چطور شد آمدم کانادا؟ (1)

سلام دوستان منتظر من خجالت

خوب هستید؟ خوش هستید؟ خدا را شکر! لبخند

راستش خانم فرزانه خانم که یک زمانی به این صفحه زیاد رفت و آمد می کردند و شامل الطافشان می شدیم (بنده و وبلاگ) و مدتی ست همزمان با سکوت و سرشلوغی من ایشان هم دیگر شاید ناامید شده و کلاً بار و بندیل شان را بسته از این کلبه بریده و رفته اند، نیشخند یک بار... یک بار که نه! چندین و چند بار از من خواستند که از اولِ اول داستان را تعریف کنم که اصلاً چه شد آمدم کانادا! لبخند داستانش جالب است اما نمی دونم حوصله ی این صفحات و حوصله ی وقت بنده اجازه می دهد به نگارش همه ی داستان در یک پست بپردازم یا باید دنباله دارش کنم!؟ به هر حال پیش می رویم تا چه پیش آید... خیال باطل

حکایتِ اینکه پس از نزدیک به سه سال تازه می خواهم ماجرای روز اول را روایت کنم به یکی دیگر از حکایت هایی که در زمان دانش آموزی برای خودم اتفاق افتاد می ماند. خالی از لطف نیست اگر اول آن یکی را حکایت کنم و بعد برویم سروقت این یکی. لبخند

اول دبیرستان (ما آن زمان ها می گفتیم نظری لبخند) بودم که با اردوی مدرسه رفته بودیم مشهد با اتوبوس آن هم از نوع بنزش... خیال باطل

البته اردو ده روزه بود اما چهار روزش به رفت و برگشت و جاده و دریاکنار و ... می گذشت و شش روز خالص در مشهد بودیم. من در سه سالگی مشهد رفته بودم و بعد از آن دیگر نرفته بودم... تا اول نظری. خیلی ذوق و شوق شدیدی داشتم و خیلی دلم می خواست حتماً این مسافرت را بروم. جای شما خالی خیلی هم خاطرات بامزه و خنده داری که قطعاً در اردوها پیش آمد می کند برایمان اتفاق افتاد و کام مرا شیرین کرد تا به امروز نیز... خیال باطللبخند

آقا و خانمی که شما باشید! از مشهد که برگشتیم من سه روز متوالی بدون هیچگونه توقفی و نفس تازه کردنی و اجازه ی نفس تازه کردنی به کسی دادنی فقط داشتم حرف می زدم و تعریف می کردم که : اینطوری شد... اون طوری شد... خانممون چکار کرد... آقای فلانی اینو گفت... آشپز اونو گفت... دوستم چی گفت... اون چی گفت... این چی شد... نیشخندنیشخندنیشخند

مَخلَص کلام اینکه به معنای واقعی کلمه سر تمامی اعضای خانواده را در طی چند روز خوردم هاااااااااااا! (بردم هااااااا!) نیشخنداوهقهرخجالت

خداییَش وقتی یادم می افتد خودم خجالت می کشم که حتی اجازه نمی دادم کسی نفسی تازه کند برای شنیدن بقیه ی حرف ها و خاطراتم... آخر خیلی ذوق و شوق داشتم و درواقع، اولین خروج طولانی مدت بنده از خانه به حساب می آمد... خیال باطللبخند

 می توانید تصور کنید؟ سه روز تمااااااااااااااااااااام یکی حرف بزند و بگوید و بگوید و بگوید و بگوید و ... همین طـــــــــــــــــــور خستگی ناپذیر... کلافهمتفکر بابا! بالاخره آدم هستیم دیگر! آدم خسته می شود. به قول این انگلیسی زبان ها خیلی دیگر فضا boring شده بود یعنی کسل کننده و خواب آور... خنثیقهر

فکر کنیــــــــــــــد بعد از سه روز می خواستم یک چیزی تعریف کنم... یک دفعه گفتم: حالا نمی دونید روز اول چی شد... نیشخندنیشخندنیشخندخنده

برادرم دو دستی زد روی پاهایش یا سرش (احتمالاً) و گفت: واااااااااااااااااای! خدا به داد ما برسه! تعجب سه روزه داره حرف می زنه هنوز به روز اول نرسیــــــــــــــــــــده! یا ابالفضل!!!! کلافهکلافهکلافه استرس

