را رعایت نکنم. می دانید: اگر رعایت نکنم شب عذاب وجدان درد می گیرم.لبخندلبخندلبخند اینقدر هم نخندید لطفاً!جدی می گویم.

**** از اولش هم بالا بود، جمله بالا را محض مزاح عرض کردم.چشمک


روحیه مازوخیستی حاکم بر بیشتر جوانان این قوم
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: معایب کانادا ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام

این را شنیدید؟ : آقا چه حکمتی هست که روزهای عادی باید با

کفگیر از رخت خواب بیارنمون بیرون، بعد، روز های تعطیل عین

جغد بی خوابی می گیردمون؟متفکرمتفکرمتفکر

حکایت من است دقیقاً و تمام و کمال!متفکر

هفته پیش پنج شنبه، به لطف خدا کار دوم هم را تمام کردم و

تحویل دادم و من ماندم و Bibligraphie امتحانات سال آینده.

اوه

بحثش خارج از حوصله من و شما و این دست و این صفحه

است. درد سرتان نمی دهم لبخند

خب، راستش از اوایل سپتامبر که بنده آمدم تا به همین 5 شنبه

ای که گذشت، 5 شنبه 14 اردیبهشت 1391 و مصادف با 3 می

2012، بنده نفس نکشیدماوه. جدی می گویم هاااااااااا:

نفس نکشیدم.

9 ژانویه 2012 آخرین مهلت تحویل دومین کار ترم گذشته و نیز

آغاز ترم جدید بود و عرض به خدمت شریفتان که بنده همان روز

کار را تحویل دادم و درس ها هم آغاز شد و روز از نو و روزی از

نو...

من نه درست و حسابی فهمیدم کریسمس یعنی چه، نه از

حراج های استثنایی همه چیز و همه جوره پایان سال 2011

بهره ای بردم، نه خودم این وسط یکی دو روز استراحت کردم

که شاداب و سرحال ترم جدید را شروع کرده باشماوه.

اما این ترم با خودم گفتم: این کار آخری را هم تحویل بدهم، قبل

از شروع یک برنامه جدید که اجباری هم هست البته، بهتر است

پس از 8 ماه کار نفس گیراوه، یک استراحت دو روزه ای به

خودم بدهم تا کمی تجدید قوا شود. خب کم خوابی های زیادی

هم داشتم در این مدت، گفتم این هم اندکی جبران شود خوب

است. بالاخره بابا! آدم هستم دیگر، آن هم از جنس لطیفش لبخند،

آهن که نیستم که! انسان ظرفیت دارد خب، یک دفعه ممکن بود

آمپرم برود بالا و یک جوری بیاید پایین که سالیان سال به خودم

نیامده باشم! نباید می گذاشتم کار به آنجاهای باریک برسد.

اما بحث همان است که بالا عرض شد خدمتتان: نه به آن

روزهایی که کلاس داشتم و با کلی ناراحتی از خواب شیرین

بامداد رحیل بیدار می شدم نه به این روزهایی که خیر سرم

می خواهم استراحت کنم و عین جغد مذکور از ساعت 6 و 7

صبح قبل از اینکه ساعت بیدارم کند پا می شوم و می نشینم.

اصلاً منظورم چیست؟ که چه؟متفکر شما فهمیدید من هم

فهمیدم.متفکر فکر می کنم دچار قوانین مورفی شده املبخند. همان

هایی که یک زمانی خیلی برایمان ایمیل می شد که "قوانینی

که نیوتن از قلم انداخت"، بعدتر ها به اسم قوانین مورفی که این

 آقای ادوارد مورفی مهندس نیروی هوایی و محقق «تئوری هرج

 و مرج» بوده است و شاید هنوز است!؟، مشهور شد.لبخند مثلاً

 یکی از آنها قانون صف است به این صورت که: اگر در صف

 شلوغی باشید و حوصله صبر کردن نداشته باشید، به محض

 خروج شما از آن صف، صف به سرعت برق و باد پیش خواهد

 رفتخنده

 یا این قانون: وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و...

 همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر

 برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند! من یکی این

 یکی را هم به طرز وحشتناکی تجربه کرده ام و احتمالاً شما ها

 نیزخنده.

