مهمانی خداحافظی با یک دوست و استاد عزیز کانادایی :(

تا آن بالا را دیروز که جمعه 17 آذر ماه 1391 بود نوشتم. بعدش با همان حالت سردرد شدید مجبور به ترک خانه شدم به قصد جایی متفکرلبخند فکرهای بد بد نکنید بابااااا! سوء پیشینه نداشتم که به لطف خدا توانستم ویزا بگیرم خب! تشویقلبخند

سرتان را درد نیاورم، وقتی از بیرون برگشتم، اوضاعم به شدت و حدّت وخیم شد و همه چیز تعطیل! آخاوه تا به امروز:

البته فرصتی برای شما نیز شد که تجسم بفرمایید خب! نشنیدید می گویند: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهید؟ لبخند در مثل مناقشه نیست با این حال، امید که من عدو نباشم برای شما! لبخند

بله، می خواستم عرض کنم حضور شریفتان که هر چه توانستید تجسم کنید آن می شود همین Nadine ما. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... متفکر

به هرحال (anyway انگلیسی، که اینها خیلی استفاده می کنند)، پس از دریافت آن ایمیل شوک آور، و پس از گذراندن مرحله شوک در طی چند روز که حتی دستم را نیز خورده بود و نمی توانستم برایش بنویسم که چرا؟ ناراحت به Nadine ایمیل زدم و از ناگفته های احساس درونم برایش گفتم (بله به انگلیسی! چه فکر کردید خب؟ لبخند) و گفتم که چقدر Wonderful بود و است و چقدر تنها کسی بود (از اساتید) که به معنای واقعی کلمه دانشجوی international را می فهمید و مشکلاتش را، و فرهنگش را، و احساسش را و وجودش را... لبخند و چقدر این خبر غم انگیز بود که آخر چرا؟؟؟ ناراحت جوابم را نیز با همان مهربانی بیش از حد خودش داد و چند روز بعد ایمیلی برای همگیمان فرستاد که:

Farewell Potluck Get Together یعنی در مهمانی خداحافظی باهم باشیم. ناراحت

و ما رفتیم و آنجا بود که بنده متوجه شدم که Nadine چقدر در طی حضورش در وسترن کشته و مرده بجای گذاشته و دارد می رود... متفکرناراحت

با اینکه او شاید هرگز این نوشته ها را نبیند، اما از هین جا برای Nadine  و Nadine مانند ها در هر جای عالم هستی بهترینِ بهترین ها را آرزو می کنم و باور بفرمایید من یکی حاضر هستم خدا از عمرم بردارد و بگذارد روی عمر همچون کسانی* که لحظه لحظه زندگیشان سرشار از عشق و مهرورزی و پویایی و مفید بودن به تمام معنای کلمه است.

باشد که بمانند... و بمانند ... و بمانند... خیال باطل

قضیه این potluck که همان غذای مختصری است که هر یک از میهمانان با خود به خانه میزبان می برند، بماند برای بعد که بحث مفصلی است برای خودش و چقدر من این سنت را دوست دارم و چقدر جای این سنت خوب مهمانی این شکلی در ضیافت های ایرانی خالی است!!! ناراحت

خدا پشت و پناهتان... بای بای

 

* یکیشان نیز استاد عزیز بنده هستند در ایران که همیشه رهین منت ایشان هستم و خواهم بود... خیال باطللبخند

/ 3 نظر / 4 بازدید
رادمان

سلام از درس و امتحان خسته نباشید! انشاالله سردردتان هم زودتر خوب شود. تا آنجایید از امکانات پزشکی شان استفاده کنید. (چون می دانم برمی گردید!) بعضی یادداشت ها آن قدر «غنی» و «لایه لایه» هستند که آدم می تواند از چندین دریچه به آن نفوذ کند و برای نویسنده اش پیام بگذارد، درست مثل همین یادداشت شما... از آرزوی «دیدن» دوستان دیده و ندیده ای که در غربتند... از احترامی که باید به استاد گذاشت... از انسانیتی که بسیاری از اساتید دارند... از سنت های حسنه ی غربی ها... از «حس» شما نسبت به استادتان... از «بی وقتی شما» و این همه نوشتن برای یک دوست! از «درد»... و از «همدرد»... موفق باشید. [گل][گل] [گل]

فرزانه

خب یکم از خصوصیات اخلاقی این استاد هم میگفتین ...بیشتر توضیح میدادین کجایی بودن؟کانادایی؟

مرجان

سلام خانمی. داشتم فکر می کردم که اگر این جور آدم ها هم نبودند که دنیا جهنمِ جهنم بود!!