همه چیز در باب مسائل آموزشی 1

آقا و خانمی که شما باشید، باید حضور شریفتان عارض شوم که در این فقره ناگزیر هستم هر از گاهی به سیستم آموزشی خودمان نیز گریزی بزنم و امیدوارم این گریز ها به حساب این گذاشته نشود که بنده صرفاً قصد مقایسه دارم که بگویم "آنجا بد است اینجا خوب است"! نه خیر. به نظرم تا بحال می بایست به این نتیجه رسیده باشید که هدف از ساختن چنین صفحه ای جز این نبوده است که آنچه را که به واقع و به عینه مشاهده نموده ام انتقال دهم! چه خوب چه بد. حال اینکه کسی می خواهد قضاوت کند یا سکوت پیشه نماید صاحب اختیار است و بنده بدینوسیله اعلام می کنم که جز واقعیت هایی که دیده و تجربه کرده ام نمی نویسم. لبخند

البته ناگفته نماند که به قدری این "مُجمَل" واضح و مبرهن است که ناگفته می شود حدیث مفصلش را ازبَر خواند. نیازی به گریز هم نیست در این میان. متفکر

راستش را بخواهید به قدری این حوزه وسیع است که فکر می کنم درباره اش حتی می توان کتاب ها نوشت!!! صفحات وبلاگ برایش کم است... متفکر

حال، بنده در حد توان این وبلاگ، توان دستم!!! (می دانید که! معرّف حضورتون هستند ایشون! {دستم را عرض می کنم} لبخند) و در حد حوصله ی شما سعی می کنم حق مطلب را ادا کنم. 

البته به دلیل وسعت این حوزه اصلاً نمی دانم از کجا شروع کنم بهتر است!؟ سوالمتفکر

به هر حال پیش می رویم تا ببینیم چه می شود... خیال باطل

اول از مشکلاتی که به عنوان دانشجوی دکترا!!! فکر کنیــــــــــــــــــــــــد در سطح "دکترا" هاااا! در سطح "دکترا" برایم پیش آمد کرد داستان را آغاز می کنم...

دلم برایتان بگوید که من برای نوشتن انشاء های کلاسی چه دردسر ها و مصائبی که نکشیدم... اوهقهرنگرانوقت تمامکلافه باور بفرمایید تک تک این شکلک هایی که گزینش کرده و قرار داده ام همه وصف حال من بودند و من دستم به جایی بند نبود... مگر شوخی دارند با کسی؟ متفکرعصبانی آمدی دکترا بخوانی یک کار کلاسی هم ننویسی؟ مگر می شود؟ عصبانی

حالا چرا عنوان "انشاء" را انتخاب کردم؟ به این دلیل که به ما یاد نداده اند که همه چیز در زندگی همچون انشاء نویسی است... چطور؟ عرض می کنم خدمتتان:

ببینید مشکل اکثر ما ایرانی ها که تحصیل کرده هستیم و سواد یاد گرفته ایم "مثلاً"! همان چیزیست که در ترم (به نظرم) 3 ارشد یکی از اساتیدم در ایران گفتند:

«ما یاد نگرفته ایم ذهن دکارتی داشته باشیم».

از همان مهدکودک و اول دبستان هاااااا! نه اینکه فکر کنید وقتی بزرگ شدیم. نه خیر از همان اوان کودکی منظورشان بود و منظورم است. متفکراجازه دهید یک فلش بَک بزنم به همان ترم مذکور دوره ی کارشناسی ارشدم تا بدانید چه بر ما گذشت و چه شد...

خب قرار است حق مطلب را ادا کنم دیگر! درست است؟ پس ناگزیرم مقدمه اش را نیز بنویسم. این هم آغاز انشای من است دیگر! لبخند اگر حق مطلب را خوب ادا کرده باشم متوجه می شوید وقتی می گویم تمام زندگیمان را باید مانند زنگ انشاء و انشاء نویسی پیش ببریم یعنی چه!