 البته در آن لحظه آن اتفاق مورفی اصلاً خنده دار نیست هاااااااااا!

 لبخند

این هم عکس امروز صبح که از ساعت 6 صبح عَلَی الطّلوع عین

جغذ مذکور بیدار شدم و نشستم سر این بی زبان که برای

شما یادداشت بگذارم:

(چقدر زیبا بود این صحنهخیال باطل اما نمی دانم چقدر عکس می تواند آن حس زنده تجربه شده اش را به شما ها انتقال بدهد!؟متفکر)

و اما موضوع بحث امروز:


اینجا احترام به مشتری از واجبات امور است!
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،یک تجربه

سلام

خیلی با خودم کلنجار رفتم که: بشین سر درس و مشقت! مگر

وقت اضافه داری که بخواهی خاطره تعریف کنی؟بامن حرف نزن دیدم نمی

شود که نمی شود!

آخر مگر می شود اتفاق امروز را که در برخورد با چنین انسان

های نازنینی تجربه کرده باشی ( گرچه اولین تجربه ات نیست )

و خاموش بمانی؟

امروز چند کار بانکی داشتم که باید حتماً انجام می شد. وقتی

سوار اتوبوس ریچموند (اتوبوس6) شدم که بروم به بانک، از

راننده خانم* اتوبوس پرسیدم که آیا به در اصلی دانشگاه می

رود یا نه. چون می خواستم یک ایستگاه پس از در اصلی

(University Gate) پیاده شوم، البته ناگفته نماند که در نادر

مواردی فاصله بین دو ایستگاه طولانی می شود، اما هر چه هم

طولانی شود هم به پای ایستگاه های کیلومتری مثلاٌ تهران

نمی رسد که از هر 1 کیلومتر یک ایستگاه اتوبوس گذاشته اند و

منظورشان از این کار چه بوده است من نمی دانم!؟ متفکر

با گرفتن جواب مثبت راننده سوار شدم تا در ایستگاه بعد از

Gate پیاده شود، وقتی به ایستگاه Gate رسید، دید من پیاده

نشدم، بلند صدا زد: اون دختر خانمی که می خواست Gate

پیاده بشه، چرا پیاده نمیشه؟! لبخند این شکلک لبخند از من بود

هااااااا نه از راننده. لبخند رفتم جلو و تشکر کردم و گفتم: ایستگاه

بعدی پیاده میشم. ممنون!

خدا رحمت کند قدما را! سالی که نکوست از بهارش پیداست... لبخند

می توانید بقیه ماجرا را نخوانید و خودتان بقیه اش را در ذهنتان

تصور کنید. کسانی که می خواهند ادامه  را بخوانند بروند بخش

ادامه مطلب لطفاً لبخند


من و آبگوشت
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

بر آن مردم دیده روشنایی سلام

پس از هفت ماه اقامت در کانادا، دل به دریا زدم که یک آبگوشت

از آن آبگوشت های مادرانه بار بگذارم. البته می دانستم این آن

نمی شود، اما شما که از اعتماد به نفس بالای بنده خبر دارید

که! پس بقیه ماجرا را هم خودتان جمله سازی کنید لطفاً لبخند

 

جای خوانندگان محترم خالی:

این آبگوشت حواشی اش هم برای اولین بار پیش آمد کرد،

درست مانند خودش:

پس از هفت ماه بالاخره بنده یک قوطی رُب خریده بودم که

ظاهراً واقعاً رُب بود. آخر می دانید: اینها رُب به آن معنای واقعی

کلمه که در ایران یافت می شود ندارند انگار!؟ یعنی ما که

تابحال ندیدیم. اوضاع به قدری وخیم شده بود از بی رُبی و بد

رُبی اینجا، که دوستم مرجان وقتی winter break رفت ایران یک

قوطی رُب با خودش آورد. تازه او هم راضی نبود، می گفت:

«یک و یک پیدا نکردم، بابام تبرک خریدناراحت». من هم می گفتم:

«مرجان! تبرک هم محصولاتش بد نیست هاااا! به هر حال،

همان را هم اینجا پیدا نمی کنیم ». بله داشتم عرض می کرم

خدمت شریفتان که اینجا رُب حکایتی دارد برای خودش:

باید خیلی موقع خرید حواستان جمع باشد.

