می بالم که ایرانی هستم گرچه نامردمی بسی دیده ایم از خودی...

ترم یک، بنده به شخصه همه اش می گفتم: آخر چه گناهی کرده ایم که آمدیم دکترا بخوانیم؟ چه از جان ظریف و شکننده ما می خواهند اینها؟ چرا اینقدر اذیت می کنند آخر؟ . گویا خدای عزیز را این گونه صحبت ها اصلاً خوش نیامد. البته با تذکر خواهر و دختردایی و دیگران، همان اوایل یا اواسط (دقیقاً یادم نیست) به خود آمدم و افتادم به توبه و ... و البته کلی هم شرمساری از خدا برایم ماند که به قول خواهرم: روزی آرزو داشتی که برای ادامه تحصیلاتت بروی آنجا یا یک جای دیگر (فرانسه)، حال که خر مبارک از پل به سلامت رد شده است، اینگونه می گویی؟
راستش این حرفها از آن تلنگرهای به جایی بود که باید زده می شد، البته آن حرفهایم از سر خستگی بود نه ناشکری و کفران نعمت نعوذُ بالله! خدای عزیز خودش هم  می دانم که این را می داند! اما خــب، در کل، حرفهای جالبی نبود و بویی از ناشکری داشت و بنده می بایست بیدار می شدم. خدا همگیمان را به راه های خودش رهنمون گردد! آمین!
و همین جا از بیدار کنندگان بنده بسیااااااااااار سپاسگزاری می نمایم. خدا آنها را هم خیر کثیر عنایت فرماید! آن هم آمین!
منظورم از بیان این حرفها این است که دوستان من! طاووس می خواهید خیلی باید بدوید و هزینه کنید! مادی نمی گویم هاااا! که آن کمترین و ناچیزترین هزینه هاست. منظورم به هزینه های شخصی است که از جیب مبارک باید بپردازید. جیب پولتان را هم نمی گویم هااااا، که آن کوچکترین جیب هاست! این قسمت پر از استعاره شد .
خلاصه اش اینکه باید زحمت بکشید تا گنجی را که می خواهید به دست بیاورید. تازه فکر نکنید که یک پذیرش از دانشگاه دلخواهتان شد گنج هاااااااا، که در این صورت، همه چیز را می بازید. این تازه اول راه است. کجایش را دیده اید؟ باید رفت... آن قدر که به خود خدا رسید...
به کمتر از خودش هم نباید راضی شد که آن هم باختنی ست از نوعی دیگر! ( چقدر جای مفعول مطلق تأکیدی که در عربی دبیرستان می خواندیم اینجا خالی است!!! چون می خواستم این باختن آخر را به آن صورت بگویم. در زبان فارسی { از ساخته های خودم است } یک چیزی مثل این می شود: ... که آن هم باختنی ست باختنی گونه یا یک چیزی در همین مایه ها  دوستان عربی دان یاریمان کنند، در این فقره، لطفاً! ).
شما راه رفته مرا نروید لطفاً! من هم به همین دلیل اینجا هستم که تجربیات خودم را برایتان عرض کنم. در چنین موقعیتی آگاه تر از من باشید و لب به بی قراری و ناشکری نکنید! مجدداً تأکید می کنم بنده هم به قصد اعتراض به حجم عظیم کار و از سر خستگی آن حرف ها را زدم نه به قصد ناشکری. فراموشتان نشود لطفاً!
خب آن از ترم اول ما.
این هم از ترم دوممان که هنوز نیامده روز اول کلاس که پیشتر در ایران روز آشنایی استاد و دانشجوها بود، در اینجا علاوه بر آن شده روز تعیین تاریخ presentation جنابتان!
هنوز نفسی تازه نکرده بودیم که تاریخ کنفرانس کلاسی را « زدیم و درس آغاز شد...! »

تازه این ترم، بنده علاوه بر تدریس در آزمایشگاه، خودم 3 تا درس  3 ساعته نیم واحدی دارم!!! که برای هر کدام دست کم 3 یا 4 کار کت و کلفت باید تحویل دهم 
خدا آخر و عاقبتمان را ختم به خیر کند!
اگر دیگر رد پایی از من نماند بدانید که تا اطلاع ثانوی شبها بیدارم که اساتید وسترن آسوده بخوابند
در صورتی که از این ترم جان سالم به در بردم، حتماً به اینجا هم سری خواهم زد. در غیر این صورت: رَحِمَ اللهُ مَن یَقرَأُ الفاتِحَةَ مَعَ الصَلَواة...
أاللّـهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـد.
أعُوذُ بِاللهِ مُنَ الشَیطانِ الرَّجیم / بَسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم / ألحَمدُ لله ...
بنده پیشاپیش به روح مرحومه مغفوره خودم فاتحه فرستادم. شما هم به گوش باشید!
/ 4 نظر / 21 بازدید
بهناز

[نیشخند] عجببببب شما الگوی مایی، اگه بخواهید انقده غرغر کنید از آن مملکت خارجه ی عزیز، ما نیز دلسرد گشته و به همین دارقوزآباد این جا رضایت می دهیم ها! گفته باشم !

مرجان

خدا قوت، تو میتونی، تو موفق میشی، من میدونم :))

امین

حق با شماست. ترمودینامیک زیر برف به از نوشتن وبلاگ!!! من هم بودم اولی را انتخاب می کردم!

آزاده

سلام دوست من از موضوع وبلاگتون خوشم اومد و خیلی دوست دارم از تجربیاتتون در کانادا بدونم اگر مایلید به وبلاگ من هم بیایید و شمارو لینک داشته باشم ممنونم[رویا]