لازم به ذکر است که گریز به دوره ی ارشد بنده که سهل است! مثل همان ماجرای روز اول مشهدم خیلی خیلی دورتر هم خواهم رفت... کجایش را دیدید حالا! نیشخند

یک واحدی داشتیم در دوره ی ارشد با عنوان "انشاء ادبی" و یک استادی که پوستمان را قلفتی کند گذاشت کف دستمان! من اما مدت ها بعد از اینکه آن واحد تمام شده بود متوجه شدم که چقدر مطلب یاد گرفته ام از آن درس! خیال باطل تازه پس از 18 سال تحصیل!!! قهر شرم آور هم بود خب! شما فکر کنید 18 سال عمر آدم به تحصیل بگذرد و اصلاً تو باغ نباشد! چقدر دردآور است و شرم آور هم! ناراحتکلافه (شکلک "وحشتناکِ" قسمت نظرات وبلاگ هم جایش اینجا خالی است واقعاً ناراحت).

اینطوری نمی شود ادامه داد. حس خوبی نیست که بنده متکلم وحده باشم و شما بعد از خواندن تمام مطلب نظر دهید. قهر این جواب نمی دهد که وقتی من می نویسم و شما می خوانید همگیمان از همدیگر چیزی هر چند کوچک یاد نگیریم و لحظات نوشتن و خواندن من و شما هدر برود. این ارتباط بهتر است در هر مرحله اش دو طرفه باشد. بنابراین من این مطلب را همین جا متوقف می کنم تا درباره ی سؤال ذیل گفت و شنودی داشته باشیم و گام به گام ادامه دهم...

راست و حسینی به من بگویید وقتی واژه ی "انشاء" را می شنوید یاد چه می افتید؟

/ 10 نظر / 5 بازدید
علی

با سلام اولین وبلاگ معایب و مشکلات تحصیل و زندگی در خارج از کشور افشای پشت پرده دروغ ها و زندگی های خیالی در خارج از کشور از شستن ظرف در رستوران ها تا خوردن نان خالی پست جدید="""فیلم زندگی بسیار بد ایرانی ها در آلمان و اتریش و هلند""" www.Tahsil.blogfa.com

محمد

سلام علیک والا وقتی واژه انشاء به گوشم میرسه بنده دقیقا لینک میشم به اون زمونای ابتدایی تحصیلاتمان ، که معلم نه چندان مهربان و کمی خشمگین به ما میگفت: بچه هفته آینده از همتون انشاء میخوام وای به حالتون اگه آماده نباشین.[خنده] و در آخر... ختاب به علی آقا لطفا کمی مثبت اندیش باشین که غذای روح همین مثبت اندیشیه. آخه خودتون حتما با چشمان خود دیدین واقعا. که اینجوریه وضع تحصیل در خارج؟؟؟؟[تعجب] در ضمن این بلاها هم میتونه در همه جای دنیا برای آدم اتفاق بیفته و مربوط به خارج نمیشه.

فرزانه

ای به قربانت راستش من هیچی نگرفتم . .دیگه نمیدونم مشکل از منه ایا؟

م.م

اول اینکه این پستتون متفاوت بود از مابقی نوشته هاتون!! من که اولش یکم گیج شدم اما صبر پیشه کردم که شاید آخرش به روال مسبوق بازگردین که برنگشتین و متکلم وحده نشدین![نیشخند] خب والا اگه منظورتون از انشا گزارش نویسی و مستندسازی باشه که من هم تو دوره ارشد به اهمیتش پی بردم و ملزم به اجراش و دلیلش هم گزارش های هفتگی پروژه ام بود که می بایست به استادم می دادم! ولی خب قبلش بنا به تجربه ای که تو دبستان داشتم تصورم این بود که یه صفحه بنویسم در رابطه با یه موضوع و پای تخته بخونم تا از سرم وا شه و یه 16 یا 17 بگیرم و سر جام بشینم و خدا خدا کنم تا دو سه هفته دیگه نوبتم نشه!! [وحشتناک][شرمنده]