آخر چه کنم؟ وقت درست و حسابی گیرم نمی آید که وقتی

می روم خرید، از تک تک قوطی ها عکس بگیرم و برایتان بگذارم

تا کمی به موضوع آگاهی پیدا کنید که! اوه

به هر حال، در همین حد عرض کنم که:

تا بحال، ما از شِبه رُب استفاده می کردیم و بهتر از آن هم

گیرمان نیامده بود البته با قیمت مناسب. آن شِبه رُب هم

اسمش بود crushed tomato، یعنی رُب خرد شده، له شده،

چلانده شده و الخلبخند

خیلی شل و ول بود، و همین طوری داشت از فرط شل و ولی

از حال می رفت خنده

باز به مدد اعتماد به نفس بالا، ماکارونی های خیلی خوشمزه

هم درست می کردیم با همان شِبه رُب. باور بفرمایید اغراق

نیست، به هر حال کاچی به از هیچ چی بود دیگر.

بله، بالاخره یک عدد رُب را محض امتحان خریدم که ببینم چه

می شود. آبگوشت هم آغاز خوبی بود برای به بوته آزمایش

کشیدن رُب مذکور لبخند

همه چیز مهیا بود که یک آبگوشت جانانه نوش جان کنم در این

غربت، که یک آن یادم افتاد که:


دمای هوا در کانادا و حواشی اش
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،تقویم کانادایی ،یک تجربه

سلام

حال همگی خوب است إن شاءالله؟ خدا را صد هزار مرتبه شکر! لبخند

از همان روز اول عید نوروز که اینجا شد 20 مارس ( به فرانسوی) و مارچ ( به انگلیسی)، تابستان کانادا آغاز شد. متفکر گویا قبلاًها همیشه یک یک هفته ای بهار داشتند، بعد وارد تابستان می شدند، اما امسال مستقیم از زمستان پریدیم به تابستان تعجب با یک افزایش دمای حدوداً 23 درجه سانتی گرادی! که البته در عرض یک روز به 26 درجه هم رسیدیم. ( البته اگر دمای زمستان را 0 بگیریم، در حالی که دما همیشه زیر 0 بود و در واقع افزایش دما بیشتر از اینها بود). چند روزی از آغاز تابستان کانادایی نگذشته بود که هوایمان فیلش یاد عهد قدیم کرد و نتوانست به همین راحتی از ننه سرما دل بکند و دوباره ما را به عقب برگرداند و دما شد -9 درجه سانتی گراد تا گرمای روزهای آغازین فصل بهار (فصل بهار اسمی البته، نه واقعی) را با سرمای زمستان خنثی کند و در این بین ما در عجب ماندیم که چگونه می شود که اینگونه می شود که در کانادا فصل ها پرش می کنند و این بازی رفت و برگشت و پشیمان شدن هوا تا کجا به طول خواهد انجامید و بالاخره با چه وسایل ایمنی ای باید از منزل خارج شد و چقدر بار بایستی با خود برد که در هنگام غافلگیری دمایی که ممکن است حتی در طول یک روز واحد اتفاق بیفتد دچار مشکل نشد و از هوای کانادا رودست نخورد!؟ متفکرمتفکرمتفکر

آخر می دانید:


تجربه کسب کنی
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،یک تجربه

سلام دوستان

دو تا مطلب را خیلی سریع عرض می کنم خدمتتان، آن هم بخاطر اینکه دچار تاریخ انقضاء می شوند و پس از گذشت مهلتش ارزش گفتن نخواهند داشت و می ماند سر دلم یا ته دلم یا نمی دانم!؟ یک جایی در دلم می ماند، و اصلاً خوب نیست آدم چیزی در دلش بماند و نتواند بگوید، آخر مشکلات جسمی فراوانی می شود عوارضش! لبخند

مطلب اول که داغ داغ است و همزمان که دارم می نویسم در حال ادامه یافتن است مربوط به دمای هوا در همین لحظه: ساعت 11 ظهر روز شنبه 11 فوریه 2012 و 22 بهمن 1390.

