در جستجوی زمان از دست رفته*

سلام

این پست غم انگیزترین روزهای مرا روایت می کند. اگر حال خوشی دارید لطفاً نخوانیدش که احوالتان پریشان نشود. بعداً نگویید: « این چه بود در این حال و هوای سال نو نوشتی و حالمان را گرفتی؟ »! از همین الآن اعلام می کنم که چیز شادی آوری در ادامه این سطور نهفته نیست. می توانید بعد از عید بخوانیدش. یک درد دل است، شاید اندکی خالی شوم و اندکی آرام بگیرم... اما فقط شاید!؟

نمی خواهم در این روزهای آغازین سال ناراحتتان کنم. اما از بی چارگی  و بد حادثه به اینجا آمده ام.

شب چهارشنبه سوری چند سالی بود که برای من با خاطرات آن عزیز از دست رفته ( مادربزرگم) توأم بود: وقتی مادر به کربلا رفتند تنها کسی که آن شب من و خواهرم را حمایت کرد که از تنهایی و دوری مادر در شب چهارشنبه سوری دق نکنیم، مادربزرگم بود... :"(

امشبِ من، اینجا، در این لحظه، به شکلی گذشت که می دانم باب میل او نبود. یادم نمی رود این سال های آخر که نزدیک ما بود، شب چهارشنبه سوری زنگ می زد که: « چرا چراغ ها را روشن نکرده اید؟ امشب به حساب اسراف نیست، همه جا را روشن کنید ». آخر می دانید: قدیمی ها معتقد بودند که باید با نور و روشنایی این شب را سپری کنید تا یمن خوبی داشته باشد.

خیلی تلاش کردم خودم را کنترل کنم که این اشک مجال دهد تا سمینار پنج شنبه را آماده کنم. خیلــــــــــــــی...

آخرش وقتی داشتم غذای فردا را آماده می کردم، یک دفعه یک چیزی بین من و دنیای بیرون حایل شد و آن هیچ نبود جز اشک که دیگر ناخواسته و رها از هر قید و بندی خودش را بر پهنای صورتم جاری کرد...

خدا نصیب نکند دچار حسرت شوید که بد دردی ست بی درمان!

آن هم وقتی که حسرت دیدن یا تنها یکبار دیدن یک عزیزی به دلت بماند و به دل او نیز. او برود و تو بمانی تا کی به او می پیوندی تا این حسرت از دلت کنده شود...

سخت است همه را بخندانی اما کسی نتواند تو را شاد کند چون حسرت به دل شده ای!

در این روزهای شادی که نمی دانم دل شما چقدر آفتابی ست و چقدر ابری و بارانی، برای همگیتان آرزومند سالی سرشار از نور و رحمت پروردگار هستم آن قدر که روزهایتان پر برکت تر از دیروزهایتان سپری شود و خداوند متعال از هر آنچه خیر و خوبی در عالم امکان نهفته است بر کامتان بچشاند!

آمین!

*در جستجوی زمان از دست رفته شاهکاری از مارسل پروست رمان نویس قرن 20 فرانسه است که خاطرات دوران کودکی اش را روایت می کند و ... من هم دچار این رمان شده ام این روزها...

 

/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باز هم

این یکی برا ژیگولی مشنگا خوبه به درد تو نمی خوره

فرصت

دیدی حالا؟ به این می گن ایجاد انگیزه! فک کن. تو باید هر چه زودتر کارهاتو بکنی درست رو تموم کنی و برگردی به ایرون که کار کنی و درآمد خوبی داشته باشی و بعدش بیای از یکی از سایت های من خرید کنی که البته من بازاریاب هستم و محصولات هم مال من نیست!!!