عباس

سلام روزتون به خیر زتگ های انشا داخل مدرسه خیلی جالب بود آخه اکثر بچه نمی نوشتن و این بنده حقیر باید جور این کار رو میکشیدم اما بیشتر یاد نوشتنش می افتم اون علامت گذاری و آرایه های ادبی که گاها بیجا به کار میبردم به که فقط بگم ببینین منم آرایه ادبی بلدم و بکار بردم ) اون زمان خودم از دست خودم چقدر حرص خوردم( خواهر بیچارم که فکر کنم با هر بار نوشتن انشای من ،تصمیم میگرفت منو بکش، با اون سوالای عجیبی که ازش میپرسیدم در کل یاد درخت خرمایی می افتم که شخه هاش ازش آویزونه!!![متفکر]

محسن

پارادوكس بين اينكه واقعيت را بايد نوشت يا تخيل و قسمت ثابت اينه كه بايد نوشت.

نازلی

سلام خدمت خانوم دکتر عزیز این دفعه پستتون واقعا خلاصه بود[ناراحت] اما در جواب سوالتون باید بگم یاد انشا هایی می افتم که هر سال تو مدرسه می نوشتم اونم بدون کمک گرفتن از کسی ولی چون هیچ وقت دبیر های محترممون چیز اضافه ای یادمون نمی دادند سواد متن نویسی بنده هم در حد همون راهنمایی موند شایدم به علت ننوشتن تو این چند سال بدترم شد و ترس از نوشتن یه متن یا یه نامه اداری معمولی در دلم همیشه وجود داره[گریه]

نازلی

راستی آدرس وبلاگی که جناب آقای علی نوشتند در مورد عربی بود[تعجب]

مریم

دوست عزیز سلام به موضوع بسیار بسیار خوبی اشاره کردی. من دقیقاً تو موقعیت شما قرار گرفتم، البته شاید نه اونقدر جدی. ولی دوست دارم منم تجربه خودم رو بگم. البته من در مورد زبان انگلیسی با این واقعیت روبرو شدم. این واقعیت رو من در آماده سازی واسه آزمون آیلتس درک کردم. آزمون آیلتس یه بخش داره به نام writing. تقریباً میشه گفت همون انشاست.متاسفانه من دوستان بسیار بسیار کمی رو دیدم که بتوند تو این بخش نمره خوبی بگیرند. مثلاً بچه های تاپ دیگه 7 میگیرند که تعداد اونها هم کمه. Writing اصول و مقرراتی داره که هیچ وقت تو دانشگاهها و کلاسای زبان به ما یاد نمیدن و اگه هم یاد میدن خیلی خیلی جزئی و از طرف دیگه نوشتن و یا همون انشا نویسی امری نسبتاً طولانی و پرزحمته که فقط با تمرین و استمرار در نوشتن به دست میاد و نیاز به مطالعه (reading) زیاد داره. من همیشه میگم آموزش زبان تو کشور ما به درستی انجام نمیشه. اطراف خودم میبینم دوستان و یا آشنایانی که ترمهای زیادی رو کلاسهای زبان سپری میکنن اما بازدهی بسیار پایینه.البته شاید شما دوستان بگین که تلاش خود زبان آموز کمه ولی من اینو خیلی قبول ندارم. چون دوستان زیادی داشتم که خیلی هم تلا

مریم

چون دوستان زیادی داشتم که خیلی هم تلاش میکردن ولی نتیجه مطلوب و مورد نظر رو نمیگرفتند در حالیکه من دانشجوین خارجی که به ایران آمده بودند را میدیدم که خیلی راحت به چندین زبان مسلط بودند. وقتی ازشون میپرسدم چه مدت طول کشیده این زبان رو یاد بگیرن اکثراً میگفتن یه سال. در حالیکه ما تو ایران از این موردها خیلی کم داریم. خلاصه سرتون رو درد نیارم. دوست داشتم تجربه ام رو با شما در میون بزارم. لحظه هاتون سرشار از شادی و آرامش و یاد خدا :-*