همین الآن دما -12° است. خب تا اینجا که مسأله ای نیست. امــــــــــــــــــا،

feels like اش -22 درجه است تعجب. خب شاید ندانید feels like یعنی چه!؟

ادامه را بخوانید لطفاً:

feels like یعنی آن دمایی که می روی بیرون در ایستگاه اتوبوس می ایستی و تا اتوبوس بیاید سرما در مغز استخوانت جای می گیرد و می شوی مجسمه یخی! لبخندتعجب

این دما الآن -22 سانتی گراد است تعجب. آن یکی فکر کنم دمای داخل خانه است بدون وسایل گرمایشی. خب خانه یک چهاردیواری محصور است و هر چه باشد دمایش با بیرون متفاوت است دیگر. این در حد اطلاعات محدودی بود که بنده از طریق دوستان اینجایی کسب کرده بودم و حضور ارجمند دوستان آنجایی عرض شد. اگر متخصصی هست که بتواند این دو دما را به طرز کاملاً حرفه ای رمزگشایی کند خوشحال می شوم نظرشان را بفرمایند که با ذکر منبع ( نام خودشان) در متن وبلاگ قرار دهم. لبخند

مطلب دوم مربوط می شود به روز پنج شنبه هفته گذشته که 9 فوریه بود. بنده با یکی از اساتید که روزهای اول ورودم فکر می کردم شاید استاد راهنمایم بشوند و بعدها منصرف شدم ( وچه خوب که منصرف شدم!)، ساعت 1:30 بعد از ظهر قرار ملاقات داشتم. 1:27 رفتم و در اتاقشان را زدم. کسی جواب نداد. گفتم شاید هنوز در کلاس باشد و نیامده باشد. همین طوری که هنوز جلوی در اتاق بودم و منتظر... ( تمام اینها در کمتر از 10 ثانیه اتفاق افتاد) صدای مهیب یک سگ غول پیکر ( از صدایش فهمیدم که چه سگی آن طرف دیوار سکنی گزیده است تعجب)  مرا از جلوی در اتاق استاد به فاصله نمی دانم چند متری پراند یا جهاند یا یک چیزی در همین مایه ها تعجبتعجبتعجب. دنبال شکلکی بودم که بتواند حال آن لحظه مرا توصیف کند... هنوز آن شکلک را نساخته اند شما خودتان زحمت بکشید و همزادپنداری کنید ببینید آن لحظه بر من چه گذشت. وقتی به خودم آمدم دیدم چند متری از در فاصله گرفته ام، اما این عمل کی و به چه صورتی اتفاق افتاده بود نمی دانم!؟ متفکرمتفکرمتفکر

به هر حال، سرتان را درد نیاورم. رفتم آن طرف تر و یکی از دانشجوهای دپارتمان را دیدم که دیده بود من وحشت کرده ام گفت: چه شده؟ و من گفتم سگ فلانی در اتاق بود و باقی ماجرا... از آن طرف سرکار خانم علیّه تشریف فرما شدند. با خودم گفتم: خدایا می خواهیم برویم در اتاقش صحبت کنیم؟ تعجبتعجبتعجب*. خب برای کسی چون من که نماز می خوانم و نجس و پاکی برایم مهم است سگ علی رغم تمام خصیصه های خوبی که دارد نجس محسوب می شود و نمی توانم نزدیکش شوم. با اینکه بسیار هم دوستش دارم. البته ترسم هم به قوت خود باقیست. حال اینکه این دو تضاد را چگونه در درون خودم جمع کرده ام و به توافق رسانده ام، خودم هم نمی دانم!؟متفکر ترس و دوست داشتن را می گویم. لبخند

با خودم گفتم: اینجا دیگر جای تعارف تکه پاره کردن نیست. این سگ به لباس من بخورد تا شب در عذاب ألیم به سر خواهم برد که برگردم خانه و شیرجه بزنم داخل وان! اینکه نمی شود که! تازه جناب سگ هم به طرف من نیاید باز چند ساعتی است دارد در اتاق صاحبش قدم رو می رود و ورجه وورجه می کند روی کدام صندلی بنشینم که مطمئن باشم پاک است!؟ متفکر همه این افکار در کمتر از 2-3 ثانیه از ذهنم عبور کردند** و بنده دل به دریا زده، از استاد پرسیدم: شما سگ دارید؟ من از سگ می ترسم هاااااااااااااا!