منو می گید:   :| خنثی

خانواده ام:    :D خنده

برادرم:       :/ کلافهساکت

باز منو می گید:      :D خندهنیشخند

و اینچنین شد که کم کم خاطرات مشهد را کمتر می گفتم و موردی و موقعیتی و البته خیلی وقت ها تنها به خواهرم می گفتم که بقیه اذیت نشوند و البته که یک تنه سر او را تا آنجا که در توانم بود خوردم (و به قول بعضی ها بردم)... نیشخندخجالتخنده

حالا حکایت من و این وبلاگ و سه سال خاطره و تجربه تعریف کردن هم شده حکایت خاطرات مشهد تعریف کردن من! بعد از سه سال، تازه رسیدیم به روز قبل از اول تـــــــــــــــــازه! چه شـــــــــــــــــــــــــــــود! خدا به داد شما برسد... نیشخندمتفکرتشویق

 

دوستان بزرگوارم! تا اینجا را داشته باشید چون دیگر مچ دستم که دوباره همان کیست معروفش افتاده به دور اذیت کردن، یاری نمی کند برای ادامه اش... نگران

تا فرصتی نزدیک تر و «زود» تر که برگردم... لبخندخیال باطل

خدا یار و نگهدارتان! بای بای

 

 

/ 7 نظر / 43 بازدید
مهدی

سلام عرض شد! سلام عرض شد! عنوان پست در باب ، نحوه دخولتان به کانادا است ، لکن سر از مشهد و نظری و اینها در آوردیم ، اما ! [نیشخند] البته مجاهدانه ، مشتاق پست نمره دو شما در این مقوله هستیم ، [نیشخند] انشاالله که زیاد بشه تعداد این پستها ، اون کیسه و کیست هم بساطش جمع بشه ، شما سالم و قبراق ، مکتوب بفرمایین[لبخند]

محمد

سلام و بازهم سلام. ما بقیه داستان را میخوایم.....بقیه بقیه بقیه[گریه][گریه][نیشخند]

عباس

سلام بی صبرانه منتظر ادامه خاطراتتون هستم

فرزانه

گلی گم کرده ام می جویم اورا به هر گل میرسم میبویم او [پلک] سلام بر تو نازنین دختر ..اینقدر حال میده وقتی میبینی چند خط اول پست به تو اختصاص دادهه شده...ما همیشه ودر همه حال حامی وبلاگ های مفید ومورد علاقه مان هستیم...خسته نباشید...اگر پست نذاری من از کجا از احوال شما اگاه بشم خب؟دل نگرا ن میشم..[ناراحت] اصلا به دستت فشار نیار خواهر همین که به فکر بودی وبالاخره قسمتی از وقتت رو به این موضوع اختصاص دادی ممنونیم هوار تا...خانوادتان را هم به شدت درک میکنم چون من هم یک عدد خواهر همچون شما دارم منتها تن صدایش هم بلند است ماشالله وراهی برای فرار نداری وصدای مبارکش از بتن های ضخیم هم عبور میکند.....الان امد وکامنتم را خوند وگفت"بمیری"..باز هم خدارو شکر ...بوس

نازلی

سلام خوب هستید بالاخره چشممون به پست جدیدتون روشن شد والله دل نگرانتون بودیم امیدوارم کیست دستتون هم زود زود خوب بشه

م.م

سلام و صد سلام راستش منم دانشجو ام و اندک اشتیاقی برای ادامه مطالعاتم در سرزمین شفق قطبی دارم و ثبت خاطرات شما بسی آموزنده و نور شمع برای حرکت من در ین ره تاریک هس. خیلی خوبه که خاطرات و وقایع رو می نویسین چون برام مفیده، لطفا ادامه بدین به نوشتن. براتون دعا میکنم و از درگاه ایزد منان تایید و فره ایزدی رو براتون آرزو میکنم [لبخند]

جواد

سلام خسته نباشید از مطالب سایت استفاده کردم تو دانشگاه وسترن دکتری ارتباطات اجتماعی یا رسانه هم دارند؟ ممنون می شم جواب بدید خیلی ضروریه