فاطمه

خدا ایشان را قرین رحمت کند و همه ما را چون ایشان عاقبت بخیر. حسرت یک لحظه تجدید دیدار با عزیزان از دست رفته چیزی نیست که با گذشت زمان از یاد برود. شما هم اون ور دنیا دلت گرفته است و فکر میکنی اگر یک بار دیگر قبل از رفتن ایشان را میدیدی خیلی چیزها تغییر میکرد در حالی که چیزی عوض نمیشد. آنهایی هم که اخرین لحظه پیش عزیزشان هستند حسرت به دل میمانند. عکس العمل درونی و ناخوداگاهی که داری تا حدی طبیعی است اما نباید ناشکری کنی. اون روزهایی که تو هنوز ده یازده سال بیشتر نداشتی داغ جوان ناکامی به دل من ماند که حتی امروز هم با گذشت بیست سال نتوانسته ام با رفتنش کنار بیایم لحظه به لحظه فکر میکنم اگر الان بود چه میکرد و چه میگفت چون مهربان بود و دوست داشتنی. ده سال پیش جوان سی ساله دیگری از جمع ما رفت (سعید، که بعد از سقوط هواپیما از جسدش تکه ای بیشتر پیدا نشد) و پارسال جوانی دیگر (رضا). ما و رضا دوران کودکیمان را باهم در یک خانه گذرانده بودیم و باور رفتنش بسیار دشوار است. اینها را گفتم که ناشکر رحمت الهی نباشی نه اینکه خدای ناکرده غصه هایت را بیشتر کنم. ایکاش سایه پدرها و مادرهایمان سالهای سال بالای سرمان باشد البته با ع

مینا

خدا رحمت کنه همه اسران خاک رو از جمله رفتگان شما رو راستش منم اصلا شادی عید نوروز رو ندارم درک میکنم که چه سخته دیگران رو شاد کردن و غصه عالم توی دات سنگینی کردن با تحویل سال 91 حدود 3سال میشه که این وضع و حال رو دارم امیدوارم زودتر حالتون خوب شه

MRR

در این روزهای نزدیک بهار آرزو میکنم دل همگی بخصوص تو دوست عزیز شاد و بهاری باشه[گل]

مرجان

خانمی همین خاطراته که آدمو همزمان هم آزار میده و هم سر پا نگه میداره، ولی وجودشون همیشه بهتر از نبودنشونه چون زندگی بدون خاطرات عزیزان واقعا بی معنیه. امیدوارم همیشه خاطرات خوب تو ذهنت تداعی بشه.[لبخند]

سمیه

سلام نمی دانم از اول قلمت اینقدر خوب و تاثیر گذار بود و من نمی انستم یا تاثیر غربت است که اینقدر حرفهایت را دلنشین کرده است. خوب می دانم چه می گویی باور کن هر چقدر به سال نو نزدیکتر می شویم فکر اینکه چطوری برای عید دیدنی به خانه شما بروم آنهم بدون وجود عمه اذیتم می کند ولی عزیزم من تازه فرق این روزهایمان را با دوران کودکی می فهمم تازه می فهمم که این آمدن هر ساله بهار نیست که آدم را بزرگ می کند بلکه این پستی و بلندی زندگی است که از کودک دیروز زن و مرد امروز را می سازد. این اتفاقات همگی نشانه این است که ما داریم بزرگ می شویم. سال نو پیشاپیش مبارک امیدوارم همگی با هم سال بسیار خوبی داشته باشیم.

MRR

سلام.آره میشناسیم همدیگرو[لبخند] من همون محمدرضا هستم از یزد که براش دست تو برف زدی[چشمک] MRR هم مخفف اسم و فامیلمه (محمدرضا راعی) امیدوارم حالت خوب باشه و از اون حال و هوا بیرون اومده باشی.الانم که بهار شده و کمکم داری میری به استقبال طبیعت زیبای کانادا.تو خونه نشین.الان وقتشه که بزنی بیرون و نفسی تازه کنی ...(اسمتو نمیدونم) فک نکن تنهایی من و بقیه دوستان وبلاگی به یادت هستیمو برات دعا میکنیم [گل][گل][گل]