فکر می کنید چه جوابی به من دادند؟...

قبل از اینکه ادامه را بخوانید لطفا کمی فکر کنید... می خواهم ببینم چه چیزهایی به ذهن شما خطور می کند. متفکر


پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،غریبانه

   در سکوت سینه ام دستی  دانه اندوه می کارد

سلام به همگی

کارهای ترم گذشته من همزمان با شروع ترم جدید دوشنبه 9 ژانویه 2012 به پایان رسید به لطف خدا!

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! متفکریول

نمی دانم قبلاً گفته ام خدمتتان یا نه!؟ این کانادایی ها بچه برف و سرما هستند. روی آذربایجانی ها را نیز سفید کرده اند در این فقره! لبخند بابا! ما آب و هوایمان خودش را در حد کُشت هم سرد کند انگشت کوچک سرمای اینها نمی شود! بله چه فکر کردید؟ تعجب

اینها سرمای -15 الی -20 درجه سانتی گراد خوش خوشانشان است. تازه این سرما نیست که! این تفریح است. گویا هوا هم شوخی اش گرفته باشد! شما برو تا -28 درجه و حتی بیشتر اوه

داشتم عرض می کردم شب کریسمس برف نداشتیم. البته نم نمکی چیزی شبیه برف از آسمان هبوط می کرد*. اما آن چیز آنچنان برف نبود و آخرش هم به برف ختم نشد و هیچ چی به هیچ چی شد قهر و کانادایی ها و حتی این دوستان ایرانی ما که پارسال برف تاریخی کانادا را تجربه کرده بودند (حدود 2 متر و اندکی کمتر شاید!؟) زیاد احساس رضایت نمی کردند که شب کریسمس بی برف نمی شود و از این حرف ها. به هر حال کریسمس که سهل است تا 3 ژانویه برف درست و حسابی ای ندیدیم. یادم هست که از ایران خبر می رسید که حتی مشهد نیز برف آمده. فکر کنید مشهد برف بیاید اما کانادا نه! تعجب اگر این کانادایی ها مشهد و گرمایش را می شناختند حتماً کلی بهشان برمی خورد . من می دانم لبخند

بنده نیز همچنان سرگرم بودم و واقعاً دیگر سرم هم گرم شده بود و به اصطلاح جوانان امروزی دیگر داشتم گیج گیج می زدم آخ. به همه اینها، بی خوابی های شبانه را نیز اضافه کنید که در اثر خستگی، حدود 5-5:30 عصر خوابم می گرفت می خوابیدم تا 7 شب و از آن طرف دیگر خواب نداشتم تا 4 صبح و حتی بیشتر اوه اگر همین روال ادامه می یافت، چند روز دیگر به کل کَأن لَم یَکُن تلقی می شدم. نخندید! راست می گویم لبخند

بله نیمه شب سوم ژانویه برف ما باریدن گرفت و من هنوز بیدار بودم، هرچه لحاف را می کشیدم سرم که خوابم ببرد یک دفعه چشمانم را باز می کردم می دیدم هنوز بیدارم تعجب کلافه. بیرون را که نگاه کردم دیدم برف عجیبی می بارد گفتم از موقعیت استفاده کنم و عکس بگیرم، خواب پیش کش اساتید وسترن که بی خوابی را بر ما عارض کرده اند!!!متفکرقهر

ساعت 2:43 دقیقه نیمه شب بود و حس و حال عکاسی به بنده دست داده بود لبخند

این هم نتیجه اش: (هنوز برف در حال باریدن است افسوس که عکس را توان به تصویر کشیدنش نیست!)

خب چیه؟ انتظار نداشتید که در آن شرایط از پشت پنجره با دوربین 5 مگا پیکسل عکس های نشنال ژئوگرافی را برایتان صید کنم که! متفکر بهتر از این نمی شد دیگر. همینه که هست! ساکت عوض اینهمه اعترااااض، عکس ها را ببینید لذت ببرید. خدائی تا بحال اینقدر برف را یکجا با چشمان غیرمسلح شاهد بوده اید؟ ماشین ها را گویی در برف خاک کرده اند. یکبار دیگر نگاهشان کنید...

خیلی لذتبخش است. البته برای ناظر سومی مثل من که ماشین ندارم. آخر وقتی فردای برف بارون، این راننده های بنده خدا با ابزار آلات مخصوص می افتند جان ماشین که یخ های روی شیشه ها را بشکنند شاید اصلاً برایشان لذتبخش نباشد.

به هر حال، من که نمی توانم لذت این صحنه را بخاطر روزهای آینده ای که شاید خودم ماشین دار شوم در کانادا، آن هم فقط شاید، از دست دهم که! یا بروم با صاحبان این فلزات سنگین همدردی کنم!

پس حالی خوش باش و از عکس لذت ببر لبخند

خب به همین جا که ختم نشد که!

این هم مناظر فردای آن روز بود. این برج مسکونی خودمان است. قابل توجه دوستانی که می گفتند اینجا خوابگاه است؟ متفکر

اما این دیگر ساختمان ما نیست. لبخند

این عکس پایینی یادتان هست؟ عکس که نه، منظره. بله از بالکن خودمان گرفته ام. قبلا هم آسمان آبی اش را در یکی از پست ها برایتان گذاشته بودم. می بینید از آنهمه برف دیشبی خبری نیست؟ از صبح علی الطّلوع، این ماشین ها آمدند تمام برف ها را پارو کردند و رفتند. راستی یک مطلب مهم هم درباره لباس ها و کفش های مخصوص این ایام برفی باید برایتان بگویم. اگر فراموش کردم یادم بیندازید در پست های بعدی حتماً بگویم. مهم است هااااااااااا، نگویید که نگفتم

و این آخری که درخت کریسمسی است که خدا خودش تزئینش کرده به زیبایی هر چه تمام تر. اگر سرمای آن روز هوا اجازه می داد می نشستم و ساعت ها این هنرنمایی این بی همتا هنرمند آفرینش را نظاره می کردم لبخند

عکس هم گاهی نمی تواند احساس را انتقال دهد. همیشه حکایت آبشار نیاگارا در طبیعت بکر و دست نخورده برقرار است: تجربه ای شخصی که می بایست از نزدیک نظاره گرش باشید و بس. حکایت این درخت و این عکس هم همان بود و دیگر هیچ.

همه چیز گفتم و از همه جا گفتم غیر از فروغ، فروغ را که می شناسید؟ یادش بخیر! گویا خدا بیامرز عاشق برف بود و وقتی می خواستند به خاکش بسپارند نیز برف می بارید. آخرین جملات شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» ش این است:

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

همیشه این احساس در من زندگی می کند که فروغ می دانست در یک روز برفی به خاک سپرده می شود! فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان...

در پناه حق باشید!

* چرا هبوط و نه سقوط و نه نزول؟ آخر در نظر حقیر برف موهبتی از زیبا موهبت های الهی ست که همان واژه معنوی هبوط درخور و شایسته اش است. نخواستم با واژه دست پایینی چون سقوط یا حتی نزول از بار معنایی ای که برف برایم دارد بکاهم. دوستان می توانند واژه های مخصوص خودشان را استفاده کنند. این یک نظر شخصی است و نمی خواهم حمل بر تحمیل یک اصطلاح بر پیکره زبان فارسی شود.


جشن سال نو (عکس) و اتوبوس واحد (عکس)
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام

31 دسامبر 2011، شب تحویل سال نوی میلادی.

ناگفته نماند که تقویم میلادی همان طور که همگان مستحضر هستید دقت تقویم جلالی را ندارد و نیز تقویم قمری. اینها لحظه تحویل سالشان همیشه ساعت 12 شب روز 31 دسامبر است و این ساعت تغییری نمی کند.

عکس ها را برایتان می فرستم همچنان که به دعای دوستان نیاز شدید و فوری دارم که این کارم تمام شود که کم کم دارد می رود روی اعصابم و ممکن است خدای ناکرده از تیمارستانی جایی سر دربیاورم این آخر عمری! اوهآخ

راستی این هم از همان اتوبوس هایی بود که عرض کردم خدمتتان که می توانید با اتوبوس دوچرخه سواری کنید یا با دوچرخه اتوبوس سواری لبخند. میله های جلوی اتوبوس باز می شوند و می توانید دوچرخه تان را سوار اتوبوس کنید و خودتان داخل بروید. به همین راحتی لبخند

خسته هستم. بقیه اش بماند برای بعد هااااااا....

شب و روزهایتان یکی بهتر از آن یکی!

خداحافظ!

 


کریسمس در کانادا و مقایسه با عید نوروز در ایران
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،غریبانه

سلام

خوب هستید إن شاءالله؟ ... خدا رو شکر

راستی از دوستانی که به من هم تبریک عید میلادی گفتند سپاسگزاری می کنم شدیــــــــــــــــــــد...

الآن ساعت دقیقاً 8 شب روز دوشنبه 26 دسامبر سال 2011 میلادی است. بهتر است وقتی غذا خوردید از درس خواندن بخصوص، بپرهیزید، به این دلیل که پس از صرف غذا، خون متوجه معده است و مغز نیاز به استراحت دارد و قند خون اش پایین است. بنده نیز طبق این دستور، در خدمت شما هستم تا هم کار مفیدی انجام داده باشم، هم استراحتی به مغز.

دیروز کریسمس بود و قرار بود وقتی حسش بود برایتان از کریسمس اینجا بنویسم. یکی از بزرگترین تفاوتی که عید اینها با ما ایرانی ها دارد اینست که اینها برای عیدشان بسیار شاد هستند و با انگیزه و شور و اشتیاق به استقبالش می روند. اما ما گویی از سر اجبار چاره ای نداریم که خود را شاد نشان دهیم و إلا هرکسی می رفت داخل پستویی و کرکره ها را می کشید و می خزید در تنهایی بی پایان خودش... بخاطر همین است که امسال کانادا جزو چند کشور اول جهان قرار گرفت که مردمانشان شاد زندگانی می کنند.


Poppy
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،تقویم کانادایی

سلام

امروز می خواهم درباره یکی از مراسم کانادایی ها که

بسیار نمادین است صحبت کنم.

 

Poppy


poppy همان گل شقایق است (اگر اشتباه نکنم) که در

کانادا، آمریکا، انگلستان، استرالیا و نیوزلند از اول تا

یازدهم نوامبر به عنوان یادبود کسانی که در جنگ (جنگ

جهانی اول) کشته شده اند استفاده می شود. بیشتر مردم، به

یاد کشته شدگان جنگ یکی از این گل های پلاستیکی را که

یک سنجاق به آن وصل است روی لباس هایشان نصب می

کنند تا یاد و نام شهیدانشان را زنده نگه دارند. در فرانسه هم

گویا چنین نمادی وجود دارد اما گلش فرق می کند و بنفش

است.


به قدری من این اتحاد مردم و احترام به شهیدان را دوست

دارم که حد ندارد. حالا اینها نمی گویند «شهید»، می گویند

«کشته شدگان در جنگ». اما خب، معادل ایرانی اش همان

شهید می شود.

دیشب به دوستم می گفتم: ما کم کشته و شهید در جنگ دادیم؟

آیا ما هم به این اندازه به شهیدانمان ارزش و احترام قائل هستیم؟؟؟ بله می دانم جوابتان چیست...

اما آن بحثش جداست. به نظرم باید فرای آن قضیه به این

فقره نگاه کرد. آیا شهیدان ما کسانی بودند که می خواستند

بروند کشته شوند تا امتیازاتی به بازماندگانشان اعطا

شود؟؟؟ من منظورم توجه به همین قسمت ماجراست. ما یک

هفته به نام هفته دفاع مقدس داریم. چرا این فرهنگ در ایران

اجرا نشده و جا نیفتاده است که در این یک هفته مرد و زن،

پیر و جوان، همه و همه و درواقع، همه آنانی که روحی

سرشار از صلح و نوعدوستی دارند از چنین نمادهایی

استفاده کنند؟ می دانید چقدر برای خارجی ها قابل توجه و

حائز اهمیت می شود؟ من به عنوان یک خارجی روز اولی

که در اتوبوس عده ای از دانشجویان و حتی راننده اتوبوس

را دیدم که گلی به لباسشان وصل کرده اند کنجکاو شدم که

این یعنی چه؟ بعد وقتی رفتم خرید، بانک و خیلی جاهای

دیگر...، دیدم همه جا از این گل های پلاستیکی گذاشته اند

که مردم به رایگان بردارند و استفاده کنند و همین باعث شد

تحقیق کنم درباره داستان این گل و این نماد. این یعنی نوعی

فرهنگ سازی که تمامی اقشار و اصناف یک جامعه در آن

شرکت می کنند. از فروشگاه علاءالدین که گردانندگانش

عرب ها هستند گرفته تا خود  فروشگاه های کانادایی و

آمریکایی، همه و همه از این گل ها به مردم هدیه می کردند.

افسوس که ارزش شهید و نام شهید در ایران ابزاری شد و

اعتبار و حرمتشان آنچنان که باید شناخته نشد...!


قیمت ها 2
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: قیمت ها در کانادا ،زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام به همگی

قرار بود بقیه قیمت ها را در همان پست قبلی درج کنم. اما

فکر کردم که شاید خیلی ها متوجه نشوند از کجا باید بخوانند

و کمی مبهم شود. بنابراین، تصمیم گرفتم بقیه را در پست

دیگری که الآن در حال نوشتنش هستم بگنجانم.

شیر و گوشت را که عرض کردم خدمتتان.

بقیه اقلام را کمی توضیح می دهم. اما اگر خوانندگان عزیز

مورد خاصی در ذهنشان است بفرمایند تا در حد اطلاعاتم

عرض کنم.


قیمت ها 1
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو) ،قیمت ها در کانادا

سلام

امروز می خواهم درباره قیمت ها با شما صحبت کنم. البته

چون وقت نمی کنم همه را به یکباره بنویسم، ممکن است

همین پست را نیمه کاره بگذارم و بعداً، در اولین فرصت

ممکن، دوباره ادامه اش دهم.

پس: در فرصتی دیگر نیز به همین پست مراجعه کنید لطفاً!

اول از مواد غذایی شروع می کنم که نیاز روزمره  آدمیزادگان است و بی آن چون می شود زیست؟ لبخند

البته نباید زنده بمانیم که بخوریم، بلکه باید بخوریم که زنده

بمانیم، چون هنوز کارهایی و اگر آگاهتر باشیم به مسأله،

رسالاتی بر عهده مان هست که آفرینشمان را از پوچی و

بی هدفی بری می سازد.

پس ناگزیر از خوردنیم لبخند

و اما مواد غذایی و قیمت ها در کانادا:


اتوبوس واحد London Transit
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی در کانادا(نمونه آماری: لندن انتاریو)

سلام

امروز می خواهم برایتان از اتوبوس های شهر لندن بنویسم. دیروز، 26 سپتامبر

2011مصادف با 4 مهر 1390 و 27 شوال 1432* به یکباره باران شدیدی

باریدن گرفت، باز باران با ترانه... یادش بخیر...! خیال باطل

قبل از همه عرض کنم که اینجا اتوبوس های واحد (واحد به زبان خودمان) که

تحت سرپرستی London Transit** است از داخل دانشگاه می گذرد و در

چند جای دانشگاه نیز ایستگاه دارد. البته اگر بگویم مساحت دانشگاه ما 455

هکتار است باورتان نمی شود. نشد؟ باورتان را می گویم. می دانم... سخت است

باور کردنش اما واقعیت دارد. 455 هکتـــــــــــــــــــار. می دانید یعنی چه؟

یعنی یک شهرک بزرگ... تعجب***

خب، حال وقتی می شنوید اتوبوس های واحد از داخل دانشگاه می گذرند دیگر

تعجب نمی کنید.

قبلا دیده بودم که جلوی اتوبوس ها یک چیزی مثل حفاظ که در بعضی از ماشین

های سواری شاسی بلند هم هست، وجود دارد. باخودم می گفتم برای امنیت بیشتر

این را نصب کرده اند که اگر اتوبوس تصادف کرد راننده طوریش نشود. نگو

واقعیت چیز دیگریست...